به نام دوست
سلام!
از اعتراض های ِ این روزها , تصویر ِ آن دو پیکر ِ بی جان را هم دیده اید؟!
شما را می گویم ؛ جناب ِ روحانی!
دو پیکری که پوشش ِ ساده یشان و شلوارهای ِ پارچه ای که از سر ِ عادت ِ مردمان ِ ساده و لابد گرمتر شدن در زمستان از زیر ِ شلوارهای ِ رسمی شان بیرون زده است.
پاک نمی شود از ذهنم!
انگار آشنا باشند, یا مرور ِ خاطره ای مبهم؟!
یکهو داستان می شود توی ِ ذهنم!
“و من راوی که دانای ِ کل باشد. لهجه و صدای ِ یک فیلم از اعتراضهای ِ این روزها هم هست توی ِ داستانم. من ذوق زده از مهربانی و آرامش ِ شهرستان توی ِ خیابان راه می روم. چای , دلم چای می خواهد. نشانی ِ یک قهوه خانه را می پرسم. کسی که سخت به پیکر ِ بی جان ِ تصویر ِ مانده توی ِ ذهنم شبیه است ؛ با لهجه ی ِ فریادهای ِ فیلم ِ اعتراض ؛ در حالی که لبخند می زند ؛ راهنمایم می شود. با تکرار ِ واژه ی ِ محترمی که امنیت ایجاد می کند و چیزی که بتواند خطابم کند:
– آبجی , قهوه خونه؟!
-آبجی ناهار می خوای یا چایی؟!
-آبجی , بعد از چهار راه , کوچه ی ِ دوم . . . . . ”
این آبجی هایی که بخشی از خاطره های ِ سفرهایم است , دین دارد. دین که خواهرشان باشم. اصلا همین دین است که جمع شده است گوشه ی ِ گلویم و می خواهد که بترکد.
این خواهرها و برادرهای ِ ساده ی ِ ما ؛ معترضند. و ما هم معترضیم!
نمی خواهم بگویم از رای خردادم پشیمانم. که نیستم! رایم اعتماد به حاکمیت نبود؛ اضطراب از چنگ انداختن ِ بی عشقی بود بر گلوی ِ آواز.
از اعتمادم به سرود خوانهای ِ جوانی که پیاده روهای ِ تهران را رنگ ِ خاطره های ِ همین چند سال ِ پیش ِ خودم کرده بودند و من انگار دوباره به گذشته بازگشته باشم , میانشان آواز خوان شدم , پشیمان نیستم. از انتخاب ِ گزینه ی ِ محدودی که جبری بود در انتخاب یا انتخابی در جبر, پشیمان نیستم. به اعتماد سرودخوانهای ِ جوان , دهه هفتادی ها , دانشجوها و انتخاب ِ ماندن ِ اندکی موسیقی , ماندن اندکی سرود, بودن اندکی رنگ, اندکی شادمانی , اندکی هنر پشیمان نیستم.
شما لیکن , جناب روحانی جا دارد از رای خرداد ِ ما شرمسار باشید.
شما لیکن جا دارد که شرمتان بیاید به ساده گی هایی که توی ِ خیابان تیر باران شده اند ؛هنوز یک تسلیت هم نگفته باشید! همدلی نکرده باشید! نمک هم روی ِ زخم پاشیده باشید و اغتشاش گر نامیده باشیدشان! نامیده باشیده مان!
دستور به عدم ِ تکرار کهریزک یک سخنرانی چند پهلوست که تکنیک زده , تهی از باور , می خواهد همه را راضی نگه دارد. قاتل و مقتول را راضی نگه دارد.
کار ِ کهریزک از تکرار گذشته است ؛ کهریزک سالهاست که در جریان است. چون گندابی به جان ِ رودخانه ی ِ زنده ی ِ مردم افتاده است.
خداهای ِ کوچک ِ اتاقهای ِ تاریک ِ بازجویی ؛ را جان بخشیده اید. جان گرفته اند , تکثیر شده اند , شکل ِ مک دونالد.
از دهها نمود کهریزکی , فقط همین را ببینید:

http://toloefardis.ir/139620021-2/

توی ِ داستانها و افسانه ها و البته ناچاری ِ روزگار ِ مردم ِ دست از زمین و آسمان کوتاه ؛ طلسم را خوانده ایم و شنیده ایم. مفهوم و ماهیت ِ طلسم بر ماندگاری و مکتوب بودنش است. هر بار که ما متنی می نویسیم با مضمونی محبت آمیز ؛ گویی طلسمی به این طبیعت می سپاریم و قدرتی ازمراقبت ِ عشق و مهربانی که حتی وقتی خودمان هم نباشیم , آن بماند.
قلم احترام دارد.
نوشتن احترام دارد.
دوست ِ کوچکی دارم در یکی از مراکز ِ مراقبت ِ بهزیستی ؛ دور و دور و دور, هر چهارشنبه تلفنی با من حرف می زند. می گوید شماره ی ِ من هیچ وقت از ذهنش پاک نمی شود.
دوستان ِ کوچک ِ دیگری هم ؛ و این شماره که بی رحمانه و تاریک منشر شده است , تنها راه ارتباطمان.
من بخشی از مردمی هستم که در تقسیم ِ نابرابر ِ ثروت و موقعیت , آنچه شما از ثروت و موقعیت به دست آورده اید را ندارد. من ک- ل- ا- ه بردار نیستم که بتوانم یا بخواهم که بتوانم شماره ام را و محل ِ زندگی ام را به قول ِ شادمانه گی ِ نوجوانهای ِ سرزمینمان ؛ بپیچانم و بروم و . . . . .
شبیه ِ مواردی که یک عالم پول بگذارند توی ِ جیبشان و یکهو مامن ِ امنی در کانادا, نیستم.
در مرام ِ ما مردمان ِ ساده و کارگرهای ِ در صف ِ انتظار ِ اتوبوس و ومترو , ارتباط ارزشمند است . سابقه ی ِ دوستی ها وزنه ایست برای ِ خودش. ما فرار نمی کنیم از هم.
انتشار شماره تلفن ِ من در نشریه ای که مجوز ِ فعالیتش در دست ِ شماست ؛ می تواند مصداق ِ مزاحمت و آزار و خشونت باشد. خشونتی که روابطم را , انسانیتم را و زنانه گیم را می خراشد. همیشه زنگ ِ تلفنم یک جور نوید بوده ؛ بدو بدو مرا می کشاند سمت ِ گوشی. نمی پرسم ؛ شما ؟! همیشه اولش می گویم ؛ سلام!
دل آدم می شکند , پاسخ ِ سلامش تکرار ِ زن ستیزی باشد که نوک تیز ِ تیغش ؛ عشق ورزی , وفاداری , تن ِ زنانه اش را خونی کند.
به دادگاه و شکایت و بدو بدو توی ِ راهروهای ِ خسته ؛ اعتقادی ندارم. یعنی راستش با صلحی که دوستش دارم فاصله دارد؛ سخت می کند رسیدن به ارامش را. تاریخ ِ ما سرشار ِ از عدلیه است ؛ لیکن عدالت همچنان آرمان ِ ماست.
چوب و فلک و زندان و سیاه چال ؛ در تاریخ ِ نوشته و نانوشته ی ِ انسان بوده و هست ؛ این سبب نشده و انگار نمی شود که دیگر د – ز – د نباشد. ق – ت – ل نباشد. تلخ نباشد.
ما درک هم را می خواهیم. کوشش برای ِ درمان شدن لازم داریم. می نویسم , که هی در تهدیدها و تماسهایتان, برویم نیاورید : می ترسی ! اگر راست می گویی برو شکایت کن! تو . . . . . هستی!
می نویسم تا بدانید که نمی ترسم.
یعنی راستش را بخواهید ؛ شما دیگر چیزی برای ترسیدنم نگذاشته اید.

مکتوب و مستند خردمان می کنند , خدایان کهریزک. کار از آنچه توی ِ تاریکخانه ی ِ بازجویی نثارمان می شود گذشته است. کهریزک علنی کرده است کارش را.
شعبه کهریزک در شهرداری /شعبه کهریزک در فرمانداری/شعبه کهریزک در بسیج/شعبه کهریزک در رسانه
جناب روحانی می دانید جیم و نون و دال و . . . . خطاب شدنهای ِ پیا پی با روح ِ یک زن چه می کند؟
پیا پی یعنی هفت سال ِ پیاپی ! بی وقفه!
یک کاری می کند این ادبیات ِ کهریزکی که آدم از زنده بودنش شرمگین می شود!
نگویید ؛ یکهو حالا چرا , اینجا چرا, این حرفها را می زنم؟!
مکتوب و غیر مکتوب با شماره نامه و بی شماره نامه با بسیاری از مراجع ِ زیر مجموعه مسئولیتهای ِ شما گفته ام و البته آب از آب تکان نخورده است و تهدید و فشار و خشونت ؛ افزون. . . . . .
گویا به زعم ِ شما , بی اهمیتیم ما ؟! ما فرودستها! ما م ع ت ا د ه ا! ما جیم , نون . . . . ها !
شما نام ما را بگذارید ؛ م ع ت ا د ! شما نام ِ ما را بگذارید جیم نون . . . . !
شما ما را خودکشی کنید !
تیر بزنید! تیرباران کنید!
ما اما خودمان را باور داریم.
دلم می خواهد , همدلیم را با ساده گیهایی که پر کشیدند , همین چند روز پیش , این شکلی بگویم!
این شکلی که اعتراض باشد به شما! به شما جناب ِ روحانی که خودتان را به کوچه ی ِ علی چپ می زنید و هشدار می دهید کهریزک تکرار نشود! در حالیکه می شود همدلانه تسلیت بگویید و فریاد کنید ؛ کهریزک را متوقف کنید!
همدلی ِ من با سوگواران ِ روزهای ِ اعتراض ِ دی ماه ِ 1396 این است. این که بلند بگویم ؛ شاید شنیده شود. بگویم: هرگز! هرگز! باور نمی کنم هم میهنی که سینه ستبر کرد پیش ِ گلوله ی ِ قدرت ؛ چیزی غیر از برابری خواهی , حق طلبی و صلح جویی باشد.
هرگز باور نمی کنم , به دلیل ِ روشنی که هفت سال نوچه های ِ فرمانداری ِ قلعه حسن خان با نوک کفشهای ِ سنگینشان توی کمرم مرکزی از مرور دردی آمیخته با سوزش ساخته اند , به جرم دوستی و همراهی با هنرمندان ِ بومی ِ بلوچ!

هرگز باور نمی کنم به دلیل ِ روشنی که هفت سال جیم و نون و . . . خطاب شدم به جرم پذیرش ِ دوستی و همراهی ِ نیما . جیم و نون و . . . نامیده اند مرا ؛ چون به من گفتند یا با ما همراه شو و بپذیر که آنچه می گوییم را تکرار کنی و. . . . چون نپذیرفتم علیه مذهب ِ نیما همراهشان بشوم. چون شعارهایی که روی ِ دیوار ِ مدرسه یمان نوشتند را پاک کردم. چون هی کشان کشان ؛ کشیدندم کلانتری تا از همراهی با نیما که بهایی است برائت نامه امضاء کنم و نکردم.
کلانتری!!!! چقدر حالم را تلخ می کند این واژه! چقدر دلم می خواهد که بگویم, که بتوانم بگویم …!
هرگز باور نمی کنم. اتفاقا می خواهم بگویم ,هم میهنان سوگوار, سوگواران , می دانم مرده گان ِ این سال , عاشق ترین ِ زنده گان بودند.
نیاز داریم کهریزکها تعطیل بشوند. کهریزک شبیه یک مار به جان ِ رسانه و قلم و ادبیات هم پیچیده , شما می گویید , جلوی ِ تکرارش را بگیرند؟!
مردم یاس می کارند توی ِ باغچه هایشان , جناب روحانی! این گنداب ِ کهریزک توی ِ موج موج ِ پاک ِ جاری ِ مردم زلال می شود! شرم می ماند و چهره ی ِ شما که هنوز یک تسلیت ِ خشک و خالی هم نگفته اید.

با احترام زهره صیادی


پانویس:
دلم می خواهد بگویم , باور ِ من این است که م ع ت ا د بودن یا هر نسبت دیگری که شما توهین می شمرید , یک انتخاب ِ شخصی است . درست و اشتباهش را نمی دانم ؛ لیکن می دانم که این اتفاقا مظلومانه ترین شیوه ی ِ زندگی است. به هیچ کس و به هیچ چیز آسیب نمی رساند. هر چالشی هست به جان ِ مظلومی در حوزه ی ِ فردی است. و انتخاب ِ آدمها پیش و بیش از هر قضاوتی محترم است. و حیات برای هر موجود ِ زنده ای یک حق و حقیقت ِ غیر قابل ِ انکار است

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)