خداوندا بیا بنگر ببین با ما چه ها کردند
خداوندا بیا بنگر خدایان خانه می خواهند
مرا آواره می خواهند
همه شیران ایران را زه خود بیگانه می خواهند
تمام سرزمینم را چرا ویرانه میخواهند

مرا جامه زه خون دیدگان تر تر شد
مرا در دیده خون خشکید به آه سینه آذر شد
وطن غلطیده در خون ام
زه خشم خسروان آخر تمام بی ستون خون شد
…….

*


مادر این خانه کجاست ؟
کودکی میپرسد:
مادراین خانه همه دیوارش سنگ مرمر دارد!
مادر این خانه نگهبان دارد!
مادر این خانه دری چون در زندان دارد !!
یاد داری که به زندان بودیم؟

مادرش گفت خموش!
پسر این خانه مردان خداست
و خدا میداند :
زندگی در چنین خانه برای که رواست

پسرک گفت تو را باز در این خانه چه کار افتاد است؟
مادرش با لب خشکیده پسر را بوسید
اشک از دیده ای او کرد جدا
گفت مپرس

یاد داری سیب سرخی که به دندان میگرفتی دیشب؟؟
من تن خویش به صاحب آن خانه فروشم هر شب
او به من سیبی داد
که به دندان تو از هم پاشید

پسرک گریان شد
گفت مادر دل من خسته و بیزار از این مرد خداست
پدرم گو به کجاست؟؟
تا که دندان طلایش را او در دهانش ریزد
تا که خونش ریزد
مادش کرد سکوت
در دلش لیک به فریاد براورد خروش
پدری نیست تو را
پوزشم را بپذیر
اشک از دیده نریز
مادرم بود فلج پدرم بود مریض

*


خداوندا بیا بنگر ببین با ما چه ها کردند
خداوندا بیا بنگر خدایان خانه می خواهند
مرا آواره می خواهند
همه شیران ایران را زه خود بیگانه می خواهند
تمام سرزمینم را چرا ویرانه میخواهند

مرا جامه زه خون دیدگان تر تر شد
مرا در دیده خون خشکید به آه سینه آذر شد
وطن غلطیده در خون ام
زه خشم خسروان آخر تمام بی ستون خون شد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)