در حالی که جناح نظامی-امنیتی حاکم بر ایران در حال جشن گرفتن پیروزهای نظامی خود در سوریه و عراق بود و جناح اعتدالی حکومت هم خود را برای چیدن «میوه های برجام» آماده می کرد، گسترش برق آسای اعتراضات مردمی در هفته گذشته ماه عسل حاکمان ایران را تبدیل به دوران اضطراب و آشفتگی کرد. به راستی اگر ایران به لطف نظامیان خطرهای امنیتی را از سر گذرانده است و به لطف اعتدالیون در حال شکوفایی اقتصادی است پس این معترضان چه کسانی هستند و چرا اکنون را برای بیان اعتراضات خود انتخاب کرده اند؟
برای توصیف شورشیان دی ماه امسال از واژه هایی چون گرسنگان، پابرهنگان، و محرومان استفاده می کنند. این واژه ها اگرچه تماما بر خطا نیستند اما به لحاظ تحلیلی نمی توانند خاستگاه اعتراضات کنونی را توضیح دهند. به نظر می رسد، خاستگاه این معترضان را باید در توافقات و تعارضات بعد از شکست جنبش سبز جستجو کرد.
جنبش سبز از آخرین نمونه های تلاش برای یک انقلاب رنگی بود. در این جنبش، طبقه متوسط ایران کوشید با بهره گری از شکاف ایجاد شده در درون حاکمیت، نظام جمهوری اسلامی را دچار تحول کرده و آن را به رژیمی متعارف تبدیل کند. رژیمی که درهای خود را به روی نظام جهانی گشوده و بندهای اقتصادی، سیاسی، و ایدئولوژیک را از دست و پای این طبقه باز کند. با این حال، پس از قریب به دو سال جدال های شدید سیاسی و زد و خوردهای خونین خیابانی در نهایت جنبش سبز به وسیله هسته سخت حاکمیت در هم شکسته شد و با حصر رهبران آن عملن به پایان رسید. با این حال، جدال های ناشی از جنبش سبز هزینه سنگینی را هم بر طبقه متوسط و هم بر حاکمیت جمهوری اسلامی تحمیل کرد. نمایندگان سیاسی طبقه متوسط یعنی اصلاح طلبان موج های سهمگینی از فشارهای سیاسی و بازداشت های طولانی را از سر گذرانده و کلیت این طبقه نیز به لحاظ اجتماعی تحت فشار شدیدی قرار گرفت. از سوی دیگر، حاکمیت نیز هزینه جدال های ناشی از جنبش سبز را با بحران فزاینده مشروعیت پرداخت کرد. مجموعه این هزینه ها به نوعی هر دو طرف درگیر در سال 88 را آماده گونه ای مصالحه ی تاریخی کرد. پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 در حقیقت حاصل این توافق نانوشته بود. در چهارچوب این توافق، نمایندگان سیاسی طبقه متوسط ایران پذیرفتند تا از سودای سرنگونی حکومت دست بردارند و در مقابل نظام هم پذیرفت تا از دامنه فشارهای ایدئولوژیک، سرکوب های سیاسی، و شوک های سیاست خارجی اش بر طبقه متوسط ایران بکاهد. وظیفه حسن روحانی در حقیقت مدیریت و اداره این توافق تاریخی بود.
در این میان اما آن هایی که تکلیف شان مشخص نشد کسانی بودند که از دایره این توافق تاریخی بیرون نگاه داشته شدند. کسانی که قرار نبود قانون بی محابای سرکوب در مورد آن ها به تعلیق درآید. سیزده میلیون عضو طبقه کارگر ایران به همراه خیلی عظیمی از بیکاران، حاشیه نشینان شهری و تهی دستان روستایی بدنه اصلی این جمعیت مطرود را تشکیل می دادند. معترضان امروز در خیابان ها در حقیقت همان رانده شدگان از توافق دیروز هستند، کسانی که نه حاکمیت و نه طبقه متوسط حاضر به ادغام مطالبات و خواسته های آن ها در ساختار سیاسی برآمده از توافق تاریخی شان نشدند. تداوم سرکوب اعتراضات کارگری در دولت روحانی و تحمیل فشارهای ناشی از بحران اقتصادی بر این اقشار از طریق پایین نگه داشتن دستمزدها و افزایش هزینه های زندگی در حقیقت به این اقشار ثابت کرد که آن ها جایی در توافق میان اصلاح طلبان و اصولگرایان ندارند. در این چهارچوب می توان مخالفت قشرهای بالای طبقه متوسط و هواداران جریان اعتدال را با اعتراضات کنونی درک کرد. آن ها هنوز به توافق تاریخی خود با حاکمیت امیدوار هستند و ترس آنها از به هم خوردن امنیت در واقع ترس از به هم خوردن این توافق تاریخی است. در مقابل اما رانده شدگان جامعه ایران چیزی برای از دست دادن ندارند، آن ها از پیش بیرون از همه توافقات نگاه داشته شده اند.
اما چرا این اعتراضات در شرایط کنونی شکل گرفته است. چرا باید شورش حذف شدگان در دورانی صورت بگیرد که به گفته اصلاح طلبان شاخص های اقتصادی در آن همه رو به رشد هستند؟ پاسخ این پرسش را نه در ساحت شاخص های اقتصادی بلکه باید در قلمرو جدال های گفتمانی جستجو کرد. شکل گیری اعتراضات کنونی در ایران در رابطه تنگاتنگی با تحولات اخیر منطقه خاورمیانه قرار دارد. در سال های گذشته، گسترش جنگ های داخلی در سوریه، عراق و یمن، نا آرامی های خونین در شمال آفریقا و دخالت های گسترده نظامی در منطقه زمینه های مادی لازم برای عروج گفتمانی را در ایران فراهم کرد که به گفتمان امنیت ملی معروف شد. یکی از نتایج مستقیم هژمونی این گفتمان بر فضای فکری ایران فریز شدن مطالبات جنبش های اجتماعی بود. بر مبنای منطق این گفتمان، مطالبات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مردم، هر قدر هم مشروع، باید به حالت تعلیق درمی آمد تا کشور از خطر سوریه ای شدن در امان بماند. دامنه هژمونی این گفتمان در فضای ایران به حدی بود که حتی برخی از مخالفان سابق جمهوری اسلامی در خارج از کشور را هم با خود همراه کرده و آن ها را به ستایشگران رهبری و فرماندهان نظامی تبدیل کرد. اما اتفاق تازه این است که تحولات اخیر در خاورمیانه در حال برچیدن بسترهای مادی گفتمان امنیت ملی است. پایان جنگ داخلی در عراق از یک سو و شکست کامل داعش در سوریه از سوی دیگر در حقیقت بنیادهای شکل گیری گفتمان امنیت ملی را از بین برده و با از بین رفتن انرژی این گفتمان، جنبش های اجتماعی هم از وضعیت فریز شدن خارج شده اند. در حقیقت زوال گفتمان امنیت ملی شرایطی را فراهم کرده است که در آن حذف شدگان از توافقات تاریخی یک دهه گذشته به خیابان ها آمده و جایگاه خود را طلب کنند.
پرسش های بسیاری وجود دارد. آیا حاکمیت و نمایندگان سیاسی طبقه متوسط ایران ظرفیت لازم برای وارد کردن این اقشار به درون توافق تاریخی خود و در نتیجه یک قرارداد اجتماعی تازه را دارند؟ قراردادی که متضمن تضمین آزادی های سیاسی طبقه کارگر از یک سو و بازتوزیع ثروت اجتماعی از سوی دیگر است یا این که سرنوشت جدال های کنونی در نهایت در خیابان ها مشخص خواهد شد؟ این ها پرسش هایی که تنها توازن قوای میان نیروهای درگیر پاسخ آن را تعیین خواهد کرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)