زمانی با شور و شوق و شاید هم با تشویق پدر و مادر درس دین می خواند. سالها در پیشاور پاکستان، شاگرد عبدالرب رسول سیاف بود و حدیث حفظ می کرد. گاهی هم در همین شهر، زیر درسهای دینی حضرت مجددی می نشست و موضوعات تازه یاد می گرفت.
قرآن و حدیث را به صدای بلند و آهنگین می خواندند. رقابت بر سر درست تلفظ کردن و بیشتر حدیث حفظ کردن، میان او هم نسلانش بیش از آن چیزی بوده است که اکنون این رقابت میان کودکان و دانش آموزان است.
حالا هم حدیث و قرآن تلاوت می کند. اما با این تفاوت که وقتی شاگر عبدالرب رسول سیاف بود در مسجد این کار را می کرد و برای دین و این که عالم دین شود این کار را می کرد، اما اکنون برای این که لقمه نانی و یا چند افغانی گیر بیاورد تا هم شکم سیر کند و هم پول مواد مخدر مورد ضرورت اش را فراهم سازد.
شب و روز ندارد. همواره در تقلا برای به دست آوردن نان و پول تلاش می کند. اما شب ها، آن هم نیمه های شب این تلاشش بیشتر می شود.
کوچه های دور و بر پل سوخته، با صدای این مولوی که زمانی در جوانی در اصفهان ایران نیز سالها درس خوانده آشنا است. همه او را به نام ملای معتاد می شناسد. کسی که اکنون دستش پیش هر کسی دراز است و از همه انتظار کمک دارد.
در سال ۱۳۷۴ خورشیدی به عنوان حافظ قرآن در لاهور پاکستان دستار به سرش پیچانده شده و سپس برای تحصیل بیشتر علوم دینی راهی اصفهان شده است. او حافظ کامل قرآن است و بیشتر از ۵۰۰ حدیث از صحیح بخاری را نیز در مدرسه علمیه اصفهان حفظ کرده است.

بی خواب و محتاج به کمک

روانش افسرده و چهره اش چرکین و خاکی، لباس هایش کهنه و کثیف است. سه شب را پیاپی نخوابیده است. خواب در چشمانش سنگینی می کرد، شاید خیلی از شب ها را بیدار است، اما نه برای رفع خستگی اش که برای مبارزه با گرسنگی در تکاپو است. غذا هایش را بیشتر از درون زباله دانی ها به دست می آورد.
زندگی درد آوری دارد. کسی که قرآن را در پاکستان و صحیح بخاری را در ایران حفظ کرده باشد، اما در نهایت سرنوشت او زندگی کردن در زیر پل سوخته است. روزگاری با امید رسیدن به یک آینده بهتر و زندگی آبرو مندانه تر تلاش می کرد، اما نگون بختی او را به این روز انداخته است.

اگر معتاد نمی بود

شاید اگر مولوی حسن معتاد نمی بود، حالا یکی از قاریانی بود که در مجلس های بزرگ، قرآن تلاوت می کرد یا هم مربی خوبی برای حافظان قرآن بود. او خیلی دوست داشت معلم قرآن باشد، اما حالا اعتیاد به مواد مخدر همه آرزوهایش را بر باد داده است.
مولوی حسن خوب درک کرده است که اعتیاد به مواد مخدر چقدر آرمان های انسان را زنده بگور می کند. به گفته خودش، او حالا غلامیی اعتیادش را می‌کند.
این حافظ قرآن که عربی را خوب می داند، آرزو داشت که در دارالحفاظ تدریس می کرد.
بر اساس آمار ها، اکنون حدود بیشتر از سه میلیون از جمعیت افغانستان معتاد به مواد مخدر اند. بیشتر قربانیان این پدیده، جوانان اند. در میان آنها، تحصیل کردگان به فراوانی یافت می شوند.
مولوی سیدحسن در سال ۱۳۴۹ در ولایت پروان تولد شده است. نام پدرش سیدآغا یکی از صاحب‌منصبان دوران ظاهرشاه بوده که رتبه‌ جگرنی داشته است و تا آخرین روزهای حکومت داکتر نجیب الله یکی از مقام های امنیتی بوده.
در سال ۱۳۶۷ سیدحسن برای تحصیل در مدرسه های دینی، راهی پیشاور می شود. او حدود سه سال را در مدرسه عبدالرب رسول سیاف درس خوانده است و ۴ سال دیگر را نیز در مدرسه مربوط به صبغت الله مجددی. سیدحسن پس از حفظ کامل قرآن در پیشاور، در لاهور پاکستان دستاربندی می شود و در سال ۱۳۷۴ پاکستان را به قصد مدرسه بزرگ اصفهان ایران ترک می کند.
مولوی حسن در اصفهان ایران حدود ۸ سال دیگر به تحصیل درس های دینی می پردازد و بیشتر از ۵۰۰ حدیث صحیح بخاری را حفظ می کند. او، قاری قرآن نیز است و با چندین صوت و لحن قران تلاوت می کند. این مولوی معتاد، در ۱۳۸۱ مدرسه را ترک می کند و برای تامین مخارج زندگی خانواده اش به کارگری آزاد روی می آورد.

او دو پسر دارد و چهار دختر . پدرش زنده نیست و دو عضو فامیل اش در جنگ با طالبان در زمان امارت طالبان کشته شده است. دو برادر دارد که هر کدام زندگی شان جدا است و بی خبر از حال و روز او.

چگونه معتاد می شود

مولوی سید حسن، از محیط بسته و قید مدرسه چنان شکوه می کند که حتا اجازه نداشتند سیگار دود کنند، اما محیط آزاد کارگری، به او فرصت آزادی می دهد. فرصتی که تبدیل به درد سر می شود برایش در نهایت کارش به این جا می کشد.
بسیاری از جوانان معتاد که اکنون با مرگ و گرسنگی و درد بدری دست و پنجه نرم می کنند، ابتدا با یک شوق مواد مخدر مصرف کردند. البته که بیشتر شان به دلیل تحمل کارهای سخت و شاق در ایران معتاد شده اند. استفاده از تریاک در روز های اول، برای کم کردن درد های بدن که ناشی از کار سخت و سنگین بوده است، شروع می شود.
مولوی حسن نیز از کسانی است که آهسته آهسته با کشیدن سکریت در محیط کارگری در اصفهان ایران به تریاک روی می آورد. در آن زمان، تریاک دوای رفع خستگی اش بود؛ اما پس از آمدن به افغانستان، تریاک او را خسته تر می کند. این تنها انتخابی است که او را ذلیل نگهداشته است، وگرنه باسوادتر از ملاهایی است که اکنون در مدارس و مساجد بارگاه و خرگاه دارند.
سال ۱۳۸۴ وقتی از ایران به افغانستان می آید، وضعش بدتر می شود و اعتیادش جدی‌تر. او پس از چهارسال ترک اعتیاد در ۱۳۸۹ دوباره به موادمخدر روی می آورد. یگانه چیزی که او را بدتر از دفعه اولش به سوی تریاک دعوت می کند، نداشتن زندگی مطلوب در کنار خانواده است. اما توضیح داده نمی تواند که چگونه و چرا برای بار دوم به اعتیاد روی آورده است؟
زمانی که تریاک را برای بار اول ترک کرده بود، در مدرسه ای به نام «ندای قرآ» در کوتل خیرخانه وظیفه اجرا کرده است و حدیث و قرآن نیز تدریس کرده است. به گفته خودش نامش هنوز هم در جمع مولوی های ثبت شده در وزارت حج و اوقاف است، اما کسی در این وزارت برای نجات او کاری نکرده است.
او حالا حدود ۹ سال است که معتاد به موادمخدر است و مکان بودوباش اش خوابیدن در سرک ها و زیر پل سوخته شده و از خانواده اش دور افتاده است. این که او چگونه معتاد به مواد مخدر شده است و چه احساسی دارد، نگفته های زیادی است، اما در ظاهر، سنگینی کار و هم‌قطاران معتاد او را به سوی اعتیاد می کشاند.
مولوی حسن از حسی که در اولین به قول خودش پُک زدن تریاک به آدم می دهد، هم به ما گفت: «هر قدر می خوابیدی، هر قدر خسته می بودی، ولو آنقدر خسته می بودی که یعنی در دستت شاد و عسل می بود و هم گردنت لق می خورد و خوابت می برد، اما با یک یا دو پُک زدن تریاک همو خستگی رفع می شد.”
او می گوید، تریاک زدن، حالت آدم را دیگر گون می کند. یک احساس خوب، یک احساس با انرژی، با قوت. اصلا نمی فهمی که بدنت از گوشت ترکیب است یا استخوان این قدر بدن را نرم کند.
اکنون اما دیگر دنبال دیگر شدن خودش نیست. تمام وقت به این فکر می کند که از درد بدن فقط نجات پیدا کند. سر و وضعیت ژولیده و خراب است. چشمانش فرو رفته و چهره اش بیشتر به ارواح می ماند تا یک آدم عادی
می گوید، دست رسی به مواد هم ساده است. فقط کافیست پول باشد. او به هشدار گفت: ” فساد است، وقتی می گویم فساد یعنی دست شیرخور هم آنجا است. دست قاتل هم آنجا است . دست ملا و آخوند هم آنجا است. دست آقای رییس جمهور هم آنجا است. دست همه در آنجا است و همه دهان شان را با خاک می مالند، که [فساد] نکرده است.”
در روزگار غم انگیز مولوی حسن هیچ امیدی برای دوباره ایستادشدن وجود ندارد، سنی از او گذشته است و هیچ افسوسی در زندگی اش ندارد، آرزوهایش را با تریاک دود کرده است. دیگر نه قلمی به دست می گیرد و نه در کنج مسجدی می نشیند و نه در مجلسی قرأت می کند. او اکنون نه واعظ که غلامی موادمخدر را با شانه های خسته اش روز و شب تا آخرین نفس در جاده های کابل می کشاند…..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)