حقيقت لباس ندارد؛ راه مى‌رود لخت، اما دروغ راهى ندارد مگر شيك بپوشد. ما همه شيفته‌ى ظاهريم؛ يعنى فقط دروغ را می‌پسنديم. من هم يكى از اين همه‌ام! دروغ‌هايى كه سراغ من مى‌آيند اغلب به ته رسيده‌اند، غمگينند، با من چت مى‌كنند تا بار سنگين‌شان را خالى كنند اما چون عادت به خالى‌بندى دارند وانمود مى‌كنند كه خوشحالند. چند دقيقه پيش به شادى گفتم قضاوت نكن! كسى شاد نيست، هر كه به جنگى مشغول است. غم، سواركار ماهرى‌ست؛ از همه كولى مى‌گيرد، همه هم فكر مى‌كنند پیاده‌اش کرده‌اند اما آن‌جاست؛ دقيقن زير آستين‌شان! گفت نيست و بلافاصله در همين صفحه‌ی فيسبوك با ويديوكال از چت معمولى وارد تصويرى‌اش شد، دست‌هاش را نشانم داد، بعد هم پستان‌هاى درشت و بقيه‌ى دنيا جز آن‌جا كه جنگلِ تُنكى داشت! كاش شادى مى‌دانست حتى جنگل كه فكر مى‌كنيم غم ندارد پاييز غم‌انگيزى دارد. شادى مثل خيلى‌ها غم ندارد. فقط عده‌ى معدودى قدرت از دست دادن دارند؛ معدودند كسانى كه زود تمام نمى‌شوند، تمام نمى‌كنند. طى اين سال‌ها خيلى‌ها را ديدم كه خوب آمدند اما بدجور محو شدند، اين‌ها يا نبودند يا بازى بودند يا حقيقى نبودند يا حقيقت نداشتند. با دوره‌اى معاصريم كه محافظه‌كارترين آدم‌ها لقبِ راديكال مى‌گيرند و سنّتى‌ترين‌شان ظاهرى آوانگارد دارند. همه می‌خواهند تازه باشند، تازه بنويسند اما كسى خودش را تازه نمى‌كند! ما را دروغ به تاراج برده و رياكارى كه هر دو از بحرانِ فرهنگىِ سكس آب مى‌خورد. متأسفانه ما تنها دروغِ عصر ارتباطات را رواج داده‌ايم كسى حقيقى نيست. براى همين است كه على‌رغم ميل باطنى‌ام هنوز سكسى و ريسكى مى‌نويسم. لااقل يكى بايد مدام خطر كند برود روى مين تا جاده‌اى براى بعدى باز كرده باشد. مهم نيست كه بعدها اُپورتونيست‌ها دستِ پيش بگيرند و مترسك‌ها لقبِ منجى! مهم نيست! مهم اين است كه تا وقتى هستى درست باشى، تا مى‌توانى در خطر بنويسى.

دسامبر ۲۰۱۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)