لینک دانلود کتاب کارناوال‌های انتخاباتی

لینک این مقاله در ساوند کلاود

سریال چهارم
انتخابات و سیطره ی کیچ ها

کشورهایى که دولتى دیکتاتور دارند به طرز فجیعى سیاست زده اند؛ یعنى در چنین جوامعی، کیچی از سیاست خود را در تمام امور دخالت مى دهد و همین دخالت باعث مى شود که بیمارى پارانوئید ابتدا به شخصیت ها و رفته رفته به آحاد مردم سرایت کند. سوءظن و بدبینى، عدم اعتماد به نفس و از همه مهم تر بلاهت، از نشانه هاى بارز این بیمارى ست که این روزها اغلب ایرانی ها به آن دچارند.
متأسفانه طىِ دو دهه اخیر، تمام سیاست هاى فرهنگىِ اتاق هاى فکر جمهورىِ اسلامى در نهایتِ تیزهوشى به اجراى کامل درآمده، طورى که حتى روشنفکرهاى شعورىِ ایران نیز متر و میزانِ از دست داده، فاقدِ قدرتِ تشخیصِ سره از ناسره اند. تازه حتی اگر مطمئن باشند سره ای در کار نیست، از ناسره یک کاره سره می سازند تا به دوآلیسمِ موروثی وفادار مانده باشند و اینگونه شرّی را بدل به خیر کرده برابر آنکه شرّتر به نظر می رسد علم می کنند. حالا دیگر تمام مراکز میکروسکوپیک و ماکروسکوپیک روشنفکرى که پیشترها توانِ تاثیرگذارى داشتند، رویکردى انفعالى دارند و در برابر هر حرکتِ تازه اى که اتفاق مى افتد جز رُلى بازدارنده ایفا نمى کنند. کسى از اوضاعِ روز راضى نیست، همه مى نالند اما هیچ کس کارى نمى کند، همین ناتوانى در تصمیم گیرى و ابرازِ وجود، باعث شده تا ارتجاع پیشروی کند. حالا دیگر هم آنچه که روشنفکران مى گویند «عالی _ست»، محصول سیاستگزارىِ قدرت است، هم آنچه طردش مى کنند، هیچکس هم خودش را در مواجهه با این «والذاریات» مسئول نمى داند. این توپ لعنتى دیگر با پاى هیچکس جفت وجور نیست؛ هر که آن را یک کاره پاس مى دهد به دیگرى تا شاید هرج و مرج غایى شده، سوشیانتى ظهور کند! امید در واقع کلیدی ست که چنین روشنفکرانی دست روحانی داده اند تا مهدی موعود را از حبس و حصر دربیاورد!
بیشتر از دو هفته مانده تا انتخابات ریاست جمهورى و کم کم صداى پاى ترامپ ایرانى دارد به گوش می رسد. گرچه یکى بیلیونر است و با رولز رویز در محل سخنرانى اش حاضر مى شود و دیگرى که پیشتر با کاپشن کهنه و پیکان قراضه ظهور کرده بود، حالا دارد وعده ى یارانه ى دویست و پنجاه هزار تومانى مى دهد اما هر دوشان فراورده اى کاپیتالیستى اند و محصول غلبه ى بلاهت اکثریت بر شعور اقلیت!
هم دونالد ترامپ هم این نواحمدى نژاد،اُپورتونیست هایى رویابین اند و ظاهرن روى تحققِ رویاهاى مستضعفان فوکوس کرده اند. متاسفانه بانک ها، این مراکز قدرت جهانى، براى اینکه مال مردم را بگیرند فقط حالشان را نمى گیرند! با بد قرنى معاصریم؛ بلاهت شرق و غرب ندارد؛ همه جا دارد اپیدمى می شود. خلق هایى که عمرى براى تحققِ دمکراسى جنگیدند حالا باید خودشان را جر بدهند تا از شرّش خلاص شوند. کاپیتالیسم وبا نیست که واکسنش کشف شده باشد؛ تا شعور سرتاسرى نشود محال است دست از سرِ ساکنانِ زمین بردارد. مسترهاى کاپیتالیستى با دو شعارِ متضاد از شرق و غرب دارند سرمى رسند و مدیاها این کارگزارانِ مراکز بانکى که نبض اکثریت دستشان است چنان دارند بلاهتشان را رواج مى دهند تا هر معناى ضد انسانى از بس که تکرار مى شود طبیعى به نظر برسد. کاپیتالیسم خداى جبّارى ست، محال است که بگذارد ترامپِ ایرانی رئیس جمهور شود یا قدرت دست رئیسی و قالیباف بیفتد؛ این شیاطین را علم می کند تا مردم بیچاره از شرّشان به آپوزیشنِ حکومتی که ظاهر فرشته دارد پناه ببرند.
گیرم که مردم به قول شاملو حافظه تاریخی ندارند اما از همین دیروزِ نزدیک که باید سردربیاورند، پس چرا جشن مى گیرند برای روحانی!؟ چرا قاتلى را به قاتلِ دیگر ترجیح مى دهند!؟ منظورم از مردم نه فقط فلان رمّال و بقالِ سرِ کوچه، بلکه همین روشنفکر، همین شاعر است، همین نویسنده که هر ساله مرثیه اى براى مرگ مختارى مى نویسد، او روشنفکرى مبارز است، فکر مى کند که سال هاست دارد علیه حکومت مى جنگد و انتظار دارد تاریخ از این توّهمى که او دارد قدردانی کند. در حالى که خود از تاریخ هیچ نمى داند یا عمد دارد که فراموش کند. او مدیر و متفکر نیست، چون عمدن به خاطر نمى آورد و حکومت اسلامى از همین ضعف او استفاده ها کرده و از روشنفکرى ظاهرن مستقل، بى که بداند یا بخواهد سربازى جان بر کف مى سازد. تعداد این مزدوران کم نیست؛ کم نیستند تعداد آنهایى که خوشحال اند.
درى نجف آبادى قاتل روشنفکران دهه هفتاد یا ملاى شکنجه گر محمدى رى شهرى از زمره هفت نفر اولى هستند که انتخاب کرده اند تا بروند خبرگان و باز نقشه ى قتل بکشند. مدیاها همه خوشحال اند که جاى قاتل ها عوض شده، نجف آبادى جاى یزدى نشسته، رى شهرى جانشین مصباح شده. واى این گروتسک را تاریخ چه نام مى دهد جز بلاهت!؟ دارم به شعور و شجاعت پوینده فکر مى کنم وقتى که فریاد برمی داشت بیشتر ما از زمره ناباورانیم پس چرا باید اساسنامه ى کانون نویسندگان را خدا آغاز کند!؟ دارم به مختارى که مرگ او دارد هى بچه مى کند فکر مى کنم، به سامى، به سیرجانى، به دو بطرىِ خالى مشروب که روى مرگ مترجم بورخس، پاز، ملویل و کنراد و کوندرا انداختند، به احمد میرعلائى فکر مى کنم، به زالزاده و تفضلى، به غفار حسینى که صدایش هم در خارج و هم داخل خفه شد. دارم به دادگاهى که هرگز علیه رى شهرى و نجف آبادى تشکیل نشد فکر مى کنم. یعنى روشنفکر امروزینِ ایرانى کسى ست که جان مى گذارد تا جاى دادگاه، قاتل روشنفکران را بر کرسىِ مجلس خبرگان بنشاند!؟ حالا هم بین دو قاتل یعنی روحانی و رئیسی، اولی را ترجیح می دهد چون انکار می کند که آدمکش است و دومی را نمی پسندد چون هنوز سکوت کرده است!
ما معاصر عجب آدم هایی هستیم، مردمانی کیچ محور و کیچ پیشه! بیخود نیست که ترجیح می دهم در این سریال جای انتخابات به کیچ و سیطره آن در ایران بپردازم.
چند روز پیش، یکی طی کامنتی زیر سریال دوم این مطلب نوشته بود فلانی پراکنده می نویسد! من نه پراکنده بلکه قطعه قطعه می نویسم! به این اوضاع قطعه قطعه آدم های شقه شقه شده جز در قطعه نویسی نمی شود پرداخت!
یک عده هم پرسیدند چرا با چنین قطعیتی انتخابات را تحریم می کنی؟ من باوری به حرام ندارم که چیزی را تحریم کنم! از طرفی کار من طرح این را بکن آن را نه! نیست، اما چه کنم که باور دارم اگر اتفاقی نیفتد هیچ حقیقتی آشکار نمی شود، پس تنها برای رونماییِ حقیقت است که معدود مخاطبانم را تشویق می کنم به طرح نه!
آلن بدیو حقیقت را از طریق دانش قابل درک نمی داند، از طرفی معتقد نیست که حقیقت هرگز اتفاق نمی افتد بلکه اصرار دارد وقت هر رویدادی می توانید آن را به تماشا بنشینید. مثلن تاکنون هر انقلابی که در هر کجای جهان روی داده باعث احیای هر چند کوتاه مدتِ حقایقی مثل برابری و آزادی بوده! متاسفانه کشورهایی مثل ایران که بیشتر جمعیت تاثیرگذارشان را طبقه متوسط تشکیل می دهد جوامعی غیرسیاسی اند و از آنجایی که تضاد و نزاع بین طبقات را موجد حقیقت سیاسی می دانم معتقدم در چنین جوامعی سیاست اتفاق نمی افتد چون نگرانی مهم طبقه متوسط نه تحقق آزادی بلکه حفظ معیشت و تداوم زندگی بخور نمیر است. برای همین است که کاندیداهای ریاست جمهوری ایران جهت جذب آرای این طبقه، مدام وعده اقتصادی می دهند! چند روز پیش بااینکه موضوع مناظره شش کاندید ریاست جمهوری مسائل اجتماعی بود، جز درباره اقتصاد بحثی طرح نشد! پس آنجا ما با سیاست طرف نیستیم، بی شک اگر موضوع مناظره شان فرهنگ یا خودِ سیاست بود باز درباره مشکلات اقتصادی بحث می کردند. می خواهم بگویم رقابت های انتخاباتی در ایران هرگز سیاسی نبوده، سال ۹۲ کارنامه بدِ اقتصادی جناح راست باعث شد که جناح چپ حکومتی، ریاست دولت را در دست بگیرد تا به اوضاع اقتصادی سر و سامان دهد. اساسن بحث و جدل درباره مشکلات اقتصادی و فساد مالی ربطی به سیاست ندارد، سیاست فعالیتی فکریست که منجر به تولید حقیقت های تازه می شود و مردم از طریق آن تغییر سرنوشت می دهند، در حالی که در ایران ما مدام نه با تغییر سیستم بلکه با تنظیم سیستم دیکتاتوری طرفیم! معمولن هر چه نابرابری در کشوری از حد خود فراتر برود دمکراسی بیش‌تر از پیش معنا از دست می‌دهد. طبق آمار جهانی نزدیک به پنجاه درصد منابع موجود تنها در اختیار یک درصد از جمعیت جهان است، کمی کمتر از نود درصد منابع را فقط ده درصد از ساکنان زمین در اختیار دارند! طبق همین آمار نیمی از مردم دنیا هیچ ندارند و کمی بیشتر از ده درصد ثروت جهان از آنِ چهل درصد بعدی‌ست که طبقه‌ی متوسط نام دارد. طبقه متوسط در کشوری مثل ایران شهرنشین است و چون از حداقل‌ استانداردهای زیستی برخوردار است توجهی ویژه به روند اقتصادی کشور دارد تا منافع بخورنمیر خود از دست ندهد، و بر اساس همین درک است که کاندیدایی مثل قالیباف با حمله به جمعیت چهاردرصدی و طرح وعده‌ی مبارزه با سرمایه‌داری سعی دارد علاوه بر جذب آرای طبقه‌ی فرودست، نگرانی اقتصادی طبقه‌ی متوسط را هم رفع کرده از این طریق آنها را نیز با خود همراه کند! بیخود نیست که هیچکدام از کاندیداهای حاضر در انتخابات با هم کوچکترین اختلاف سیاسی ندارند، بلکه تنها رویکردهای اقتصادی شان متفاوت است، یعنی هر شش کاندیدا تنها به شیوه های مختلف، چپاول می کنند و نوع فساد مالی شان با هم فرق دارد و تنها به همین دلیل ما در چنین نشست هایی نه با مناظره بلکه با کیچی از مناظره طرفیم! سیاست و سیاست مدار کیچ، فرهنگ و فرهنگ سازِ کیچ و در نهایت روشنفکریِ کیچ همه جا را محاصره کرده! در چنین والذاریاتی چگونه می شود به چیزی جز تغییر زیربنایی بسنده کرد؟
جهان کیچ، جهان وانموده هاست؛ جهانی که در آن استعاره جانشین واقعیت می شود. سیطره ی نشانه ها، ایماژها و بازنمایی ها در جهان کیچ، چنان فراگیر است که امر واقع به طور کلی محو شده، نشانه ها نقاب واقعیت می شوند؛ طوری که دیگر کسی قادر نخواهد شد فرع را از اصل تشخیص دهد؛ مثلن صنعت چینی وانموده ی صنعت غربی ست، برای همین انطباق بیشتری با جهان کیچ امروزین دارد. اگر طبیعی سازی را خصیصه ی اصلی هنر افلاطونی یا کلاسیک بدانیم و خلاقیت را به هنر مدرن ربط دهیم بی شک حالا با حکومت وانموده ها و حاکمیتِ کُد طرفیم. دمکراسی اسلامی وانموده ی یک وانموده ی دیگر است که دمکراسی کاپیتالیستی آن را به خاورمیانه حقنه کرده و کار اتاق های فکر در ایران ایجادِ همین اینهمانی ست.
کیچ، سرطان معاصر ما ایرانی هاست؛ همه در هر صنفی به آن دچاریم و من اینجا اصرار دارم دوباره آن را گوشزد کنم. کیچ در اساس واژهای آلمانی ست که یعنی باسم های، آبکی! «هرمان بروخ» برای اولین بار کیچ را به جای هنر پست آورده و «میلان کوندرا» متن ساده و پیش پاافتاده را کیچ نامیده است، اما حالا دیگر فقط با متن و هنر کیچ طرف نیستیم! حالا آدم کیچ و رفتار کیچ و دیدگاه کیچ هم داریم. بروخ به جایی از کیچ می زند و کوندرا آن را در فکرهای نوشتارش بسط می دهد. «ماتیو تینو» کیچ را به سانتیمانتالیسم متنی ربط می دهد و «سرا راتس» آن را به کامیونیسم بزکی ـ کرداری مرتبط می داند. در جامعه ی ایرانی ولی کیچ به شدت در حال تولید است و کسی را با آن کاری نیست! دیکتاتوری کیچ از شعر و شعور و ژورنالیسم گرفته تا سیاست و دیانت دارد بیداد می کند.
دمکراسی به این صورتی که ایران دارد تجربه اش می کند جز دستگاه کیچ سازی نیست! در هر انتخاباتی ما با کیچ های شخصیتی طرفیم! پای آرا، پای رأی، پای آری و نه را برای رفع تردید وسط می کشند. آری و نه فلسفه بازند، فلسفه ساز نیستند. علم را همیشه تردید تولید کرده در حالی که آری و نه را برای اینکه عده ای دور یک هیچ، پشت یک پوچ جمع شوند به کار گرفته اند! من در این حلقه ها شخصیت نمی بینم. تنها تردید است که به آدمی فردیت می دهد؛ برای همین است که از هر انتخابی، از هر انتخاباتی در ایران متنفرم، از این ماشینی که آزادی را می کشد تا رای جمع کند.
تو خورشید را می شناسی، کهکشان راه شیری را می شناسی، تو ماه را می شناسی، تو این همه را می شناسی اما این ها  تو را نمی شناسند، پس تو بزرگ است، تو خطرناک است، چون می تواند فکر کند؛ برای همین، سیاست می خواهد که نابودت کند و دیانت می خواهد از هستی ساقطت کند. به فرد می گوید کافر! در حالی که او انکار نمی کند؛ او تردید می کند! همیشه تردید، سیاست و دیانت این هر دو را خلع سلاح کرده است. تردید نمی دانمی ست که می خواهد بداند، پس راه می رود سوال می کند و سوال تنها چیزیست که دین را، دیانت را ناکار می کند! این روزها فرد در ایران کمیاب است، چون صنعت کیچ فرد نمی خواهد، گله می خواهد.
متاسفانه اغلب دولت های اکنونی تولید دایه مهربان تر از مادری به نام دمکراسی ست که چیزی جز دیکتاتوری اکثریت نیست. اگرچه دمکرات ها، این کشیشان مدرن، معتقدند که خواست و اراده ی مردم خط مشی دولت ها را تعیین کرده و آنها را کنترل می کند اما این تنها موعظه ای بالای منبر است و افسانه ای بیش نیست. اراده ی مردمی دائم دچار تغییر است و مدیاها این فرمانبران مراکز بانکی با کیشی به فیشی می توانند مثل موم آنها را به هر شکلی که می خواهند درآورند. از طرفی در طول تاریخ همیشه عده ای که در اقلیت بودند از بقیه آگاهی بیشتری داشتند اما دمکراسی کمک می کند که دائم جماعت نادان تصمیم گرفته، آن اقلیت مفلوک در برابر یک انتخاب ابلهانه قرار بگیرد و از زور و اجبار پیروی کند.
آزادی اولین شرط رشد فردی ست و عدالت و برابری آن را بیمه می کند. دمکراسی غربی در آغاز آزادی را اپیدمی کرده بود اما چون توجهی به برابری نداشت در نهایت آن را تنها به عده ای که در برج هیرارشی استقرار داشتند هدیه کرد. امروزه در کشورهای غربی، آزادی به طرز فجیعی وجود دارد اما تنها طبقه ی کوچکی آزاد است چون همه نمی توانند آن را بخرند. حالا قلاده از دور گردن برده ها باز شده و جای آن ظاهرن کراوات بسته شده، با این وجود برده ی قبلی هنوز کارگر و کارمندی ست که از عهده خرید آزادی دلخواهش برنمی آید. پس آزادی هرگز نمی تواند در یک جامعه طبقاتی که هیرارشی در آن بیداد می کند تحقق پیدا کند. بدون برابری، آزادی، شوخی دنباله داریست که سال هاست به صورت سریالی از تلویزیون غرب دارد پخش می شود. امروزه غربی ها بدون آنکه بخواهند آزادند اما بدون آنکه بدانند فقط آزادند که ارباب خود را انتخاب کنند و همین دمکراسی در بسته های نازلتری به کشورهای جهان سوم نیز صادر می شود. اگر در بریتانیا قدرت مدام بین محافظه کارها و لیبرها دست به دست می شود، اگر در امریکا همین دو گروهِ تغییر نام داده به صورت پریودیک غنایم را بین خود تقسیم می کنند لااقل ظاهری اختیار کرده اند که قتل فردیت و آزادی همگانی را عمده نمی کند، اما همین مدل وقتی به کشوری مثل ایران می رسد در دو بست هی به ظاهر جدا از هم مثل اصول گرایی و اصلاح طلبی تعریف می شود که طی چند سال اخیر حتی خودشان را تحمل نکرده اند و دیکتاتوری تا بدانجا پیش رفته که جنگ انتخاباتی در بیت رهبری آغاز و همانجا به پایان می رسد. در غرب مردم لااقل آزادند که ارباب خود را انتخاب کنند اما در جامعه بازمانده از رشدِ ایران، سیطره استبداد و ظلم و چپاول تا بدان حد پیش رفته که اکثریت ابتدا خاموش و سپس سنگسار و حالا در اغمای کامل به سر می برند. این وسط ژورنالیسم که پیشتر خود را وجدان آگاه مردم می دانسته، جنازه ایست که در داخل و خارج تنها نقشی را که به آنها دیکته می شود ایفا می کند. رهبر کنونی ایران پیشتر در بهترین وضعی که داشته تنها یک کیچ سیاسی بود. بسیاری از مدیاها طی این سال ها به بهانه های مختلف خبر بیماریِ این وانهاده ی خمینی را در بوق کرده و در انتظار مرگش نشستند. خامنه ای برای اینها مهم بود چون هنوز عروسکی ست که جای رهبری سیاسی نشسته، مدیاها هنوز منتظر مرگ جسمی اویند و غافلند که خامنه ای پیشتر مرگ سیاسیِ خود را اعلام کرده. بین تمام رجال اسلامی ست، موسوی تنها رهبر حاشیه نشین بود که لااقل بیش از بیست سال تحمل کرده بود پشت پرده بنشیند و علیرغم اینکه تفاوت چندانی با خامنه ای نداشت اما رهبر مریض ایران او را نیز به زندان انداخت و دقیقن با حبسِ او، خامنه ای مرگ سیاسی خود را اعلام کرده، اما مدیاها از این مرگ بزرگ ننوشتند و نگفتند.
در حالی که برخی از شاگردان مکتبی خامنه ای حالا خارج نشینند و اغلب در بی بی سی و صدای امریکا و … به کار گمارده شده اند، اما نشریات به ظاهر مستقل و ظاهرن تیزهوش، هرگز پی به مرگ سیاسی او نبرده اند. طی این مرگ سیاسی، خامنه ای فرصت نکرد چیزی را که بقیه نفهمیده اند بفهمد و هنوز توی فیلمی که در سینمای ایران در حال اکران است بازیگری مرده ست که رُل اصلی دارد و دوربین ها هنوز روی جنازه ی در حال تشییع او زوم کرده اند. سیاست مداران قمی ایرانی سال هاست که در اغمایند اما خامنه ای به طور کامل مرده و بعید است بتواند خطاهایش را رفع و رفو کند. این جسد فکری بی آنکه بداند دارد پای جنازه انقلاب اسلامی به جای گریه قاه قاه می خندد اما مدیاها چشم ندارند که ببینند.
همانطوری که خامنه ای نمایه مرگ ایدئولوژی اسلامی ست هر رئیس جمهوری که در ایران انتخاب می شود همچون حجاب، مرگ آن ایدئولوژی را برای چهار سال دیگر مخفی نگه می دارد و برخی با شرکت در این بالماسکه ها کمک می کنند که بوی گندشان دیرتر فراگیر شود.
انتخابات در ایران تنها نیروگاهی ست که الکتریسیته مصرفی سردخانه های فکری را تولید می کند. سردخانه ای که در آن تنها از جسد ایدئولوژی اسلامی نگهداری می شود و اگر برسد آن روز که به این سردخانه برق نرسد کارشان دیگر تمام است. اینک در غیاب آزادی و برابری، جامعه ایران تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی شده که بر پایه ی تسلط طبقه بالایی بر طبقات پایینی تشکیل شده است. بیشک تا زمانی که ایران یک جامعه _ ی «بکش تا کشته نشوی» و «هرکس برای خودش» است، هیچ جنبشی در آن حتی اگر خودش را سبز و بنفش کرده باشد راه به جایی نخواهد برد. متاسفانه هنوز مردم در تظاهرات خیابانی شعار می دهند «یا مرگ یا آزادی» و بدین ترتیب، مرگ را کنار آزادی تبلیغ می کنند، در حالی که باید برای آزادی فقط زندگی کرد. اصلن علت شکست نهضت صدساله آزادی خواهانه ی ما این بوده که جای زندگی دائم مرگ را تبلیغ می کردیم. ما برای آزادی به زندان رفتیم و اعدام شدیم اما هرگز به خاطر آزادی زندگی نکردیم، آن را به بغل دستی مان آموزش ندادیم؛ برای همین دمکراسی هم در کشور ما قیافه ای جز دیکتاتوری مطلق پیدا نکرد. تا آنجا که من شناخت دارم هنوز اغلب احزاب و دسته جات کوچک و بزرگ سیاسی، پیِ منافع و ایده های اسقاطی خودشانند
وقتی سابینا، یکی از شخصیت های اصلی رمان «بار هستی» کوندرا، همراه سناتوری آمریکایی و چهار دختر و پسرش به گردش می‌رود، سناتور با دست، کودکان را که سرگرم بازی بودند نشانش می‌دهد و می‌گوید: «معنی خوشبختی همین است». اینجاست که سابینا می توانست از او بپرسد اگر حالا یکی از بچه‌ها آن دیگری را کتک بزند باز بازی آنها خوشبختی را تداعی می کند؟ وقتی قلب، لب به سخن باز می کند، کسی دوست ندارد که خرد اعتراض کند. در قلمرو «کیچ» دیکتاتوریِ احساس همیشه حرف اول را می زند. آدم ها همه پیش از آنکه فراموش شوند، هیئت «کیچ» می گیرند. متاسفانه «کیچ» ایستگاه ارتباطی میان هستی و فراموشی ست. «کیچ» پرده‌ای است که کمک می کند هر چیزی را که با مذاق عاطفی مان سازگار نیست مخفی کنیم.
کیچ‌سازی و کیچ‌اندیشی وبایی‌ست که در ایران اپیدمی شده! وضعیت مردم ایران در مواجهه با حکومت مثل اوضاع زنی ست که سالهاست با همسر خود مشکل دارد و در حالی که آرزومند طلاق است از او جدا نمی شود و مدام این گزاره کیچ را برای همه تکرار می کند. «من فقط به خاطر بچه‌هایم با این مرد زندگی می کنم»؛ این جمله «کیچ» است چون اگر بچه‌ای وجود نداشت تا به خاطرش آنگونه که نمی‌خواهد زندگی نکند باز با همسرش زندگی می کرد. او پیش از آنکه زن باشد، دارد سیاسی کاری می کند. در واقع هیچ کس بهتر از یک سیاست مدار به تاثیرگذاری کیچ پی نبرده است. برای همین است که تا سر و کله ی یک عکاس در نزدیکی خانم می نخست وزیرِ بریتانیا پیدا می شود، با شتاب سوی اولین کودکی که دم دستش باشد می‌رود، او را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد تا مخاطب با تماشای کیچ تازه ای به ادراک زیبایی برسد. در یکی از اولین خطابه های جمارانی، پسربچه ای از بالای سرها دست به دست پیش برده می شود تا خمینی او را ببوسد؛ خامنه ای که به رشت می رود پیشانی پیرمردی کشاورز را می بوسد؛ در یکی از سفرهایش به خوزستان، احمدی نژاد همچنان که بر فراز وانتی ایستاده از کیسه خلیفه درمی آورد و به دختربچه ای فقیر می بخشد و همین نمایش را طی چند روز اخیر، روحانی و رئیسی هر دو تکرار کرده اند! این تصاویر همه کیچ اند! یک دروغ زیبا برای پوشاندن زشتی، بی عدالتی و ظلم مدام بازتولید می شود اما کسی درک نمی کند که فقط کیچ و کیچ و کیچ همان دشمن اصلی ست. هر جامعه یا کشوری که زیر سیطره ی کیچ باشد توتالیتر است. در واقع اینجاهاست که آدم ها رفته رفته بدل به کیچ می شوند. خمینی یک کیچ است، خامنه ای کیچ و روحانی و رئیسی کیچه ایی دیگر! فمنیسم هم که مسلمان شود به مثابه ی نگرشی کیچ عمل می کند، چون تاثیر آن دیگری را که می تواند بی اثرش کند برنمی تابد، چون اغلب از خرد دور است و رفتاری احساسی دارد. اغلب روشنفکران ایرانی با پدیده فمنیسم و برابری و زن، برخوردی کیچ محور دارند. اینها زن را و حقوقش را نمی شناسند، فقط حاضرند بخشی از حق مردانه ی خود را به او بدهند. زنان ایرانی هم به دلیل فقدان تجربه قدرت با استتیکی مردانه پی برابری هستند و کیچ های رفتاری و بزک های زن خواهانه به سرعت دارد بازتولید می شود. حالا دیگر زن جای کودک را گرفته و سیاست پیشه گان جای کودک به زن میدان می دهند و ناگهان یکی مثل جمیله رئیسی(علم الهدی) سر از مطبوعات درمی آورد و این تصویری ست که هر روزه مدیاها بازتولیدش می کنند. بیشتر احزاب سیاسی ایرانی، رویکردی عقلانی ندارند و بر کیش ها و الگوها متکی اند، پس کیچ اند! راهپیمایی میلیونی جنبش سبز هم یک کیچ سیاسی بود، چون مردمی متعلق به آرا و اندیشه های مختلف را زیر یک علم برده بود. در واقع همه شان را یک شعار ارتجاعی، یک الله اکبر که مانعِ اصلی بود راه می برد! آنها را خرد به پیش نمی برد بلکه غرور نقش آفرینی می کرد، تنفر و انزجار رهبری می کرد؛ که هر دو از نشانه های کیچ است. در واقع در آن روز بزرگ کسی راهپیمایی نمی کرد بلکه هر که راه خودش را می رفت. مخالفت با دیکتاتوری یا تقدیس دمکراسی!؟ هیچ کدام تعیین کننده نبود بلکه جذابیت احساسیِ کیچ بود که همه را به صف کرده بود. حالا هم در ایران کسی نمی خواهد برای تعیین سرنوشت در انتخابات شرکت کند، بلکه انتقام از خامنه ای یا کیچی به اسم رو کم کنی دارد همه را تحریک می کند پای صندوق های رای حاضر شوند! آنجا خرد هنوز هیچ کاره ست.
لینک ویدیوی این مقاله در آپارات👇👇👇

http://www.aparat.com/v/YLX3U

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)