رویای دور و درازم این بود که در یک سازمان حقوق بشری کار کنم.
حقوق را اگر در نهایت به اصرار اطرافیانم به عنوان رشته دانشگاهی انتخاب کردم ، به خاطر این آرمانهای حقوق بشری و برابری بود.
در مقطع کارشناسی ارشد حقوق پزشکی را انتخاب کردم، چون همیشه حساسیت عجیبی داشتم نسبت به دردهای آدمها و بیماریهایشان. بچه که بودم دلم میخواست دکتر و پرستار بشوم.
برای فوق لیسانس به فرانسه آمدم و مدرک این رشته را گرفتم و بعد از چند تجربه کار پشت میزی در بیمارستان و در شرکت های خصوصی فهمیدم که جای من اینجا نیست و باید دنبال رویایم را بگیرم و راه به سازمانهای حقوق بشری پیدا کنم. این شد که برای چندین سازمان حقوق بشری رزومه فرستادم ودرخواست کار کردم.

یک روز وسط تابستان، در حالی که به شدت منزجر و خسته بودم از کار در یک کمپانی دارویی معروف فرانسه، در پرسه زدن های اینترنتی ام، آگهی کار دیدم از طرف سازمان پزشکان بدون مرز.
مترجم و واسطه فرهنگی فارسی زبان میخواستند برای کار در بندر کاله فرانسه. درنگ نکردم و رزومه ام را فرستادم.
چند وقت بعدش با من تماس گرفتند و مصاحبه رفتم و قبول شدم، منتهی به دلایلی نشد سر این کار بروم و برایم پذیرش نرسیدن به وصال رویایم خیلی سخت بود. این کار نشد ولی چیزی از علاقه و انگیزه و اراده من برای بیشتر و بیشتر خواستن رویایم کم نشد.
چند بار به کسی که با من مصاحبه کرده بود ایمیل زدم و برایش از شور و اشتیاقم برای کار با آنها گفتم.
قراردادم با کمپانی دارویی تمام شد و برای بازدید از اقوام به ایران رفتم.
روزهای آخرم در ایران بود که ایمیلی برایم آمد از سمت پزشکان بدون مرز. پیشنهاد کار بود در یونان.
به دنبال توافق اتحادیه اروپا با ترکیه بر سر معضل مهاجرین ، برای همکاری در یک مطالعه آسیب شناسی و انسان شناسی بر روی جمعیت مهاجر در کمپ های یونان، احتیاج به مترجم فارسی و مشاور فرهنگی داشتند.
وقتی این پیشنهاد را دیدم، چشمهایم برق زد. رویایم دوباره به من نزدیک شده بود. اما نمیدانستم که شدنی است یا نه. مانع برگه اقامت سر راهم بود و تاریخ شروع ماموریت دو روز بعد از تاریخ بلیط برگشتم به پاریس بود.
با این حال نتوانستم جواب رد به چنین موقعیتی بدهم و با خودم گفتم که به آنها جواب مثبت می دهم و هرچه بادا باد.
به پاریس رسیدم و فردای روز رسیدنم به اداره مهاجرت رفتم و به طرز معجزه آسایی در عرض نیم ساعت برگه تمدید اقامتم را به من دادند و من روز بعدش توانستم به آتن بروم.

میدانستم که دارم در ناشناخته ای محض پا میگذارم و به سرزمینی می روم که تا به حال پایم را در آن نگذاشته ام، زبان مردمش را نمیدانم و قرار است دوماه با آدمهایی کار کنم که کاملا برایم غریبه اند در محیطهایی غریبه تر.

اما تمام این غریبه ها، بیشتر از آنکه مرا بترسانند برایم هیجان داشتند.

جمعه مشهد بودم، چهارشنبه پاریس و جمعه بعد آتن. به طور غیرمنتظره و معجزه آسایی رسیده بودم به رویای دور و درازم.

ما یک تیم ده نفره مترجم فارسی، کردی و عربی بودیم که از دفتر پزشکان بدون مرز در کشورهای نروژ، سوئد، فرانسه و بلژیک به این ماموریت فرستاده شده بودیم و سرپرستهایمان سه نفر بودند از کشورهای دانمارک و فرانسه.
به مدت سه روز برایمان جلسه آموزشی گذاشتند و درباره هدف تحقیق میدانی برایمان توضیح دادند و روش کار را به ما آموزش دادند. هدف از مطالعه شناخت مسیر مهاجرین، دسترسی شان به اطلاعات و خدمات پزشکی و خشونت های متحمل شده در طول مسیر و شناخت شرایط زندگی شان در کمپ های مهاجرین بود و ما باید در هر کمپ با دویست و پنجاه نفر که به طور تصادفی انتحاب شده بودند، مصاحبه و پرسشنامه پر میکردیم.

در طی این دو ماه، پای حرف دل فارسی زبانهای مهاجر نشستم و جدای از این دو گروه با مترجمین کرد و عرب زبان هم چند بار همراه شدم که در پر کردن پرسش نامه ها به آنها کمک کنم و با اینکه در مواجهه با کردها و عرب زبان ها، به علت ضعف شناختم از این زبانها، کاملا متوجه همه صحبت ها نمیشدم اما خیلی چیزها را میتوانستم از لابلای حرفها و برخوردهایشان بفهمم و حس کنم.

حالا که روزهای آخر این ماموریت است و فردا آخرین روزی است که به کمپ میرویم، ناگهان یاد روزی می افتم که برای اولین بار پا به کمپ مهاجرین گذاشتم و با اینکه فاصله این اولین و این آخرین، همه اش دوماه تقویمی است، دنیا دنیا حرف و قصه و مشاهده و حکایت و درد دارم برای گفتن و باز گفتن و بازگفتن.

حال بیماری را دارم که چشمش، گوشش، لبش، بینی اش، دست و پایش، همه وجودش توامان درد میکند و نمیداند از کدام دردش شروع کند به شرح ماجرا.

در این دوماه، آدمهایی دیده ام که از جنگ و نا امنی و فقر و بی سرپناهی و خشونت خانوادگی و قومی و تهدیدهای سیاسی گریخته اند، خودشان را به دام یک زنجیره قاچاقچی و پلیس و کوه و برف و جنگل و دست آخر به کام دریا انداخته اند که پشت سرشان همه اینها باشد و روبرویشان اروپای رویایی و آرامش و صلح و حقوق بشر و برادری و برابری. آدمهایی که همه جلیقه های نجاتشان را در سواحل یونان رها کرده اند و به سمت اروپای رنگارنگ ذهنشان دویده اند و حالا، دو ماه، سه ماه، هشت ماه، نه ماه است که افتاده اند در این کمپ یا از این کمپ به آن کمپ شده اند.


مردان و بعضا زنانی که کار میکردند و درآمد داشتند، آبرو و حیثیت و زندگی ای برای خودشان داشتند، در کشورشان بودند و دور و برشان پر بود از همزبان و هم فرهنگشان، حالا همه با هم افتاده اند در دریای بی کرانه بلاتکلیفی و انتظار.
شرافت و کرامت انسانی شان رفته است زیر سوال. هر روز باید سه بار بروند یک لنگه پا بایستند سر صف توزیع غذا و غذایی را بگیرند که به مثابه غذای حیوان میماند. بقیه روز را به دنبال درمان درد خودشان و بچه ها بروند بایستند در صف های طولانی دکتر که آیا نوبتشان برسد یا نرسد. دکتر معاینه کند یا نکند. دارو بدهد یا ندهد. کسی به دادش برسد یا نرسد که بیشتر اوقات هم نمیرسد. برود دفتر مهاجرین سازمان ملل، گردن کج کند که پرونده اش را پیگیری کنند. جواب سربالا بشنود، تحقیر شود، کاغذهایش در صورتش پرتاب شوند، تهدید بشود که تقاضای پناهندگی کن از یونان وگرنه بیمارستان و دوا و دکتری در کار نیست.
وقت مصاحبه برای پرونده اش بدهند برای فلان تاریخ، با هزار امید و آرزو که می آید سر مصاحبه، صفر تاریخ مصاحبه اش را نه کنند، هشت را شش، بفرستندش دوباره درون دخمه بلاتکلیفی و انتظارش.

یک قسمت از پرسش نامه ای که باید در مصاحبه با مهاجرین پر میکردیم مربوط به مسیر سفر مهاجرین بود.
که از کدام کشور سفرشان را شروع کرده اند و از چه کشورهایی گذشته اند و خشونت هایی که در راه دیده اند و بیماری هایی که به آن دچار شده اند و دسترسی شان به خدمات پزشکی.

من به اقتضای فارسی زبان بودنم، بیشتر با افغان ها سر و کار داشتم : مسیر کلاسیک افغانستان، ایران، ترکیه و یونان.

اما نقطه عطف قصه های تمام مهاجران اروپا، سرگذشت عبورشان از دریاست.
وقتی اسم دریا را می آوری، نگاهشان یخ می کند و به یک نقطه خیره میماند.

اکثر مهاجرین، چند بار این رعب وحشت را به جان خریده اند و دل و جان به دریا زده اند.
یا دستگیر شده اند یا دریا طوفانی بوده است و مجبور شدند برگردند.
یا داشتند غرق میشدند یا غرق شدن کسانی را دیدند.
پدر و مادران از عذاب وجدان بخاطر فراموش کردن بچه هایشان در آب میگویند. از تلاش برای محافظت از سوراخ ترمیم شده قایق بادی. از ریختن وسایل به درون آب برای سبک کردن قایق.
از حس تلخ با دست خودشان بچه هایشان را به کام دریا ریختن.
برای من دریا از دوماه پیش چهره ای دوگانه به خود گرفته است.
یک رویش، روی آبی پهناور و دوست داشتنی و زیباست که با نگاه کردن به آن آرام و قرار میگیری و نسیمی که از روی دریا می آید نفست را تازه میکند.
اما روی دیگرش، روی دلهره و سرما و رعب و وحشت از افتادن به کام مرگ است.
امروز به دریا که نگاه میکنم، آبی زیبای بیکرانی را میبینم که در قصه های مهاجران، هیولای سیاه رنگی است که جانشان را در کف دارد.

ما داشتیم در دریا غرق میشدیم، چرا مارا اروپایی ها نجات دادند از آب که بیاورند بیندازند در این زندان و به ما نگویند که تکلیفمان چه میشود؟ اینجا ما داریم ذره ذره میمیریم. همه دیوانه شده ایم و بیماری عصبی پیدا کرده ایم. در دریا غرق میشدیم بهتر بود. چرا نگذاشتند بمیریم که بدبختی هایمان با ما بمیرد؟

برای من، در قصه افغان ها، نقطه عطف دیگری هم وجود داشت.
مخصوصا آنهایی که در ایران زندگی مدتی را زندگی کرده بودند و صرفا از ایران گذر نکرده بودند.
وقتی در مسیر سفرشان میرسیدم به صفحه ایران، ناخودآگاه تلخ میشدم و پرسش سوالات برایم سخت میشد.
وقتی میپرسیدم که آیا در ایران خشونتی از کسی دیدید، با نگاهی آزرده برایم میگفتند از رفتار و گفتار تحقیرآمیز و خشونت آمیز ایرانی ها نسبت به افغان ها.
ما ایران را دوست داریم. همزبان هستید شما با ما، هم فرهنگ، هم دین.
اگر شرایط زندگی در ایران و برخورد ایرانی ها با افغان ها اینطوری نبود، نمی آمدیم این همه راه به اینجا که زبان و فرهنگشان را نمیدانیم.
ما چه گناهی کردیم که در کشورمان نا امنی است؟ طالبان است؟ آدمکشی و بمب و فقر و بدبختی است؟ مگر تقصیر ماست که شرایط کشورمان اینطور است؟ آدمیزاد اگر مجبور نباشد، چه دلیلی دارد وطن خودش را ترک کند و برود کشور دیگر؟

اینها را میگفتند و من آب میشدم. میسوختم. خجالت میکشیدم به جای همه ایرانی ها. از سمت همه ایرانی ها عذرخواهی میکردم.
همه اش با خودم میگفتم اگر ایران ما کمی با افغان ها مهربانتر بود، این بیچاره ها اینجور آواره مرزهای اروپا نمیشدند. حداقل همه شان نه.

مهاجران افغان در مقایسه با عراقی ها و سوری ها و کردها خیلی در وضعیت بدتری قرار دارند و من از روی تجربه و شناختی که این دو ماه کسب کردم دو دلیل اصلی برای این مدعایم میتوانم بیاورم.

اول اینکه تمام توجه دنیا و رسانه ها به عراق و سوریه و کردهای آواره است. این کشورها به عنوان مناطق جنگی شناخته شده اند. این قضیه در مورد افغانستان صدق نمیکند. چهل، پنجاه سال است این کشور در نا امنی و خشونت به سر میبرد و دنیا عادت کرده است به این وضعیت. جز در دوران حکومت طالبان، این اواخر کسی دیگر راجع به وضعیت جنگی در افغانستان حرفی نزده است.
من خودم فکر میکردم اوضاع افغانستان باید نسبت به دوران طالبان بهتر شده باشد اما افغانهایی که با آنها مصاحبه داشتم میگفتند اوضاع بدتر از قبل است. حکومت رسمی ای به اسم طالبان وجود ندارد اما این چیزی از قدرتشان کم نکرده و خیلی راحت تر در لباسهای غیر رسمی کشور را به نا امنی و خشونت کشیده اند.

دلیل دیگری که گواه بر این است که وضعیت افغان ها به مراتب وخیم تر از سوری ها و عراقی ها و کردهاست، به خلق و خوی و فرهنگ خود افغان ها برمیگردد و همین آنها را نسبت به عرب ها در رسیدن به حقوق و خواسته هایشان متمایز می کند. این ملت مظلوم اینقدر تحت فشار ظلم و خشونت بوده است که صبور و آرام بارآمده است. وقتی میپرسیدم از خشونت، میدیدم که سر تکان میدهند که نه، خشونتی ندیدیم. بعد جلوتر لابلای حرفهایشان میگفتند که چادرشان را سوزانده اند یا سیلی خورده اند. اعتراض میکردم که پس چرا گفتید خشونت ندیدید؟ اینها خشونت است دیگر. نگاهی غریب تحویلم میدادند و میگفتند: این خشونت است؟
در سرما و باران شدید، در حالی که اکثر مهاجرین را درباکس های آهنی اسکان داده بودند، وارد چادر زن و شوهری افغان شدم که یک بچه خردسال داشتند و یک نوزاد. زن مشغول شیر دادن به بچه بود. فهمیدم سل دارد، بچه اش هم.
از شوهر پرسیدم که شما چرا هنوز در چادرزندگی میکنید و آیا اقدامی برای بیماری همسرتان کردید؟
میگفت رفتم دو هفته پیش و درخواست ایزوباکس کردم و برای دکتر شرایط همسرم را توضیح دادم.
گفتند برو به چادرت سراغت می آییم و خبر میدهیم. هنوز خبری ازشان نشده است.
گفتم یعنی شما از دو هفته پیش هیچ اعتراضی نکردید؟ پی اش را نگرفتید؟

افغان، زبان اعتراضش طی سالها ظلم و خشونت شل شده است.

در مواجهه با جمعیت مهاجر افغان، تجربه من مستقیم و پر از مکالمه بود.
چیزی که برای من خیلی جالب بود و انتظارش را نداشتم، تجربه ام در مواجهه با مهاجرینی بود که راه ارتباطی زبان را با آنها نداشتم و تلاش میکردم از لابلای حرفهایشان کلمات مشترک را پیدا کنم و با مشاهده رفتار و لبخند و اشک و نگاهشان، قطعه های پازل قصه شان را کنار هم بگذارم و سعی کنم با وجود مانع زبان، بشناسمشان.

به اقتضای شرایط، دو روز برای کمک به مترجم های کرد به کمپ کردهای ایزدی ها رفتم.
اسم ایزیدی ها زا زیاد شنیده ایم در اخبار مربوط به داعش.

قبل از آمدن به کمپ ایزدی ها، تصویر من از آنها یک تصویر کاملا تئوری بود بر مبنای رسانه ها.

همکار کردم بعد از مصاحبه با زن هفتاد و پنج ساله ایزدی برگشت به من به فرانسه گفت: خیلی خوش شانسی که نمیفهمی چه بر سرش آورده داعش. گفتم با اینکه کردی بلد نیستم اما اینقدر کلمه مشترک هست که تا حدی داستان آدمهای اینجا را بفهمم.
کشته، دو، داعش، پنج روز حبس، فرار.
همینها کافی ست که دلت بخ خون بیفتد و انگشت حیرت به دهان بگیری از این همه قدرت. از این همه پایداری.

که بفهمی تمام این آوارگی و بی وطنی و بلاتکلیفی و خطرات راه را به جان خریدن و تا یونان آمدن برای چه؟

اینها تقریبا دو سال است که از شهر سنجر در آمده اند و هنوز وحشت زده و شوکه اند از آنچه دیده اند و کشیده اند و در کنار این ترس و اضطراب از گذشته، اضطراب بلاتکلیفی را هم دارند که بالاخره کدام کشور اروپایی آخر به آنها امکان زندگی بی وحشت و آرام را میدهد؟ با این حال از خواب بلند می شوند. رخت هایشان را می شویند و پهن میکنند. در تنور نان میپزند و غذا بار می کنند. روی تراس، زیر آفتاب می نشینند و از آفتاب آخر پاییز لذت می برند.
ساز و آوازشان به راه است و از هرجایی نوای موسیقی کردی را میشنوی.
به هم که میرسند بدون استثنا با لبخند میگویند: باشی؟( خوبی؟)  جواب میدهد آن یکی که باشم، تو باشی؟
بچه هایشان ماچ میدهند و ماچ میخواهند. بزرگهایشان محکم بغلت میکنند. دعوتت میکنند که با آنها ناهار بخوری و به رویت می خندند وقتی تلاش میکنی چند کلمه کردی بپرانی.


در حیرتم. مات و مبهوت.

آخر چطور می شود از آن همه خشونت و جنگ و وحشت، بی آبی و بی غذایی و بی سرپناهی بگریزی و در عمق بی سرنوشتی و بلاتکلیفی زندگیت، از بزرگترین گرفته تا کوچگترین این همه مهربانی و عشق در وجودت باشد؟

آخر آدمیزاد چقدر قدرتمند؟ چقدر تلاشگر برای زنده ماندن و زندگی کردن؟

همه شان از کوچک گرفته تا بزرگ، یک نخ کاموایی قرمز و سفید دور مچ دستشان دارند که مشخص میکند که از یک قوم هستند. این نخ کاموایی قرمز و سفید را به دو همکار کردم و به من و دوست دیگرم که به کمک این دو رفتیم هم دادند.
این دستبند یعنی که ما را از خودشان دانستند.
از آن روزی که همکارم این نخ را دور مچم بست، آن را از دستم در نیاوردم. هروقت به آن نگاه میکنم یادم می آید از آن دو روز گرم و پر حرارت بودن در جمعشان، چای و غذا خوردن با چاشنی لبخند مهربان کوچک و بزرگشان.

….

برخورد تاثیرگذار دیگرم با دیگر مهاجرین، روزی بود که یکی از همکاران پیشنهاد داد که به نمایشگاهی برویم که مهاجران سوری آن را سازماندهی کرده بودند.
یک قسمت از نمایشگاه، مربوط به نقاشی ها و عکسهای مهاجرین از تجربه مهاجرت و زندگی شان در کمپ بود.
یک قسمت دیگر صنایع دستی شان را به معرض تماشا و فروش گذاشته بودند.
و جایی هم کسی سازی به دست گرفته بود و میزد و عربی میخواند برای وطن و غربتش در بی وطنی.
آهنگها غمگین بود و اشک بود که از گونه سوری و غیر سوری میریخت.
بعد کسی خواست که یک دقیقه به احترام بمباران های حلب سکوت کنیم.
و بعد از یک دقیقه سکوت، آهنگهای غمگین به شادی آمیختند و مردم بلند بلند و یکصدا شعرهای وطنی شان را میخواندند و دست میزدند. من داشتم از صحنه ها فیلم میگرفتم و نمیتوانستم کاری برای اشکهایم بکنم که بی مهابا از گوشه چشمم سر میخوردند. اشکهایی منقلب از آنچه جلوی چشمهایم میدیدم. زن و مرد و کودکانی که از درد جنگ و خشونت بلند شده بودند و درد بی وطنی و آوارگی را فریاد میزدند و سعی میکردند در کنار هم، شادی و امیدشان را زنده نگه دارند.

….

ماجرای این سیل مهاجرین اروپا سر دراز دارد و کسی به دنیال راه حلی برایشان نیست.
اینقدر روزهایشان در کسالت و انتظار و بیکاری و بی برنامگی گذشته است که رشته زمان از دستشان در رفته و بیشتر اوقات در دادن تاریخ ورود و خروجشان به این کشور و از آن کشور اشتباه میکنند.
بچه هایشان بی مدرسه و بی آینده شده اند. خودشان بیکار و بی درآمد و محتاج سازمان ملل و سازمانهای حقوق بشری.
همه شان در محیطی گیر افتاده اند که به علت کمبود امکانات بهداشتی و وجود زباله و تغذیه نامناسب، منشا و مامن انواع بیماری های جسمی است.
این انتظار بی مهلتشان، این امیدها و وعده های دروغین سازمان ملل و سازمانهای ملی و مردمی، در کنار بی امنی و بی نظمی کمپ و بی توجهی و سهل انگاری پلیس یونان، ذهنشان را آشفته و بیمار کرده است.

کسی برایشان توضیح نمیدهد که چه شد یک روز اروپا مهربان شد و مرزهایش را به روی مهاجرین باز کرد و نوید امید و زندگی بهتر در صلح و آرامش داد و بعد یک روز به سرش زد که مرزها را ببندد و خاتواده ها را لت و پار وتکه پاره بین اروپای غربی و شرقی کند و بقیه را در یونان و مقدونیه و آلبانی و صربستان، معطل و بی تکلیف در سرما و گرما و بی ثباتی نگه دارد.

زن و شوهر افغان که نازا هستند، تعریف میکنند که بازرسان یک روز آمدند برای بازدید از کمپ و آن روز مسئولین کمپ همه جا را تمیز و مرتب کردند و به طرز عجیبی مهربان شده بودند با مهاجرین. اسباب بازی میدادند حتی به زن و شوهرهای بی بچه.
 آن روز غذا را خیلی دیر دادند که بازرسان نبینند چه چیزی به خورد ما میدهند.
آن روز حتی بیسکوییت هم به ما دادند/
مرد افغان این را که میگوید، مکث میکند و لبخند میزند: آن روز بهترین روزمان در کمپ بود!

من در این دوماه به هر احساس شناخته شده بشری پرتاب شده ام. گاهی در روز مدام رنگ احساسم عوض شده است.
از ناتوانی به خشم افتاده ام، از خشم به اشک، از اشک به لبخند، از لبخند به هق هق، از هق هق به کرختی احساسی.

روزهایی بوده که سنگین بوده ام.

انگار چند گلوله آهنی را به من آویزان کرده باشند ومرا رها کرده باشند در دریا و من مدام دست و پا زده ام که غرق نشوم.

یک روز نشسته بودم با دو تا از همکارانم. داشتیم مصاحبه میکردیم با سه نفر و یکهو این سه نفر شدند پانزده نفر و به سمتمان دریایی از خشم و نا امیدی و افسردگی و بی پناهی شلیک کردند و قصه مرگ تدریجی شان را برایمان میگفتند.

ما مسخ شده بودیم؛ نه توان این را داشتیم که بلند شویم از جایمان و بگذاریم و برویم و گوشهایمان را از دل دردمندشان بگیریم. نه میتوانستیم بمانیم و زیر فشار قصه های تلخ و دهشتناکشان ترک برنداریم. اتفاقی که در نهایت برایم افتاد این بود که در آخر روز، رسیدم به ماشین، نشستم پشت سرهمکارانم که آهنگ کردی شاد گوش میدادند. خودم را سپردم به ترانه شاد و همراهی با خواننده کردی. و بعد سر شب، در هتل، زخمم سر باز کرد و اشکهایم از چشم و دلم ریخت بیرون و زود دویدم به سمت لابی هتل برای تنها نماندن و وقت گذرانی با همکارانم.

چیزی که به مرور زمان میفهمی این است که جز این گروهی که با تو هم تجربه و همدرد هستند، کسی خارج از این جمع حال و روز تو را نخواهد فهمید و به بهتر شدن حالت کمکی نمیتواند بکند.

این است که همکارانت میشوند دوستانت، خانواده ات، میشوند همه کس و کارت و تو به آنها گره میخوری.

فقط آنها هستند که میفهمند که چرا این کار را انتخاب کرده ای. آنها هستند که میشناسند سختی های راه را. شدت و حدت سنگینی قلب را زیر آوار شنیدن دردنامه های این انسان های فراموش شده و به حاشیه دنیا واگذار شده.
ما با پرسش نامه هایمان وارد چادرها و ایزوباکس هایشان می شدیم و سوال میکردیم و سوال میکردیم و سر زخم هایشان را باز میکردیم بدون اینکه بتوانیم جوابی برای سوالات سرگردانشان به آنها بدهیم. بدون اینکه بتوانیم کمکی بکنیم و راه حلی برای مشکلات ریزو درشتشان پیشنهاد بدهیم.
تنها، این همکاران هستند که میفهمند احساس ناتوانی و دلسردی تو را.
اینها میفهمند ناتوانی ات را در قبال  سیاست چندین کشور ابرقدرت و روبروی گستره بدبختی و بیچارگی بدون حد و مرز این آوارگان خانه به دوش.
اینها میفهمند دلسردی ات را از حقوق بشری که فقط و فقط اسمش برجای مانده است: یک ویترین فریبای توخالی.

سر زخم هایشان که باز میشد، میگفتند و میگفتند و میگفتند و لابلای حرفهایشان یا آخر مصاحبه میگفتند:

 ما این همه مدت است اینجاییم هیچ کسی نیامد درد ما را بپرسد. هیچکس قصه ما را نخواست. هیچ کسی ما را ندید. شما اولین کسانی هستید که پای درد دل ما می نشینید. دلمان سبک شد. کسی بالاخره آمد که صدای ما را بشنود بدون اینکه به ما بی احترامی کند.

از همو نگاه روانشناسی که م خودته دیدم، به دلم زیاد شیرین شدی. خواستم. دلم خواست براتا چند کلمه قصه خود بگویم.
لا اقل اگرامکاناته در دستت نباشه برا ما بکنی، همی که درد دل ماره شنیدی، با علاقه مندی شنیدی، ای خودش برای من یک دواست
.

تنها این همکاران تو هستند که میتوانند بفهمند لذت شنیدن همین جمله ها و تماشای عبور یک لبخند از لبهای مهاجرین یعنی چه.

دوماه کوتاه است و در عین حال زمان زیادی است.
بعضی ها میگویند: خوش به حالت، کار حقوق بشری میکنی. کاری که رویای ماست. سفر میروی و گشت و گذار میکنی.
در جواب به اینها میگویم شما روی خوب ومثبت ماجرا را میبینید. حواستان به تلخی ها و سنگینی های چیزهایی که میبینیم و میبوییم و میشنویم و لمس میکنیم نیست.
حواستان به سختی جابه جا شدنهای مداوم و خانه به دوشی و زندگی در این هتل و آن هتل نیست.
بعد از آن طرف بعضی های دیگر میگویند: ما حتی یک روز نمیتوانیم خودمان را بگذاریم جایت. خیلی کار سختی انجام میدهی. چطور میتوانی زیر آن همه سختی و درد دوام بیاوری؟

حقیقت این است که ما همیشه در موقعیت های سخت میگوییم این سخت ترینی است که تا حالا تجربه کرده ایم. از این بدتر نمیتواند بشود. بعد میبینیم در سختی، دست روی دست زیاد است و از سیاهی بالاتر هم رنگی هست به نام سیاه تر.

هرچه آدم بزرگتر می شود، سختی هایش هم با او بزرگتر میشوند. چیزی را که قبلا فکرش را نمیکرد بتواند مدیریت کند، الان می بیند که قدرتش را دارد. در موقعیت هایی قرار میگیرد که متحیر می شود که چطور از همه طرف سیلی های رنگارنگ میخورد و او با صورت سرخ و سفید و سبز و زرد و آبی و بنفش ایستاده است سر جایش و کامکارها که کابوکی میخوانند، تماشا میکند رقص اجزای جاده را زیر آفتاب و میخواند: دردی خنجر آسانه.. دردی دل زور گرانه.

من این تجربه را تعریف میکنم به تلخ شیرین و شیرین تلخ.
میدانم انتخاب این تجربه و این مسیر برایم، با تمام فراز و نشیب هایش، کوچکترین رنگی از پشیمانی ندارد.
دو ماه زمان کمی است و در عین حال زمان زیادی است. من در این مدت کم و زیاد، آب شده ام و قد کشیده ام.
در کنار انسانهای بزرگی کار کردم که هرکدام سرگذشت خاص خودشان را داشتند و آغوش و لبخندشان دو ماه پناهم شد.
با مهاجرانی حرف زدم که قصه هایشان مرا از غم و غصه ها و دغدغه های شخصی خودخواهانه ام جدا کرد و به دنیاهای دیگری برد.

من نمیخواستم حقوق بخوانم. من عاشق خیلی چیزها بودم اما عاشق حقوق نه.
من عشق خبرنگاری و جامعه شناسی و روانشناسی و زبانهای خارجی و شناخت فرهنگهای دیگر را داشتم و دارم و یک روز که داشتم با یکی از همکارانم حرف میزدم به خودم آمدم و دیدم به لطف این کار ترکیب قشنگی را دارم زندگی میکنم از همه این رشته هایی که دوستشان میداشته ام.

فهمیدم که چقدر زندگی ام چیز عجیبی است. سرنوشتم چه پدیده غریبی است.

سیب سرنوشت من چرخیده و چرخیده و در این برهه مشخص از زندگیم، در جایی افتاده که باید.

نگار یاحقی- آتن- ژانویه ۲۰۱۷، دی ماه ۹۵

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)