مدینۀ مُحَصَّنۀ عکّاـ آلامِ حضرت بَهاءُالله (۱)

نوشتۀ مایکل کِرتوتی ‌(Michael Curtotti) (۲)

۱۹ می ۲۰۱۷
ترجمۀ مهرداد جعفری

در مقالۀ قبلی مطالبی دربارۀ بشارات حضرت بهاءُالله مطالعه نمودیم و این در حالی است که حضرتشان حیاتی مَملو از درد، رنج و اَلَم را سپری نمودند.

«یا حَسْرَهً عَلَی العِبادِ ما یَأتیهِمْ مِنْ رَسولٍ اِلّا کانُوا بِه یَستَهْزِئُونَ»…«وَ هَمَّتْ کُلُّ اُمَّهٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الحَقَّ.» (۳) [آیۀ 30، سورۀ یس و آیۀ 5، سورۀ غافر/ مضمون به فارسی: ای افسوس بر بندگان که هیچ پیامبری بر آنها نیامد مگر آن که او را مسخره می کردند… و هر امّتی در پی آن بود که توطئه کند و پیامبرش را بگیرد و برای محو حقّ به مجادله دست زدند.]

بنا به احکام دو سلطان قدرتمند حضرت بهاءُالله را از شهری به شهری دیگر تبعید کردند که حیات حضرتشان به همراه حیاتِ مُحِبّینِ ایشان در دست قدرت این پادشاهان بود.

«اِنّی فی اَکثَرِ اَیّامی کُنتُ کَعَبدٍ یَکونُ جالِساً تَحتَ سَیفٍ عُلِّقَ بِشَعْرَهٍ وَ لَمْ یَدْرِ مَتیٰ یَنزِلُ عَلَیهِ أ یَنزِلُ فِی الحینِ اَوْ بَعدَ حینٍ وَ فی کُلِّ ذلِکَ نَشکُرُ اللهَ رَبَّ العالَمینَ.» (۴) [مضمون به فارسی: بدرستی که من در اکثر ایّامم مانند بنده ای بودم که زیر شمشیری نشسته که شمشمیر به مویی آویزان است و نمی داند شمشیر چه وقت بر او فرومی افتد؛ آیا همین الآن یا بعداً؟ و در همۀ این احوال خداوندِ پروردگارِ جهانیان را شکر می کنیم.]

در زمانی که حضرت بهاءُالله به آخرین محلِّ تبعیدِ خویش یعنی مدینۀ مُحَصَّنۀ [شهر محکم با حصن و حصارِ] عَکّا وارد شدند، بسیاری ازاهالی پُر خَصم که در سر راه ایشان جمع شده بودند با زبان طعنه ایشان را «خدای اَعجام» (۵) [خدای غیر عرب؛ خدای ایرانی] می نامیدند. این صحنه چه بسیار متفاوت بود با زمانِ تَرکِ ایشان از بغداد که جمعیتِ شهر از جدایی نفسِ مبارکشان گریان و نالان بودند.

فرمان سلطانی حضرت بهاءُالله را به همراه پیروانشان به زندانی ابدی محکوم نموده بود- در شرایط بسیار سخت زندان- هرنوع تماس با افراد بومی را هم ممنوع نموده بود.

بَهائیّه خانم، دختر عالیقدر حضرت بهاءُالله که همراه پدر بزرگوار تبعید شده بودند خاطرات خویش را چنین ذکر نموده اند:

«مردم شهر جمع شده بودند که مَسجونین را ببینند. به آنان گفته بودند که این نفوس کافرند، جنایت کار و فتنه گر می باشند و رفتار جمعیت تهدید آمیز بود. همگی با نفرین و سخنانی زشت فریاد می زدند که باعث دردی تازه برای تبعید شدگان شده بود. ما از آیندۀ نامعلوم خویش ترسان بودیم! نمی دانستیم که عاقبت جمعِ مَسجونین، اَحِبّاء و همگی ما چه خواهد بود!» (۶)

حضرت بهاءُالله چنین بی احترامی را مشاهده ننمودند:

«وَجَدْنا قَوماً اسْتَقبَلُونا بِوُجُوهِ عِزٍّ دُرّیّاً… وَ کانَ بِاَیدیهِم اَعلامُ النَّصرِ… اِذَنْ نادَی المُنادِ فَسَوفَ یَبْعَثُ اللهُ مَنْ یُدخِلُ النّاسَ فی ظِلِّ هذِهِ الاَعلامِ.» (۷) [مضمون به فارسی: قومی را یافتیم که با روی هایِ عزّت نورانی از ما استقبال کردند… و در دست هایشان پرچم های نصرت بود… در آن وقت منادی ندا کرد که بزودی خداوند برمی انگیزد کسی را که مردم را در سایۀ این پرچم ها وارد می کند.]

حضرت بهاءُالله بمدّت دو سال منحصراً در داخل قِشلَه [سربازخانه] زندانی و آن را به سِجنِ اَعظَم تسمیه فرمودند و برای هفت سال بعد هم در مدینۀ مُحَصَّنۀ عَکّا محبوس بودند. بتمامی برای چهل سال حیات را در تبعید بسر بردند- که بهیچوجه نتوانستند به موطن خویش [ایران] مراجعت نمایند.

بَهائیّه خانم شرایط ورود به قِشلَه را این چنین توصیف فرمودند:

«هنگامی که داخل قِشلَه شدیم دروازۀ آن با قفل بسیار بزرگی بسته شد که منزل ما گردید. قادر به یافتن کلامی نیستم که بویِ تَعَفُّنِ آن مکان بسیار کثیف را تشریح نمایم. در اطاقی که مخصوص ما بود تا مچ پا در گل فرو رفتیم. هوای مرطوب و درِ بستۀ اطاق همواره با بویِ بدنِ سربازان مخلوط شده بود که بوی تَعَفُّنِ شدید می داد…» (۸)

شرایط آنچنان بد بود که بعد از مدّتی کوتاه از ورود به قِشلَه دو برادر صعود نمودند:

«… زیرا ستمکاران بمحض ورود کلّ را در ضمن قلعه در قِشلَۀ عَسکر حبس نمودند و مَمَرِّ دخول و خروج را بر بستند و هوای عَکّاء در آن اوقات مسموم بود هر غریبی بمجرّدِ ورود بستری می شد. جناب آقا محمّد باقر و آقا محمّد اسمعیل مبتلا به مرض شدید شدند، طبیب و دوائی در میان نبود. آن دو نورِ مُجسّم در یک شب دست در آغوش یکدیگر صعود به جهان ابدی نمودند، یاران را به حسرت بی پایان انداختند، آن شب جمیع گریان بودند.» (۹)

همگی صدمه و رنج کشیدند:

«همگی ما در کنار یکدیگر روی زمین مرطوبِ قِشلَه دورِ هم جمع شده بودیم، با کمی آب برای نوشیدن با کیفیّت بسیار بد. آب موجود باندازه ای کم بود که نمی شد استحمام نمود و یا دست و صورت شست. همگی به تب تیفوئید و مرض اسهال مبتلا گردیدند. تمامی همراهان بجز اُمِّ [مادر] گرانقدر و برادر مهربان و یکی دیگر از بستگان و دو نفر دیگر مریض شدند. ما مجاز نبودیم طبیبی احضار کنیم و دوائی هم نداشتیم.» (۱۰) صدمات و رنج همگان امری روزانه و تمام نشدنی بود. در این باره حضرت بهاءُالله می فرمایند:

«مظلومیّتِ انبیا و اصفیا و اولیای الهی را استماع نمودی تفکّر نما که سبب چه بود و علّت چه در هیچ عهد و عصری انبیا از شَماتت اَعدا [سرزنش دشمنان] و ظلمِ اَشقیا [ظالمان] و اِعراضِ عُلما که در لباسِ زُهد و تقوی ظاهر بودند آسودگی نیافتند در لیالی و ایّام به بلایائی مبتلا بودند که جز عِلمِ حَقّ جَلَّ جَلالُه اِحصا ننموده و نخواهد نمود.

حال در این مظلوم [حضرت بهاءُالله] ملاحظه کن… اِن شاءَالله به بَصَرِ حَدید [چشم تیزبین] و قلبِ مُنیر در آنچه از قبل و بعد ظاهر شده نظر نمائی و تفکّر کنی تا آگاه شوی بر آنچه الیوم اکثر خلق از آن غافلند.» (۱۱)

«کُلَّمَا ازْدادَ البَلآ زادَ البَهاءُ فی حُبِّ اللهِ وَ اَمرِهِ بِحَیْثُ ما مَنَعَنیٖ ما وَرَدَ عَلَیَّ مِنْ جُنُودِ الغافِلینَ لَوْ یَسْتُروُنَنیٖ فیٖ أطباقِ التُّرابِ یَجِدُونَنیٖ راکِباً عَلَی السَّحابِ وَ داعِیاً اِلَی اللهِ المُقتَدِرِ القَدیرِ. اِنّیٖ فَدَیْتُ نَفسیٖ فیٖ سَبیلِ اللهِ وَ اَشْتاقُ البَلایاءَ فیٖ حُبِّهِ وَ رِضائِه یَشهَدُ بِذلِکَ ما اَنَا فیهِ مِنَ البَلایَا الَّتی ما حَمَلَها اَحَدٌ مِنَ العالَمینَ وَ یَنطِقُ کُلُّ شَعْرٍ مِنْ شَعَراتیٖ بِما نَطَقَ شَجَرُ الطّورِ وَ کُلُّ عِرْقٍ مِنْ عُرُوقیٖ یَدْعُو اللهَ وَ یَقُولُ یا لَیْتَ قُطِعَتُ فیٖ سَبیلِکَ لِحَیوٰهِ العالَمِ وَ اتِّحادِ مَنْ فیهِ کَذلِکَ قُضِیَ الاَمْرُ مِنْ لَدُنْ عَلیمٍ خَبیرٍ.» (۱۲) [مضمون به فارسی: هر وقت بلا زیاد شد بَهاءُالله در حُبِّ خدا و امر او بیافزود بطوری که آنچه از لشکریان غافلین بر من وارد شد مرا منع ننمود. اگر مرا در زیر طبقات خاک پنهان کنند مرا سوار بر اَبر درحالی که بسوی خداوند مقتدر قدیر دعوت می کنم خواهند یافت. بدرستی که من خودم را در راه خدا فدا کردم و در حبّ و رضای او مشتاق بلایا هستم. شهادت می دهد به آن آنچه که من در آن هستم از بلایائی که احدی از جهانیان آن را حمل نکرده و هر مویی از موهای من نطق می کند به آنچه که درختِ طور [اشاره به درخت کوه طور که حضرت موسی از آن ندای خدا را شنید.] نطق کرد و هر رگی از رگ های من خدا را می خواند و می گوید ای کاش در راه تو برای حیاتِ عالَم و اتّحاد ساکنان آن بریده می شدم. اینچنین امرْ از جانبِ علیمِ دانا واقع و جاری شد.]

پاورقی ها:
توجّه: برای «محفوظ بودن حقّ چاپ» به اصل مقاله به انگلیسی مراجعه فرمائید.
(۱). این مقالۀ شمارۀ ۴۳ نویسنده می باشد.
(۲). مایکل کِرتوتی به مناسبت جشن دویستمین سالگرد تولّد مبارک حضرت بهاءالله که در ۲۱\۲۲ اکتبر ۲۰۱۷ برگزار می گردد تعهّد شخصی نموده که تا آن روز ۲۰۰ مقاله در مَواضیع مختلفۀ دیانت بهائی بنویسد. برای اصل این مقاله ها به: http://beyondforeignness.org/ مراجعه فرمائید.
(۳). کتاب مُستطابِ ایقان، صفحۀ اوّل.
(۴). نداءِ رَبُّ‌ الجُنُود، لوحِ مبارکِ سُلطان، صفحۀ ۳۹.
(۵). کتاب قرنِ بَدیع، صفحۀ ۳۷۶.
(۶). ترجمه به مضمون از کتاب «شاهراهِ مُنتَخَب»، نوشتۀ لیدی بلامفیلد از خاطراتِ بَهائیّه خانم.
(۷). کتاب قرنِ بَدیع، صفحۀ ۳۷۳.
(۸).ترجمه به مضمون از کتاب «شاهراهِ مُنتَخَب» نوشتۀ لیدی بلامفیلد از خاطراتِ بَهائیّه خانم.
(۹). تَذکِرَهُ الوَفا، صفحۀ ۲۵۹.
(۱۰). بَهائیّه خانم به نقل از ماریون اچ فلپس (Myron H. Phelps )، Life and Teaching on Abbas Effendi.
(۱۱). مُنتخباتی از آثار حضرت بهاءُالله، شمارۀ ۲۳.
(۱۲).الواح نازله خطاب به ملوک و رؤسایِ اَرض، صص: ۱۰۵ ، ۱۰۶.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)