تقدیم به همه آنها که در خاوران خفته اند

پیرزن روی صندلی چرمی و پاره پوره عقب تاکسی جابه جا شد و لای چارقد رنگا رنگ و پر نقش و نگارش را باز کرد و با خاطره خون آلود دندانهایی که در یک ظهر داغ و بی پایان تابستانی از دست داده بود سعی داشت گره محکم آن را شل کند. اسکناس پنج تومانی کهنه و تا شده ای را از میان گلهای سبز و سفید و قرمز در آورد و آن را که حالا به بوی عطر گلهای سبز و سفید و قرمز آغشته بود و بوی عطر بی دخالت پیر زن تا شامه راننده پر می کشید به طرف راننده تاکسی دراز کرد.
نگاه مرد از درون آینه بلند شد و از لابه لای چین و چروک صورت پیر زن عبور کرد تا رسید به گلهای سبز و سفید و قرمزی که دور تا دور صورت زن روییده بود. دستان پینه بسته پیر زن که رگهای کبود و ورم کرده آن از لابه لای استخوان های نازک و برجسته بیرون زده بود هنوز به طرف راننده دراز بود. راننده سرش را پایین انداخت و گفت: مادر جان! امروز مهمان من باش. قابلی ندارد. پیر زن که به اندازه همه کلمات فرهنگ لغت از راننده فاصله داشت دوباره اسکناس تا شده کهنه را به سمت مرد گرفت. راننده از درون آینه قطرات اشکی را دید که از لابه لای چین و چروک پیر زن به راه افتاد و خود را رساند به پای گلهای رنگارنگ گوشه پایین چارقد. مرد دست لرزان و زمخت پیرزن را گرفت ،بوسید و بر پیشانی نهاد و گفت: نه! امکان ندارد. آدم از مادرش کرایه نمی گیرد. سپس با ایما و اشاره ، انگشت اشاره اش را ابتدا به سمت پیرزن گرفت و سپس با همان انگشت به طرف خود اشاره کرد و بلند و شمرده با لغاتی که برای پیرزن غریبه بود گفت: تو مثل مادر منی. مادر منی. راننده از ماشین پیاده شد و در عقب ماشین را برای او باز کرد. پیرزن خمیده قامت که پوست و استخوان بود به سختی از ماشین بیرون آمد. مرد دست او را گرفت و او را آرام و کند از جاده ای که ماشین ها دیوانه وار دود سیاهی را بر کف آن می پاشیدند عبور داد. پیرزن همچنان اسکناس کهنه و تا شده را به سمت مرد گرفته بود و به او تعارف می کرد. اندوه همه تابستان های تاریخ در چشم مرد موج می زد. مرد هق هق کنان گفت: مادر جان! گفتم قابل شما رو نداره. از دیروز صدها نفر را آوردم اینجا. از هیشکی پول نگرفتم. شما همه خواهران و مادران من هستید. بر دستان چروک و پینه بسته زن بوسه ای زد و اینبار دست او را روی قلبش گذاشت و ادامه داد: آدم که از خانواده اش پول نمی گیرد، مادر جان.
در یکی از آن ظهرهای داغ تابستانی که هنوز بعد چهار سال خیال نداشت دست از سرش بردارد به پیرمرد اصرار کرده بود تا او را همراهش به مزرعه ببرد و در کار چیدن میوه ها کمک کند. پیر زن، پیرمرد و شاهو، پسر سیزده ساله همسایه که اگر دوا و درمان پیرزن افاقه می کرد و صاحب بچه می شد حالا همسن و سال یکی از نوه هایش بود، زیر سایه درختی بلند و پر از شاخه های غرق در برگهای پهن چای می نوشیدند. زن با دست نقطه ای از آسمان را نشان داد و گفت: ببین! انگار غولی است که در بلندای آسمان تنوره می کشد. پیرمرد با پیراهنی که حالا عرق کرده بود برخاست و کمر راست کرد تا دست را نقاب چشمان کم سویش کند و به نقطه ای از افق خیره شد که ابری از گرد و خاک پیش رونده مثل افعی غول پیکری زبانه می کشید. افعی غول پیکر به سرعت می خزید و به آنها نزدیک می شد، مزارع و باغها را یکی یکی می بلعید. باغ ها به تدریج در پشت پرده سیاهی فرو رفت. حالا دیگر صدای غولی که از دور دست به سوی آنها می آمد خواب گنجشکان باغ را پریشان کرده بود. ابر سیاه تا نزدیکی مزرعه پیر مرد آمد. زن مرد و پسر نوجوان با تردید به آن غولی که تا آنجا پیش آمده بود خیره شدند. پیره زن دست هر دو را محکم در دست گرفت. مرد لاغر اندام و میانه قامتی از لابه لای سیاهی بیرون آمد. پشت سر او دو مرد ریشوی بلندبالای چهارشانه که سلاحی بر دوش داشتند. حالا که در دو قدمی پیرزن بودند، مرد لاغر اندام و میانه قامت پسر پانزده شانزده ساله ای به نظر می رسید. هنوز پشت لبش سبز نشده بود. پیر زن به شاهو نگاهی انداخت. پسر که چیزی از شاهو بلندتر نبود و سادگی و خوشباوری کودکی در صورت بی کرک او موج می زد نزدیک شد و رو به مرد گفت: آقای قاسملو باید جهت پاره ای توضیحات همراه ما بیایید. پیرزن که قصه مهمانی کلاغ ها و لاشخورها را در رقص مردان بر شاخه های درختان بلند بارها شنیده بود با ترس داد زد: چه کار کرده؟ چه کارش دارین؟ این بار یکی از دو مرد ریشو و نه آن پسری که هنوز صدایش دورگه بود گفت: چیز مهمی نیست. یک ساعت دیگه بر می گرده. پیر زن که بیشتر از همه زمستانهای عمرش می لرزید گفت: اگر قراره یک ساعت دیگه برگرده، چرا با این کبکه و دبدبه اومدین سراغش. مردی که تا به حال حرف نزده بود و ریش سیاه و بلندی داشت و صدای زمخت و خشنی گفت: برو خونه! سماورت را روشن کن. من خودم میارمش. یکی دو ساعت دیگه. سپس مرد رو کرد به شاهو که ترس زبانش را بند آورده بودو مثل گچ سفید شده بود و گفت: بچه تو هم باید بیای. پیرزن که سخت لرزید و حالا مایع داغی از پاهایش سرازیر شد هاج و واج گفت: چه کار به کار اون بچه بیچاره دارید؟ قبل از اینکه کلمات فرصت کنند از روی دندان های همیشه سپید و کوچک او عبور کنند، دو مرد دیگر هم از لای ابر سیاه بیرون آمدند و پیرمرد و پسر بچه را کت بسته و کشان کشان با خود بردند. زن با دهانی که به اندازه همه بیابان های باران ندیده عالم خشک بود فریاد کشید و گفت: اون بدبخت بی گناه رو کجا می برین؟ و دوید دست شاهو را که حالا محکم از پشت بسته شده بود گرفت و کشید. ناگهان دردی در سرش پیچید نه از آن دردها که گاهی اوقات سرزده می آمد سراغش و درمانش استامینوفنی بود و چند ساعت خواب. خاک در بوی پیر زن غوطه ور شد. آمد چشم باز کند، اما درد چنان شدید بود که نتوانست. مایع گرم و لزجی روی صورت او جاری شد. درد سرخ رنگی در سر و صورتش پاشید. از سر و چشم و دهانی که یکدفعه بی دندان شد و مملو از خون، درد شدیدی فوران کرد – به تلافی همه روزهایی که درد نگرفته بود. پیر زن عضله های صورتش را به هم فشرد، چین و چروک پیشانیش را در هم برد و آرنجهایش را به زمین تکیه داد ولی با همه زوری که زد نتوانست بر قانون جاذبه زمین غلبه کند.

چهار تابستان دیگر با عطر گلهای زیبا و رنگارنگ و طعم میوه های خوشرنگ و لذیذ به پیشوازش آمد اما پیرزن از ترس کابوسی که هر روز در گوشه ای از باغ کمین می کرد تا دوباره بر او حمله ور شود و پیرمرد و شاهو را برای هزارمین بار ببلعد، هرگز نتوانست قل قل سماور و عطر چای تازه دم را رها کند و به باغ و مزرعه برگردد. چهار سال به محض اینکه صبح آرام و بی صدا کابوس سرخ زنان و کودکان را کنار می زد، پیر زن با چادری از عطر چای تازه دم از خانه خارج می شد. درختان و سبزی همه روستاها از کنارش می گذشتند تا او لنگان لنگان به دود و دم خیابان های شلوغ شهرپا بگذارد تا بلکه خبری بیابد از پیرمرد و پسر نوجوانی که جهت پاره ای توضیحات برده شدند به پشت دیوارهای سیمانی بلندی که برای قامت خمیده پیرمرد و قامت کوتاه پسر نوجوان خیلی بلند بود. سربازی که رفته بود بالای آن دیوار سیمانی تا غربت و تنهاییش را قدم بزند به اندازه نقطه سیاه کوچکی بود.آن نقطه کوچک، غربت و تنهایی خود را روی اندوه آدمهایی قدم می زد که آن پایین، کنار دیوار، ایستاده و نشسته، از سر و کول هم بالا می رفتند تا بلکه خبری یا حرفی بشنوند از گمشده هایی که از پشت آن دیوارهای سرد و سیمانی هم می شد صدای طپش قلبشان را شنید. با آن کمر خمیده و پاهای لاغر و ناتوان نمی توانست خود را جلو بکشد از لابه لای آدم هایی که همه چون خود او درتلاش بودند تا با کمری که هر روز بیشتر از دیروز خم می شد و با چین و چروکی که بیشتر از همیشه چهره آنها را شخم می زد به هر نحوی خود را برسانند به درب آهنی بلند و سیاهی که بین آنها و عزیزانشان قد کشیده بود. یک بار رفته بود و اگر نبود تازه عروس نگران و بی خبر از سرنوشت شوهری که به ناگاه آب شده بود رفته بود زیر زمین، حالا جنازه آش و لاشش مشتی غبار بود بازیچه نسیم و او نمی توانست بیاید تکیه کند به دیواری که او را از رسیدن به همه آرزوهای عمرش باز می داشت.
وقتی خاکستری غروب روی روشنایی روز چمباتمه می زد، دیگر نا نداشت برود آن طرف خیابانی که حتی به اندازه یک چشم روی هم گذاشتن آرام نمی گرفت. اگر سرما فشار می آورد و استخوانهای ضعیفش توان تکیه به دیوار را نداشت خود را می سپارد دست انتظار تا ماشینی بیاید و جلوی پایش ترمز بکشد و بعد از بگو مگوی مختصر بر سر کرایه ای که بی اعتنا به نبود مرد زندگی و درآمد ناچیزش به سرعت بالا می رفت، از خیابان هایی بگذرد که هر روز در دو طرف آنها ساختمان های بتونی بلندی سبز می شد که مثل آفتابگردان تقلا می کردند سریعتر قد بکشند تا زودتر ابرها را پشت سر بگذارند و به خورشید برسند . آن روزها که از دیوار جدا می شد و بر هراس رفتن به تنهایی آن خانه غلبه می کرد چه کار از دستش بر می آمد ؟ خانه ای که صدای پیرمرد هنوز هم از درون خاطره ابدی اتاق های آن شنیده می شد و نقش لبخند او روی ابدیت دیوار نقش بسته بود ،در نبود پیرمرد آرامشی نثار پیرزن نمی کرد. بیشتر روزها که می ماند تکیه می داد به آن دیوار بلند و سیمانی و گوش می خواباند بلکه صدای تپش قلب ضعیف پیرمرد را بشنود. سالها گذشت و دیگر آن طپش ضعیف کم کم گم شده بود در هیاهوی موتورها و ماشین هایی که به سرعت مدلشان بالا می رفت و در شتاب مردان و زنانی که نگاهشان تا ماشین لباسشویی، یخچال و تلویزیون رنگی درون ویترین رنگارنگ مغازه های کنار خیابان بیشتر نمی رفت.

سربازهای رنگ و رو پریده بی حال گاهی از آن بالا ته سیگاری را پایین می انداختند که عدل می افتاد روی خواب کودکان و پیر زنهایی که بی آنکه صدایی از گلویشان توان پر کشیدن داشته باشد سر بر شانه های همدیگر گذاشته بودند و سخت تقلا می کردند تا حجم سنگین اندوهی که راه نفس را بر یکا یک آنها بسته بود به کمک هم کنار بزنند. حالا دیگر زنان و دخترانی که این طرف دیوار کنار زن بودند می دانستند که پیرمرد کنار قلقل سماور و زیر چتر چای تازه دم نبود تا صبح به صبح آرام آرام نمازی بخواند و لقمه نانی خورده و نخورده از روی خواب زن بگذرد و به باغ و دشت بزند وشب، خسته و کوفته با دامنی از گلهای رنگارنگ به خانه ای بر گردد که جای عطر چای تازه دم را نگاه خالی و خیس پیره زن گرفته بود. دیگر انگشتان زمخت و پینه بسته پیرمرد بر صفحه دف به رقص در نمی آمد و ترانه های ناب از گلوی پیرمرد پر نمی کشید در شب روستا. تا بود ترانه های پیرمرد پر می کشید از روی خستگی همیشه سبز روستا و خانه به خانه می رفت. طولی نمی کشید که همه روستا بی هیچ دعوتی به لبخندی که همیشه روی صورت پیرمرد و پیرزن پهن بود پناه می بردند تا خستگی یک روز سخت کاری را از تن بدر کنند. چه بسا اگر حس و حالی بود و سر سوزن ذوقی، گردش دامن هایی که انگار تمام گلهای عالم بر پهنه آنها کاشته شده بود خانه پیرمرد را چنان غرق شور و شوق می کرد که هیچ کس سر از پا نمی شناخت.
یادش نبود که چند بار برگهای سبز درختان سیب و توت و گیلاس بر باد پاییزی سوار شدند و فرش زردی را روی زمین پهن کردند و چند بار پرندگان مهاجر آمدند در لابه لای شاخه های بلند درخت ها لانه ساختند، تخم گذاشتند و جوجه هایشان را بزرگ کردند. پیر زن با کمری خمیده تر از همیشه باز هم آمده بود پای آن دیوار بلند سیمانی که بیشتر از همیشه قدکشیده بود بین او و پیرمرد. اما اینبار کسی را ندید که به دیوار تکیه داده باشد تا مثل همیشه برود سر بر شانه های غمگسارشان بگذارد تا آن خاطره تابستانی و جای خالی آن دندان های سفید و کوچک دست از سرش بردارند. انگار بادی خزانی بر باغ حمله ور شده باشد و فقط زورش به دیوارهای سنگی باغ نرسیده باشد. از لابه لای کلمات مبهم و غریبه سرباز فهمید شبانه همه را برده اند تهران. خودش را لعنت کرد که برگشته بود به روستا و غفلت کرده بود از پیرمردی که در همه لحظات زندگیش جاری بود و از شاهوی کوچک اندامی که تا بود یاد اجاق کورش نمی افتاد.
با اتوبوس به تهران رفت و مستقیم به آدرسی رفت که سربازی برایش روی پاره کاغذی نوشته بود. دوباره سر از دیواری بلند و سیمانی در آورد و دربی سیاه و سنگین و جمعی که هراسان به اطراف می رفتند. ترس وهراسی گنگ در رگهای جمعیت جاری بود. گریه و اندوه در فضا موج می زد. کودک و زن و پیرمرد و پیر زن سربرشانه هم گذاشته بودند. جملگی در لا به لای ناله و گریه تل انبار شده ای که به سختی از عمق قلبهای شکسته بالا می آمد و از راه چشمها در هوای آزاد منتشر می شد از مرگ می گفتند و جنازه و بیابان و گلوله و چوبه دار.
به سمت اتاقک سیمانی کوچک کنار در رفت. سرباز لاغر و رنگ پریده ای درون اتاقک اشک می ریخت. هق هق گریه جملات ناتمام او را می بلعید. از او و اتاقک دور شد. به پسرک لاغر و سیاه سوخته ای که ریش ناقص و نامرتبی داشت و هنوز بوی مدرسه و کتابهای ناخوانده فراوانی را می داد گفته بود: مگر چه کرده است صاحب آن جسم نحیف و کمر خمیده یا آن پسرک لاغری که حتی وقتی سر پنجه هایش بلند می شود دستش به لب طاقچه نمی رسد تا قرآن را بردارد و به پیر مرد خمیده قامت بدهد تا او بوسه ای بزند بر جلد قدیمی کتابی که یادگار پدر بود؟ پسرک از پشت میزی که ترازوی جلوی آن عدالت را به طور مساوی قسمت می کرد بلند شد تا در اندوه شناور در اشک های پیر زن خیره شود. اما درست لحظه ای که روی صندلی نشست میز قد کشید و پسرک که تا دگمه آخر پیراهنش را بسته بود پشت آن گم شد. تنها صدای پسرانه ای که هنوز باید یکی دو بهار و زمستان دیگر انتظار می کشید تا صاف شود از روی میز و پروندهای پخش و پلای روی آن پرتاب شد توی صورت پیر زن: اینها محاربند. دشمن خدایند. یکدفعه ، پیر زن پرت شد بیرون اتاق و درب به سرعت و با صدای بلند بسته شد ،پیش از آنکه پیرزن فرصت کند بگوید این پیر مرد پنجاه و چند سال است که بیل می زند و بار می کشد و تنهایی زن را با آهنگ صدای خوش خود پر می کند. چند بار برف بارید و آب شد و رفت زیر زمین و آفتاب ملایم بهاری جایش را به پرتو سوزان تابستانی داد ولی دیگر هیچ چشمی ندید که پسران و مردان و زنانی که روزی آب شده رفته بودند زیر زمین، صبحی با نوای اذان بلند شوند و نماز بخوانند و راهی مزرعه شوند و تا شب یکریز عرق بریزند و شب در بزم ترانه های زیبا و گردش گلهای رنگارنگ بر دامن های رقصان دور هم جمع شوند تا با آهنگ محبت گره از کار فرو بسته یکدیگر بگشایند. با خود می گفت: مگر پشت این دیوارهای بلند برای چند نفر جا هست؟
زنان و کودکان، پیر مردان و همه کسانی که آهسته کلمه مرگ را زیر لب زمزمه می کردند، سوار تاکسی و ماشین شدند تا بروند به جایی که جنازه هایی از زیر خاک سر زده بود. پیر زن سوار تاکسی شد و آدرس جایی را داد که جمله مردم می رفتند. باورش نمی شد که دیگر ترانه های پیرمرد دوباره پر نکشد در سکوت کشدار خانه اش. بیشتر به یک شوخی هولناک شبیه بود .شاهو آن بچه ای که هرگز جرات نمی کرد شب هنگام تنهایی به حیاط خانه پا بگذارد چگونه توانسته بود به جنگ خدا برود.
تاکسی ایستاد و راننده به پیر زن که اسکناس پنج تومانی کهنه و تا شده ای را در دست داشت بیابانی را نشان داد که مردم مثل مور و ملخ در آن به چهار سو می تاختند. راننده پیر زن را به آرامی از خیابان رد کرد. پیر زن وارد مخروبه ای شد. زنان، دختران و کودکان و مردان بر سر زنان به اطراف می دویدند. مشت ها بر سر و سینه فرود می آمد، هق هق گریه های جانگداز به آسمان می رفت. پیر زن انگار همه را بشناسد، پا به سوگ آنها گذاشت. کمر خمیده اش دیگر خم نبود. به همراه جمعیت به راه افتاد. آرام آرام- انگار در زیر خاک گنجی را بجویند- همه با هم به سویی رفتند. چشم پیرزن به دستی افتاد که انگار مثل ساقه نحیف نهالی از دل خاک جوانه زده بود. دست انگشتری به انگشت کوچک داشت. انگشتر آشنا بود. دست را گرفتند و آن را آرام آرام بیرون آوردند. انگار پیرمرد چون نهال نورسی از خاک سر زده بود. پیر زن بالاسر نهالی که تازه در آمده بود ایستاد و شروع کرد به کل کشیدن. جمعیت یک صدا کل کشید. باران گلهای سبز و سفید و قرمز بر سر نهال خاک آلود باریدن گرفت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)