پیش گفتار

 

در این نوشتارهرجا سخن از دانستن میشود، آن دانایی پویایی در نظراست که درجامعه آنچنان گسترش یافته که بدل به وژدان جمعى و منجر به دگرگونیهاى ریشه اى مى گردد. اینک این پرسش پیش مى آید که راهکار رسیدن به آن چیست؟

در پاسخ باید گفت که دادن راهکار دلیل اصلى این نوشتار است، با توجه به همه سختیها و ریزه کارى هاى  پیچیده در جامعه شناسى جمعى به ویژه در نظر گرفتن نیروهاى بیرون از میهن و برخوردهاى جهانى، آنچنان که کاستی هاى اجتماعى، فرهنگى،سیاسى،اقتصادى وبه ویژه احساس حقارت ملى پس از شکست هاى دوران فتحعلى شاه قاجار نقش برجسته ترى از دخالتهاى بیگاانه در تیره روزى کنونى این سرزمین دارد. آماج دیگر این نوشته آنست که بتواند همدلى منجربه همکارى بین افراد و گروه هاى گوناگون سیاسى بر پایه مشترکا تشان ایجاد گرداند.  در این نوشتار نخست به تحلیل پدیده هاى درون زاد جامعه خود میپردازم و سپس پیش از ارایه راهکارها ، به تحلیل اثرات دخالت بیگانگان خواهم پرداخت به دون آنکه تأثیر متقابل عوامل درونى و بیرونى بر یکدیگر را نا دیده گرفته باشم. در این راستا، بخشى را به نقد اجتماعى و چرایی رویداد هاى سرنوشت ساز تاریخ معاصر و واکنشهاى اجتماعى گروه هاى گوناگون شهرى اختصاص خواهم داد، چه از این پس هرگونه جنبش اجتماعى در ایران از شهرها آغاز خواهد شد.

باید همینجا بیافزایم که همه کوشش در فشرده گویی به کاررفته تا خواننده یا شنونده کانون توجه خودرا به بنیاد سخن بگذارد، و هم از اینروست که به اشاره بسنده شده به گونه اى که اگر خواننده شایسته دید خود به پژوهش به پردازد که آنچه آرائه شده چشم بر هم زدنى است از تاریخ صد و چند ساله گذشته میهن.

هم از اینروست که کوشش شده هر بخش تصویرى زنده و قابل لمس از کاستی هاى فردى و اجتماعى و برآیند هاى میان مدت و دراز مدت آن به دست دهد و نیز توانایی و کاستى هاى نیروهاى درون و برون مرزى چنان آشکار گردد که دست آورد  هر بخش چون آجرى زیربناى ساخت بخشهاى پسین باشد که در آخر، بتوان از آن پایگاهى براى آرائه راهکار فراهم ساخت.

امید آنست که هم میهنان در پیگیرى این راه از این نوشته بسان حلقه اى از زنجیره رها سازى میهن ازگردباد سهمگینى که در آن گفتاریم بهره جویند که تنها مشارکت، همدلى، و پیگیرى پیوسته ضامن رسیدن به هدف در دراز مدت خواهد بود.

یاد آورى این نکته ضرورى است که در این نوشتار از شیوه برخورد قابل لمس، نه انتزاعى، بهره گرفته شده و بر همین پایه است که از مصاحبه هاى شخصیت ها و از طیف هاى گونه گون سیاسى ، در ضمیمه ها بهره جسته ام.

خواندن این ضمیمه ها بى درنگ پس از خواندن هر بخش، به خواننده پیشنهاد مى شود که گاه مهمتر ازیادشده هاى آن بخش است.

به امید روزى که ایران استقلال خود را باز یابد، که رسیدن به آزادى بى استقلال در جهان ما نا ممکن است.

 

 

 

آغاز کلام

گروه اندکى در جهان تنفر مى فروشند، گروه بیشمارى نیز خریداران آن تنفرند، گروهى به تماشا ایستاده و از آن میان اندک شمارى به جست و جو مى پردازند تا مگر به حقیقتى دست یابند.

از آنجا که این قلم مى کوشد ایران و مردمش را در چارچوب اندرکنش بین نیروهاى درونى و بیرون از ایران بررسى و آسیب شناسى نماید، آغاز سخن را به آشکار سازى اندیشه راهنماى سیاست مداران غرب به ویژه اروپاییان و امریکا وا مى نهم. بى شک پرداختن به آسیب شناسى تاریخى جوامع ایران در گذر زمان ،آماج نخستین این نوشته است که در جاى خود به آن پرداخته خواهد شد.

 

Memoirs of Mr. Hempher, The British Spy to the Middle East

خاطرات همفر جاسوس انگلیسی نخستین سالهاى ١٧٠٠ میلادى، که براى جدا یی و اختلاف انداختن بین مسلمانان براى زمینه سازى فروپاشى امپراطورى عثمانى فرستاده شده بود.

وى که خود را چون مسلمانى درون امپراطورى جاى زده بود، در یادداشت هاى خود مى نویسد:

” هنگامى که وحدت مسلمانان شکسته و طرف دارى آنها از یکدیگر زخم خورد، نیروهایشان کاستىً یافته و آنگاه مى توانیم به آسانى نابودشان کنیم. … ما مردم انگلیس، بایستى در تمام مستعمرات خود به پراکنده گى مردم و نیز رو در رو انداختن آنها با یکدیگر به پردازیم؛ تا خودمان به توانیم در رفاه بوده زندگى اشرافى داشته باشیم.”

 

بایستى توجه داشت که در همان دوران، دودمان صفوویه بنیان گزار شیعى گرى، با پشتیبانى بیرون از ایران در برابر عثمانى سنى مى ایستاد.

 

ممکن است خواننده یا شنونده این گفتار با خود به گوید، اینک چه جاى این سخن است؛ پس از چارصد سال بازگردیم به طوطیًه انگلیسها ! اما نیاز به یادآوریست که این قوم همانها هستند که پس از ملى شدن نفت و کوشش هاى مصدق براى دست یابى به استقلال ، براى جلوگیرى از پا درمیانى امریکا براى حل مسئله نفت ؛ به امریکایی ها مى گفتند مصدق دزد نفت ماست!!. [به نقل از محمد امینى و بر گرفته از مقاله ایشان،  “در راه راست گرداندن چند ناراستی (بخش یکم)*”اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

آدینه  ۶ اسفند ۱٣۹۵ –  ۲۴ فوریه ۲۰۱۷ ، به خوانید بازگویى بخشى از تاریخ نفت را ]:

 

بسیار بُوَد که بیشرمی باید کرد تا غرض حاصل شود۱

 

اینک که پنجاه سال از درگذشت زنده یاد محمّد مصدّق می گذرد، کارزار ناراست گویی درباره‌ی او، همچنان برپا است و تنور پراکندن دروغ، همچنان داغ!

یکی از پذیرفته ترین ناراستی ها درباره‌ی مصدّق، این اتّهام است که او بارها پیشنهادهای منطقی ایالات متّحد آمریکا و بریتانیا را برای برون رفت از بحران نفت نپذیرفت و اقتصاد ایران را با ورشکستگی روبه روساخت و زمینه‌ی کودتا را فراهم گرداند.

” نخستین ناراستی در این زمینه، اشاره به مذاکرات هشتادساعته‌ی مصدّق با جرج مک گی، دستیار وزیر امورخارجه‌ی ایالات متّحد آمریکا در واشنگتن است. مصدّق در میانه‌ی مهرماه ۱۳۳۰ (اکتبر ۱۹۵۱) برای دفاع از حقوق ایران در شورای امنیّت سازمان ملل، راهی نیویورک شد و سپس به واشنگتن رفت و به پیشنهاد دین اچسن،۲ وزیر امورخارجه‌ی ترومن، میانجی گری آن کشور را برای یافتن راهکاری که مورد پذیرش ایران و شرکت نفت ایران و انگلیس باشد، پذیرفت و به مذاکره با مک گی نشست.

راستی این است پس از سخنان تهدید آمیز لرد هربرت استنلی موریسون در مجلس عوام و سپس نامه‌ی وینستون چرچیل، نخست وزیرتازه‌ی بریتانیا به ترومن و گله مندی او از این که رئیس جمهور ایالات متّحد آمریکا، «دزد نفت ما» را به کاخ سفید راه داده، آشکار بود که دولت چرچیل و شرکت نفت ایران و انگلیس، سودای کنار آمدن با مصدّق را نداشتند. مصدّق از این رویداد بی خبر بود و صادقانه به پای مذاکرات نشست. وارونه نویسان تاریخ می نویسند که در پایان این گفت و گوهای مصدّق با مک گی و دستیارانش، «او همه‌ی پیشنهادهای منطقی آمریکا را رد کرد تا پیروزمندانه به ایران باز گردد»! راستی های تاریخ با این داوری ها، خویشاوندی دوری هم ندارند. دین اچسن در یادمانده‌ی خود می نویسد که که در پیامد این گفت و گوها، چنین می نمود که مصدّق همه‌ی پیشنهادهای او را پذیرفته باشد.

 

این تنها براى یاد آورى به مردم ایران است که بِنَا بر کوتاه تاریخى که گفته شد، آنان که براى به دست آوردن و نگهداشت زندگى اشرافى خود دست به ضد بشر ترین کارها مى زنند، هنوز شور بختانه در همان چارچوب اندیشه راهنماى خود به سر مى برند و چیزى دگرگون نگشته است.

 

با این دیدگاه بنیاد سخن را مى گزارم بر دو رویداد تاریخ معاصر ایران؛ جنبش مشروطیت و جنبش ملى کردن نفت که در گذر از از این رویدادها ملت ایران به مفهوم نوین شکل گرفت به مبارزه براى رسیدن به استقلال و حکومت قانون پرداخت و پیروزى هاى نسبى به دست آورد و شکست هایی خورد که ارزیابى و آسیب شناسى آن ، راه گشاى آینده میهن خواهد بود.

 

این قلم سه منبع زیر را بررسى کرده است و منبع سوم را به دلیل فشرده گى و به روز تر بودن پایه کار گزارده است.

١-  فریدون آدمیت

٢-  فخرالدین عظیمى

٣-  سیروس بینا

انقلاب مشروطیّت: ایران درآستانه‌ی یک جامعه‌ی مدرن تجسّمی / سیروس بینا

٢۵ اکتیر ٢٠١۵

 

 

توضیح سایت پروسه:

این مقاله درکنفرانس صدمین سال انقلاب مشروطیت ایران: بررسی تجربیات گذشته وامکانات آینده‌ی استقرار دموکراسی درایران، خاورمیانه و آسیای میانه، پنجم تا هشتم آوریل ۲۰۰۶، دردانشگاه نورت‌ایسترن‌ایلینوی واقع درشیکاگو، ارائه شده و پیش از این در نشریه‌ی آرش(شماره‌ی ۹۶) نیز منتشر شده است. به درخواست ما و به لطف جناب دکتر سیروس بینا، این مقاله در سایت ما بازنشر می‌شود.

 

“صحبت حکاّم ظلمت شب یلداست

نور زخورشیـــد جوی بو کـه برآید”

حافظ

 

 

امروز درست یک‌صد سال است که ازجنبش مشروطه در ایران می‌گذرد. جنبشی که درعنفوان فشرده‌ترین قرن از تاریخ پر تحوّل سرمایه‌داری پا به عرصه‌ی وجود گذاشته است. و نیز جنبشی که به جهت ضربه‌پذیریِ سیاسی و شکنندگیِ اجتماعی، و نیز عدم باروری اقتصادی هنوز در میان این فشردگی‌ها نامراد و ناکام باقی مانده است. در این یک‌صد سال این جنبش را، از وجوه و دیدگاه‌های گوناگون، بسیار به تماشا نشسته‌اند. امّا غالب این بازنگری‌ها عموما مشروطیت را بر محورمفهوم “مّلت” و”ملّیت” سنجیده‌اند. به عبارت دیگر، “ملّت”، به مثابه‌ی حقیقتِ از پیش انگاشته، تقریبا چاشنی تمامی این بازنگری‌ها و بررسی‌ها می‌باشد. (Axiom)

 

امّا حقیقت این است که “ملت”خود مفهومی است نوین واز این رو با مناسبات سرمایه‌داری و نهادهای تاریخی مدرنیته پیوندی ویژه و تنگاتنگ دارد. بنابرین، کاربرد “مّلت” به مفهوم فراتاریخی و ورا اجتماعیِ آن امری ذهنی، یعنی ایده آلی، و نابجا است. پس کشف ویژگی ملّت به معنای مدرن آن (نِی‌شن) همانند راهنمائی است که ما را از یک‌طرف به دیالوگ مشّخص حال و گذشته هدایت می‌کند و ازطرف دیگرمناسبات مادی واجتماعی و نیز چرائیِ اکنون را در رابطه و درراستای دوران کنونی محک می‌زند. بنابراین، دراین صحبت مختصر و دراین همایش ویژه‌ی صدساله سعی من این است که ازتکرارمکرّرات وتفصیل وقایع مهّم وتاریخ‌سازاین دوره اجتناب نموده، و به‌جای آن با ارائه‌ی چهارچوبی متودولوژیک و دورانی (نه فرا تاریخی) به پایگاه وجایگاه

انقلاب مشروطه درایران نظری بیاندازم.

جنبش مشروطه و پدیده‌ی تجّددخواهی یا مدرنیته درایران با مفهوم ویژه‌ی “ملت” رابطه‌ای دیالکتیکی دارد. بدین معنی که تا پیش ازاین مقطع تاریخی، یعنی دوران سرمایه‌داری، پدیده ای انسجام یافته به مفهوم مدرن”ملّت ایران”، چه ازلحاظ نظری وچه ازنظرساختارواقعی و کانکریت اجتماعی، وجود ندارد.  چنین انسجام یافتگی، که رفته رفته تبلورخویش را در پروسه‌ی جنبش مشروطه نمایان می‌سازد، همانا پدیدارشدن”ملت” به معنای امروزی و مدرن آن، یعنی بازتابی ازجامعه‌ی “تجسم یافته‌ی” ایران و گذارِ تاریخی آن به عصرتجّددخواهی وتجّددگرائی می‌باشد.  بدین ترتیب، بِنِدیکت اندرسن دراثر پربهای خود،”جوامع تجّسم یافته” (١٩٩۱)، به درستی تمامی جامعه‌های مدرن را جوامعی تجّسم یافته می‌خواند وموجودیت آنان را منتج از وجود “صنعت و سرمایه‌داری چاپ” و تشخیص، تعیین و تعمیمِ زبان و یا زبان‌های مشترک، و بالأخره تبادل مستمراجتماعی ـ فرهنگی ـ سیاسی، در خلال انتشار فرا گیر و گسترده‌ی “روزنامه”، می‌انگارد .

 

پس تمامی مردمانی که دوران زندگی اجتماعی رودررو و بلاواسطه با یکدیگر را، مثلا درروستاها، از سرگذرانده‌اند بی‌شک ‌در زمره‌ی جوامع تجّسم‌یافته قلمداد می‌شوند.  این جوامع هم چنین، علیرغم مبارزات طبقاتی و اجتماعی ناشی ازساختار اقتصادی و مادی خویش، غالبا به طُرُق “خود‌مختار” عمل نموده و موجودّیت خویش را با نماد ونمودی ازخودمختاری (ساوـ رین ـ تی) عرضه می‌کنند.  درنتیجه، “ملت” به عنوان تجّسمی همگانی درحیطه‌ی برش افقی جامعه، البته همراه با برش عمودی طبقات و روابط طبقاتی، تبلور یافته و حکایت ازهمبستگی (تجسّمی) اعضای ندیده ونشناخته‌ی جامعه‌ی مدرن می‌نماید. اما پرسش اصلی این است: چه عاملی در بطن و بنیان این نوع از تجّسم اجتماعی نهفته است که قادراست بنام “ملت” یا “وطن” اکثریت قریب به اتفاق عناصر و افراد را، به ویژه درجوامع مدرن ومتمدن امروزی، به کشته شدن و یا کشتن “قانونی” هم‌نوع خویش وادار نماید؟ یا، به مصداق کارل مارکس، این “فتیشیزم” ملّی یا “جادوی” ناسیونالیزم، که خود نیز رابطه‌ای است اجتماعی، چگونه و ازکجا ناشی می‌شود؟ اندرسن چنین انگیزه‌ای را محصول ویژگی مادیّت اشاعه و انتشار روزنامه، همراه با گزینش زبان مشترک، درپرتو تکنولوژی (سرمایه‌داری) چاپ می‌داند.

 

باید توجه داشت که خودِ تکنولوژیِ چاپ اگرچه شرطی لازم برای تبلورجامعه‌ی تجّسمی مدرن به حساب می‌آید، امّا نمی‌تواند به خودی خود شرطی کافی باشد. چه، شرط کافی برای توسعه و تکامل این جوامع وجود تحّولات اُرگانیک اقتصادی ـ اجتماعی درونی و آرایش طبقاتی منطبق بر آن‌هاست.  دراواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم میلادی، ایران (یعنی ایرانی که امروزما می‌شناسیم) عملا درآستانه‌ی تجّسم نوین خویش قرارگرفت. شرایط عینی این تجّسم البته برپایه‌ی دو تضاد بالفعل و بالقوه‌ی ساختاری دراین دوره‌ در شُرُف تکوین بوده‌اند: (١) توسعه‌ی سرمایه‌ی تجاری، سازماندهی صنفی تولید و فرماسیون طبقاتی اقشار نوشکفته‌ی شهری و (٢) رکود فراگیر، فقرمُطلق و بحران‌های تولید نیمه فئودالی ـ نیمه‌عشیرتی درحیطه‌ی اقتصاد بسته و ناپویای روستا، همراه با فضای پراختناق و بحران‌زای ناشی از ساختار اجتماعی‌ـ‌اقتصادی به اصطلاح خودکفا و طبیعت‌گرای ایلی و ایل‌نشینی.  به همین جهت، درجنبش مشروطه، حاملین سرمایه‌ی تجاری، اصناف و پیشه‌وران، و به‌طورکلی اقشار گوناگون تجّددخواه شهری (نه روستائی) ازعمدگی به‌سزایی برخورداربوده‌اند..

 

به شیوه‌ی اندرسن، من معتقدم که فرماسیون”ملت”، به منزله‌ی پدیده‌ای ویژه و مدرن، سه آلترناتیو تحلیلی-تاریخی را پیش پای ما می‌گذارد: (١) ملت در جوامع استقلال‌یافته‌، نظیرآمریکای پس ازاستقلال، و درتضاد با نظام‌های خودکامه‌ی کهن، (٢) ملّت درجوامع تحت سلطه وقیمومیت استعمار و در نتیجه متبلور از بازسازیِ امپریالیزم، و (٣)  ملت در نظام‌های کهن نه کاملا مستقل و نه مستعمره، نظیرایران زمانِ مشروطّیت.  انقلاب مشروطه وانطباق آن با مفهوم مدرن ملت درایران منتج ازخط‌کشی توأمان و دوجانبه‌ی تاریخی با نظام خودکامه‌ی کهن (سلسله‌ی قاجار) از یک‌طرف، و استعمار و امپریالیزم (دولت‌های روس و انگلیس) ازطرف دیگر می‌باشد.  به عبارت دیگر، تجّددخواهی و جنبش‌های حامل آن دوهدف سیاسی را همزمان تعقیب می‌کرده‌اند: مبارزه با استبداد، و مبارزه با استعمار و دخالتِ قدرت‌های خارجی.  تبلور بلاواسطه‌ی این دو تضاد را به خوبی می‌توان در قالب محاربه‌ی خونین کهنه‌پرستانِ داخلی (“استبداد صغیر”) با “ملت ایران”، همراه با مقابله‌ی فرصت‌طلبانه‌ی توافق (١٩٠٧)  دولت‌های روس وانگلیس درتقسیم ایران به مناطق تحت نفوذ، مشاهده کرد. بنابراین، مفهوم مدرن “ملّت” درایران اساسا مفهومی است مستقل، خود انگیخته و متضاد با استعمار و استبداد. به همین منوال، هم از لحاظ تاریخی وهم ازنظر تحلیلی، لفظ “ملّی” نیز قطعأ باید شامل چنین ویژگی‌هائی باشد.

 

پس از دفع “استبداد صغیر” و شکست محمّدعلی شاه قاجار، کودتای انگلیسی رضاخان ـ سیّد ضیاء (١٢٩٩ خورشیدی) به مثابه‌ی نخستین ضربه‌ی کاری به پیکر مشروطیت به‌شمار می‌رود. این ضربه، با اعلامِ من‌درآوردیِ پادشاهی رضاخان و آغاز دیکتاتوریِ سیاهِ رضاشاهی، کمر دموکراسیِ ضعیف و تازه‌پای را در ایران شکست. نکته‌ی تحلیلی قابل ملاحظه دراینجا مسئله‌ی چگونگی معاوضه‌ی سلسله‌ی قاجار با به اصطلاح سلسله‌ی پهلوی است.  اندرسن در تجرّبیات و پژوهش‌های خویش در بررسی منطقه‌ی جنوب شرقی آسیا بر دوران انتقال به عصرمدرنیزم تکیه می‌کند و شرح می‌دهد که چگونه استعمار سلسله‌ها و رژیم‌های پوسیده‌ی قدیمی را با سلسله‌های بازساخته‌ی خویش تعویض نموده و بدین‌سان، دراین گونه جوامع تجسّمی تحت سلطه مفهومی از”ملّت” پدید می‌آورد. امّا، از لحاظ تاریخی، مفهوم ملّت درجنبش مشروطه درایران با شکلی مستقل ازسلسله‌ی قاجار و نیز از استعمار روس و انگلیس متبلورشده است.  بنابراین، “ملّت” به معنای مدرن آن در ایران نه تنها از نظر تحلیلی معاوضه‌ی اسفبار دربار قاجار  با به اصطلاح دربار پهلوی را تأیید نمی‌کند، بلکه به مثابه‌ی آنتی‌تِزی پویا و دورانْ-‌‌شمول بیش از صد سال است که با این گونه فرم‌های حکومتی در ستیز بوده است.  عکسْ برگردانِ همین ماجرا را می‌توان درمورد مفهوم”ملّت”، درایران، در رابطه با کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ به وضوح ملاحظه کرد. آنان که به نطق‌های شیرین محمّدرضاشاه گوش داده‌اند احتمالا به یاد می‌آورند که وی، به ویژه پس ازتظاهرات پانزدهم خرداد ١٣۴٢، دائما صحبت از”ناسیونالیزمِ مثبت” می‌کرد.  من که درآن زمان نوجوانی بی‌تجربه بودم ازاین کلمه‌ی “مثبت” هیچ سر در نمی آوردم و با پدرم، که با نگرانی مرا دعوت به سکوت می‌کرد، دائما کلنجار می‌رفتم. امّا اکنون، با این چهارچوب تحلیلی، برایم چندان دشوارنیست که این “مثبت” را پاسخی مثبت به کودتا و آن “منفی” را نفرتی علیه کودتاچیانِ امپریالیست و گماشته‌گانِ استبداد درایران قلمداد کنم.

 

دراینجا، پرسش اصلی این است که چرا “سلسله‌بازان”، یعنی رِندان پشت پرده، این همه اصرار بر لزوم تسلسلِ خیالی وغیر واقعیِ سلطنتِ محّمدرضاشاه، یا سلطنتِ پدرِتاج‌خوارِ (نه تاج‌دار) ایشان، درادامه‌ی حکومت باستانی پادشاهانِ هخامنشی دارند. محّمدرضاشاه خود با تبختر فراوان وانمود می‌کرد که: “کورش بخواب که ما بیداریم”!  کمدی جشن‌های ٢۵٠٠ ساله دردوران او تنها یک نمونه از نمایش‌های تراژیک “تسلسل پادشاهی” می‌باشد. امّا بسیار پرسیدنی است که این “تاجِ کیانی” چه ربطی به کارگزارانِ استعمار، مأمورین اینتلجنت سرویس انگلستان، امپریالیزم آمریکا، رضاخان قزّاق و یا آقای محّمدرضا پهلوی دارد؟  پس می‌بینیم که این‌گونه تظاهرات، تبلیغات، و روندِ منحط فکری ــ که نه تنها به وسیله‌ی عوامل رسمی ارتجاع بلکه با تأیید تلویحی بسیاری از نیمچه فرهیختگان به اصطلاح مستقلِ لیبرال تبلیغ می‌شد ــ چگونه و تا چه اندازه باعث تحریف حقایق تاریخی، سردرگمی‌های زیان‌بخشِ سیاسی، و رهنمودهای ضّد ونقیض حتا درصفِ مخالفانِ واقعی رژیم شده است .

 

” انقلاب مشروطه” تا آن زمان می‌توانست موظف و مشروط به شرط نگاه‌داری فرم پادشاهی حکومت بوده باشد که کوچک‌ترین خدشه‌ای به تعّهد مظفرالدین شاه درقبال تجّدد‌طلبان وارد نشده باشد. امّا چنان‌که می‌دانیم، محّمدعلی شاه این “قرارداد اجتماعی” را با به توپ بستن مجلس واعلام مجدّد استبداد به کُلّی فسخ کرد، و بدین ترتیب، وی ازاین پس نه برای خویش و نه برای “سلسله‌ی خویش” و نیز نه برای هرگونه “سلسله‌ای”، آن‌چنانی یا غیرآن‌چنانی، نه “شرطی”، نه “مشروطی”، نه “مشروطه‌ای” باقی گذاشت. در نتیجه، مدّعیانِ امروزی”مشروطه”، یعنی آنان که به راستی به آرمان‌های انقلاب مشروطه پای‌بندی دارند، باید تا کنون، اولأ، به انجام خط‌کشی قاطعی باهردو کودتای انگلیسی (١٢٩٩) و آمریکایی (١٣٣٢) نائل آمده، و ثانیأ، قادر به اختیار موضعی محکم و

مناسب درقبال هر گونه “سلسله‌سازی” و”سلسله‌بازی” شده باشند .

 

لازم به یادآوری است که دراینجا نیاز به خط‌کشی دیگری نیز وجود دارد و آن اختیارِ موضعی است که خودِ انقلابیونِ مشروطه قبلا در مقابل “مشروعه‌خواهان” استبداد‌منش و ارتجاعیونِ مذهبیِ آن زمان، نظیر شیخ فضلّ‌الله ها، اختیارکرده‌اند. این انقلابیون اگر امروزهم دراین زمان زیست می‌کردند، قطعأ همین موضع را در برابر نظام جمهوری‌اسلامی در ایران اتخاذ کرده بودند.  بنابراین، انقلاب مشروطه درایران، از لحاظ تاریخی و نیزاز نظر تحلیل تئوریک، نه هیچ گونه الزامی به قبول نظام تحمیلی پادشاهی، آن هم پادشاهی کودتائی پهلوی، دارد ونه هیچ گونه قرابتی یا شباهتی و یا تعّهدی به حاکمّیت واپس‌گرایِ هیچ مذهبی، به ویژه حکومت اسلام ناب محّمدی، دارد.

 

اکنون پس از گذشتِ یک‌صد سال از انقلاب مشروطه درایران (١٣٨۵–١٢٨۵ خورشیدی)، لازم به نظر می‌رسد که بارِ دگر باید این جنبش را، هم ازلحاظ تحلیلی و هم ازنظر ویژگی تاریخی (یعنی دورانی)، بازنگری نمود. جنبش مشروطه درایران، اگر چه از واقعه‌ای منطقه‌ای و مشّخص خبر می‌دهد، لیکن حامل بازتاب‌هائی است تجسّمی که از مرزهای قراردادی وجغرافیایی، و نیز چگونگی تحّولات منطقه‌ای، بسی فراتر رفته است.  پس شایسته است، این جنبش را در کنار یک سلسله از انقلاب های دموکراتیک هم‌زمان خود درجهان، نظیرانقلاب ١٩١١ چین، انقلاب  ١٩٠۵ روسّیه، انقلاب ١٩١١ مکزیک وغیره، مورد نقد و مطالعه قرار دهیم.  این تحّولات، ضمن رشد سرمایه‌ی تجاری، با انتشار گسترده‌ی روزنامه در داخل و خارج ایران، و نیز با نقش و مرکزیت تاریخی زبان فارسی، در کنار دیگر زبان‌های قومی ایرانی، به ساختار یک جامعه‌ی مدرن تجسّمی؛ و درنهایت به مفهومی مدرن از”ملت”، درایران به انجام رسیده است.  ممکن است گفته شود، که با استیلای نهادهای سنتی گفتاری و عدم سوادِ خواندن و نوشتن درسطح عمومی در ایرانِ آن زمان، وجود “سرمایه‌داریِ چاپ” و تعدّد روزنامه نمی‌توانست چندان اثرگذاربوده باشد.  امّا نگاهی دقیق به تاریخ مشروطّیت درایران بازگوی حقیقتی است که، علیرغم کمبود سوادعمومی در این دوره، خواندن پیگیر روزنامه توّسط افراد باسواد برای عامه‌ی مردم درقهوه‌خانه‌ها و اماکن عمومی بسیار رایج بوده است.

 

در خاتمه، چنان که دربالا اشاره شد، انقلاب مشروطه درایران با دو ویژگی تاریخی همراه بوده است.  نخستین ویژگی این جنبش مبارزه‌ی قاطع با خودکامگی پادشاه و حکومت استبدادی ناشی ازآن است.  ویژگی دیگر این جنبش مبارزه با استعمار، امپریالیزم، وهرگونه دخالت دولت‌های خارجی در امور داخلی ایران می‌باشد.  در طّی این یک‌صد سال، بارها به تجربه ثابت شده است که این مبارزاتِ توأمان خود از پیش‌شرط‌های لازم و کافیِ ایجاد، استقرار، و اعتلای یک جامعه‌ی دموکراتیک مدرن به حساب می‌آیند.  بنا براین، هرگونه ارزیابی از پیروزی و یا شکست‌های انقلاب مشروطه  در ایران باید لزومأ از کانال بررسی این دوهدفِ توأمان گذر کند. برای مثال، پس از گذراندن دوران استبداد رضاشاهی، نهضت ملّی کردنِ صنعت نفت در زمان نخست وزیری محّمد مصدق (١٣٣٢–١٣٣٠) خود بازتابی بود از تلاش دوباره برای تحقّق هدف‌های دوگانه و ناکام مانده‌ی جنبش مشروطه.  به همین جهت، بازنگری علمی، برخورد متدیک، و جمع‌بندیِ اصولی ازشکست‌ها و پیروزی‌های این یک‌صد سال، همراه با پراتیک پیگیر مبارزاتی، اهمیتی بسزا در یافتن و گشایش گره‌گاه‌های سیاسی، حّل مشکلات اقتصادی ـ اجتماعی، ایجاد و گسترش نهادهای

گوناگون دموکراسی و در نهایت، ساختن ایرانِ آینده دارند.

 

 

آوریل  ٢٠٠۶

مینه سوتا ـ آمریکا

پایان مقاله مرجع

 

نویسنده بر خود مى داند چند نکته را که پس از خواندن سرچشمه هاى (منابع) یاد شده به آن رسیده است در اینجا بیاورد که بى گمان در ریشه یابى علل شکست ها و یارى رساندن به پیروزى اثر خواهد داشت.

نخست آنکه نقش فرهنگ در رویدادهاى ملى و جهانى کمترین اثر را در تحلیل روابط اجتماعى و اندرکنش آن با قدرتهاى انیرانى داشته است.

 

دوم به باور این قلم مارکس و نظریاتش در واکنش به ناراستى هاى جامعه هاى سرمایه دارى پى ریزى شد و هم از اینروى که در تضاد با سرمایه دارى پدید آمده است، همچنان نقطه ضعف اساسى آنرا که آسیب پذیرى فرهنگى است با خود دارد؛ چه خود از دل همان فرهنگ برخواسته است.

 

فرهنگ آدم ها برآمده از اندیشه راهنماى آنهاست که دو بیش نیست

به کُش تا کًشته نشوى که نمونه بارز آنرا در آغاز این سخن، از خاطرات همفر آوردم.

زندگى کن و بگذار دیگران هم همان گونه که تو مى خواهى زندگى کنند

 

به باور نویسنده این دیدگاه در تحلیل علل و عوامل داراى  نقش بنیادى است که جاى ژرف اندیشى بیشترى دارد. رگه هاى زیادى از فرهنگ دوستى که آوردم در ادبیات و عرفان سرزمینمان بوده است که اگر دوباره زنده شود، مى تواند سرچشمه “راه سوم” باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش نخست

من  گناهکارم

 

سال١٣۴٢ دانش آموز کلاس پنجم دبیرستانى درتهران، دو خاطره ، همان سال:

به یاد دارم همواره از درس تاریخ متنفر بودم چون تنها حفظ چند تاریخ شمسى قمرى بود و چندى دیگر مهملیات بدون هیچ احساس و تحلیل.

أوایل سال بود و هنوز دبیر تاریخ نداشتیم اما یک روز ناگهان آقاى دبیر وارد کلاس شد و خود را معرفى کرد، “خلیل ملکی” . من تا آنگاه آن نام را نشنیده بودم و نمى دانستنم که او حدود پانزده سال پیش از آن حزب نیروى سوم را به رَآه انداخته و تا آخر همراه مصدق مانده است.( پیروان ملکی از سال ۱۳۲۶ خود را حزب نیروی سوم می‌خواندند، عنوانی که ایده مارشال تیتو [رهبر یوگسلاوی] را تداعی می‌کرد که امیدوار بود راهی متمایز از نظام سرمایه داری آمریکایی و سوسیالیسم شوروی پیدا کند. به نقل از دانشنامه ایرانیکا ) او درس تاریخ را با عناوین و گزاره ها یى آغاز کرد که تا آنگاه نشنیده بودم، اما گفته هاى وى به اندازه اى روشنگر بود که من مجذوب وى شدم. ایشان در میانه سخن خویش یاد آورى کرد که به تازه گى از زندان فلک الأفلاک آزاد شده است.

 

به هر روى ساعت تاریخ در میان حسرت من به پایان رسید و ایشان بى درنگ کلاس و مدرسه را ترک کرد، زنگ آخر بود. من بى درنگ و بى اختیار بدنبالش به خیابان زدم و خیابان سعدى جنوبى را تا حدود چها رراه مخبرالدوله  به دنبالش پیمودم در حسرت پرسیدن چند سوْال که در اندیشه ام مدتها مى لولید. راستى را بخواهید، ترسیدم از ساواک که حتما او را هم، نمیدانم به چه جرمى به زندان انداخته بود!!

ایشان دیگر هرگز به کلاس تاریخ که نیامد هیچ، او را دیگر هیچگاه ندیدم. ( براى شناخت بیشتر این راد مرد، در پایان این بخش تکه اى از ضمیمه ١ را در مورد دعوت ایشان به عنوان روزنامه نگار از سوى دولت انگلستان خواهید خواند. برگرفته از سایت گویا ٢٧ مهرماه ١٣٩۵)

 

من گناه کارم چرا که با وجود استبداد تاریخى و تاریخ استبداد در میهنم ترسیدم.

من گناه کارم براى آنکه به عنوان یک جوان هفده ساله پیگیرى نکردم که چرا اورا زندانى کرده بودند، رابطه اش با مصدق و ملى شدن نفت چه بود وچه نیروهایى برکنارى مصدق را رهبرى کرده بودند.

اما این را میتوانیم بگویم که این رویداد نخستین بذردل چرکینی از شاه وحکومتش رادراندیشه ام کاشت،

چه بسا بسیاری دیگراز هم میهناننم که به دلایل مشابه پیش و یا پس از این رویداد همانند من به غافله ناراضیان پیوسته باشند.

شاه وحکومتیانش، به جز انگشت شمارى نزدیکان وابسته به بیگانه (ر.ک به کتاب سقوط بهشت نوشته أندرو کوپر و کتاب آتش نهفته نوشته منوچهر گنجى وزیر آموزش و پرورش شاه در سه دولت، از جمله آخرین دولت پیش از بختیار)، به هیچ روى درخواب هم نمیدیدند که این بذر هاى شوم بر باد رفتن میهن، دارد یکی یکى بر هم افزوده میشود تا روزى، که چهارده سال بعد پیش آمد،  و خیانت پیشه گان (سید حسین نصرو دست آموزش غلامعلى حداد عادل، محمد حسین بهشتی و دیگران) تبر را بر ریشه فرود آوردند. به یاد دارم دوستى که میدانستم ساواکى هست، پیش ازفرار به خارج میگفت گیجم که چگونه نظام  دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى یک شبه آب شد!! که این نشان میداد ساواک هیچ تحلیل درستى از رویداد هاى ایران نداشت.

 

دبیر انشاء ما آقایی آراسته و خوش سیما و با سواد بود. من درس انشاء را بسیار دوست میداشتم و همواره داوطلبانه انشاء خود را میخواندم. به یاد دارم در یکى از این انشاء خوانى ها درپایان نوشته خود بیت شعرى را به نشانه درجا زدن جامعه آورده بودم. “هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم”.

 

هفته بعد، درست به یاد نداوم چگونه دریافتم، که دبیر انشاء مان را مدیر خواسته وبه ایشان تذکر

داده بود که چنین أشعارى خوانده نشود. همانگونه که دانستم دبیرمان بهائی بوده و نیز دانستم کدام دانش آموزشکایت کرده بود. یادم مى آید نامش بلورچى و پدرش بازارى بود.

من گناه کارم، زیرا ندانستم عطاریکى از عرفاست و سالهاى بسیارى پس از آن دانستم که روحانیون فقهى همواره ستیزى قهرآمیز با عرفا داشته اند. هم آینک که این را مى نویسم بسیارى از طرفداران عرفان در زندانند، اما چه سود که بسیار دیر است.

 

من گناه کارم، چرا که از این رویداد برداشت نکردم که نیروى مذهبى چه ساختارسازمان یافته اى دارد و این دسته چه استبداد و نابردبارى در برابراندیشه ناسازگار با خود را دارد واز چه توانایی هایی برخوردارست.

 

من گناه کارم، زیرا اهمیت ندادم که اگردبیرمان بهائی نبود شاید همکلاسی من أصلا شکایت نمى کرد.

من گناهکارم چون این یافته ها را مکتوب نکردم تا هرگز از یادم نرود.

 

من گناه کارم، براى آنکه نرفتم دفتر مدیر مدرسه و منهم شکایت کنم که پس آزادى سخن چه میشود؟

آزادى که رژیم شاه هرگز براى تقویت خود از آن بهره نجست و به ما یاد نداد.

 

من گناه کارم، زیرا این پرسش بسیار دیر برایم پیش آمد که چرا ساواک به جاى زندانی کردن دبیر آگاه تاریخ، شکایت آن دانش آموز را مورد تحلیل قرار نداد و نتیجه گیرى هاى لازم را از آن نکرد.

 

من گناه کارم، چون وقتى یکى دو سال بعد دریک تحلیل ساده به این نتیجه رسیدم که اگر ساواک را نیروهاى بیگانه رَآه انداخته اند، پس در برش هاى زمانى خاص، اگربه خواهند شاه را بردارند، به یارى راهبرى خاموش و نا ملموس آنهم به دست خودشان به آسانى أین کار را خواهند کرد؛ پس کارهاى لازم را نکردم چون از ساواک مى ترسیدم. بررسى آثار و سخنان دکترمنوچهر گنجى که در رسانه ها بازتاب یافته نشان مى دهد که نمایندگان مذهبیون کشور زیر چشم ساواک در وزارت آموزش و پرورش، علوم و دستگاه هاى دیگر دولتى آهسته و بى صدا کارآماده سازى خود را براى روز انقلابى که نامش را اسلامى نهادند، پى مى گرفتند.

 

همین احساس گناه ها بود که بعدها مرا و ملیونها ایرانى دیگر را بر علیه خود و میهنمان به خیابان کشاند بدون آنکه به پرسیم شاه که رفت، که یا چه جانشین آن خواهد شد.

 

 

بخشى از ضمیمه ١

روایت ابراهیم گلستان از خلیل ملکی و سفرش به انگلستان

حرف ملکی کار خود را کرد

“…  حرف ملکی کار خود را کرد

تهور و آزادگی

 

شرق ـ در ماه‌های اولی که جنگ دوم دنیاگیر پایان گرفته بود و ابتدای کار دستگاهِ تازه‌ روی کار آمدهِ دولت کارگر در انگلستان بود چند روزنامه‌نویس ایرانی دعوت شدند به لندن برای دیدن آسیب‌های جنگ و تماشای کوششی که می‌گفتند آغاز مرحله تازه‌ای‌ست در سیاست و رفتار بریتانیا و حتی، در اجرای نوع تازه و آرام و عادلانه برنامه‌ها و هدف‌های سوسیالیسم. مقصودِ ناگفته از این دعوت این هم بود که نوعی کمک باشد به حذف اعتقاد ریشه‌دارِ ضد انگلیسی رایج در ایرانِ پر از جوششِ چپ آن روز، و کم کند از نفوذ فکری شدید شوروی، که شور عاطفی بود در واقع و بهره می‌گرفت از همان اعتقادهای ضدانگلیسی مردم؛ و همچنین، از میل منطقی به نوعی موازنه می‌آمد.  …

 

کاری که ملکی در آن پذیرایی کرد یک تیراندازی نبود از دور، پنهان شده درلای سطر و پشت ستون‌های صفحه یک روزنامه، با بیانی مثل وروره‌های مکرر و از تکرار ساییده که هر روز از هرکس در هر روزنامه می‌خواندی. این حمله مستقیم تن‌ به تنی بود، ‌در یک نقطهِ کانونی، به مخ و مرکز سیاست حریف، رو در رو، گرفتن گریبان وزیر خارجه انگلیس که مَرد! رفتار دولتت، گرچه در اول به دستور تو نبوده است و نباشد و از نیم قرن پیش و بیشتر شکل و قرار گرفته باشد، رفتاری‌ست ضد هر حساب و معنایی که داشته باشی برای آزادی و استقلال و اختیار انسان امروزی. چرا نشود من بتوانم بروم در خانه خودم نگاه کنم ببینم که وضع چگونه است آنجا؟ اشاره ملکی به وضع آن قلمرو وسیع نفت‌خیز بود در خوزستان که در تمام مرکزهای نفتی‌اش اجازه و جای اقامت و دیدار دستگاه‌ها، چه اداری چه صنعتی، نبود برای هر کسی که خدمت آن شرکتِ دولت‌وار نفت نمی‌بود. ارنست بوین تحمل این حمله ناگهانی غافلگیر را کرد شاید چون واکنش‌ها در این موارد میان انگلیسی‌ها در انگلستان و در زمینه فرهنگ و عادت و آداب انگلیسی‌شان فرق دارد به آنچه در میان ایرانیان و در خود ایران و در زمینه فرهنگ و عادت و آداب ایرانی اتفاق بیفتد. این هم هست که شاید بوین، میان مهمانی، راهی جز این نداشت. ملکی گفته بود هر که هستی باش، حرف حق اینست، حالا اگر کسی، از جمله دیپلمات‌های اتوکشیده ایرانی در لندن، و هر جا، به خِنِس پِنِس می‌افتادند، که افتادند، بیفتند؛ حرف حق‌زدن ترس و رنجاندن ورنمی‌دارد، ترسیدن کمک به حریف است در حرف حق کُشتن ” (پر رنگى حروف از نویسنده است).

 

 

 

 

بخش دوم
بهترین بازیگر هم اوست که نمى داند، بازی میکند.                                                                                  

 

 

سال ١٣۴۴ دانشکده علوم، دانشگاه تهران

آن سالها اوج جنبش چپ در ایران بود که دانشکده هاى فنى و علوم لانه زنبورهاى آن بودند. مسعود احمدزاده یکى از آن تندترینها بود که در رشته ریاضى فارغ التحصیل شد، به همراه من که آن لباس کذایی را بر تن کردم و کلاهش را هم بر سر. در دوران چهار ساله تنها چند بار او را دیده بودم و چیز زیادى در بإ ره اش نمیدانستم.

با هم به خدمت سربازى رفتیم ودرپادگان فرح آباد با یکدیگر هم گروهان شدیم. ششماه در یک گروهان، که از آن میان تنها یکى دو گفتگوى کوتاه را با وى داشتم اما هربار که براى استراحت به بوفه پادگان میرفتم، اورا میدیدم که به همراه عباس جمشیدی رودبارى و یکى دو تن دیگر پشت میزى نشسته کبریت مى انداختند…

 

من همواره یک نظاره گر بوده و هستم و به یاد دارم که رفتار آن گروه سه چهار نفره توجه مرا به سوى خود مى کشید و احساس میکردم که لانه زنبورى درکارست.  مسعود و مجید احمدزاده پس از عملیات سیاهکل از سوی رژیم پهلوی دستگیر شدند.

 

مسعود احمدزاده که بود؟ پدرش طاهراحمدزاده یکى از ملى گرایان طرفدار مصدق وناراضیان شکست نهضت ملى بود وى پس از انقلاب مدتى استاندار خراسان شد لکن پس از رانده شدن نهضت آزادى و ملى گرا ها از صحنه سیاسى، چند سال به زندان افتاد که خود طنز گزنده اى دربر دارد. شنیده بودم در همان زمان دوران دانشکده یا پیش از آن یک خواهر و یک برادر مسعود در زندان بودند و پر واضح است که ناراضى بودند، اما با شکست نهضت ملى، فرزندان طاهر به این نتیجه رسیده بودند که دیگر مبارزه بى خشونت کار آیی ندارد.
باید بر این نکته پایفشارى کنم که بر این باور نبودم که این نتیجه گیرى درست باشد، اما یک نکته را باید درنظر داشت که کمى پیش از آنهم مهندس بازرگان در دادگاه نظامى !! گفته بود ” ما آخرین گروهى هستیم که با زبان منطق با شما سخن میگوییم”  و این به دان معنی است که کارهاى خود رژىم شاهى دیگراندیشان و سرانجام، ملت را به سویی مى برد که برایندى جز رویارویى خویش و ملت نداشت که سرانجامش آن شد که امروز شاهدش هستیم.

 

اینک پرسش اینست که آیا کار ساواک تنها تعقیب و گریز و دستگیرى مخالفان بود؟ یا تحلیل و رساندن این نکته به شاه ، که یک دگرگونى در راه است که  اگر آنرا درنیابیم و به گاه ، درمان نکنیم روزى خواهد رسید که همگان از آن سود خواهند برد به جز شاه و ملت. نه تنها چنین نمیتوانست بشود، بلکه همواره خطرکمونیسم از بیرون و درون مرز به شاه إلقاء میشد. آخر این تنها خطر نبود و رویارویى با آن بایستى با روشنگرى و بحث آزاد انجام میشد.

 

به اقرار مسعود در دادگاه که پشت و سینه خودرا که آثارسوختگى شدید بر آن بود نشان داده بود. به نقل از ویکى پیدیا یک حقوقدان فرانسوی به نام نوری آلبا که در این دادگاه حاضر بود در این رابطه نوشته است: «تمام وسط سینه و شکم او توده اى از آثار چروکیده‌ای از سوختگی‌های بسیار عمیق بود. منظره وحشتناکی داشت. پشتش از آن هم بدتر بود.» تحقیقات بیشتر آلبا نشان داد که احمدزاده و زندانیان دیگر را بر روی صفحهٔ داغ مخصوص برشته کرده بودند.”

گمان میکنم مسعود همو بود که بعد ها خمینی براى تهیج ملت مى گفت “… جوانان ما را در تأبه بؤ دادند”. تو خود حدیث مفصل به خوان از این مجمل. سودش را که برد؟

سرنوشت عباس جمشیدی رودبارى نیز آن شد که هنگام فرار با موتورسیکلت از دست ساواک در خیابان لإله زار گلوله خورد و مجروح شد، سپس در زندان مورد شکنجه قرارگرفت، که درباره او در ضمیمه این بخش خواهید خواند.

همدوره هاى دیگرى نیز اینچنین مبارزاتى مى کردند که از آن جمله مارتیک قازاریان (درآسایشگاه در تخت بالایى من میخوابید و چه نازنینى بود ) وحسن سرکارى ، پدرش پینه دوزى بود در أستارا و این خود دلیل آنست که جامعه ایران یک جامعه طبقاته نبود. این دو، بِنَا بر سایت فدائیان خلق ، هنگام درگیرى کشته شدند.

من خود به چشم خویش تن               دیدم که جانم مى رود

تصور کنید این نیروها که از بن قلب برایشان احترام دارم، با چنین عزم و پشتکار همراه تخصص چه دگرگونى هایی را مى توانستند سبب شوند.به باور نگارنده اگرچنین نقد بیرحمانه اى انجام نشود و چرایی شکست هاى پى در پى روشن نگردیده وبه نوشته در نیاید چه بسا کأستى ها، که میتواند بدل به توانمندى شود، همچنان بر جاى مانده و سبب تکرار شکست در نسلهاى پیش روى گردد.

 

آنچنان که یاد شد پس إز شکست نهضت ملى بسیارى إز گروه هاى کنش گرسیاسى به أین نتیجه رسیدند که به مبارزه مسلحانه روى آورند که به گمانم این نخستین اشتباه بود زیرا هرگزراه اصلاح را نیازمودند، ودیگرکاستی آن بود که نظرات ایدیولوژیک روشنفکران دیگرکشورها، همانند چین، ویتنام، کوبا و الجزایر و  به دنبالش ترجمهٔ آثار مائو، جیاپ، چه‌گوارا و فانون را پیش روى خود گزارده راهنماى کار گردانیدند؛ بى خبر إز آنکه شرایط اجتماعى، کشاورزى، صنعتى وفرهنگى ایرانیان بسیاراز شرایط آن کشورها دیگرمى بود و تازه نمى دانستند الگویى که بر گزیده اند تا چه حد کارایى دارد. آنها به تفاوت هاى استعمار مستقیم (کولونیزاسیون) مثلا در الجزایر و غیرمستقیم درایران، توجه نداشتند.نکته اى که دانستن آن براى سامان دادن به برهان خود دارم اینست که مبارزه چریکى به خاطر ذات مخفیانه خود نمى تواند همراه یا پسوند مبارزه فرهنگى باشد. از دیگر سوى مبارزه فرهنگى از جهات گوناگون پیش نیاز مبارزه مسلحانه است؛ در حالى که مبارزه فرهنگى براى آماده سازى مردم  براى همگامى با و پذیرش مبارزه مسلحانه بسیارسخت تر، پیچیده تر، دراز مدت تربوده و نیاز به  دانش و ساز و کارگسترده اى دارد که باور راسخ دارم از چارچوب توان آن دوستان بیرون بود. از همین روى داستان شکست پروژه سیاهکل را به نقل از سایت “تاریخ ایران” که در زیرآمده (بخشى از آن) را به خوانید و خود، داورى کنید که چگونه و چرا واکنش مردم در برابر آنها اینچنین بود که سب دستگیرى آنها شد.

 

تاریخ ایرانی: واقعه‌ سیاهکل به روایت شاهد عینی:

 

“ژاندارم‌ها به خانۀ ما آمدند آن روز برف سنگینی باریده بود، آن‌قدر که همه ما را خانه‌نشین کرد. حتی نتوانستیم نان تهیه کنیم. مادرم به جای نان برایمان شیربرنج درست کرده بود. داشتیم شیربرنج را می‌خوردیم که یک دفعه صدای در همه ما را پراند.» این‌ها را «هادی عابد» برایمان تعریف کرد. راهنمایی که خیلی زود فهمیدیم در بهمن ۴۹ او درست جایی بود که حمله به پاسگاه سیاهکل از آنجا شکل گرفت. از سیاهکل که به سمت شبخوسلات راه افتادیم، هادی عابد همراه و همسفرمان شد. از‌‌ همان ورودی شهر شروع به یادآوری خاطراتی کرد که در ۱۳ سالگی‌اش به چشم خود دیده بود. بازنشسته سازمان تعاونی روستایی بود و با ماشینش در شهر سیاهکل کار می‌کرد. اما بهمن ۴۹ او که کلاس هفتم بود در روستای «موشا» درست در کنار روستای شبخوسلات زندگی می‌کرد. روستایی که بخشی از جنگلی است که چریک‌های فدایی خلق شاخه صفایی فراهانی در آن مستقر شده بودند و آماده می‌شدند تا فعالیت‌های چریکی خود را آغاز کنند. می‌گفت: «مدتی بود که جنب و جوش‌های زیادی را در جنگل‌های اینجا به خصوص شبخوسلات می‌دیدیم. ما در آن روستا می‌رفتیم والیبال بازی می‌کردند. در آن روستا جوانانی را می‌دیدیم که نمی‌دانستیم چه کار می‌کنند؟» اما همه این جوانان غریبه نبودند. ایرج نیری، معلم مدرسه شبخوسلات یکی از کسانی بود که او و همکلاسی‌هایش خوب می‌شناختنش. هر چند نمی‌دانستند که او در گروهی چریکی عضو است. جوان عضو سپاه دانش که به گفته عابد یکی از افراد اصلی تشکیلات صفایی فراهانی بود. او تنها کسی بود که جلوی چشم همه بود و کسی نمی‌دانست که او هم چریک است.

 

ایرج نیری در مدرسه تنها نبود؛ پسرعمویش هوشنگ نیری هم به همراه هادی بنده خدا لنگرودی گاهی پیشش می‌آمد و با بچه‌های روستای موشا و شبخوسلات بازی می‌کردند: «بعضی هم مثل رحیمی بودند که یک بار وقتی پیش ایرج نیری رفته بودم دیدمش و بعدا شنیدم که جزو گروه صفایی فراهانی است.» به گفته عابد آن‌ها رفتار مشکوکی نمی‌کردند که فکر کنی در حال مبارزه و کارهای سیاسی هستند: «شاید می‌گفتند اما ما از حرف‌هایشان چیزی متوجه نمی‌شدیم. اصلا درباره سیاست و این‌ها صحبتی نمی‌کردند. درباره موضوعات خیلی ساده و عادی حرف می‌زدند. وضعیت روستا و زندگی و درس و این‌ها. شاید درباره سطح زندگی‌مان صحبت می‌شد؛ اما من یادم نیست که حرفی زده باشند که بخواهند وضعیت زندگی ما را تغییر دهند.»

 

او ۱۳ سال بیشتر نداشت و یک روز بیشتر به مدرسه شبخوسلات نرفته بود، اما با معلم روستا رابطه صمیمانه‌ای داشت: «من قبل از اینکه ایرج نیری به شبخوسلات بیاید یک روز به مدرسه آن روستا رفتم. معلم سپاهی دانش بود و لباس نظامی به تن داشت و من از لباسش ترسیدم و خانواده‌ام مرا به مدرسه سیاهکل منتقل کردند.» اما از زمانی که ایرج نیری به آن روستا آمد با همه بچه‌ها گرم گرفت و بعدازظهر‌ها حتی در روزهای سرد زمستان هم بازی والیبال برپا بود. در همین رفت‌وآمد‌ها بود که آن‌ها این غریبه‌ها را می‌دیدند: «آن روز‌ها آدم‌های زیادی به این حوالی می‌آمدند و حتی گم می‌شدند. یادم هست دو، سه بار آمدند از خانه ما سؤال کردند. پسرعموی ما یک بار این‌ها را به روستای شبخوسلات راهنمایی کرد. این‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. ما نمی‌دانستیم هدفشان چی بود و چه کار می‌کردند. ظاهرا قصدشان تشکیل یک‌سری هسته مبارزاتی بود. استنباط من بعد از این همه سال این است که این‌ها یک کاری را شروع کرده بودند اما نیمۀ راه، نیمه کاره‌‌ رها شد. نیمه کاره‌‌ رها شدنش هم بر حسب اجبار بود.»

 

گروه صفایی فراهانی شاید برای محافظت از اعضا و یا به هر دلیل دیگری که عابد هم نمی‌دانست، مدرسه را پایگاه خودشان نکردند. آن‌ها در خانه یکی از محلی‌ها به اسم قربان مسعودی دور هم جمع می‌شدند. عابد برایمان گفت که قربان مسعودی چند سال بعد از آن و پسرش هم به تازگی فوت کرده است. ماموران ژاندارمری سیاهکل آنچنان که عابد به یاد می‌آورد سرانجام متوجه رفت‌وآمدهای مشکوک به خانه قربان مسعودی می‌شوند. اما وقتی می‌رسند که گروه به کوه پناه برده بود. تنها کسی که از گروه باقی مانده بود هادی بنده خدا لنگرودی بود؛ کسی که دستگیری‌اش عامل حمله به پاسگاه سیاهکل می‌شود. «اما نیروهای ژاندارمری هادی بنده خدا لنگرودی را دستگیر نمی‌کنند.» این را آقای عابد گفت و ادامه داد: «او توسط دو نفر محلی یعنی نصرالله تالش‌پور و غفار قدیمی شناسایی و دستگیر می‌شود. این دو نفر همسایه قربان مسعودی بودند، بنده خدا لنگرودی را می‌گیرند و به پاسگاه خبر می‌دهند که یکی از خرابکار‌ها را گرفته‌اند. آن‌ها حتی تا به ژاندامری برسند هادی بنده خدا لنگرودی را می‌زنند. او با اینکه مسلح هم بود به آن‌ها حمله نمى کنند.

 

به اینجای خاطراتش که رسیدیم ماشین از یک پیچ تند ‌گذشت و به جایی رسید که یک سمت کوه پنهان شده در جنگلی پر درخت، پشت رودخانه پهلو گرفته بود و یک سمت دیگر تک و توک خانه‌های روستایی قرار داشت. به کوه و رودخانه اشاره کرد و گفت: «وقتی هادی بنده خدا لنگرودی را گرفتند رفقایش در همین جا در کوه ایستاده بودند. منتظر بودند تا او بیاید از او پرسیدم این‌‌ همان جنگل و کوهی است که چریک‌ها در آن پنهان شده بودند؟.

سرش را تکان داد و گفت: «این کوه را ما می‌گوییم قلعه کوتول شاه. آن سمت کوه قلعه کوتول شاه است که آثار باستانی هم دارد. در روایت‌های مردمی هست که کوتول شاه در آنجا قلعه‌ای درست کرده بود..

 

بنده خدا لنگرودی بدون هماهنگی پناهگاه کوه را‌‌ رها کرده بود تا چیزی تهیه کند که در تله می‌افتد. غفار قدیمی و نصرالله تالش‌پور در کمینش بودند و دست‌هایش را می‌بندند کنجکاو بودم بدانم چه اتفاقی می‌افتد که.

دو نفر محلی یک چریک تعلیم دیده را دستگیر و لو می‌دهند. عابد تحلیلش این بود که: «این‌ها آدم دولتی نبودند؛ محلی بودند. نصرالله تالش‌پور کشتی‌گیر بود و مردم پهلوان نصرالله صدایش می‌زدند. سه بار ازدواج کرده بود و ۲۰، ۲۵ تا هم طفل داشت.» تعجبم را که دید خندید و گفت: «در روستا این موضوع خیلی غریب نیست. آدم معروفی بود. اما برای اینکه خودشیرینی کند و به کدخدا وحدتی بگوید که تو کدخدایی، من در نبود تو یک شورشی را دستگیر کردم و تحویل پاسگاه دادم این کار را کرد. غفار قدیمی هم بی‌سواد بود و با او همکاری کرده بود.» اکبر وحدتی یکی از دو نفری است که در جریان حمله به پاسگاه سیاهکل کشته می‌شود. او کدخدا و معتمد این روستا بود. ” پایان نقل قول.

 

 

 

 

 

 

 

آیا نباید دو باره یا دآورى کنم که بهترین بازیگر هم اوست که نمى داند، بازی میکند؟

مسعوداحمدزاده ، عباس جمشیدى رودبارى، مارتیک قازاریان وحسن سرکارى لیسانس ریاضى داشتند و خوب میدانستند هر قضیه بدون برهان و إثبات بى خلل، سرنوشت نا دانسته اى دارد و نمیتوان بر درستى آن پاى فشرد. ایشان باید مى دانستند که علوم انسانى و جامعه شناسى از جمله علوم نا دقیق است ، زیرا گونه گونى عوامل تصمیم سازى و بى دقت بودن روشهاى اندازه گیرى و پیش بینى نا پذیرى رفتارجمعى در برش هاى زمانى گوناگون، کار را از جاده یقین بیرون میبرد. با همه احترامى که براى ایشان و همرزمانشان دارم، باید بگویم که آنها هنگامی که به “مشی مسلحانه، هم استراتژى هم تاکتیک” اشاره مى کردند دچار توهم دانستن بودند، توهمى که نه تنها جان و زندگى خودرا بر سر آن گزاردند بلکه ناخودا گاه پوششى شدند براى خیانت کارانى که به حکومت وقت چنان إلقاء مى کردند که دشمن اصلى، گروه هاى مسلح چپى هستند نه مذهبیون بى سلاح. در بخش نخست یاد آور شدم که چه گونه مذهبیون( مراد نمونه حاکمان امروز و شخص خمینی است) ، نه تنها بى صلاح نبودند که سلاح جهل، خرافه، و بیسوادى برنده تَر أزهر سلاح آتشین به همراه  تشکیلات، چون ویروسى در پیله خفته و در انتظار دستور در زمان مناسب بودند و بی درنگ پس از به قدرت رسیدن وارونه سازى کارهاى مفید رضا شاه یعنى برپایی دادگسترى، فرهنگ، دانشگاه، ارتش، و … را انجام دادند.

اگر هنوز هم به این گفته باورندارید، بخوانید داستان حمید اشرف را که در امرداد ماه ١٣٩۵،  در سایت گویا آمده است (ضمیمه حمید اشرف )؛ آنجا که مامور ساواک که مدت ها در تعقیب حمید اشرف بوده و سر انجام پس از آنکه چندین بار وى از تور دستگیرى ساواک فرار مى کند، موفق به کشتن او در درگیرى مى شوند، ضمن تحسین حمید اشرف به عنوان چریکى که نقطه مقابل او( مامور ساواک) بود؛ اذعان مى نماید که ما هر دو قربانى بودیم.
 

 

بخش سوم

در زندگى زخم هایى هست که هرگز التیام نمى یابد…، به یاد رئیس على دلوارى ، دلیران تنگستانى و همه آنها که استقلال را همچون گوهر جان گرامى داشتند.

 

چهار پنج ساله بودم که به تهران آمدیم، محله پامنار و همان حوالى که به خوبى به یاد دارم. خانه آیت الله کاشانى را که در خیابان پامنار، کمى پایین تر از سفارت روسیه به سمت جنوب بود، هنوز به روشنى  به یاد مى آورم.

خانه حیاط  بزرگى داشت که چند پله اى از خیابان پایین تربود  و در میانه أن حوضى. در آن خانه تا آنجا که به یاد دارم همواره باز بود. آیا در دربار هم به روى همه باز بود؟!!!

 

رو به سوى غروب که مى شد، قهوه خانه اى که در کمرکش خیابان پامنار بود پر میشد از تریاکى ها که مشتریان ویژه آنجا بودند، بى هیچ مانع و خجالتى. ببینید تاریخچه شیوع تریاک را درایران و چین و بهره بردارى هایى که انگلیس آن زمان از این بیمارى اجتماعى کرد.

 

آنزمان که هیچ، تا سن ده یازده سالگى هم آب لوله کشى نداشتیم، اما میرآب و جوى آب تا دلت به خواهد. گاه نوبت آب ما دو پس از نیمه شب میبود که بزرگترها لته لوله راه آب را بر دارند و آب از جوى به حوض خانه روان شود.

 

پیش از آن، گارى هاى آب رسان مخزن خود را از آبشره اى که دور و بر میدان توپخانه یا سپه ، پشت اداره پست میبود، پر کرده به سطلى دو قران به در خانه ها مى رساندند. بعدها آب نوشیدنى را ، یک فشارى که در سر هر کوى گزارده بودند، آبرسانى مى کرد که کودکان از آن سبوى خویش پر مى کردند. به خوانید چامه پروین اعتصامى را که “کودکى کوزه اى شکست و گریست     که مرا پاى خانه رفتن نیست”.

اما داستان به همینجا بسنده نمى شد، چرا که کودکان هنگام بازی و در اوج تشنگى بسیارى اوقات از حوضى یا چشمه اى که آبش براى نوشیدن نبود مى خوردند و توخود حدیث مفصل به خوان از این مجمل، که دیفترى یا حصبه یکى از گسترده ترین پیامد هاى آن بود که من خود آنرا در تبهاى تند و هذیان هاى بسیار چشیدم. اشتباه نکنید واکسن آبله تنها واکسنى بود که در برخى شهر ها به کودکان زده مى شد، و من هنوز جاى آن واکسن را بربازوى خود دارم.

 

آنزمان دکانداران براى بستن دکان خود، از دو یا بیشتر تخته که هر یک چفت مى شد روى یکى از شیشه  هاى جلو استفاده مى کردند که قفلى هم روى نرده نگهدارنده، همه را مى بست. از دکتر مصدق و ملى شدن نفت، تنها روزى را به یاد دارم که بر روى همان تخته بست دکانها، مرده و زخمى بود که مى بردند… که بعدها دانستم تلفات سى تیر ١٣٣٠ بوده است.

 

هرکه شایسته میدانذ خود پى به گیرد تاریخ و چرایی ملی کردن نفت به دست جبهه ملى و دکترمصدق و چرایی شکست آنرا با کودتاى ٢٨ مرداد ١٣٣٢. طنز شبیه سازى آنست که سینما رکس آبادان در همین روز به آتش کشیده مى شود!

 

آنچه در پى مى آید و چرایى آن :

مدت هاست در همه گونه رسانه ها مى بینم و مى شنوم که شاه و مصدق هردو قابل احترامند، اما این موضوع دیگر به تاریخ پیوسته است و شنونده باید نتیجه به گیرد که بابا این موضوع را دیگر فراموش و رها کنید. در آغاز چندان توجهى به این گفته ها نمى کردم اما تکرار آن مرا به این نتیجه رساند که انگار گروهى می خواهند با تکرار این موضوع، گونه اى سد روانى به سازند که مردم أندک اندک از طرح موضوع کودتا احساس شرم و تکرار بى مورد به نمایند .

براى بیشتر دانستن از تاریخ راستین ملى کردن نفت ر.ک به” در راه راست گرداندن چند ناراستی (بخش یکم)*، محمد امینی که در سایت گویا به تاریخ ٢۶ فوریه ٢٠١٧ آمده است. آنگاه خواهید دانست که

 

در واکنش به نگرش تاریخ سازان، باید به گویم که نخست آنکه ما کودتا را رها کرده ایم اما آن و نتایجش ما را رها نمى کند که خواهم گفت چرا. دوم اگر از آن به جا یاد شود براى درس آموختن و یاد آورى به نسل هاى پسین است، کما اینکه بسیار مشابه آن رویدادحتى در سال ١٩٩۵طرح ریزى و در سال ٢٠٠٣ بلایش بر سر عراق آمد که به خوانید ضمیمه شماره ٢ را که درس بزرگى است براى آنانکه مى اندیشند اینها همه خیال و پیروى از نظریه توطئه است.

نابودی عراق، آغاز آتشِ ویرانگرِ منطقه امیرحسین لادن  دوشنبه 18 مرداد 1395 Gooya ضمیمه  ٢

 

 

به یاد دارم زمانى را که شاه با انجام همه پرسى از مردم بحرین براى جدایى از ایران موافقت کرد، که تردید ندارم زیر نفوذ انگلیس این چنین کرد. آیا همه در آمد نفتى بحرین براى شیخ و مردم آن به کار مى ورد؟ این خود موضوع پژوهشى است. اما چند ماه بعد ناگهان شنیدم ارتش ایران سه جزیره تنب و ابو موسى را اشغال کرده ، آن زمان من بیست و سه چهار ساله بودم و بى درنگ به خود گفتم این باید پایه معامله اى باشد که بر سر بحرین انجام یافته.  پرسش بعدى به اندیشه ام آمد که چرا بحرین به گونه اى رسمى از ایران جدا شد، اما این جزایر اشغال شدند به دون آنکه از قدرت ها یى که در خلیج فارس بودند، آوایى و شکایتى شنیده شود. همان هنگام به خود گفتم سرمان کلاهى گشاد گزارده اند و هر گاه در آینده لازم شود، تحریکات براى باز پس گیرى جزایر آغاز خواهد شد.

اگر من بیست و سه چهار ساله این موضوع را فهمیدم، جاى بسى پرسش و کاوش در این کار نیست؟!!

به شهادت سایت توانا در باره زندگى فریدون آدمیت :

“پس از پایان ماموریت آدمیت در هند، مشاور وزیر امور خارجه شد و سرانجام در سال‌های دهه پنجاه پس از آن‌که به استقلال بحرین از ایران و پذیرش آن توسط ایران اعتراض کرد، بازنشسته شد.”

این دومین موردیست که برآیند هاى کودتاى ٢٨ مرداد ملت ایران را رها نکرده. اما نخستین مورد آن:

 

پس از کودتا قرار داد نفتى که با کنسرسیوم مشترک نفتى شرکت هاى انگلیسی، امریکایى و هلندى بسته شده بود از مردم ایران پنهان نگاه داشته شد، محتواى قرار داد شرم آور بود. بعدها جستجوى من که شوربختانه مدون نیست، مرا به آن نکته رساند که کنسرسیوم در قرار داد گنجانده است، نقل به معنى ، کنسرسیوم تنها خریدار نفت ایران است و ایران نمى تواند نفت خودرا به جز آن به فروشد. بهاى خرید را خریداران تعین مى کنند، همچنین میزان خرید خود را.

 

سالها گذشت تا امروزه پس از گذر ٣٧ سال از انقلاب، براى آنکه نشان دهند شاه را غربی ها برداشتند زیرا مى خواست قرارداد پیشین را تمدید نکرده و محتواى استثمارى آنرا به سود ملت ایران دگرگون سازد. ر.ک به مصاحبه هاى شاه با خبرنگاران همان کشورها در این باره که من تا کنون چهار بار آنرا از تلویزیون پارس شنیده ام. توضیحات شاه در مورد جزئیات  قرار داد جدید را که شاه هرگز نتوانست آنرا پیاده کند، آشکارا یافته هاى مدون نشده من را در باره قرارداد بعد از کودتا تأیید مى نماید . (پیش از پراکندن این نوشته، درستى برهان یاد شده در نوشته  ١۶ آبان ١٣٩۵ در سایت گویا آمده با عنوان “معرفی کتاب استالین و ترومن: غروبِ شوکتِ “جناب اشرف” احمد قوام السلطنه”، نوشته شیرین سمیعی ؛ یافتم که خواندنش بسیار آموزنده است) .

 

اینک پرسشى که پیش روى شما مى گزارم این است که آیا بردن همان شاهى که کودتا کرد و خمینی جانشینش شد، بلایى نبود که نتایجش هنوز ما را رها نمى کند؟!!

 

 

کوشش این نوشته آنست که پرسشى را در اندیشه خواننده به پراکند، که آیا پیشرفت هایى که پس از کودتا در ایران به انجام رسید و حاصل آن لوله کشى آب در شهر ها، ازبین رفتن بیمارى هاى ناشى از نداشتن آب بهداشتى، بالا رفتن سطح بهداشت و به آهستگى از بین رفتن طبقه لات ها و جاهل ها در شهر ها بود ؛ به خاطر آن بود که کودتا شده بود و دولت هاى کودتا کننده راه این پیشرفت ها را باز کرده بودند؟

 

یا آنکه در دوسال حکومت مصدق پیشرفت هایى در راستاى اقتصاد مستقل صورت گرفته بود و چون نیروهاى بیگانه دیدند اگر همانکونه پیشرفت مصدقى هر چند با دشوارى و آهسته پیش برود، به زودى نه تنها ایران بلکه آنچه آنرا خاورمیانه مى نامیدند از دستشان در میرود. پس مانع صدور نفت شدند، عواملشان در درون از هر راهى براى ضربه زدن به اقتصاد از هیچ کوششى فرو گزار نکردند تا شرایط دلسردى عامه، که البته اگرکمى ایستادگى شده بود ایران راه دیگرى مى رفت، براى موفقیت کودتا فراهم گردید. بسیارى از طرفداران کودتا البته آنها که به اصطلاح میهن دوست بودند، مى گفتند و همچنان مى گویند که مصدق لجوج و خود رأى بود و جلوى حل مسئله نفت را گرفته بود. آنها از این حقیقت غافل بودند که مصدق و یارانش نخست به دنبال استقلال سیاسى از انگلیس بودند زیرا مى دانستند که به دون استقلال سیاسى هر راه حلى براى نفت بى ریشه و ناپایدار خواهد بود.

اکنون دو پرسش پیش مى آید. نخست دلیل درستى آنچه یاد شد آنست که دیدیم کودتا شد اما استقلالى در کار نبود. بود؟ اگر بود چرا ژنرال هویزر بدون اطلاع شاه به ایران آمد؟ چرا همواره در کو چکترین بحران، دربارفورا با سفراى همان دولت ها مشورت مى کرد؟

 

پرسش دیگر آنست که اگر آن پیشرفت هاى یاد شده با کمک هاى أصل چهار و از این دست به انجام رسیده بود، آنهم از ترس نفوذ کمونیسم، آیا در دراز مدت پیشرفت هاى بیشتر و اساسى ترى به انجام نمیرسید؛ اگر پدران ما ایستادگى بیشترى کرده بودند ؟ مصدق بیچاره که میگفت شاه به ماند من هم که نخست وزیرم مؤقتى هستم. از آنسوى هم مى گفت موازنه منفى یعنى به زبان خودمانى نه باج به روسیه نه باج به غرب.

 

پیش از نتیجه گیرى یاد آورى این نکته لازم است براى آن دسته از هم میهنان که خواهند گفت، دوباره آن داستان تکرارى کربلاى ٢٨ مرداد!… چرا نزدیک هفتاد سال از کستار جمعى یهودیان مى گذرد، اما آنها در تمام این مدت با ساختن فیلم، برقرارى مراسم، اطلاع رسانى در همه رسانه هایى که در اختیار دارند و… همچنان آن کشتار را زنده نگه میدارند؟ مگرآنچه بر ایران رفت کم است از آن؟  آیا اگراز خود پرسیده بودند چرا دولت هاى بیگانه با ید در کشورشان آن کنند که کردند و در نتیجه آن تا همین امروز پیوسته خسارت هاى جانى و مالى و از همه مهم تر، فرهنگى بوده است که وارد شده است؛ ممکن نبود راه درست ترى را بر گزینند؟

 

پراکندگى ایرانیان، ازدست رفتن کشور و تسلیم محض! یا ایستدگى ؟ ما به خود و نسلهاى بعد بدهکاریم.

 

 

این وژدان همگانى است که شما را نه با احساسات، که با یارى خرد تان ، به جنبش فرا مى خواند.

 

 

 

بخش چهارم

بد دفاع کردن از یک اندیشه بهترین راه کوبیدن آنست

 

نقاط ضعف جامعه، نخست ناهمگونی گروه های گوناگون درمیزان رشد فکری و فرهنگى آنست.  دوم آنکه افراد جامعه به نسبت تجربه گرا هستند بدون آنکه توجه کنند چگونه واقعیت به آسانی جای حقیقت را میگیرد. مثال مورد اخیر،خراب نشان دادن یک حقیقت است با نشانه رفتن به واقعیتی است که خود شبیه سازی شده۰ این روشها براى دگرگون کردن اندیشه گروه هاى بزرگى از جامعه به کار گرفته مى شود. این روش درگذر انقلاب اسلامى براى خاک پا شیدن در چشم مردم بسیاربه کار رفت. آخوند ها براى اینکه نیروهاى راستین را از دور بیرون کنند و جاى آنها را به گیرند، نخست یک اندیشه نادرست در راستاى تظاهربه مسلمان بودن را از تلویزیون و نمازهاى جمعه و مسجدها؛ به گروه هاى بزرگى از جامعه إلقاء مى کردند که مهمترین آن، این بود که تخصص بدون إیمان مذهبى ارزش ندارد و دیگر نمونه آن جا انداختن این امر بود که هرکه با رژیم شاه همکارى کرده محکوم است

و سپس بسیارى را تنها پس از شنیدن نامشان، بى محاکمه إعدام کردند. در اینجا دو نکته پایه اى هست که اکثریتى از آن غافل بودند. نخست آنکه آقایان بهشتی، باهنرو رجائی به عنوان ستونهاى جمهوری نو پا درهمان رژیم شاه کار مى کردند. نکته دوم آنست که از این ترفند براى از بین بردن مخالفان خود یا آنها که اسرارى از ایشان مى دانستند، بهره گرفتند که نمونه بارز آن اعدام بیگناهى یعنى بانوفرخ رو پارسا بود. این به معنى آن نیست که سایر إعدام ها بر حق بوده باشد.

 

به یاد دارم در همان هفته نخست پس از انقلاب، بنى صدر در یک سخنرانى إعدام هاى پشت بأمى را محکوم کرد و یاد آور شد که بایستى دادگاه به جرم سران ارتش رسیدگى کند. میزان توجه به آن سخنان از سوى جامعه نشانگر حساس نبودن جامعه به آن بى عدالتى بود که خود حاصل رژیم استبدادى پیش از آن بود و مردم زمانى حساس شدند که استبداد نو حاکم شده و بد تر از پیش بر سرشان آورده بود.

 

شوربختانه امروزه إز کسانى چون دکترمحسن سازگارا مى شنویم ( دوشنبه ٢٩ شهریور١٣٩۵، تلویزیون پارس برنامه آقاى میبدى)که در نفى مفهوم استقلال ، به روشنى نام موازنه منفى مصدق رأ مى آورد، کره شمالى رأ که همه مى دانند چه رژیم خودکامه و پس مانده ایست؛ نمونه مى دهد و نتیجه مى گیرد که بایستى درمفهوم استقلال و ملیت بازنگرى کرد. ایشان تعریفى که ارایه داد همچون تکه ابرى در آسمان؛ ناروشن ، واز و ولنگ و… بود و این چنین مفهوم موازنه منفى کوبیده شد. إز خود به پرسیم چرا؟  چه قدرت هایى از استقلال دیگر کشورها مى هراسند؟  مگر استقلال به معنى رابطه نداشتن با سایر کشورهاست؟  چرا امروز در ایران أین سان تبلیغ مى شود که استقلال ما از دست مى ورد، اگر با أمریکا رابطه داشته باشیم؟

 

خوب اگر موازنه منفی دیگر کأربرد ندارد، پس آیا بایستى به هر دو سوى یعنى شرق و غرب، باج داد؟

مگر این گونه نبود که در ماجراى سرنگون سازى حکومت ملى مصدق هم شوروى و هم کشورهاى أمریکا و انگلیس هم آوا بودند؟  تاریخ نشان مى دهد که قدرتهاى انیرانى با همه ممکن است، براى غارت ایران همدست شوند به جز نیروهاى ملى که جانب دار موازنه منفى هستند. به خوانید داستان انقلاب ایران را ، با وجود شعار ” نه شرقى نه غربى ” و بیندیشید در باره چگونگى دسیسه هایى که همه در سوى بیرون کردن نیروهاى ملى از صحنه سیاسى ایران بود.

 

آیا أین وضعیت کنونى برآیند کارهاى خمینی نیست، در حالیکه شعار نه شرقى نه غربى مى داد و وارونه آن عمل مى کرد؟

إز خود به پرسیم چه مى شد اگرخمینى به آنچه در پاریس قول داد، عمل کرده بود و مى گذاشت ملت راه خود رأ برود؟ آیا باز هم به أین آسانى مى شد مفهوم موازنه عدمى را به سخره گرفت و آنرا با استقلال کره شمالى مقایسه کرد؟؟

 

تنها یک پیروزى ملى مى تواند ” مار” را دوباره به “عصاى” موسى برگرداند!! برأى رسیدن به آن به کوشیم.

 

بیرون کردن زنان از صحنه فعالیت هاى اجتماعى، دگراندیشان و فن سالاران زیر عنوان تعهد اصل است نه تخصص، بى آنکه تعریف درستى از تعهد به دست داده باشند، بیشترین نیروهاى توانمند را نه تنها از کار انداخت، بلکه به سوى فرار از کشور برانگیخت. گویی آخوند هاى بیسواد به درستى مى دانستند که اگر نخبه گان را بیرون نکنند، به زودى خودشان رفتنى خواهند بود.

به جرّأت  مى گویم که مردمى که در یک حرکت جمعى رژیم شاه را سرنگون کردند، این چنین پدیده اى را نمى خواستند. همانگونه که خمینى در پاریس آنچه را که مردم مى خواستند برزبان راند و گفت بر آن أصول خواهد ایستاد، که بعدا وارونه آنرا به عمل آورد و گفت “خدعه کردم”. اینان اگر مسلمان بودند، آنگونه که فقه را در دانشکده حقوق درس مى دادند، أصل برایت را در مورد بسیارى کسان که زندانی کردند یا زندانی شده بودند وهمچنین إعدام شدگان جارى مى کردند، که نکردند.

 

گریزى به تاریخ تمدن : در این نوشته چدین بار واژه شبیه سازى را به کار برده ام. اینک گاه آنست که چرایى آنرا بیاورم. حضرت ویل دورانت در مجموعه پژوهش هاى خود چهار جلد از یازده جلد کتاب خود در گزارش تاریخ تمدن بشرى را به دوران هاى ایمان، رنسانس ( نوزایی )، رفورماسیون ( دگرگونگى به سوى بهبود) و آغاز عصر خرد اختصاص داده است.

از دیگر سوى دانسته است ، همان گونه که پیشرفت هاى فن آورانه از هرجاى جهان آغاز شده باشد؛ در کوتاه زمانى به دیگرکشورها پخش مى شود. پرسش آنست که آیا پیشرفت هاى خرد گرایانه در زمینه هاى فرهنگ اجتماعى ، شک و پرسشگرى نیز به همان گونه در جهان پخش مى شود یا نه ؟ و اگر نه چرایى آن کدام است؟ براى دریافت اثر پذیرى فرهنگى پژوهش کنید اثر سینما، کتاب و اندرکنش هاى دیگر فرهنگى-اجتماعى با غرب را.

کشور ما پیش از انقلاب ۵٧، داراى دانشگاه هاى معتبرو دانشمندان و خردورزان زیادى بود و از دانش هاى جامعه شناسانه نیز برخوردار بود، یعنى زمینه هاى گذر رفرم هاى اجتماعى از اروپا به ایران و همچنین إصلاحات فراهم بود. اینک این پرسش ریشه اى به میان مى آید که چه شد که ایران بِنَا بر مراحل یاد شده در تاریخ تمدن بشرى، به جاى گذر از دوره رفرماسیون ، براى دومین بار به عصر ایمان بازگشت که این بار باید نامش را عصر بى خردى نامید.

 

از اینهمه دردناک تر آنست که فریدون آدمیت،   ۱۲۹۹-١٣٨٧ ه‍ ش ، درکتاب خود به نام ” ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران” آورده است:

“لازم به یادآوری نیست که در ایران همچون اروپا، دموکراسی، شریعت را عدوی خود می داند و اتّحاد این ها اتحادی است غیر طبیعی. … طبقه روحانیون خوب آگاهند که مخالفانشان چه در سر دارند … (ص 420). ”

فراموش نکنیم که آدمیت خود دیپلمات وزارت خارجه بود. این سخن به معنى آنست که دو گناه بزرگ متوجه

شاه بود. نخست آنکه این دور اندیشى را نداشت که پایه تاریخ معاصر را درآموزش کشور به ریزد. دوم فرهیختگانى چون آدمیت که در رژیم او سیاستمدار بودند و پژوهش هاى تاریخى اینچنین انجام داده بودند، را مورد توجه قرار نداد. دوباره این پرسش را به میان مى اندازم که آیا این کاستى قهرى بود یا تصادفى و اگر قهرى بود از کجا آب مى خورد.

براى شناخت فریدون آدمیت مى توانید به خوانید “نامه دکتر آدمیت به وزیر امور خارجه تاریخ: ۵ شهریورماه ۱۳۴۷ ” را.

 

بخشى از گزارش در زیرمى آید که از سوى یکى از بنیان گزاران علوم اجتماعى دانشگاه تهران نگاشته شده و خود شاهدى است براین گفتار: جمشید بهنام – شماره نخست مجله (آزادی اندیشه)

 

“قبول سفارش، اشکالاتی داشت از جمله آنکه محققان را از «تحقیقات بنیادی» باز میداشت و نیز موجب می شد که مخالفان مؤسسه را به گرفتن پول از دولت متهم کنند. به گمان من محققان آزادی خود را حفظ می کردند و گزارش مطالعات و راه های چاره را به صراحت می نوشتند. گزارش این تحقیقات موجود است و گواه درستی این مدعاست. اما سفارش دهندگان به این گزارش‌ها همواره توجه نمی‌کردند و این باعث شد تا بسیاری از تحقیقات در آرشیوها و بایگانی‌های دستگاه دولت فراموش شود. بخشی از نتایج این تحقیقات و کوشش‌ها از طرف مؤسسه منتشر شد و امیدوارم که این مطالعات به صورت پلی‌کپی در آرشیو موسسه حفظ شده باشد. … و این مصادف است با دوران رشد سریع اقتصادی ایران و احتیاج بیشتر به کادرهای صنعتی و اداری و مالی. توقع دولت آن بود که دانشگاه‌ها در «خدمت توسعه» باشند. [توجه کنید که تنها شتاب در رشد صنعتى در نظر بوده و کوششى براى رشد فرهنگى و مبارزه با خرافات نشده است. نویسنده]… تا آنجایی که به یاد دارم، دوبار عده‌ای از استادان مستقیماً از طرف دولت بازنشسته شدند و این تصمیم دولت موجب اعتراضات بسیار از طرف دانشگاهیان شد. ”

 

گمانم آنست که این معجزه عصا و مار که نامش را شبیه سازى گزارده ام،  بى عامل هاى ساختگى هم از درون و هم از بیرون کشور، ممکن نمى بود.

عامل درونى : همانگونه که اروپا مارتین لوتر را براى رفرماسیون دینی داشت، ایران حافظ ، صادق هدایت و کسروى را داشت. پس چه شد که اروپا از درون چاله دین خرافى و کاسب کار، خود را بیرون کشید اما ایران نتوانست؟ زیرا اروپا زیر لواى پروتستانیسم کار مارتین لوتر را به یک جنبش بدل ساخت و پى گرفت.  شوربختانه در ایران کار مارتین لوترها یعنى هدایت، حافظ وکسروى پى گیرى که نشدهیچ، بلکه کسروى در زمان محمد رضا پهلوى به دست دین کاسب کار ترور شد و آن رژیم چشم ها را بر آن بست و همین سبب گردید که مبارزه با دین خرافى پى گیرى نشود. همچنانکه پیش از این نیز یاد شد، پى گیرى نکردن کار تا رسیدن به حل مسئله یکى از ضعف هاى ملى ماست که بایستى آنرا پیگیرانه حل کرد. از دیگرسوى کنارکشیدن اندیشه ورزان و همکارى نکردن با رژیم شاه، که خود آن رژیم در آن گناهکار بود، خود کأستى دیگرى بود که رسیدن به إصلاحات را سخت یا ناممکن گردانید.

 

گریزى به دوران مشروطیت و پیروزى هاى ملى که سترون گردید:

 

پس از پیروزى انقلاب مشروطه در ایران، آنچنان دموکراسى برقرار گردید که دو مجلس نخست آنچنان بود که مورد ستایش پارلمان انگلیس قرار گرفت. آن دو مجلس همواره درسوى خواست هاى مردمى گام بر مى داشتند؛ اما اینک پس از یکصد و ده سال، نه تنها چیزى از آن برجاى نمانده بلکه برآیند هاى به دست آمده که اندیشه نخستین پایه گذار آن بود، هم اینک وارونه شده و در برابر مردم ایستاده است.

 

مردم ما به جاى گسترش حقوق و آزادى هاى به دست آمده در پناه برآیندهایی که آن دو مجلس براى آنها فراهم کرده بود، آنها را پله به پله به بنیادهاى برجاى مانده از دوران استبداد شاهى واگزار کردند. از آنجا که هیچ پدیده اجتماعى ناگهان و بى دلیل رخ نمى دهد، بلکه اندک اندک روند فزاینده مى گیرد، پس فرآیند وارونه سازى آنهم بایستى گام به گام رخ دهد.

 

اما نخست باید شرایط براى دگرگونى فراهم گردد. آماج این نوشتار گسترش این اندیشه بنیادى است که هرگاه و هرگونه یک دگرگونى بنیادى نسبت به آنچه هم اینک در ایران  برقرار است، روى دهد دیگرنبایستى کاستی ها و  کاهلى هایی که سراسر از آن یاد شد، دوباره روى دهد بلکه نخست با یستى یکى یکى ریشه هاى بنیادهاى پسمانده از فرمانروایی کنونى را از جاى کند و گام به گام نهادهاى مردمسالارانه را جایگزین آن نمود . نظارت پیگیرانه براى آنکه بنیادهاى گذشته و روشهاى پیشین دوباره بازسازى نشود؛  و کأربرد رسانه هاى همگانى در آموزش مردم  نقش پایه اى دارد.

 

از دیگر سوى  بایستى کار فرهنگى براى  از میان بردن کأستى جامعه ایرانى در همکارى با یکدیگر را پیگیرانه دنبال کرد. به خوانید بخشى از یاد مانده هاى علل شکست نهضت ملى را از نوشتار فرهنگ قاسمى به نقل از روزنامه انقلاب اسلامى زیر نام “به مناسبت ۲۹ اسفند/ ملی کردن نفت ایران یک اقدام استراتژیک براى استقرار دموکراسى بود ”

 

اگرچه در این جنبش اجتماعی احزاب ملی  در صحنه حضور داشتند اما متاسفانه از ضعف عمده عدم تشکل منظم به شدت رنج می بردند، این احزاب با وجود کوشش های زیادی که انجام شد نتوانستند متحد شده و در مقابل کودتا علیه حکومت ملى مقاومت کنند.این ضعف بزرگ باعث شکست نهایی جنبش ملی در اثر همکاری دربار ومذهبیون با امریکا گردید. “

 

 

نقاط قوت جوامع نخست وژدان جمعیست و دوم پویا بودن خواست های آن واینکه دربرابرفریب های تاریخی نوعی خود مصونیتی مى سازد، اگر این وژدان آزادى عمل بیابد. ازهمین روی است که دیگر سوى بازى درمقاطعی انقلابهای اجتماعی را با یارى سپهراستبداد شبیه سازی یا کمک میکند؛ به گمان نگارنده جنبش مردم سوریه در آغاز یک واکنش اجتماعى راستین بود که اگرتظاهرات مسالمت آمیز سوریان با کوشش هاى مسلحانه گروه هایى که إز بیرون سوریه رهبرى مى شد، همراه نشده بود اکنون کشورسوریه این چنین نبود.

 

 

این سرفصلها به عنوان قوانین جامعه شناسی اجتماعی چنان در هم تنیده میشوند، که همانند تکه های پازل، میتوانند ابزار یافتن راه حل باشد۰

 

ریشه یابی چرائی فریبی که خوردیم و تاریخ شکست را دوباره آزمودیم

 

جدا از اینکه به لطف آموزش و پررورش نادرست، ازگذشته خود بی خبربودیم و تجربه نسلهای گذشته به لطف سآنسور به نسل ما منتقل نشده  بود، اما عوامل دیگری هم به شرحی که داده خواهد شد درفریب بزرگی که این ملت خورد بسیارتأثیرداشت۰

به نقل از آقای محمد امینی پژوهشگر تاریخ وآثآر زنده یاد احمدکسروی ایشان، مراد احمدکسروی است،   در سال ١٩٢٣میلادى گفته است: «ملت ایران یک حکومت به آخوندها بدهکاراست»۰ به یاد داشته باشید که کسروى ، خود درس آخوندى خوانده بود، و این سخن را درنخستین سالهای سلطنت رضاشاه گفته است که هرگز به هنگام به ملت نرسید۰ از خود به پرسیم چرا؟

 

۱ـشرایط جهان پس از جنگ دوم جهانی که منجر به آغازجنگ سرد بین قدرت های سربرآورده ازآن جنگ جهانی شد

 

 

۲ـنفت ایران که در همه درازاى چهارساله جنگ جهانى دوم، دولت انگلیس به گونه ای رایگان ازآن برای نیروی دریائی اش بهره مى برد  و پس از چنگ دوم جهانى هم نفت به اندازه اى أرزان بود که کنسرسیوم از حول حلیم ، دنیا را در دیگ جهان گرمایی انداخت. آخر کدام خرد آزاد مى پذیرد، آنچه را طبیعت در درازاى ملیونها سال ساخته است تنها در یک صد سال دود کنیم و به هوا فرستیم!!

 

 

۳ـفرهنگ خو گرفته به حکومتهای تک نفره که ضد همکاری، تحمل مخالف و کار گروهیست ونىز دین خرافى و سازمان یافته  همه ریشه هاى مشکلات فرهنگى ، اجتماعى و  سیاسى را پى ریختند که  دربخش پایانى بیشتر به این ریشه یابى خواهم پرداخت.

 

 

بخش پنجم

بنابر نظریه ریاضى بازیها، در هر بازی دوسویه همو که تقلب مى کند، همواره برنده است

 

در آغاز بهتر میدانم بزرگترین تقلب تاریخ ایران را از زبان یکى از راستگو و میهن دوست ترین فرزندان ایران، ابولحسن بنی صدر؛ بازگو نمایم.

«”فوکو فیلسوف فرانسوی دو نوبت آمد پیش من و شگفت‌زده بود از اینکه چگونه جامعه خودانگیخته انقلاب کرده، خودانگیخته به جنبش خود سازمان داده، وچگونه تا پیروزی تداوم یافته است، چون یکی از ویژگی‌های حرکت‌های خودجوش کوتاه‌مدت بودن است(همان گونه که در بخش هاى پیشین آوردم، زمینه هاى نا رضائی وجود داشت اما این که خود انگیخته به جنبش خود سازمان داد ؛ به آن باور ندارم زیرا همه عوامل  از بازار که خواست مردم را نمایندگى نمى کرد، و نیز از درون حکومت شاه بر پا شد تا خمینی رهبر شود. نویسنده). یک جنبش خودانگیخته سازمان‌یافته‌ای که بتواند تا پیروزی ادامه پیدا کند، شگفتی‌ای بود که مردم ایران خلق کردند..»

 

در دنیای واقع اینها چطور اتفاق افتاد؟ در نوفل لوشاتو آقای خمینی بیست اصل را اظهار کردند. البته عفو عمومی در اصول راهنمای انقلاب ایران تصریح نشد و ایشان گفت حالا باید ببینیم! اما نوزده تای دیگر را تأیید کردند. اصل اول همین«جمهوری» است. ایشان گفته است که در ایران بعد از انقلاب، مردم در رهبری امور خویش مشارکت خواهند کرد. البته جمهور مردم غیر از اینکه خود مستقیماً در اداره‌ی امورشان مشارکت کنند، می‌توانند به کسی نمایندگی دهند. اسلام، استقلال، آزادی، رابطه با اقلیت‌های قومی، دینی و… در آن بیست اصل تکلیفشان معین شد..

 

بعدتر اما معلوم شد درخفا طرح دیگری هم در کار بوده است… آن بیست اصل از لحاظ نظری به من مربوط می‌شود، اما سازماندهی نه. آقای یزدی می‌گوید آقای خمینی، آقای احمد خمینی، آقای بازرگان و آقای مطهری فقط از این سازماندهی اطلاع داشته‌اند. طرح این است: آقای خمینی با اختیارات مطلق در رأس قرار می‌گیرد، شورایی ذیل آن تشکیل می‌شود که مجری دستورات رهبر است.بعد، حکومت موقت که تابع این دو است. در طرح‌های دیگر، آن طرح محرمانه بعدتر ستون‌پایه‌هایش را پیدا می‌کند. آقای یزدی معاون طرح‌های انقلاب بود که بعد طرح سپاه را به گفته‌ی خودش تهیه کرد. منتها نقش حزب واحد را نه نهضت آزادی که حزب جمهوری اسلامی عهده دار شد (حزب رستاخیزجدید. نویسنده )، و در عمل نهضت آزادی کنار گذاشته شد…                      .

ما رفتیم ایران و روزی آقای بهشتی گفت ما رای داده‌ایم شورای حزب که شما عضو شورای مرکزی حزب شده‌اید. گفتم نوبر آورده‌ای آقای بهشتی، من باید تقاضای عضویت کنم، شما نشسته‌اید تصمیم گرفته‌اید من عضو شورای شما باشم” (این روشى است براى اینکه بگویند حواست باشد من رئیس هستم، همان که شوربختانه امروزه نیز سبب متحد نشدن گروه هاى سیاسى گردیده است.  نویسنده).

 

در بخش دیگرى از همان مصاحبه مى گوید:

“زمانه : مدرنیته در غرب زاده و بیشتر از هرجایی در غرب درونی شده است؛ این موضع نه برمبنای اروپامحوری، که با درنظرگرفتن تاریخ استعمار و استثمار غرب و علی‌رغم آن است. در مقابل، ما در یک دوران طولانی تاریخی اقتدار مرکزی و استبداد آسیایی را داشته‌ایم. همین واقعیت که انقلاب ۵۷ خیلی خودانگیخته بود، و نهادهای مدنی لازم در جامعه وجود نداشت تا بتواند لحظه‌ی آزادی را نهادینه کند و جلوی استبداد بایستد، به لحاظ تاریخی گویای فقرتاریخى ماست.  ”

 

بنی صدر :”درست است. اما همین دموکراسی در غرب که مارکس می‌گوید دموکراسی بورژوازی، همان دموکراسی فرانسه ۲۰۰ سال از انقلاب آن می‌گذرد و اوضاعش این است. خیلی قدیم نیست. ما خیلی چیزها داشته‌ایم و نداریم (همان فرهنگ بى خشونت واعتماد که در سالیان دراز از دست دادیم و اگر به توانیم به آن باز گردیم، بخش مهمى از راه حل هاى ما خواهد بود، به دون آنکه بیگانگان بتوانند دوباره آنرا از راه بیرون برند؛ نویسنده). این معنایش اینست که دترمینیسمی تاریخی در کار نیست. ما انسان‌ها می‌توانیم تصمیم بگیریم. خیلی چیزهای خوب در تاریخ داشته‌ایم و از دست داده‌ایم.

 

بنى صدر در همین مصاحبه اشاره میکند “من در کتاب “خیانت به امید” ۱۵ اشتباه خودم را آورده‌ام، یکی‌اش همین بود: اعتماد کامل به آقای خمینی.”

 

این سخنان بخشى از مصاحبه بلندى است که در ضمیمه ۵ آمده وپاى فشارى میکنم که آنرا صبورانه به خوانید.

 

نگارنده اگرچه در  برخى مواضع با آقاى بنى صدر هم راى نیست ، که مهمترین آنرا در بخش راهکارها آورده ام، اما یک نگاه قطعى نسبت به ایشان دارم و آن سرچشمه در مارگزیدگى ما مردم از خیانت کاران دارد. سخن اینست که ایشان داراى صداقت کامل است و هر جا اشتباه کرده باشد، نه تنها آنرا درمیان مى گزارد بلکه به جبران بر مى خیزد. او در مقام ریاست جمهور آنچنان دست به افشا گری ها زد و به روشنگرى پرداخت که کار به برکنارى او کشید و همگان مى دانند که اگربه موقع از ایران بیرون نرفته بود، او را کشته بودند. همچنین بخوانید شرح فعالیت هاى او را در جریان محاکمه رستوران میکونوس که منجر شد به نخستین محکومیت رژیم و سرانش در یک دادگاه رسمى به شرح از پرویز دستمالچى که خود مورد ترور واقع شده. براى جزئیات بیشتر ر.ک به تاریخچه نظام ولایت مطلقه فقیه با مسئله کورد در برنامۀ  کاوش، گفتگوی تلویزیون کورد کانال با ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهوری ایران بعد از انقلاب .

 

 

بى گمان چنین ایرانیانى کم نیستند و ایشان را به عنوان نمونه یاد مى کنم که  در کارمحک خورده و همچنان برباور خود استوار ایستاده است. چکیده سخن آنکه خط اندیشه و کارکرد میهن دوستانه است که اهمیت دارد و نگارنده به کوشش هاى همه ایران دوستان راستین ارج مى نهد و کیش شخصیتى در کار نیست. هدف رهایی و رسیدن به استقلال و آزادى است. گمان من آنست که بایستى چنان پیش زمینه سازى کرد که فریب هاى اجتماعى که نمونه هایى إز آن یاد شد، امکان نداشته باشد. فرهنگ شفاهى، کمبود کتاب خوانى، بیسوادى همگانى ، سانسور تاریخی و تقدیس دین، از جمله عواملى هستند که زمینه ساز فریب اجتماعى مى شوند.  شنیدن فایل صوتى افشا گرانه مصاحبه بنى صدر با  رادیوى عصرجدید  زیرعنوان “آقای رفسنجانی آیا بدون اطلاع شما احمد خمینی را کشتند؟” روشن کننده راستى سخن نویسنده است.

 

فریب هاى اجتماعى در نهاد خود گونه هایى متفاوت از مغلطه کاشته دارند. مغلطه که جمع آن مغالطات است، به معنى به غلط انداختن است.  در این باب آقاى بهرام مشیرى پژوهشى دارند که در آن راه همه گونه هاى مغلطه را با جزیئات  آورده و نمونه نیر به دست داده است.

 

وأرسى روش هایى که با آن میتوان عامه مردم را گمراه ساخت بکى از کارهاى پایه ایست که بایستى از هم اینک آغاز شده و سپس در آینده در مدرسه و دانشگاه آموخته شود.

 

دو از پرشمارترین آنها، یکى نتیجه گیرى غلط از موضوعى درست است. دوم آنکه از موضوعى که درستیش نادانسته است و حتى بسیارى مواقع نادرستی آن دانسته است،  نتیجه گیرى دلخواه پدید آید.

نمونه اى که در سایت گویا  ۵مهر ١٣٩۵، آنرا یافتم که بسیار “گویا” هست.

 

روزنامه رسالت: اصغر فرهادی به فاحشه‌ها احترام می‌گذارد

 

نویسنده مى خواهد اصغر فرهادى سازنده فیلم فروشنده  را محکوم نماید، دست آویز خود را این مى گزارد که اگر کسى به فاحشه ها احترام بگذارد، حتما خودش دنبال فاحشه هاست پس انسان فاسدیست.

نخست آنکه به هر انسانى باید احترام گذارد که این یکى از حقوق اوست، پس نویسنده به امرى نادرست دست آویخته و سپس نتیجه نا درست ترى از آن گرفته است. این نمونه ارزش بسیار آموزش مغلطه و فریب هاى اجتماعى را در مدارس آینده نشان مى دهد که در بخش راه کارها به آن پرداخته خواهد شد.

 

آن خود مى تواند موضوع پژوهش در باره و یا گرد آورى مواردى باشد که از ابتداى انقلاب به  دست و زبان آخوند ها به کار گرفته شد تا از راه خاک پاشیدن به چشم عامه مردم، شرمى را که پى آمد کارهایشان بود به پوشانند و همواره گروهى را به دنبال خود به کشانند. نمونه این مغلطه، که به فراوانى به کاربرده أند آنست که در دفاع از کار نادرست و نکوهیده اى که انجام داده أند، حدیث مى آورند از مثلا پیامبر در صورتى که حدیث خود بى اعتبار است. گاه حتى اگر فرض کنید که حدیث یاد شده اعتبار دارد، باز هم نتیجه گیرى که کارشان پسندیده بوده نادرست است. به یاد بیاورید که آخوندها برأى آنکه به شاه قاجار دلگرمى دهند که هرکارى که شاه انجام دهد، آخوندها مى توانند آنرا توجیه نمایند؛ به او گفتند قربان دایره شرع اقدس وسیع است .   

بیشتر در این باره إز جمله در بخش راهکار ها گفته خواهد شد.

بخش ششم

 

دامینوى تغیرات جهانى نیاز به نقطه آغازى داشت؛ ایران

 

همه کوشش ها انجام و پى ریزى ها آنچنانکه در بخش هاى پیشین یاد شد،  به انجام رسید تا رژیم جمهوری اسلامى بر پا شود. سپس زمینه هاى جنگ عراق و حمله آن کشور به ایران فراهم گردید، بدون آنکه تلاش هاى گسترده براى قانع کردن خمینی که عراق مىخواهد  به ایران حمله کند و پیشگیرى از آن جنگ، به جایی برسد. همزمان متلاشى کردن ارتش از درون (ر.ک به پاسخ‌های ارتش ایران به اتهام “ناکارآمدی در جنگ با عراق”، حسین باستانی ٣١ شهریور ١٣٩۵ سایت گویا )و همچنین ر. ک  به خاطرات بنى صدر که مى گوید، قطب زاده از طریق روسیه، یاسر عرفات با ابتکار شخسى، خود بنى صدر، و رکن دوم ارتش به خمینى شروع جنگ و خطرات و تبعات آنرا یاد آور شدند اما او همچنان به بهانه اینکه ارتشى ها این ترس ها را مى پراکنند، از پذیرش أخطارها خوددارى کرد؛ گویى پیشامد این جنگ نقطه  آغاز دامینوبى بود که بایستى به وقوع مى پیوست و او دانسته یا ندانسته تلنگر را زد و شعله اى در گرفت که شد پیش نیاز جنگهاى منطقه اى دیگر همانند أفغانستان، عراق، سوریه ، یمن، لبنان و دنیایی که هم اینک با آن روبرو هستیم. براى اگاهى از پیامدها و ادامه سقوط به سبک دامینو بخوانید

 

نابودی عراق، آغاز آتشِ ویرانگرِ منطقه امیرحسین لادن  دوشنبه 18 مرداد 1395 Gooya ضمیمه  ٢

 

 

روند تاریخ، آنهم در جهان امروز بسیار اندک به تصادف بستگى دارد و أساسا بر پایه پى ریزى، پیش نگرى و زمینه سازى رخ مى دهد. یک بررسى بى طرفانه در باره اقتصاد سیاسى نفت ( پرفسور سیروس بینا إستاد ممتاز دانشگاه مینه سوتا) و مبارزات ملى شدن صنعت نفت در ایران به رهبرى دکتر مصدق آشکارا نشان مى دهد که چنانچه آن کودتا انجام نشده یا به نتیجه نرسیده بود، نه تنها ایران راه استقلال را مى پیمود، که مصدق استقلال را ملى کرد نه نفت را؛ بلکه امکان روى کار آمدن یک حکومت اسلامى آنهم به رهبرى کسانى که هیچ نزدیکى به آرمان هاى ملى نداشتند و سخن از امت و بین الملل اسلامى  مى زنند، بسیار اندک میبود. پس بیراه نخواهد بود اگرگفته شود که جمهوری اسلامى بر دوش کودتا کنندگان بر علیه ملت و مصدق سوار گردید!

 

این دامینو تا آخر خواهد رفت، مگر مردم  ایران آن توازن را در یک جنبش همگانى بر هم زنند. اینرا هم یکى از پیش بینى هاى نگارنده به دانید، که امید وإرم رأست از آب در نیاید.

 

این پیش بینى ربطى به پیش بینى کیسینجر به شرحى که در زیر خواهید خواند، ندارد اما سخن کیسینجر باز کننده تحلیل یاد شده است.

بنی صدر

 

ازکارنامه رئیس جمهور۱۹تا۲۶اردیبهشت (سال به دست نیاید، اما بایستى بین ١٣۵٩ تا ١٣۶٠ باشد): اماگزارش دیگرمربوط به صحبت آقای هنری کیسینجراست.مطلب بسیارمهمی است

 

آقای کیسینجرگفته است:

اگرانقلاب ایران بخواهدبه خارج مرزهای خودصادرشودبایدموانع بسیاری که درپیش روی هستندراحل کرده سپس به اهداف خودبرسد. این موانع بسیارند،ازجمله:اختلافات مذهبی وقومی،بحران های اقتصادی وسیاسی، اختلافات مرزی باعراق،درنهایت اگرازتمام این موانع سالم عبورکند،بایدمسائل خودرابا کشور هاى خلیج فارس حل نماید.ولی اطمینان داشته باشید (خطاب به یهودیان عضوانجمن، این سخنرانی را درانجمن یهودیان واشینگتن کرده است)  که تاآنروزاسرائیل به اهداف نهایی خوددست یافته است . ”

پس از بازگویی این سخن، شایسته است یاد آورى کنم که نوامبر سال ٢٠١٧ یکصدمین سال صدور اعلامیه بالفوروزیر خارجه انگلیس در باره اآمادگى براى بر پایی دولت اسرائیل است!؟!

لازم است یادآورى کنم که نویسنده هیچ ضدیتى با اسرائیل ندارد، اما چنانچه قرار باشد میهنم قربانى أهداف نهائی اسرائیل ، از راه شبیه سازى شود ، با آن کشور و اهدافش از راه آشکارسازى مقابله خواهم کرد.

 

 

 

 

بخش هفتم

 

و چرا در قفس هیچ کسى کرکس نیست…                                          سهراب سپهرى

من زالوها را دوست دارم، با اینکه خون آدمیان را مینوشند بازهم زالوها را دوست دارم زیرا

مى کوشم سازوکارى پیدا کنم که درآن زالو نتواند جزخون بیماران نیازمند حجامت رابیاشامد.

مانیفست من آنست که زالوها را طبیعت ساخته وکاربرد خود را دارد، انسان نیز و کرکس هم …

 

افریقاى جنوبى پس از کسب زمینه استقلال، به یارى نلسون ماندلا، به عفو عمومى دست آویخت؛ کارى که وارونه نگرش خمینى پس از رسیدن به قدرت بود . روشن است که پیامد هرکدام چه   بود. من با فلسفه هگل آنجا که میگوید، نقل به معنى، هر پدیده اى درصورت تداوم ضد خود را پى می ریزد؛ هم رأى و هم آوا هستم. این بدان معنى است که سپید پوستان افریقاى جنوبى بودند که در اجراى یک نقش تاریخى، با جدایی طلبى و بیداد در دراز مدت پى ریزایستادگى و مبارزه بى خشونت مردم بومى شدند و سر انجام محتوم آن؛ استقلال افریقاى جنوبى بود. همان گونه که خمینی و پیروانش چنان درسى به مردم ایران آموختند که هزار فیلسوف نمى توانستند آنرا بیاموزانند، پس بیایید هم آن آموخته ها را دست آویزمبارزه بى خشونت براى رسیدن به ایران به دون دخالت بیگانه به گردانیم. به عبارت ساده تر اگر به خواهیم راه مبارزه مسلحانه را پیش گیریم، این پرسش پیش مى آید که آنها که حاکمند و حامیانشان که هم مهارت بیشتر و هم سلاحهاى پیشرفته تَر و بیشترى در اختیار دارند، از مردم بسى پیشی دارند پس آیا نباید راهى را برگزید که نقش مردم، سلاح حاکمان را بى اثر سازد؟

به گمان نویسنده مهم ترین و سخت ترین کاربازگرداندن روحیه اعتماد به یکدیگردرمیان ایرانیان است، خمینی و دستیارانش آگاهانه کوشیدند که این روحیه را در مردم از بین ببرند و شوربختانه موفق شدند. داستانى شنیده ام درباره دکتر مصدق و أهمیتى که براى اعتماد عمومى داشت. اگرچه نتوانستم سرچشمه این قصه را بیابم اما اگرهم نسبت دادن آن به شادروان مصدق درست نبوده باشد، باز هم روح داستان گویاى یک حقیقت جامعه ایرانى در دور زمانى پیش است.

“زمانى که مصدق مشاور وزیردارایی  بود براى إصلاح وضع گمرکات یک کارشناس امریکایى را به ایران دعوت کرده بودند تا کار آنجا را به سامان برساند. کارشناس نام برده نخست جست وجومى کند که با چه کسانى مى تواند مشورت نماید. بیشترین به او مى گویند بروید سراغ مصدق. ایشان هم به پیروى از آنان مى رود به دیدار مصدق و از ایشان مى پرسد که کار را از کجا آغازنماید. در پاسخ مصدق به او مى گوید، مى دانى هم اینک در بندر بوشهرهنگامى که کشتى بارخود را در بندر پیاده مى کند؛ باربران زیادى با الاق هایشان در انتظارند تا مسئول گمرک بأربه آنها تحویل دهد و به آنها یک نام و یک نشانى داده مى شود. آنگاه هر باربربه سوى آدرس در شهر و دهات صاحب بار مى رود و بار او را به دستش مى رساند. نه صورت جلسه اى و نه رسیدى در کاراست و بارى گم نمى شود! شما آمده اید این سازوکار را درست کنید؟ پیشنهاد مى کنم برگردید و بگذارید این ساختار به کارش ادامه دهد. ”

دو نکته در رابطه با این قصه هست که باید نگاه ویژه اى به آن داشت. نخست آنکه اگر مصدق هم این سخن را

نگفته باشد، باز هم میدانیم که این اعتماد به یکدیگر بخشى از فرهنگ، تاصد سال پیش این سرزمین بوده است. فرهنگ گرو گذارى تار سبیل یا داش آکل و…

 

 

دوم آنکه از این قصه نبایستى فرهنگ ضد بیگانه یا ضد امریکایى را نتیجه گرفت، بلکه بازگشت به یکى از بزرگترین ویژه گى هاى جامعه ایرانى را به دست مى دهد که اگر به توان دوباره به آن بازگشت ، راه براى بازیابى استقلال کشورهموار مى شود، آنچنان که هندى ها کردند.

 

باید به این حقیقت نیز توجه داشت که دگرگونى هاى اجتماعى پله ایست ، این پدیده چنان است که نارضایتى ها ى اجتماعى در جوامعى که همچون ایرانند و دولت از مردم بیگانه است، حرکت هاى اجتماعى در رده هاى گوناگون در پى دارد که پس از انباشته شدن خواست ها، به صورت اعتراضات یا شورش هایی بروز مى نماید که یا کوتاه اثر بوده ویا سرکوب مى شود.  اما این تنها پله اى از روند نارضایتى است. پس از چندى دوباره زمینه هاى نارضایی آنچنان فراهم مى شود که دوباره شورشى در مى گیرد اما اینبار تند تر و پله اى بالا تر، به گونه اى که در هر بار از این شورش ها شمارى از مزدوران رژیم از آن مى برند و بر گروه پرخاشگران افزوده مى گردد؛ و این پله ها پى در پى مى آیند تا مرحله اى که زور مردم به چربد. پس بایستى روند بریدن دستیاران رژیم از آن را تندى بخشید. از سوى دیگر به دست آوردن دانسته ها از خائنین و بر ملا کردن آن ، به گسترش ترک هاى رژیم دامن مى زند. یک نمونه آن در زیر مى آید.

 

به خوانید داستان آقاى بهزاد نبوى در جمهوری اسلامى( دوشنبه ٢٩ شهریور ١٣٩۵، رادیو فردا و صمیمه اى که با ذکرنشانه در آخر أین بخش آمده. فراموش نکنیم که ایشان امضاء کننده بیانیه الجزایرنبزهست ) را که براى فروش نفت ایران شرکت پتروپارس را در انگلیس راه انداخت و برایندش این بود که بابت نفتى که ایران مى فروخت به دولت انگلستان مالیات مى داد. اما اگرچه اینکار شبیه سازى آن دولت رودر روى حقوق ملى است، اما خود باید به دانیم رابطه کشورمان را با هر دولتى چه گونه تنظیم کنیم چون بدون خیانت کاراین ها ممکن نیست. به گویشى دیگرنابسامانى ها را خود برطرف نماىیم. چرا خیانت کار داریم؟ و چگونه أین پدیده را ریشه کن کنیم؟

بیایید ما هم ، اینک که به نظر مى رسد هنگام آن فرا رسیده و پیش از آنکه در خلاء نبود مردم برایمان شبیه سازى دیگرى به نمایند، راه افریقاى جنوبى را آغاز کنیم و با مبارزه بى خشونت به سوى استقلال ره سپریم. مگر هند استقلال خود را چگونه به رهبرى مهاتما گاندى به دست آورد.

 

 

 

 

 

 

پرونده شرکت نفتی “پتروپارس” و مفاسد اقتصادی: چشم انداز حذف بهزاد نبوی توسط جناح راست، رادیو فردا

همچنین ر.ک. به سایت عصرنفت که بخش مهم آن در زیر آمده است:

http://m.asrenaft.com/fa/doc/news/12700/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%BE%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87

 

 

  • موساک فونسکا در قبال شرکت پترو پارس رویکردی تهاجمی تر اتخاذ کرد، شرکتی که تحت کنترل ایران قرار داشت و وزارت خزانه داری آمریکا در ژوئن سال 2010 آن را در فهرست تحریمی خود قرار داده بود. روابط بین پتروپارس و موساک فونسکا در سال 1998 آغاز شد، حدود بیست سال پس از انقلاب اسلامی، زمانی که موساک فونسکا نام پتروپارس را در جزایر ویرجین انگلیس ثبت کرد.
  • پتروپارس نامی آشنا برای ناظران سیاست ها در ایران به عنوان واسطه بین شرکت های خارجی و وزارت نفت ایران بود. پتروپارس که دفاتری در دبی و لندن داشت همچنین یک بازیگر در توسعه میدان گاز طبیعی چندین میلیارد دلاری پارس جنوبی بود.
  • سه سال قبل از آغاز همکاری موساک فونسکا با شرکت پتروپارس، بیل کلینتون رئیس جمهور وقت آمریکا با اشاره به حمایت ایران از تروریسم و تلاش برای تولید تسلیحات کشتار جمعی، مشارکت آمریکا را در بخش نفت ایران ممنوع کرد. موساک فونسکا به پتروپارس در صدور سهام برای یک شرکت سرمایه گذاری نفتی مستقر در تهران در سال 1998 کمک کرد.
  • ارتباطات پتروپارس با دولت ایران در اوایل سال 2001 مورد توجه قرار گرفت، زمانی که مقامات ایرانی مورد تحقیق قرار گرفتند و سپس اعضای هیئت مدیره این شرکت در ارتباط با اقدامات «غیر معمول» در قراردادهای پرسود گازی هدف اتهام قرار گرفتند. در سال 2002، این گونه خبرها در صدر اخبار اکونومیست و نیویورک تایمز قرار گرفت.
  • پاشا مهدوی استاد علوم سیاسی در دانشگاه جورج تاون اعلام کرد ادعاها در ارتباط با فساد در سال 2001، «سبب شد نام پتروپارس سر زبان ها بیفتد.» او همچنین گفت:‌ «حتی قبل از مطرح شدن هر گونه ادعا، زیاد مهم نبود چیز زیادی درباره این شرکت بدانیم که اساسا تحت کنترل مقامات ایرانی قرار داشت.»
  • پتروپارس تا سال 2010 همچنان از مشتریان موساک فونسکا بود، زمانی که یورگن موساک یکی از بنیانگذاران این شرکت حقوقی دریافت که اداره کنترل دارایی های خارجی وزارت خزانه داری آمریکا از آدرس پستی این شرکت در جزایر ویرجین انگلیس به عنوان آدرس پتروپارس استفاده کرده است.
  • پس از انجام شدن تحقیقات اینترنتی، مارسیا داکوستا یکی از کارمندان شرکت در جزایر ویرجین انگلیس پیشنهاد کرد موساک فونسکا ارتباط خود را با پتروپارس قطع کند.
  • دافنه دوراند یکی دیگر از کارمندان موساک فونسکا اعلام کرد:‌ «این تصمیمی است که 12 سال دیر اتخاذ شد اما این تصمیمی است که بر اساس شرایط اتخاذ می شود.»
  • بنیانگذاران این شرکت حقوقی یعنی موساک و رامن فونسکا با این قطع ارتباط موافق بودند.

 

 

بخش هشتم

گویی ندایی از غیب رسید که جنگها را آغاز نموده، آنها را کش دهید تا شکست کامل و سپس ادعاى پیروزى کنید، سپس خرابى ها را نسازید بلکه در خرابى بیشتر به کوشید و اگر هم پولى به دستتان رسید و پس از دزدى هاى بى حساب، چیزى از آن مانده بود هزینه صدور انقلابتان کنید که خداوند باریتعالا پشتیبانتان است!

 

یک دیوانه اى سنگى انداخته و رفته است… این جنگ اگر بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم…  من آبرویم را با خدا معامله کردم و حالا جام زهر را مى نو شم .

آقاى خمینى

 

جنگ ایران و عراق به سود ما بود و در إیجاد و اد أمه اش کوشیدیم.

                       

وزیر دفاع  مارگارت تاچر نخست وزیر انگلیس

 


مراکز «صدور انقلاب اسلامی» را بهتر بشناسیم
، صداى أمریکا روز سوم فوریه ٢٠١٧ برنامه مهدى فلاحتى.

 

نخست این برنامه را با توجه همه سویه ببینیید که چگونه آقاى فلاحتى فرمان صدور انقلاب را زیر ذره بین گذارده و نادرستی آنرا به نقد مى کشد. سپس اگر سن شما قد مى دهد برگردید به آنگاه که خمینی دستور صدور انقلاب را میداد و از خود به پرسید واکنش بیرون و درون ایران در باره آن دستورات، در زمانى که روزهاى نخست پس از به قدرت رسیدن خمینی است، چه بود؟

من پاسخ شما را از آنچه خود از درون ایران خواندم و شنیدم، با بازگویی سخن گوینده آن ابوالحسن بنى صدر میدهم (نقل به معنى).

 

صدور انقلاب یعنى اینکه ما کشور خود را آنچنان آباد و آزاد به سازیم که دیگر کشورها ما را الگوى خود قرار دهند. پس باید برنامه کار ما بر پایه این اصل گزارده شود. این سخن چه در نوشته و چه در گفتار، اینجا و آنجا بإرها گفته و نوشته شد.
واکنش به این سخن بسیار آگاهانه در درون ایران؛ سخنان و کارهاى آقایان بهشتى، رفسنجانى، خامنه اى و سایر بنیان گزاران حزب جمهورى اسلامى بود که به فرمان خمینی درست شده و در رو به رویی هر چه بیشتر با گفته هاى بنى صدرمیبود.

اینکه این گروه نام برده چه نقشى در پس راندن جامعه و دور کردن آن از آماج نخستین انقلاب داشت، تا کنون به روشنى آمده است و در اینجا آنرا دانسته مى دانم. براى پژوهش بیشتر به ویژه در رابطه با محمد بهشتى به پردازید به دوران کارى او در وزارت آموزش و پرورش، ریاست مرکز اسلامى ایران در آلمان در زمان شاه و نیزمسافرت یکساله ایشان به امریکا درست یک سال پیش از رویداد انقلاب و…

 

اما درباره واکنش دیگر کشورها نسبت به راه کارى که بنى صدر داد، بهترین منبع خود ایشان و روزنامه انقلاب اسلامى آن روزهاست. اما تا آنجا که نویسنده به یاد دارد صداى امریکا و بى بى سى بازتابى نداشتند و آن سخن به آسانى در میان خبرهاى کم بها تر گم شد و بالا تر از آن آقاى فلاحتى هم در همین برنامه تازه آش که دیدید، فراموش کرد سخن راه کارنمایانه بنى صدر را یاد آورى نماید تا ترازویی براى سنجش ارزش و سوى سخن او و خمینى به دست داده باشد. بر آن بى افزایید آنچه چندروز پیش از اسناد ویکى لیکس درز کرد که خمینی پیش از تبعید به نجف زیر چشم ساواک براى امریکا پیام داده بود که “اگر ما به قدرت به رسیم، منافع امریکا را نگه خواهیم داست”. این نقل پیام عین کلمات ایشان نیست اما معنى همانست.

 

“بى تو چه کسى نسیم را به دار خواهد آویخت؟” بند آخر شعرى از زندانی سیاسى دوران خمینى که دیگر نیست.

 

آخر کدام حکومت انیرانى بى خردى است که خمینى را رها کرده بنى صدر مصدقى را به چسبد، اگر مصدق و رهروان او را مى خواستند یا مى توانستند تحمل کنند که بر علیه او کودتا نمى کردند. شوربختانه اندیشه راهنماى آنها این نیست که زندگى کن و بگذار دیگران هم زندگى کنند.

 

این سخن براى برداشتن بار مسئولیت  از دوش مردم ایران و نا ایستادگى در خور آنها در برابر خمینی و یارانش  نیست،  اما براى شناخت سازوکارهاى انیرانى ها در نگهدارى سود خودشان و زیان ملت بس پسندیده است.

 

بایسته یادآورى است که کشورهاى بیگانه هزینه براى رسانه هاى همگانى مى کنند که آنچه بایسته مى دانند به گویند و از یادآورى برخى رویدادها بِنَا بر نیاز، خوددارى نمایند.

 

اینک سخن آنست که چرا پشت گرمى دادن به رژیم خمینى، از راه سانسور، در آن هنگام و چرا اینچنین خرده گیرى آشکارى که در برنامه تازه صداى امریکا امروزه پخش مى شود. بى شک هرکشورى در برابر این پرسش، پاسخ بایسته خود را دارد که هرگز بوى بد توطئه از آن نمى آید چرا که شوربختانه اندیشه راهنماى آنها اینست که به کش ورنه کشته خواهى شد. اما این پرسش را در برابرایرانیان مى گذارم تا خود آزادانه داورى کنند.

هنگامى که خمینى با دستور صدور انقلاب آنچنان خطرى را براى گستره جغرافیایى آسیاى باخترى یا خاور میانه، به میان انداخت، جهان بی کنش مى ایستد تا جنگها رویداده، به درازا به کشند، شعله هاى آن در پهنه منطقه گسترش یابد، و به دین سان پله هاى دامینوى دراز رویدادهاى پى در پى که هر کدام بنیان گذاررویداد بعدى است، چیده شود؛ آن گونه که تنها اشاره اى به پله نخست؛ آبشار رویداد ها را تا مرز نابودى ملت ها سرازیر کند.

 

اینک پس از آنهمه تیره روزى از آنگاه تا کنون که بر مردم این گستره رفته است ، آنچنان که دیگر نکته اى در مورد آن براى مردم جهان نا آشکار نمانده است، سخن پراکنده مى شود که آرى، آشوبى که جهان را در بر گرفته همگى برآیند کارها و تروریسسم جمهورى اسلامى است و… خود به خوانید دنباله ماجرا را که گمانه زنى آن چندان دور از راستى نخواهد بود. تاریخ را آنگونه که در چهل سال گذشته رویداده است ، به سنجید با آنچه دراین نوشتار خواندید و خود داورى کنید.

 

آنها که پس از خواندن یا شنیدن این گفتار، انگ پیروى از نظریه طوطیًه را به نویسنده خواهند زد، برهانشان اینست که : ” هر پدیده اى که رخ مى دهد پیامدى دارد و آن پیآمد نیز در پى خود رویداد هاى دیگرى به دنبال خواهد داشت و این روند طبیعى ، پیگیرى داشته تا امروز، پس چرا آنرا به گردن دیگران مى اندازید! ”

 

پاسخ آنست که آرى سخن شما درست است، اما تنها نیمى از حقیقت را در خود دارد، زیرا این پرسش نادیده انگاشته شده     که هر دامینویی از روى دادها ، نقطه آغازین خود را دارد. اینک از خود به پرسیم، انیرانیان در بروز رویدادهاى آغازین که منجر به آغاز و صدور خشونتبار انقلاب گردید نقشى داشته اند یا نه؟

 

یکم- آیا دلیل و انگیزه اى برا ى بد بینى در میان است یا نه؟ بله ، نگاه کنید به تاریخچه کودتا هاى سده بیستم میلادى که از هر دو سوى شرق و غرب در کشورهاى گوناگون رخ داده است، و هرکدام دلیل اقدام خودرا  از میان بردن خطر دیگرى مى داند.

 

دوم- کودتا صورت هاى گوناگونى دارد، که امروزه آنها را به شکل دیگرى به انجام میرسانند ، اگرملت هایی که بر ضد آنها کودتا مى شود خود شان کنش گرانه و به گاه سرنوشت خود را به دست گیرند و هوشیارانه دستاوردهاى خودرا پاسدارى نمایند، جایی براى دخالت بیگانگان باقى نخواهند گذاشت. اما این سخن توجیه کننده کودتا به هیچ شکلى نخواهد بود.

سوم- آنکه ملت ها راه خودرا از میان آموختن از تاریخ پیشین وپیش بینى آینده باز خواهند کرد و به دانند که جهان هنگامى آنها را محترم خواهد شمرد که خود احترام خویشتن را از راه ایستادگى در برابر هرگونه تجاوز، درونى و بیرونی، نگاه دارند و سر نوشت خود را خویش به دست گیرند. الگوى ژاپن و هند را بیازمایید که آنهم نیاز به راه کارهایی دارد که این قلم در اندازه توان خود به آن پرداخته است و آنرا نقطه آغازى به پندارید که پیگیرى بیشتر آن با همه شمایان خواهد بود.

 

 

 

 

 

 

 

بخش آخر، راهکار ها

 

هرکه ناموخت از گذشت روزگار        هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

رودکى

 

١- مشکلات پیش رو

١٠١ هشدارهایی که زیربناى راه کارهاست

سختى کار ما این است که دشمنان زیرچشم ما و پنهانى پایه هاى طرح خود را ساختند، و ما بایستى آشکارا کار خویش را پی ریزى کنیم.
بهترین راه تقلب، شناخت آرزوهای یک ملت ، از راه زیرنظرداشتن سخنان نخبه های جامعه ازگرو هاى گوناگون و سپس شبیه سازی آن آرزوها برپایه آن یافته ها و در زمان مناسب گرداندن فرمان به سوى خودکامگى است.

 

شکستهاى ملى آشکاراست، اما شکست هاى قدرت هاى انیرانى( بیرون از ایران) در برابر ملت و یا  دراجراى طرح هایشان  پنهان نگاه داشته میشود، تا راه حل هاى بایسته اى براى آن پیاده گردد . آنها از شکست هاى خود درس میگیرند و هرگز کار را نیمه کاره رها نمیکنند، تا رسیدن به برآیند مطلوبشان.

 

پژوهشى را یافته ام که ابزار کار جامعه شناسا ن در آماده سازى براى یارى رساندن به جنبش هاى مردمى ایرانیان پیش و پس از پیروزى خواهد بود. این پژوهش علمى براى سامان دادن به حرکت هاى جمعى و نیز آموزش هاى تلویزیونى نیز به کار مى آید.   ر. ک به

The nature and predictive power of preferences:Global Evidence“

اگرچه خواندن این پژوهش براى جامعه شناسان است، اما براى خوانندگان یا شنوندگانى که پیش نیاز پردازش و اندیشه گى آنرا ندارند، برآیند این پژوهش را به گونه اى فشرده مى آورم.

 

این پژوهش خلق و خوى مردمان جهان را به دون نام بردن از کشورى خاص زیر مدل هاى آمارى بر پایه جمعیتى که نمایانگر٩٨ ٪‏ مردم جهان است، به دست مى دهد و روشى پیشرفته براى اندازه گیرى نشانه هاى گروهى که در زیر مى آید به کار مى برد. لازم به یاد آوریست که برآیند این پژوهش همراه با نقشه جهان است که براى هر یک از ویژه گى هاى شش گانه یاد شده اندازه گیرى ها را نشان مى دهد، که از آن میان مى توان به خلق و خوى ایرانیان پى برد.

 

نام ویژه گى                براى ایرانیان

———————————————————————————————————

صبورى                    بسیار اندک

پذیرش مخاطره            بسیار زیاد (نقطه روبروى صبورى)

بسیار زیادPositive reciprocityپاسخ به مهرورزى یا

زیاد اما نه به اندازه پاسخ به مهر ورزىNegative reciprocity انتقامجویی یا

ایثار                         در بالاترین اندازه

اعتماد                       بالا اما دو رتبه پایین تر از ایثار

 

 

١.٢ راه کارها

قدرتهاى  انیرانى دست بالا را از دیدگاه فن سالارى و اقتصاد، در برابر ایران دارا هستند بِنَا بر این راه حل هاى آرائه شده بایستى در چارچوبى باشد که مستقل از عوامل یاد شده بتواند پیاده گردد. پس از تخریب هاى دهشتناکى که بر اقتصاد کشور وارد آمده، دور ازخرد نخواهد بود اگرپیشنهاد  برقرارى اقتصاد  تولید محور در داخل حتى به بهاى ریاضت ده ساله مردم، داده شود. فراموش نکنیم ژاپن در همین راستا از کپى زنى دوربین عکاسى وساخت در خودروى فولکس واگن آغاز کرد که نویسنده خود به خوبى از آن آگاه است.

 

اما پیشنهاد اینست که نقات ضعف و قوت خود و انیرانى ها را شناسایى کنیم.

به یاددارم روزی دوستی ازمن پرسید «تعریف تو از جهان سوم چیست؟» وبیدرنگ یادآور شد، پاسخ کلیشه ای نمیخواهم؛ پاسخم این بود:

 

مردم جهان سوم اشتباهات خود را تکرار می کنند، درحالی که مردم کشورهای توسعه یافته اشتباهات

خودرا مدون کرده ودرآغازهرکاربا رجوع به آنها از آن درس می گیرند. اگرریشه جامعه شناختی

آنراهم به خواهی، آنست که مردم جهان سوم دربرخوردبا مسائل آنرا دور می زنند؛ درحالى که مردم

دیگرکشورها ى پیشرفته کوششش میکنند مسئله را از پیش پای بر دارند و در همین رابطه است که شمار بیشینه اى از اختراعات از آن کشورها مى آید .در راه حل نخست، سنگ مسئله همچنان برجاست اما راه حل دوم مسئله  را حل مى کند۰ دقیق تَر به خواهیم، آزادى نسبی در کشورهاى پیشرفته است که سبب مى شود اختراعات پى در پى به دست آید . از دیگر سوى به سبب کأستى ارتباطات در جوامع جهان سومى کمتر از اشتباهات درس گرفته مى شود. بر همین پایه نتیجه گرفته مى شود که داشتن آزادى پیش شرط پیشرفت است و آنهم بدون استقلال به دست نمى آید. یکى از درسهایى که باید از انقلاب ۵٧ آموخت آنست که ملت نگذارد زورگویى هیچ دولتى بیرون از قانون از روز نخست به روز دوم کشیده شود، چرا که دولت زورگو هر روز خود را ، در نبود مردم در مقابل خود، نیرومند تَر میسازد و به هیچ قانونى گردن نخواهد گزارد. به خود به گوییم اگر بِنَا بر ایستادگیست از همان روز نخست، نه دیر تر. آغاز حل این مشکل برنامه هاى آموزشى تله ویزیون در میان مدت، و آموزش و پرورش در دراز مدت خواهد بود.

 

این نوشته در سال ٢٠١۶ نگاشته شده. انقلاب اسلامى با استفاده از زمینه هاى اجتماعى که در بخش هاى پیشین یاد شد، و برنامه ریزى و زمینه سازى  دولتهایی که نمایندگان شرکتهاى بین المللى هستند به ثمر رسید (بخوانید اثار منوچهر گنجی وزیر آموزش و پرورش شاه و دیگران را) و همان دولتها همه کوشش خود را کردند تا مبادا رژیم تازه پا گرفته از دستشان بیرون رود و به دست نیروهاى ملى بیفتد(داستان گروگانگیرى در سفارت أمریکا). جهان به خوبى دید که از دل آن انقلاب چه رژیم واپسگرا و انسان کشى بیرون زد که گنداب فسادش چشمگیر تَر از خورشید است. در اینجا یاد آورى این نکته بایسته است که تأکید بر نقش بیگانگان در رویدادهاى ایران معاصر، تنها براى آنست که کوشش براى شناخت زیر بناى آسیب هاى سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى همه جانبه باشد چرا که خصم آگاه است و ما نیز بایستى.

 

روز پیش فیلمى مستند دیدم ، خود سازندگان آنرا پى بگیرید ( ر.ک به نت فلیکس، نشانى از سازنده آن نیست؟!!!)، به   “Saudi Arabia Uncovered”: نام

یا پرده بردارى از حکومت عربستان که در سال ٢٠١۵ ساخته شده. کانون نگاه این فیلم فاش سازى سربریدن در برابر دیدگان مردم، دار زدن با جرثقیل، تأزیانه زدن ، فساد و قصب حکومت به وسیله گروه حاکم و نشان دادن فقر و گدایی در میان گروه هاى گسترده اى از مردم عربستان بود. اینک پرسش آنست که چه گونه است که سال هاى درازیست چنین رژیمى که دست کمى از رژیم سعودى ندارد، در ایران پابرجاست و چنىن مستندى که ساخته نشده؛ هیچ، بلکه حرکت ملیونى موسوم به جنبش سبز آنچنان سرکوب شد و مستندى که اینچنین پخش گسترده اى داشته باشد، ساخته نشد.

 

چرایی این کار بر میگردد به آن گفته مشهور چرچیل که : “ما دوست و دشمن نداریم ، ما منافع داریم”. این تجربه به ما میگوید ، هر راهکارى که براى به دست آوردن استقلال ملى از قدرت هاى بیرونى اندیشیده شود، بایستى بر پایه عدم تقابل با آن قدرتها بوده و کانون توجه به سوى از بین بردن نابسامانى هایی باشد که در جامعه ما بروز کرده است. این نا بسامانى ها آنچنان که تا کنون کوشش شده در این نوشتار بیاید، اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و فرهنگیست و بایستى تا آنجا که ممکن است ، هر چهارنابسامانى همراه هم و بدون الوییت بر طرف گردد و این کار آسانى نیست و نیاز به همدلى ملى و کار سخت و پی گیرانه دارد و در این میان نباید خوش خیال بود که آنها که تا کنون از آشفته روزى این ملت بهره بر ده اند ، آرام به گیرند (سالهاست چنین تبلیغ میشود که در دنیاى امروز دیگر استقلال معنى ندارد). الگوى ژاپن و باز گشت به فرهنگ ایرانى راه ماست… اما بزرگ ترین مشکل ما اینست که این اندیشه را آنچنان بازتاب دهیم که فرا گیر شود.

 

دکتر منوچهر گنجى در یک برنامه تلویزیونى که آنرا دیدم، یکى از کتابهاى خود را نشان داد، “آتش نهفته ” ، و گفت که در آن کتاب هم یادآوری شده است ؛  نقل به معنى، “امام موسى صدر که شر خمینی را مى شناخت و به شدت به خطر او آگاه بود، بیش از یکسال پیش از انقلاب،  به شاه خطر او را یاد آورى کرده بود”. برخى درونیان دربار کار را به آنجا رساندند که شاه دیگر حاضر نبود وى را ملاقات کند. گم شدن اما موسى صدر و اینکه هیچگاه خبرى مستند از چگونگى سفر او به لیبى و سرنوشت او انتشار نیافت، این پرسش را بر مى انگیزد که چرا او و چه نیرویی او را اینچنین از صحنه بیرون کرد؟!!!

 

درمان بدون شناخت ممکن نیست واین بى نقد منصفانه اما بى پرده، ممکن نخواهد بود. هم از اینروست که باید همه ساز و کارهاى شناخت تاریخ معاصر را براى جوانان کشور، به کار گرفت و گسترش آنرا در پهنه جامعه فراهم ساخت. از دیگر سوى پیگیرى خبرها و جبهه بندی هاى حکومتیان ایران و تحلیل آنها متناسب با شرایط روز، ضعف هاى رژیم را به خوبى آشکار مى سازد که مى توان در راه برداشتن این رژیم از آن بهره جست. در بسیارى موارد به روشنى دیده ام که گزافه گویی هاى سران رژیم از روى ضعف است که دانستن آن راه گشاست.

 

یکى از مبارزات فرهنگى که بایستى در انجام آن کوشید، مبارزه با خود سانسورى است که سبب مى شود دزدان ، هوچى ها و مستبدین نخستین گامها را براى به بند کشیدن آزادى ها بر دارند ؛ بدون آنکه اعتراضى برخیزد و به دین سان نخستین نطفه هاى تکرار گذشته بسته شود. پیشگیرى از این امر ناممکن است مگر خود سانسورى در سطح جامعه رخت بر بسته باشد. آغاز حل این مشکل برنامه هاى آموزشى تله ویزیون در میان مدت، و آموزش و پرورش در دراز مدت خواهد بود.

 

 

چرا خیانت کار داریم؟ یک دلیل عمده آن تربیت نادرست در خوانواده هاست که با خشونت و زور و تحقیر کودک همراه است، این روش تربیت منجر به آن مى شود که کودک در وضعیت “من بد هستم، تو هم بد هستى” یا در وضعیت “من بد هستم، تو خوبى” بزرگ شود (ر.ک به کتاب “ماندن در وضعیت آخر” نوشته تامس هریس، ترجمه اسماعیل فصیح). این به معنى اینست که این قربانیان همواره مى کوشند رضایتى را که در کودکى از آنها دریغ شده طلب کنند وهمواره درپى آن باشند که ثابت کنند که خوب هستند یا از راه اطاعت بى چون و چرا رضایت دیگران را جلب کنند. استفاده از این افراد بسیار آسان است .  اطلاع رسانى درست در این زمینه سبب خواهد شد که خوانواده ها در یک کوشش میان مدت ، زنجیره یکى از ریشه هاى تحقیر را بگسلند. این کار عملى است و تنها نیاز به اطلاع رسانى دارد و لازم نیست رژىم عوض شده باشد و همچنان هیچ نیروى خارجى نمى تواند آنرا منحرف کند.

سه سال نخست زندگى کودک بسیار پایه ایست و با ید با وسواس این امر را رعایت کرد، که بایستى تا بلوغ فرزند پیگیرى شود.

 

 

پس از پنج سال، دوران آموزش رسمى آغاز مى شود که در ادامه راه بایستى شخصیت پرورى کودک و سپس روش هاى دفاع از حق و اعتراض را آموخت. به یاد دارم درسال ١٩٩٠ میلادى ودر میانه حمله أمریکا به عراق( جنگ بوش اول با عراق )،پس از بازپس گیرى کویت از دست صدام حسین، در شهرى از آلمان بودم و یک روزخبر آمد که صدام به تلافى آنچه بر سرش آورده بودند چندین موشک به اسرائیل پرانده بود و چنان وضع آشفته اى درگرفته و خطر گسترش جنگ به وجود آمده بود که دولت آلمان إعلام کرد براى پیشگیرى از حمله متقابل اسرائیل ، چهار صد ملیون مارک براى جبران خسارات وارده به اسرائیل به آن کشور خواهد داد. امرى که مردم آلمان با آن مخالف بودند زیرا باورشان آن بود که آن جنگ بر سرنفت است وآلمان نبایستى خود را وارد آن نماید. به یاد دارم که براى صرف نهار از محل کار بیرون آمده بودم که  دیدم  آموزگارى  کودکان دبستانى را با پلاکارد اعتراض به خیابان آورده بود، احتمالا با پشتیبانى قانون یا خانواده آنها، و آنها را در پیاده رو کنار خیابان ردیف کرده بود با دستان کودکانه شان که بلند کرده و اعتراض خودرا گسترش مى دادند. این منظره زیبا را هرگز فراموش نخواهم کرد. اینگونه آموزش اعتراض به راستى بهترین هماهنگ کننده یک ملت است براى روزهایى که در پیش است.

 

آنچه یاد شد، روشنگر نقش آموزش و پرورش در آینده ایران است، که نیروهاى طرفدار استقلال، بایستى هم از درون و هم از بیرون کشور براى اجراى آن طرح هایی آماده داشته باشند به گونه اى که به توان در یک اندر کنش بین آنها، در زمانى بسیار کوتاه طرح نهائی را تصویب و پیاده کرد. به عنوان نمونه میتوان طرح آموزه ها و نگاره هاى کتاب هاى دبستانى را از پیش آماده ساخت.

 

یک تیر و دو نشان : در هر محله مردم مى توانند براى انجام کارهاى محلشان نظر خواهى کنند، به اینسان که با یارى فرزندانتان فرم هاى نظرخواهى را درست کنید و از فرزندانتان به خواهید تا به خانه هاى محل مراجعه کرده و نتایج رأى گیرى را در فرمها به  نگارند. به اینسان خود و فرزندانتان را براى آینده اى که شوراهاى محلى خواهید داشت آماده نموده اید همچنین مسئولیت پذیرى را نیز به فرزندانتان یاد داده اید.

 

دلیل دیگر خیانت اعتقادات ایدیولوژیک است در گروهى که نام آنها را بازی خورده مى گزارم، به خوانید اکثریت توده اى ها، بسیارى از مذهبیون ایران که این انقلاب راه آنها را به خوبى روشن کرد، و… بخوانید تاریخ معاصر ایران را از زمان رضا شاه تا کنون، در باره ترورهاى مذهبیون  (فدائیان اسلام ) از کسانى همچون احمد کسروى، تیراندازى به دکترحسین فاطمى (توده اى ها )، حسن على منصور، آتش سوزى سینما رکس آبادان  و… تجزیه طلب هایى که اینروزها به ویژه در کردستان براى ساخت کردستان بزرگ دست به کار شده اند. در این راستا بایستى از هشدارهاى آقاى محمد أمینى سپاسگزار بود که نزدیک پانزده سال است این هشدارها را داده و شوربختانه هیچ توجهى به آن نشده است. این درست است که ظلم و بیدادى که رفته است، بر همه مردم ایران بوده است. اما هنگامی که رژیمى إعلام مى کند حکومت ایران یک حکومت شیعه هست، چندین ملیون ایرانى را از خود بیگانه مى نماید. همینجا یاد آور شوم که این از خود راندن به هر دلیل که باشد، و تنها یکى از آن دلایل را اینجا آوردم، خود یکى از اصلى ترین پایه هاى خیانت و خیانت کار سازیست.

 

آزادى عقاید و بحث آزاد سبب پیشگیرى خطر سوء استفاده از اعتقادات ایدیولوژیک شده حتى از وجود آن اندیشه ها میتوان در راستاى گسترش کیفى سیاسى در جامعه بهره برد. این کار را باید پیش زمینه پدید آوردن احزاب گردانید.

 

گروه دیگرى که دانسته خیانت مى کنند، کسانى هستند که براى ثروت و جایگاه برتر اجتماعى دست به هر خیانتى مى زنند. اینها که به نام لومپن هم نامیده مى شوند ، پس از برترى یافتن یک گروه سیاسى و تسلط آن، خود را به آن مى چسبانند و معمولا خود را بسیار بیشتر از ایدیولوژیست هاى راستین، جانب دار گروه حاکم نشان مى دهند. این گروه أساسا از طبقات بسیار فقیر شهرى بر مى خیزند و داراى زمینه هاى روانى مشترک با تحقیر شدگان در کودکى و محرومین خشونت دیده گروه نخست یاد شده در بالا، مى باشند. اگرچه بسیارى نیز بدون داشتن هیچ توان و کارآیی که مى خواهند یک شبه پول دار شوند، از این جمله لمپن ها هستند. روان شناسان بایستى راهى براى شناخت و تغیر این گروه ها بیابند.

 

 

دیگر راهکار زمینه سازى اجتماعى، آنست که مردم ، به ویژه جوانان، را تشویق به گردآمدن  درگروه هاى چند نفره به نماییم که در سوى علایق خود، همانند موسیقى، تاتر، مدد کارى به ناتوانان، ورزش، انجمن هاى ریاضى و فیزیک،  پاکسازى محیط زیست و کنش هایی از این دست گرد هم آیند تا آمادگى کار جمعى را که پیش نیازى براى به دست آوردن دموکراسى است، به  دست آورند.

 

انجام راه کارهاى یاد شده که بایستى شسته رفته و تکمیل گردد، بى گمان نیاز به سخت کوشى، همکارى و ایستادگى فراوان دارد که برپایی دادگاه مردمى، ایران تربیونال ، الگوى این پیگیریست که در زیر آمده:

نویسنده کتاب( ایران تربیونال ) تأکید کرده که «به‌هنگام آغاز این سفر پنج ساله، کسی جز خود ما حاضر نبود صدای این دادخواهی را بشنود؛ ایستاده‌گی و سخت‌کوشی ما اما سبب شد که حتی رسانه‌هایی که به سیاست‌های “بالایی‌ها” توجه دارند و مجری برنامه و سیاست آن‌ها هستند، صدایی را که در اعماق قلب هزاران زندانی سیاسی و خانواده‌های‌شان شعله‌ور بود، منعکس کنند. چنین شد که چهل میلیون نفر در ایران و بیش از یک میلیارد نفر در سراسر جهان در جریان این دادخواهی و کشتار هزاران زندانیان سیاسی در دهه‌ی ۱۳۶۰ قرار گرفتند. تنها به تکه اى از گفته یکى از شاهدان این دادگاه بسنده مى کنم و مى گذرم.

.

“بنا بر این اگر بپذیریم که منافع چه جمهوری اسلامی و چه قدرت‌های غربی (و شرقى ، نویسنده) در منطقه هیچ ربطی به مساله حقوق بشر ندارد، جواب به این سوال و انتقادات کاملا مشخص است، ما در هر شرایطی فارغ از بازی‌های سیاسی بین الملل باید روی موضع حقوق بشری خودمان پا فشاری کنیم و حواسمان به تمام بازی کنان قدرت باشد. ”

 

أفزون بر راهکارهاى یاد شده، ایرانیان بایستى از هم اکنون خود را آماده راه اندازى تلویزیون خصوصى در ایران به نمایند که ابزار بازتاب خواست هاى مردم باشد. از دیدگاه همگانى رسانه تلویزیون در میان مدت داراى ارزش زیادیست و آموزش و پرورش به همراه دادگسترى دو نهادى هستند که با یستى ارزش بسیارى به آنها داد و نیاز به کار دراز مدت دارد ؛… که مدتهاست نمک گندیده است.

 

درآخر یاد آورى کنم که درسایه رعایت آنچه یاد شد، أین آزادیست که کشنده دشمنانتان و رساننده شما به آن چیزست که یکصد و ده سال است به دنبالش بوده اید. با زگویى آخرین پژوهش بنى صدر به نقل إز سایت گویا، پایان بخش أین گزارش خواهد بود، با یاد آورى این نکته که آقاى بنى صدر کوشاست که دین بایستى جدا از دولت باشد، با اینحال از نظرمن دید گاه هاى ایشان به دون دخالت دادن اسلام یا هر دین دیگرى هم درستى دارد. برهان ساده اى دارم. آقاى بنى صدرپس از خروج از ایران بى درنگ در همان فرودگاه مورد پرسش خبرنگار بى بى سى قرار گرفت که مگر شما بر پایه قانون اساسى برکنار نشدید؟ و ایشان به درستى پاسخ داد، ” اگر قرار است قانون اساسى اجرا شود بایستى تمام آن قانون اجرا شود، نه تنها یک بند از آن !”

اینک من از ایشان مى پرسم اگر قرار است قران اجرا شود، تمام آن بایستى اجرا یا تفسیرشود. آیا آنگاه هنوز تفسیرها از برخى آیه ها با روح دیگر آیه ها همخوانى خواهد داشت؟

بازهم یادآورى مى کنم ضمن احترام به عقائد شخصى ایشان، از آنجا که بسیار تفسیرات قرآنى از ایشان شنیده ام؛ این پرسش برایم پیش آمده است.

دوست داران این مقوله خود به پژوهش و بحث آزاد به پردازند.

 

 

 

۷ سیاست برای شکستن چرخه ترور، ابوالحسن بنی‌ صدر.

 

اسلامی را در نظر بگیرید که جهشش در حوزه سیاسی از طریق انقلاب سال 1979 ایران، ایجاد شد. بسیار دشوار است که بخاطر بیاوریم، اما بیان اولیه از اسلام در ایران، مبتنی بر اصول دموکراسی و حقوق بشر بود. آیت الله خمینی، سخنگوی انقلاب ایران در پاریس شد، تا جایی که برخی در فرانسه، وی را “آیت الله آزادیخواه” می خواندند.

 

 

اعلام آمادگی بنی صدر برای مناظره با رهبران القاعده و داعشترجمه مقاله ابوالحسن بنی صدر در شماره بهار 2016 فصلنامهِHIR“، منتشر شده بوسیله شورای روابط بین الملل دانشگاه هاروارد (1)

شکستن چرخه ترور: بدیل دموکراتیک

در ژوءن ١٩٨١، بعد از ١۶ ماه خدمت به عنوان نخستین ریاست جمهوری ایران، من در حال اختفا بودم. کودتایی در حال انجام علیه من بود؛ فتوایی علیه من صادر شده بود که مرا به هفت بار اعدام محکوم کرده بود. من در آن حال نامه ای سرگشاده به مردم ایران منتشر کردم و به آخرین کلمات بانو “رونالد” زیر گیوتین در زمان انقلاب فرانسه اشاره کردم:

«روزی زنی محکوم به اعدام با گیوتین فریاد زد: “آه، آزادی، به نام تو چه جنایتها می کنند!” امروز، و بیش از آن فردا، خواهند گفت- “آه، اسلام، به نام تو چه جنایتها می کنند!” اسلام چنان بی اعتبار خواهد شد که برای یک قرن هیچ کس از حقوق به نام دین سخن به زبان نخواهد آورد.»

این پیش بینی امروز حتی از آن روز هم درست تر از آب در آمد. دینامیکهای قدرت، ثابت می مانند. قدرت نیاز به دشمن دارد، و خشونت تنها وسیله تعاملش است. اما تألیف علم و فن و دیگر نیروهای محرکه با زور نمی‌تواند در روابط قوا بکار رود مگر با اخذ مشروعیت. از این‌رو، قدرت همواره نیازمند ایدئولوژی است. باوجود این، قدرت تا اندیشه راهنما را از خود بیگانه نکند، نمی‌تواند بکارش برد. نیازهای دائم در تغییر قدرت، سبب از خود بیگانه کردن مداوم اندیشه راهنما می‌شود. بتدریج، در اندیشه راهنما، توجیه‌گرهای قدرت جانشین همه آنچه می‌شود که یا مزاحم است و یا دیگر بکار توجیه قدرت نمی‌‌آید. در جریان متمرکز و بزرگ شدن قدرت، از خودبیگانگی اندیشه راهنما کامل می‌شود. و از آن، صورت با محتوائی باقی می‌ماند که جز بکار توجیه بکار بردن ترکیب بالا در روابط مسلط – زیر سلطه و تشدید خشونت نمی‌آید.

سیاست بر مبنای دانش غلط

هنوز علم سیاست مبتنی بر این باور نادرست است که ایدئولوژی، قدرت را برای متحقق کردن هدف خویش بکار می‌برد. به همین دلیل، سیاست اغلب بعنوان شیوه کسب و حفظ قدرت و بکار بردن آن برای متحقق کردن هدف، تعریف می‌شود. این تعریف، فرض می کند که با کسب قدرت، آدمی می‌تواند هدفی را برآورد که ایدئولوژی ایجاب می‌کند. به سخن دیگر، علم سیاست، مبتنی بر درک وارونه از رابطه میان قدرت و ایدئولوژی است. تشخیص نمی‌دهد که این قدرت است که ایدئولوژی را بکار می‌گیرد. بنابراین، در روند متمرکز و بزرگ شدن، آن را از خود بیگانه می‌کند.

دلیل اصلی این تعریف وارونه از قدرت و ایدئولوژی آنست که اکثر ایدئولوژی ها، گفتمانهای قدرت هستند. برای مثال، تعریف لیبرالیسم از آزادی این است: “آزادی یک نفر، جایی پایان می یابد که از آن‌جا، آزادی دیگری شروع می شود”. این تعریف، دو ناحیه محدود را فرض می کند (فضای آزادی من، فضای آزادی شما). بنابرین آزادی در اینجا، بوسیله محدودیتش تعریف می شود – اما از آنجا که آنچه آزادی را محدود می کند قدرت است، در واقع این تعریف قدرت است: “قدرت یک نفر از آنجایی شروع می شود که، در آنجا، قدرت دیگری پایان می یابد چه می شود اگر درصدد درک آزادی بعنوان اختیار باشیم؟ (به طور مثال، اختیار یک نفر در پیگیری دانش نه تنها اختیار دیگر جستجوگر دانش را محدود نمی کند، بلکه آن را افزایش می دهد). مگر اینکه کسی تصمیم به استفاده کردن از زور بر ضد دیگران گرفته باشد و این فقط زمانی رخ می دهد که آن شخص از اختیار خویش غافل شده باشد. کاربرد زور فقط در ستیزی میان دو طرف در فضاهای محدود، ممکن است، و در این صورت تنها یک فضا باقی خواهد ماند. در نتیجه توسل به زور، به از خود بیگانگی و از بین بردن اختیار می انجامد و اختیار را به فضاهای محدودی که در بینشان، مواجه­ رخ می دهد، محصور خواهد کرد.

مثالهایی از اینکه قدرت، چگونه ایدئولوژی را مصادره می کند، آنرا تصاحب می کند، و از طریق فرآیند از خودبیگانگی، آنرا برای توجیه خودش استفاده می کند، بطور یکسانی در ایدئولوژی های دست راستی، چپی و مذهبی وجود دارند.

در راست، به طور مثال، می توان مشاهده کرد که چگونه لیبرالیسم کلاسیک، در نئولیبرالیسمی از خود بیگانه شد که به تاچریسم، ریگانیسم و نهایتا لیبرالیسم وحشی، مبدل شد. این پروسه از خودبیگانگی تا خالی شدن کامل ایدئولوژی از محتوای نخستین و پرشدنش از توجیه‌گرهای بکاربردن زور و تشدید خشونت ادامه می‌یابد. در چپ، مارکسیسم، در “مارکسیسم دولتی”، در قالبِ مارکسیسم-لنینیزم، و سپس در مارکسیسم-لنینیزم-استالینیسم از خود بیگانه شد. این پروسه از خودبیگانگی ادامه یافت تا آنجا که از مارکسیسم هیچ نماند. در چپ غیرِ مارکسیسم، سوسیالیزم کلاسیک در سوسیال دموکراسی و سپس در سوسیال لیبرالیسم از خود بیگانه شد و درنهایت کاملا از آنچه که بود، تهی گشت.

درباره دین، حقیقت این است که دولتی دینی هیچگاه نمی‌تواند واقعیت بیابد، چون در این شرایط، دین توسط قدرت دولتی مورد تملک قرار می گیرد و این نوع رابطه تنها می تواند به ظهور دین دولتی­ای بیانجامد که دین بوسیله قدرت برای برآورده کردن نیازهای روزافزونش به استخدام درآورده می شود. لذا دین می بایست به طور کامل از اصول و فروع خود، از خودبیگانه گردد و برابر با خشونت و زور گردد.

اسلامی را در نظر بگیرید که جهشش در حوزه سیاسی از طریق انقلاب سال 1979 ایران، ایجاد شد. بسیار دشوار است که بخاطر بیاوریم، اما بیان اولیه از اسلام در ایران، مبتنی بر اصول دموکراسی و حقوق بشر بود. آیت الله خمینی، سخنگوی انقلاب ایران در پاریس شد، تا جایی که برخی در فرانسه، وی را “آیت الله آزادیخواه” می خواندند. با این حال، قدرت مطلقه، به محض بدست آوردن قدرت، به تدریج، دست بکار جانشین کردن اصول و اهدافی زد که انقلاب را ممکن ساخت. از خودبیگانگی اسلام در دولت استبدادی، تا جایی ادامه یافت که مذهبی که ویژگیهای معرفش، عشق، شفقت، و گذشت بودند؛ دینی که در کتاب آن، کشتن یک فرد بی‌گناه را با کشتار همه انسانیت یکسان می‌داند؛ و قواعد گسترده برای حذف تمام شکلهای خشونت از روابط انسانی با خویشتن، دیگران، و طبیعیت را پیشنهاد می کند، به ایدئولوژی­ای مبدل شد که به نام آن، جنایتهای هولناک و وحشینانه صورت پذیرفت.

این روند از خودبیگانه شدن به خمینی اجازه داد که جنگ، را که در قرآن به عنوان “عملی شیطانی” خوانده شده، “نعمت”ی که باید ستایش شود بنامد. زمانی که او به تعهدات دموکراتیک خویش خیانت کرد و قدرت را به هر قیمتی دنبال کرد، دینامیکهای قدرت او را به کنترل خویش درآوردند. این مثال نشان می دهد که چگونه قدرت و ایدئولوژی به دام مداربسته سلطه می افتند، و چگونه ایدئولوژی از هر دو سو توسط قدرت از خود بیگانه می شود. زمانی که رابطه قدرت و ایدئولوژی به این نقطه رسید، قدرت وارد مرحله مرگ می شود و از بین می رود. این دقیقا اتفاقی است که برای اتحاد جماهیر شوروی روی داد و برای رژیم ایران نیز روی خواهد داد. این مثال همچنین نشان می دهد که چگونه خشونت تنها راه حل این نوع رابطه می گردد، چگونه شرایط ادامه یافتن تروریسم ایجاد می شود، و چگونه در این گونه رابطه، امکان ریشه کن کردن ترور و تروریسم غیر ممکن می گردد. این به دلیل همان دینامیکی است که هشدار دادم (قبل از اینکه جرج بوش و تونی بلر به عراق و افغانستان حمله کنند) که با این سیاست تنها یک نتیجه حاصل می شود: گسترش بی اندازه و شدید تروریسم.

با نگاه به ایدئولوژی ها با رویکرد “جنگ با ترور”، اینکه هر دو طرف درگیر، قدرتهای غربی و سازمانهای تروریستی چه میزان دچار از خودبیگانگی گشته اند غیرقابل تصور به نظر می رسد. در ایالات متحده آمریکا و بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی، آزادی شهروندان به بهانه های گوناگون از جمله جنگ با تروریسم محدود شده است. از خودبیگانگی ایدئولوژیهای دموکراتیک در غرب به جایی رسیده است که در مقاطعی، دولت سوسیالیست فرانسه تصمیم گرفت با تغییر در قانون اساسی، به دولت اختیار تام برای ریشه کن کردن تروریستها بدهد. در طرف دیگر، مشاهده می کنیم چگونه اسلام که دین صلح، دموکراسی، حقوق بشر، استقلال و آزادی است در ایدئولوژی تمامیت خواهِ “ولایت مطلقه فقیه” دچار از خودبیگانگی شده است تا جایی که خشونت و نفرت را تقدیس می کند. این الگوی تنفر و خشونت کور، بعدها بوسیله سازمانهایی همچون القاعده و داعشریال اقتباس شد.

چرا غرب به ساختن سازمانهای تروریستی کمک کرد؟

بی‌نظیر بوتو، نخست وزیر سابق پاکستان، در مصاحبه با لوموند در سال 2001، تصریح کرد که طرح تشکیل طالبان توسط دولت بریتانیا ریخته شد، توسط سازمان سیا مدیریت شد و توسط دولت سعودی، پشیبانی مالی دریافت نمود و توسط ارتش پاکستان عملیاتی شد. ما همچنین می دانیم که سازمانهای اطلاعاتی غربی نقش مهمی در ایجاد داعش ایفا کرده‌‌اند. سئوال اینجاست، چرا؟ یک پاسخ می تواند در نیازمندی به دشمن در دینامیکهای قدرت یافت شود. هر چه دشمن ترسناک‌تر و ظالم‌تر باشد، طبقه حاکم بیشتر می‌تواند ترس از فقدان امنیت را دست‌آویز کند. به این دلیل است که صاحبان قدرت نه تنها نیاز به تراشیدن دشمنان دارند، بلکه به دشمنانی نیازمند است که دین و ایدئولوژی را در بیان قدرتی توجیه‌گر خشونت از خود بیگانه کرده باشد تا که سلطه گر بتواند جنگ با ترور را توجیه کند. در واقع، ایدئولوژی‌های هر دو طرف، محتوای (خشونت) یکسانی را دارا هستند و تنها در قالب و فرم با هم تفاوت دارند. به این دلیل است که زبان گفتگوی دو طرف، زبان خشونت می شود.

این قدرتها به یکدیگر نیازمندند. به همین دلیل بود که ایران را در سال 1981 ترک کردم. برای افشای روابط ارگانیک میان خمینیسم و ریگانیسم ایران را ترک کردم. تحمیل استبداد دینی و قدرت مطلقه فقیه به مردم ایران تنها از طریق ایجاد بحرانهای دائمی از هر دو طرف امکان پذیر بود، بحرانها با اشغال سفارت آمریکا در 1979 شروع شدند و با جنگ هشت ساله میان ایران و عراق، و اخیرا بحران اتمی ادامه یافتند. در این پروسه، در قالبهایی دیگر، ایدئولوژی های سازمانهای تروریستی نظیر القاعده و داعش بوجود آمدند.

چگونه تروریسم را تضعیف کنیم؟

سیاستهایی مبتنی بر نظریه خشونت­زدایی باید در اینجا خاطر نشان شوند. خشونت زدایی، به شیوه­هایی برای کاهش و نهایتا حذف خشونت در روابط اجتماعی، ارجاع می کند و راههایی برای باز کردن مدار بسته خشونت بین طرفهای درگیر قدرت فراهم می کند.

نخستین سیاست اینست که تحت سرفصل “مبارزه با ترور”، آزادی‌ها به جای محدود شدن می‌بایست گسترش یابند. آزادی بیان بیشتر به مبارزه با تروریسم کمک خواهد کرد. یک مثال از دوران ریاست جمهوری من می تواند بکار آید. بعد از حمله ارتش عراق به ایران، برخی از روحانیون که به ایجاد استبداد خودشان امیدوار بودند، جنگ را برای بستن دهان مطبوعات دست‌آویز کردند. به عنوان فرمانده نیروهای مسلح، من به شدت مخالف این سیاست بودم و عنوان می کردم که آزادی مانع دفاع مؤثر از وطن نیست، بلکه مساعد دفاع از کشور نیز هست. هر چه روحانیت به بستن مطبوعات ادامه می دادند، من استدلال می کردم که: “در تاریخ ایران سابقه ندارد که رئیس دولت در همان‌حال که دغدغه جنگ و حمله دشمن را دارد، دغدغه حمله گرگهای آزادی خوار به آزادی های اساسی مردم، را هم دارد و همه قدرتش را برای جلوگیری از تهدید و تحدید این آزادی ها به کار می برد.” آزادی نباید قربانی مبارزه با تروریسم شود.

دوما، آزادی‌ می‌بایست برای به چالش کشیدن رهبران سازمانهای تروریستی بکار گرفته شود. زمانی که من در 1980 به ریاست جمهوری رسیدم، بخشی از ایران درگیر جنگهای داخلی بود. من سازمانهای درگیر را به بحث آزاد دعوت کردم. می خواستم از آنها بپرسم که چرا آنها از استفاده از امکانات دموکراتیک که در اختیارشان بود، برای تبلیغ برنامه‌های سیاسی شان چشم پوشی کردند و به جای آن به مبارزه مسلحانه متوسل شده اند. برای این منظور، من به همه رهبران آنها مصونیت دادم و شخصا به همراه فرماندهان نظامی در برنامه های زنده رادیو و تلویزیون شرکت نمودم. این روش به طرز چشمگیری موفق بود. با این حال، روحانیون متوجه شدند که این روش دموکراتیک، تلاشهای آنها را برای در اختیار گرفتن کنترل دولت، بی‌اثر می‌کند و از ادامه یافتن آن جلوگیری کردند. امروز، با این حال، دولتهای غربی و جوامع مدنی می توانند از این روش استفاده کنند. آنها می‌توانند به رهبران گروههای تروریستی نظیر القاعده و داعش امان بدهند و از آنها برای مناظره با دانشمندان مسلمان در رادیو و تلویزیون دعوت کنند، و از آنها بخواهند که توضیح دهند چگونه قرآن و اصول آن توجیه کننده ترور و قتل عام انسانها هستند. آنها یا رد خواهند کرد، که سوالهای بسیاری را در میان حامیان آنها در سازمان متبوع ایجاد خواهد کرد، و این حداقل، بحران استخدام مزدوران را ببار خواهد آورد و یا بحث آزاد را می پذیرند و پیروان آنها خواهند دید که آنها نمی توانند چنین خشونتی را از طریق اصول قرآنی توضیح دهند. من خودم داوطلب شرکت در چنین بحث آزادی هستم.

سیاست سوم، کاملا متوقف کردنِ استفاده از بمبها و هواپیماهای بدون سرنشین است. بسیاری از کارشناسان، و در میان آنها یورگن تادن هوفر، عضو سابق مجلس فدرال آلمان و روزنامه نگار، عنوان می کردند که قبل از حمله به افغانستان، کمی بیشتر چند صد تروریست در دره هندوکش وجود داشتند. استفاده از بمب گذاری و هواپیماهای بدون سرنشین، به تلفات گسترده غیرنظامیان در این مناطق منجر شد، و جمعیت در این نواحی را خشمگین کرد و آنها به اینگونه سازمانها ملحق شدند؛ در حال حاضر این تعداد به بیش از صدهزار تن رسیده است. باز اگر به تجربه من در زمان جنگ با عراق بازگردیم، در حالی که نیروی هوایی ایران، آسمان عراق را تحت تسلط خود داشت، ارتش عراق از موشک برای حمله به شهرهای ایران استفاده کرد و بسیاری از شهروندان ایرانی را کشته و زخمی نمود. من در برابر درخواستهای انتقام مقاومت کردم و به نیروی هوایی دستور دادم که به هیچگونه ماموریتی که به خسارت‌های ناخواسته در عراق منجر شود، دست نزد. در نتیجه زمانی که آژیرهای خطر در بغداد و سایر شهرها به صدا در می آمد، شهروندان عراقی از آنجایی که مطمئن بودند که مورد حمله قرار نمی گیرند، نه به پناهگاهها بلکه به خانه هاشان می رفتند تا هواپیماها را ببینند. این روش، تبلیغات صدام حسین را برای بسیج افکار عمومی را در جنگ با ایران تضعیف کرد. و این یکی از دلایل اصلی شد که نه ماه بعد از حمله به ایران، او موافقت خود را برای پایان جنگ و پرداخت و جبران خسارت سنگین اعلام کرد. اگر روحانیت فقط یک هفته، انجام کودتای خویش را به عقب انداخته بود، توافق صلح امضا می شد. با این حال، آنها جنگ را برای تقویت قدرت خود احتیاج داشتند و کودتا را برای جلوگیری از امضای پیمان صلح، سرعت بخشیدند.

چهارم، باید با اسلام هراسی مقابله کرد و از بهره جستن از آن در سیاست داخلی یا بین‌المللی خودداری کرد. مخالفت با اسلام هراسی نباید تنها به اظهارات مقامات دولت محدود شود، بلکه می بایست از طریق نهادهای آموزشی در مدارس و رسانه های جمعی گنجانده شود. با توجه به اینکه جهل علت اصلی ترس است، و به اصطلاح سازمانهای اسلامی قربانیان خود را در جو ابهام و جهل می‌یابند، لازم است گفتگو و بحث‌های آزاد در باره اسلام در سطح وسیعی برگزار شود. بدین روش است که آنها کوچک و کوچک و محو می شوند.

پنجم، مردم ساکن در کشورهای غربی باید حقیقت را درباره تروریسم بدانند: تروریسم در خلا پیدا نمی‌شود و توسعه نمی‌یابد، و تنها در موقعیت سلطه است که این شرایط بوجود می‌آید. مردم باید بدانند، چون این رابطه وجود دارد، بسیاری از کشورهای اسلامی به میدان جنگ منافع غرب تبدیل شده اند. مردم نباید فریب این باور را بخورند که تروریست ها به دلیل اینکه مخالف ارزشهای غربی هستند، دست به اعمال اینچنین وحشیانه می زنند. بسیاری از آنها و حامیان آنها حتی نمی دانند ارزشهای غربیان چه هستند.

ششم، ما نیاز به آموزش بیشتر درباره حقوق بشر و کرامت انسانی داریم. هنگامی که یک شخص متوجه می شود که زندگی او مقدس است و کرامت انسانی، در همه انسانها، ذاتی است، چنین انسانی خود یا فرد دیگری را تبدیل به بمب نمی کند. آنهایی که اینکار را می کنند باور کرده‌اند که زندگی آنها هیچ ارزشی ندارد و هیچ انسانی دارای کرامت و حقوق ذاتی نیست.

هفتمین راهکار، مقابله با همه اشکال تبعیض است. ما می‌توانیم تبعیض را در قتل عام پاریس و در اعتراضات مقابل آن ببینیم. این بسیار لازم و مهم است که اعتراض انجام شود، اما اعتراضات و راهپیمایی ها نباید به آنچه در پاریس یا سایر شهرهای غربی رخ می دهد محدود شود. مردم نیاز دارند که هرکجا که خشونت رخ می دهد اعتراض خود را نمایش دهند. زمانی که مسلمانان می بینند که قتل عامها به صورت دائم در عراق، سوریه، لیبی، افغانستان و برمه رخ می دهد، و تعداد اندکی اعتراض می کنند، اعتراضات تبعیض آمیز، منبع خشم و عصبانیت می شود. هنگامی که موضوع زندگی انسان است، اعتراض و مخالفت در برابر خشونت و نقض حقوق انسانها می بایست مساله جهانی شود. این امر همبستگی میان مردم با فرهنگ ها و باورهای متفاوت را ایجاد خواهد کرد، و به عنوان انسان، حقوق بشر و کرامت انسانی، مابه الاشتراک تمامی انسانها خواهد شد.

در صورتی که اینها و سایر روشهای خشونت‌زدایی تمرین شوند، باتلاقی که شرایط تروریسم را فراهم آورده است، به تدریج خشک خواهد شد و تروریسم به تاریخ گذشته تعلق پیدا می‌کند.

 

اصل مقاله:

http://hir.harvard.edu/ breaking-cycle-terror- democratic-alternative/

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)