یک معمای حل نشده‌ی خانوادگی مجبورم ساخته است که بعد از سالها دوباره به شهر زادگاهم برگردم. شهری پرت، شلوغ، رشدنیافته‌، غمزده و بارانی، با مردمانی خوش‌قلب، زودباور، غریبه‌ترس، تنبل و خرافی و عتیقه‌تر از من.
از خیابانی که حالا اینجا ایستاده‌ام تا محله‌ی‌ قدیمی‌ام حدود سه کیلومتر فاصله است. این مسیر را من آن زمانها پیاده یا با دوچرخه می‌پیمودم. ولی امروز دیگر دل و دماغ و فرصت و امکان پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری نیست. باید تاکسی بگیرم.
یک تاکسی کهنه و درب و داغان جلویم ترمز کرده‌است. نگاهی به داخلش می‌اندازم. پر از سرنشین به‌نظر می‌رسد. راننده می‌پرسد:«کجا؟» می‌گویم:«مستقیم.» با اشاره دست می‌گوید سوارشوم. دری گشوده‌می‌شود و من خود را چسب سه سرنشین دیگر به درون اتومبیل می‌تپانم. صدای گوینده رادیو به گوش می‌رسد. اما انگار کسی را حوصله شنیدنش نیست، چراکه همه با هم در حال گفتگو در مورد گرانی قیمت موادخوراکی و سایر اجناسند. وقتی راه می‌افتیم، یادم می‌آید که بزودی از روی تنها پل خشتی شهر باید بگذریم. از عبور مجدد روی این پل تاریخی خیلی خرسندم. یادش بخیر، چه روز‌هایی حوالی ساعت هفت‌ونیم صبح برای رفتن به مدرسه من در سرما و گرما از این پل گذشتم! نام رودی که زیر پل جریان دارد به ذهنم خطور می‌کند و پوزخندی می‌زنم. “سیاهرود”. چه نام با مسمایی! گذشتگان من چرا چنین نامی روی این رود بیچاره گذاشته بودند؟ برای اولین بار توی عمرم از خود می‌پرسم و جوابی نمی‌یابم.
وقتی به پل می‌رسیم موتور قراضه تاکسی به قرقر می‌افتد. راننده و سرنشینان که به‌رغم صدای بلند رادیو با هم در حال گفتگو بودند، لحظه‌ای ساکت می‌شوند. شاید ترسیده‌اند که ماشین از عهده‌ی شیب تند سربالایی پل نتواند برآید، یا که این پل خشتی خود نتواند سنگینی وزن ماشین و سرنشینانش را تاب‌آورد. یکی می‌گوید:«یاابلفضل!» دیگری می‌گوید:«برای سلامتی آقای راننده و تاکسی‌اش صلوات!»
همه یک‌صدا صلوات می‌فرستند. لبان من نیز بی‌صدا می‌جنبد. اما دغدغه‌ام چیز دیگری است. باید هرچه زودتر به خانه خاله‌ام برسم. چنانچه موتور تاکسی از کار افتاد، بقیه راه را اجباراً مثل ایام کودکیم پیاده خواهم رفت. وجب‌به‌وجب این راه برایم آشناست. بعد از پل حدود هزاروچهارصد قدم راه بویناک و گندزده‌ منتظرم است، نخستین خانه‌ها وقتی سربرآوردند، سر سومین چهارراه باید پیاده شوم. موتور تاکسی بالاخره از قرقر و نفس‌تنگی رهامی‌شود. به وسط پل رسیده‌ایم. بقیه‌اش سرازیریست. راننده و همراهان نفس راحتی می‌کشند و دوباره با هم به گفتگو می‌پردازند. از پنجره به سراشیبی و آنسوی پل چشم می‌دوزم. هوا به ناگهان تیره و تار به نظر می‌رسد؛ انگار یک‌سوی رود هنوز روز و در دیگر سویش تیرگی فراگیر غروبی زودرس سایه‌افکنده‌است. اما آنچه که بعد از لحظه‌ی کوتاهی نمایان می‌شود نه تاریکی غروب، بلکه دود آشغالهای در حال سوختن است. شهرداری هنوز، درست مثل سالها و دهه‌های پیش، آشغالهای شهر را در آنطرف پل تخلیه ‌می‌کند. از پل که می‌گذریم حیرتزده می‌بینم حجم آشغالهای تخیله شده در آنجا از آنچه که من از گذشته در ذهن داشتم به طور سرسام‌آوری بیشتر شده‌است. غمگین به انبوه آدمهایی که بین آشغال‌ها در جستجوی چیزی بدردبخورند چشم می‌دوزم. زن، مرد، کودک، پیر، جوان. آشغال، دود، بوی گند، صدای رادیو و گفتگوی مسافران. خوشبختانه بزدودی نخستین خانه‌های محله‌ هویدا می‌شوند. اتومبیل اولین و دومین چهارراه را پشت سر می‌گذارد. چیزی در درون من می‌جوشد. اشک گونه‌هایم را خیس می‌کند و مزه ‌شورش از لای لبانم می‌گذرد. به ناگهان با خاطراتم کودک می‌شوم: پدرم ناپدید شده‌است. مرا و خواهرانم را از مدرسه بیرون‌انداخته‌اند. همسایه‌ها، حتی دوستان همبازی و همسالم، از برخورد با ما پرهیزمی‌کنند. علتش به‌درستی بر من معلوم نیست. من و مادر و خواهرانم درون مینی‌بوس نشسته‌ایم و در خلاف مسیر اکنونم درراهیم. می‌خواهیم به شهر دوری کوچ‌کنیم. از چشمان مادرم یک‌بند اشک می‌بارد. گاهی زیر لب با خود چیزی زمزمه می‌کند. صدایش آکنده از استیصال و خشم و نفرین است.
به سومین چهارراه رسیده‌ام.
«هُپ! هُپ! سر همین چهارراه نگهدارید، بی‌زحمت!»
***

در حاشیه خیابان بساط دستفروشان گسترده‌است. تبسمی آمیخته از حیرت و اندوه روی لبانم نقش می‌بندد. از کنار تعدادی از آنها می‌گذرم. جلو دکه‌ای که به دوچرخه‌ای متصل است می‌ایستم و از مرد بلال‌فروشی می‌پرسم:
«سلام آقا. می‌دانید سی‌متری انگوری کجاست؟»
صدایم در صدای ازدحام عابران و جیغ موتور و بوق خودرو‌ها گم‌می‌شود. مرد سرش را به طرفم ‌می‌گیرد و لبانش می‌جنبد. چیزی مثل “بله؟” به گوشم می‌رسد. قدمی جلوتر می‌روم و بلندتر می‌گویم:
‌»سی‌متری انگوری.»
«فقط بلال تازه دارم. انگور اگر می‌خواهی برو جلوتر.»


‌‌«انگور نه، سی‌متری انگوری. می‌خواهم بروم به کوچه سی‌متری انگوری.»
نگاهش را از من می‌گیرد. با دست به سمت بساط دستفروشان دیگر اشاره می‌کند و دوباره سرگرم برگرداندن بلالهایش روی آتش منقل می‌شود. از جوار بساط چند دستفروش دیگر نیز می‌گذرم. به فروشنده‌ای که کالاهای زیادی را روی زمین پهن کرده‌است می‌رسم. بلند و شمرده می‌پرسم:
«سلام. ببخشید، دنبال کوچه سی‌متری انگوری می‌گردم. می‌دانید کجاست؟»
سرش را به علامت نه تکان می‌‌دهد و می‌گوید:
«من هم مثل تو اینجایی نیستم، حاجی. از یکی که اهل اینجاست بپرس.»
کم‌کم بساط دستفروشان کمتر و انگشت‌شمارتر می‌شود. پسرکی در حال کلنجار با دوچرخه‌‌ بزرگی افتاده روی زمین توجه‌ام را به خود جلب می‌کند. یک پایش روی تنه دوچرخه‌ است و با پای دیگرش روی دسته‌فرمان لگدمی‌زند. سگی در دو سه قدمی او روی زمین با کنجکاوی به تماشایش نشسته است. به‌سویش می‌روم:
«چه شده، پسر؟ می‌توانم کمکت کنم؟»
با شنیدن صدایم دست از کار می‌کشد و خوشحال می‌گوید:
«سلام آقا. بله. بله. خواهش‌می‌کنم فرمان این دوچرخه‌ را برایم راست کنید. خوردم زمین و فرمانش کج شد.»
کف دست راستش خراش‌برداشته و خونی‌است. از دوچرخه‌اش فاصله می‌گیرد و به زدودن خاک از لباسش می‌پردازد. دوچرخه‌اش را از روی زمین بلندمی‌کنم. چرخ جلو را بین پاهایم می‌گیرم و فرمانش را با فشار دستها می‌چرخانم. بزودی فرمان در حالتی که بایست باشد می‌ایستد. دوچرخه را به‌طرفش می‌گیرم. لبخند تا بناگوشش می‌دود:
«دستتان درد نکند، آقا. من هر کاری کردم، فرمان جا نمی‌افتاد.»
«خب، معلوم است که فرمان جا نمی‌افتاد. این دوچرخه دو برابر قد توست. مال بزرگ‌سالهاست. برو یک دوچرخه کوچک که اندازه قدت باشد بگیر سوار شو.»
فرمان دوچرخه را در دست چپش می‌گیرد، دست راستش را روی تنه دوچرخه می‌گذارد، آن را به حرکت درمی‌آورد و در حین دویدن پای چپش را روی پدال می‌برد و همزمان پای راستش را از فضای خالی بین سمت پایین و بالای تنه دوچرخه می‌گذراند و به پدال سمت راست می‌رسد و مغرور و مسلط بر وسیله نقلیه‌ای که اینک در اختیار اوست می‌گوید:
«حق با شماست. این دوچرخه فعلن برایم بزرگ است، ولی بزرگتر نمی‌شود. من چرا. تا یکی دو سال دیگر بزرگتر می‌شوم و می‌پرم روی زینش.»
از حاضرجوابی و واقع‌بینی و آینده‌نگری پسرک خوشم می‌آید. سگی که قبلاً کنارش نشسته بود از جایش برمی‌خیزد و به دنبال او می‌دود. پسرک اما پس از پیمودن مسافتی اندک از دوچرخه‌اش پیاده می‌شود. مسیرش را عوض می‌کند و دوباره مثل چند لحظه پیش سوار بر دوچرخه‌ به‌طرفم می‌آید. سگش نیز دنبال او.
«شما مثل اینکه اهل اینجا نیستید، آقا. اینطور نیست؟»
«درست فهمیدی. تو سی‌متری انگوری را می‌شناسی؟»
‌»پس چه که سی‌متری انگوری را می‌شناسم. دو تا کوچه بعدش کوچه ماست. ما توی هشت‌متری جعفری زندگی می‌کنیم. بیایید سوار شوید برویم نشان‌تان بدهم.»
‌ خنده‌ام می‌گیرد، هم به نام کوچه‌ها و هم به لحن دعوتش. جوری می‌گوید بیایید سوارشوید که انگار با جثه‌ کوچکش می‌خواهد مرا ترک دوچرخه‌اش سوار کند و به‌مقصدم برساند. دل و دماغ دوچرخه‌سواری در من نیست.
«متشکرم. متأسفانه دوچرخه‌سواری بلد نیستم.»
«جدی می‌گویید؟ مگر می‌شود یک آدم بزرگ دوچرخه سواری بلد نباشد؟ همه بلدند.»
از خوش‌باوریش خوشم می‌آید و می‌خندم:
«حق با توست. متأسفانه من یک استثناء هستم.»
«عیب ندارد. بیایید یادتان بدهم. خیلی ساده است. پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. زودی یاد می‌گیرید. بیایید! بیایید …»
پسرک آنقدر صمیمانه اصرار دارد دوچرخه‌سواری یادم بدهد که کم مانده‌است قبول کنم و به او این حس را بدهم که به راستی تا حال سوار دوچرخه نشده و هم‌اکنون به همت او، یک‌دفعه، دوچرخه می‌رانم. اما خانه خاله‌ام نمی‌بایست زیاد دور باشد. پسرخاله‌ام قبلاً تلفنی به من گفته بود از چهارراه تا خانه‌اش فقط حدود یک‌ربع ساعت پیاده راهست.
«تو پسر بسیار با معرفتی هستی. خیلی متشکر. اما امروز وقت دوچرخه‌سواری یادگرفتن ندارم. شاید یک‌بار دیگر. نکند می‌خواهی من هم مثل چند لحظه پیش تو با دوچرخه بیافتم زمین و زخمی بشوم؟»
لحظه‌ای چیزی نمی‌‌گوید و حرفهایم را سبک و سنگین می‌کند. به نظر می‌رسد فهمیده باشد که دوچرخه‌سواری حداقل فعلاً برایم چندان آسان نیست. تشویق‌کنان می‌گوید:
«هر جور شما بخواهید. ولی دوچرخه‌سواری کار خیلی راحتی است. قلقش باید دستتان بیایید. همین‌که قلقش دستتان آمد، دوچرخه با فشار پاهاتان روی پدالهایش برای خودش راه می‌افتد و هر جا که بخواهید می‌بردتان. بیایید پیاده برویم. این سگم اسمش گارسون است…»
***

جلوی در خانه پسرخاله‌ام از پسرک و سگش جدامی‌شوم و انگشت روی زنگ در می‌برم. صدای بلند زنگ از آن سوی در به گوشم می‌رسد. لحظه‌ای بعد صدای زنانه‌ای می‌پرسد که کی پشت در است. اسمم را می‌گویم و سراغ پسرخاله‌ام را می‌گیرم. بزودی در کمی باز می‌شود. زن میان‌سالی که به‌نظر می‌رسد با عجله چادری روی سرش گذاشته، از درز در سر بیرون می‌آورد و با خوش‌رویی به من سلام می‌کند و می‌گوید که شوهرش سر کار است و حوالی غروب به خانه برمی‌گردد. سراغ خاله‌ام را می‌گیرم. می‌گوید که او طبق عادت، بعد از ناهار و قیلوله، حالا یا نزد همسایه‌هاست، و یا اینکه دارد توی و کوچه و بازار قدم‌می‌زند. از او تشکرمی‌کنم و می‌گویم که هنگام غروب برمی‌گردم. قبل از آنکه زن پسرخاله‌ام در را ببندد، در امتداد کوچه بی‌هدف به‌راه می‌افتم تا در محله‌ای که زمانی زادگاهم بود و اینک برایم به کلی غریب به نظرمی‌رسد، وقت خالیم را پرکنم، شاید که به این ترتیب درختی، بنایی، خانه‌ای و یا هر چیز آشنا دیگریی توجه‌‌ام را به خود جلب کند، چیزی که مرا به یاد ایام کودکیم در این سامان بیاندازد. اما هرچه می‌گردم، غریب‌تر و بیگانه‌تر می‌شوم. بجای درخت و باغ و زمین بکر و فضای باز آن‌زمانها حالا همجا یا خانه‌ و مغازه و مسجد و زیارتگاه بنا شده، و یا اینکه دکل سیم برق و آنتن تلویزیون و تلفن قد علم کرده‌است. تنها چیز آشنا انگار فقط پوسترها و اعلانات تبلیغاتی تلفن‌های‌ موبایل و سایر کالاها و رنگ و بوی فقریست که از سراپای کوچه‌ها و خانه‌ها چشم‌ها را که هیچ. دل و جان آدمی را می‌آزرد.
به گروهی از بچه‌ها که در خاک و گل و شل با هم به دنبال توپ کوچک پلاستیکی فوتبالند خیره می‌شوم. همه گویا با همان اشتیاق کودکی و نوجوانی من می‌دوند و دادوقال می‌کنند، یادم می‌آید که در سن و سال و موقعیت آنها چقدر آرزو داشتم روزی صاحب یک توپ چرمی فوتبال بشوم. آرزویی که آن‌زمانها هرگز برآورده نشد. بزودی دادوقال بچه‌ها بالا می‌گیرد. عده‌ای با وجد فریاد می‌زنند:
«گل! گل! گل!»
عده‌ای دیگر اعتراض می‌کنند:
«نه. نه. فول. فول.»
وقتی دعواشان به جایی نمی‌رسد، یکی از آنها به‌طرفم می‌دود. نزدیک که می‌آید بجایش می‌آورم. همان پسرکی است که لحظاتی پیش دوچرخه‌ می‌راند.
«آقا! آقا! شما داوری کنید. گل بود یا فول؟»
از دوباره دیدنش خوشحال می‌شوم. اما حواس من بیشتر با تداعی خاطراتم بود تا با بازی آنها. با اشاره دست و سر، بیانکه چیزی بگویم، به او می‌فهمانم که نمی‌توانم در این مورد قضاوت کنم. او اعتراض‌کنان می‌گوید:
«ولی شما که داشتید بازی ما را تماشا می‌کردید؟»
«متأسفم. من حواسم به بازی‌تان نبود. همین‌جوری داشتم تماشاتان می‌کردم. از این گذشته، من نه به خوبی فوتبال بلدم، و نه می‌توانم داوری کنم.»
پسرک در حالیکه به سوی همبازیانش به راه می‌افتد، دلسرد اما مؤدبانه می‌گوید:
‌»باورتان نمی‌کنم، آقا. آدم بزرگی مثل شما حتمن هم دوچرخه‌سواری بلد است و هم فوتبال. مطمئنم دارید دستم می‌اندازید.»
تبسمی بر لب می‌آورم. صدای دادوقال بچه‌ها آهسته فرومی‌نشیند. به‌نظر می‌رسد با هم به تفاهم رسیده باشند، چراکه دوباره مثل قبل، درست مثل کودکی من، با اشتیاق دنبال توپ پلاستیکی می‌دوند. پیش از آنکه دوباره به داوری بازی آنها خوانده شوم، به گشت‌وگذارم ادامه می‌دهم. بزودی سه زن روسری به سر و چادر به کمر بسته جلو در خانه‌ای توجه‌ام را به خود جلب می‌کنند. در حین گفتگو با هم دارند نگاهم می‌کنند. نزدیکتر که می‌شوم، چهره چروکیده خاله‌ام را بین آنها به‌جا می‌آورم.
«سلام، خاله کیمیا! حال شما خوبه؟»
«علیک‌سلام، علی. تو و این طرفها؟‌«
به‌نظر می‌رسد از دیدنم چندان خوشحال نباشد. پسر خاله‌ام می‌دانست که برای گفتگویی خصوصی با مادرش بزودی به دیدارشان می‌آیم. اما سفارش کرده‌بودم که از این قصدم نه به خانمش و نه به خاله‌ام چیزی نگوید. یکی از دو پیرزن همراه خاله‌ام خوشحال و ناباور در حالیکه به من زل زده‌است از او می‌پرسد:
«این آقا همان علی خواهرزاده‌ات است که وقتی بچه بود، برای من و مادرش دعا و “سرکتاب” می‌نوشت؟¬»
خاله‌ام لبخندزنان سرش را به طرف او می‌گیرد، گلایه‌مند از من در جوابش می‌گوید:
«خودش است. بعد از سالها یادش آمده که خاله و پسر خاله‌ای هم دارد. سالی یک‌بار هم وقتش نمی‌شود به خاله‌اش یک تلفن بزند.»
«آخیش، قربان قدش بروم! ببین چقدر بزرگ و آقا شده! خوش آمدی علی‌آقا! حالا مامانت خوبه؟»
دومین پیرزن همراه خاله‌ام با اشتیاق و صمیمیتی بیشتر قدمی به¬سویم برمی‌دارد:
«اِه، اِه، اِه! علی‌جان، راس‌راستی این تویی، پسرم؟ چشمم روشن. تو کجا و اینجا کجا؟‌ من را بخاطر می‌آوری؟ خدابیامرز پسرم منوچهر یادت می‌آید؟»
با شنیدن نام پسرش دلم فرومی‌ریزد و سرم بی‌اختیار به پایین خم می‌شود. سالها پیش شنیده بودم که در جنگ جانش را از دست داده¬است. نمی‌دانم چه بگویم. اصلاً آمادگی چنین دیداری را نداشتم. اگر اجبار عاطفی گشودن معمایی خانوادگی نبود، هرگز بر این نمی‌شدم که دوباره به زادگاهم برگردم. زادگاهی که در آن کودکی چندان خوشی نصیب من و همسالانم نشده¬بود. زادگاهی که از هر گوشه‌اش هنوز همچنان فقر، جهل، زور، تجاوز و تحقیر و تعقیب می‌بارد. به چهره این مادر همبازی قربانیم چگونه نگاه کنم و زارزار نگریم؟ من هنوز همان کودک این خراب‌آبادم، فقط قدم بلند شده و موهایم دارند به خاکستر می‌نشینند؛ با صدها سئوال بی‌جواب و آرزوهای برآورده نشده و فریادهای فروخورده. گونه‌هایم خیس شده‌اند. بیآنکه سرم را بالا بگیرم، می‌گویم:
«سلام مادر. حال‌تان خوبه؟ یاد منوچهر بخیر. ای‌کاش من جایش می‌مردم!»
«دور از جان! خدا نکند، پسرم! الهی صدوبیست سال عمر بکنی…»
خاله‌ام از آنها جدا می‌شود و به‌طرفم می‌آید:
«خوبه. خوبه. حرف مرگ را نزن، پسر! تو هنوز خیلی وقت داری. بیا برویم خانه. کی آمدی؟ چرا مامانت را با خودت نیاوردی؟ حالش چطوره؟»
پیش از آنکه سرم را بالا بگیرم یا جوابی بدهم، پاهایم بی‌اختیار به‌راه می‌افتند. انگار منتظر کوچکترین اشاره یا انگیزه بوده‌اند تا از جا کنده‌شوم و بگریزم؛ تا همچنان در راه باشم و هرگز برای مادر دوستی که در ابتدای جوانیش حق زیستن از او سلب گشته، پاسخی نیابم که چرا و چگونه او رفته و من هنوز زنده‌ام. صدای همراهان خاله‌ام که با مهربانی و صمیمتی خالصانه مرا به درون خانه‌شان دعوت می‌‌کنند، در گوشهایم می‌پیچید. در حالیکه با خاله‌ام همراه شده‌ام از دعوت‌شان تشکرکرده و آن‌را به فرصتی دیگر موکول می‌کنم. این قولم نه جوابی از روی ادب و تعارف، بلکه واقعاً جدیست. خیلی میل دارم در فرصتی مناسب‌ به دیدارشان بروم و از حال و روزشان آگاه شوم.
هنوز چند قدمی از آنها جدا نشده‌ایم که خاله‌ام می‌گوید:
«نگفتی حال مادرت چطوره.»
‌»به شکر خدا بد نیست. فقط باید روزی دوازده تا قرص بخورد. خیلی سلام رساند. خواهرم کبرا هم همین‌طور.»
«سلامت باشی. روزی دوازده تا قرص؟ نچ‌نچ‌نچ‌نچ! چه خبرش هست؟ آدمی که دوازده تا قرص بخورد دیگر به شکر خدا احتیاج ندارد. هه! پس او به شکر قرصها و دکترها زنده است.»
هنوز غمگینم و اصلاً دل و دماغ گفتگو در مورد بیماری مادرم را ندارم. خیلی مایلم به اصل موضوع بپردازم و هرچه زودتر از زادگاهم دوباره بگریزم. همه‌چیز اینجا درونم را ناآرام می‌کند. بیهوده نبود که سالها از آمدن به اینجا خودداری کرده بودم. من اینجا نه تنها چندین دوست و همبازی قدیمی، بلکه زیباترین ایام کودکیم را گم‌کرده‌ام؛ چیزی‌که آن را به هیچ‌وجه در هیچ‌کجای دنیا دوباره نمی‌شود یافت.
«بله، تقریبن. راستی خاله جان، من در واقع بخاطر مامان و ماجرای گم‌شدن بابا خدمت رسیده‌ام. خواهر کوچکم کبرا می‌گوید شما برایش تعریف کردید که بابایم …»
چهره پر چین‌و‌چروکش ناگهان برانگیخته می‌شود. به راه‌رفتنش ادامه می‌دهد و با اوقات‌تلخی می‌گوید:
«بسه. بسه. من حالا لب گورم و خودم هزار جور مکافت برای خودم دارم. دیگر حوصله شنیدن قصه مامان و بابای ترا ندارم. از این گذشته، یادم نمی‌آید که برای خواهرت کبرا چیزی در این مورد تعریف کرده‌باشم.»
یادم می‌آید که اشتباه کرده‌ام. او برای خواهر کوچکم چیزی تعریف نکرده‌بود. بلکه خواهر کوچکم کبرا تعریف کرده‌بود که خواهر بزرگم صغرا برایش تعریف‌کرده که “خاله کیمیا” برایش داستانی خلاف داستانی که مادرم در مورد گم‌شدن پدرم می‌گفت، گفته است.
‌»حق با شماست، خاله جان. خواهرم کبرا نه، صغرا …»
کلافه و عصبانی حرفم را قطع می‌کند و با ترشرویی می‌گوید:
«این‌همه صغرا کبرا نگو، پسر! بیهوده داری توی سوراخ‌سنبه‌های گذشته جستجومی‌کنی. هرچه مادرت گفته، حتمن درسته. ولی خواهربزرگت صغرا، خدا رحمتش کند، چه دختر خوبی بود! حیف که خیلی زود تلف شد! خیلی دوست داشتم عروسم شود. اما مادر بی‌شعورت موافق نبود. آخرسری هم دادش به یک غریبه‌ای که دق‌مرگش کرد. بچه‌هایش چطورند؟ ازشان اصلن خبر داری؟»
اعصابم به کلی درهم‌ریخته‌است. دلم می‌خواهد سرش داد بزنم که خاله از جواب‌دادن طفره نرو و مرا به یاد موضوع غم‌انگیز دیگری نینداز. ماجرای گم‌وگورشدن پدرم را رک‌و‌راست برایم تعریف‌کن تا من و خواهرم گذشته‌مان را یک‌جوری هضم کنیم و با زندگی و سرنوشت‌مان کنار بیاییم و راهی بیابیم تا مادردردمند و بیمارمان حالش کمی بهتر شود. اما خاله‌ام مثل مادرم نیست. سر مادرم می‌توانم داد بزنم، سر او اما نه. تا آنجا که من به یاددارم، برخلاف مادرم او همیشه آدم تندخو و سلطه‌جویی بوده‌است. باید بر اعصابم مسلط باشم و مهربان و خونسرد به حرفش بیاورم.
«خاله جان، بعد از مامانم شما عزیرترین کس خانواده‌ی مایید. من و خواهرم به جز شما کسی را توی این دنیا نداریم. وضع مامان خیلی خرابه. دکترها جوابش داده‌اند. می‌گویند منشاء همه بیماریهایش مشکلات روحی است. مشکلاتی که مامان به هیچ‌وجه مایل نیست با کسی در موردش حرف بزند. خاله، خواهرم صغرا از دست او سکته کرد و عمرش را داد به شما، نه از دست شوهرش. حالا کبرا و خانواده‌اش شب و روز درگیر مامانند. می‌خواهید من و او هم دق‌مرگ شویم؟‌‌»
در حالیکه به قدم‌زدن ادامه می‌دهد، با صدایی که کمی ملایم به گوش می‌نشیند، می‌گوید:
«شنیدم که تو و کبرا به مادرتان خیلی خوب می‌رسید، آفرین! بچه‌های قدردانی هستید. اما مشکل مادرتان، مشکل روحی نیست. او خودش مشکل خودش است. او همیشه یک‌دنده و کل‌شق و تقص بود. هرگز به حرف کسی گوش نمی‌داد. همان کاری را می‌کرد که دلش می‌خواست. این خصوصیاتش او را به این روز نشانده، نه چیز دیگر. او خودش باید مشکل خودش را حل بکند، نه تو و خواهرت.»
«کاملن حق با شماست، خاله. او هرگز به حرف ما هم گوش نداد و نمی‌دهد. همانطور که گفتید، همشیه حرف فقط حرف خودش است. وقتی هم به هدفش نمی‌رسد، توی خودش فرومی‌رود و شروع می‌کند به خودخوری. ما هرگز از کار او سر درنیاورده‌ایم، خاله. تنها چیزی که می‌دانیم این است که هر وقت صحبت بابایم می‌شود، تنش به لرزه می‌افتد و می‌زند زیر گریه. خاله جان، شما تنها کسی هستید که از گذشته مامان خبردارید. خواهشن دلم را نشکنید و برایم بگویید ماجرای او و بابایم چه بود!»
«هه، همه دنبال آخرتند، تو دنبال گذشته! پسر جان، گذشته یک چاه مستراح است، نباید درش را بازکرد. درش وقتی باز شد، بوی گندش روزگار آدم را تباه می‌کند. مثل همه بچسب به زندگی‌ات و کاری کن که عاقبت بخیر شوی.»
«ببخش از اینکه جسارت می‌کنم، خاله جان! من یکی داوطلبانه نمی‌خواهم عاقبت بخیر شوم. وقتی‌که نه گذشته شیرینی داشتم و نه حالا روزگار آرامی دارم، آخرت را می‌خواهم چه‌کار‌؟ که مثل مامانم با دغدغه عاقبت بخیرنشدن و جهنم و آتش و عذاب الهی زندگی را به خودم و اطرافیانم زهرمارکنم؟ شما را به جان پسرخاله‌ام، به جان عزیز نوه‌هایتان، برایم فقط بگویید که بابایم جریانش چه بود؟ بین او و مادرم چه گذشت؟ کجا رفت؟‌ مامانم چه‌اش است؟‌«
از قدم‌زدن بازمی‌ایستد، توی چشمم نگاه می‌کند و خونسرد می‌پرسد:
«چرا این را از مامانت نمی‌پرسی؟»
«پرسیدم. هزار بار پرسیدم، خاله. اما این مامانم انگار مامان من نه، بلکه بچه‌ی من است. فقط زارزار می‌زند زیر گریه و باید مثل یک پدر باحوصله و غمخوار آرامش کنم. خسته شده‌ام خاله. خسته. پدر نداشتم که هیچ، مادر هم ندارم. کسی که روی دوشم مانده، یک بچه‌ی بیمار است. لعنت بر این شانس! لعنت بر این زندگی!»
متأثر و دلگیر نگاهی عصبی نصیبم می‌کند و دوباره به‌راه می‌افتد.
«دروغ می‌گویی. من مطمئنم زمانی‌که حالش بهتر بود، در مورد بابایت برای تو و خواهرهایت به اندازه کافی تعریف کرده. حالا تو یادت نیست، یا نمی‌خواهی به یاد بیاوری، آن یک چیز دیگر است.»‌
‌ فوراً به‌خاطر می‌آورم که تمام ماجرا را برای خاله‌ام نگفته‌ام. البته در کودکیم چیزی در مورد پدرم گفته بود.
«حق با شماست، خاله جان. البته چیزکی تعریف کرده، اما از آن اصلن نمی‌شود سردرآورد.»
دوباره می‌ایستد.
«بگو ببینم چه گفته، تا اگر چیزی را ناگفته گذاشته برایت تعریف کنم. آنوقت سر عقل می‌آیی و در چاه مستراح گذشته را می‌بندی و می‌روی سر کار و زندگی‌ات. قبول؟»
«چشم. حتمن. می‌گفت:”بابایت یک غریبه بود. یک روز آمد توی محله ما. معلوم نبود از کجا آمده. عاشقش شدم و برخلاف میل خانواده‌ام باهاش ازدواج کردم. بعد از چند سال یکهو غیبش زد. همانجوری که یک‌دفعه پیداشده بود، همانجور هم یک‌‌دفعه گم شد؟”»
«فقط همین؟»
«بله. فقط همین.»
«اشتباه می‌کنی، علی. حتمن برای تو، یا حداقل برای خواهرهایت تعریف‌کرده که بابایت با مردم محله نتوانست کنار بیاید و با آنها درگیر شد.»
«چرا، چرا. درست می‌گویید. این را هم گفته. اما بیشتر از این نه. سئوال من این است. علت درگیریش با مردم محله چه بود؟ بعد چه شد؟ کجا رفت؟ چرا مامانم وقتی صحبتش می‌شود، تنش به‌لرزه می‌افتد. به‌نظر می‌رسد اتقاقی بدتر و شدیدتر از یک درگیری معمولی بین آنها پیش‌آمده باشد.‌«
«خوب حدس زدی. درگیری او با مردم یک درگیری معمولی نبود. تمام اتفاقات آن زمان یادم نیست. این معنیش این نیست که پیر شدم‌ و حافظه‌ام را از دست دادم، بلکه من هم مثل مادرت زن بودم و خانه‌نشین. همه چیز توی مسجد و میدان محله اتفاق‌افتاد. ما هرگز شاهد عینی قضیه نبودیم، بلکه از این و آن که از دور دستی بر آتش داشتند شنیدیم.»
«چه شنیدید، خاله؟ خدابیامرز شوهرخاله و سایر مردان محله آن زمان چه می‌گفتند؟»
از راه‌رفتن باز می‌ماند. لحظه‌ای سکوت می‌کند و چند بار نفس عمیق می‌کشد. بعد دوباره به‌راه می‌افتد و ادامه می‌دهد:
«می‌گفتند که یک روز بعدازظهر وارد بازار محله شده و گفته که دنبال یک مغازه کوچک اجاره‌‌ایست تا خرازی بازکند. از آنجا که چنین مغازه‌ای این‌طرف “سیاهرود” نبود، پولش را وقتی دیدند غرفه‌ای بهش اجاره‌دادند. مامانت باهاش آشنا شد و برخلاف میل بابابزرگ و سایر فک و فامیل پایش را توی یک کفش کرد که باید زن او بشود. زنش شد و شما سه تا بچه‌ها به‌دنیا آمدید. بابایت خیلی خوش‌اخلاق و مردمدار بود. به همین‌خاطر همه اول با او خوب کنار می‌آمدند. در این مابین اما چند سالی گذشت و دو تا خرازی دیگر هم توی بازار محله بازشد. رقیب‌هایش نمی‌دانم از کجا کشف کردند که بابایت مسلمان نیست. کار به مسجد و ملا و امام‌جمعه کشید. وقتی بهش فشارآوردند، اقرار کرد که مسلمان نیست و فقط بخاطر کاسبی و نفع شخصی طوری وانمود کرده که مسلمان است. یک‌هو تمام محله دشمنش شد. بقیه ماجرا را خودت بخوان و خاله پیرت را به حال خودش بگذار، پسرم! باشد؟»
‌ دلم برای اولین‌بار کمی سبک می‌شود. هنوز کلی سئوال برای من پوشیده و بی‌جواب مانده‌است، اما همین اندک تعریف ماجرای آن‌زمان به من امکان می‌دهد تا به تحقیقاتم شکلی دیگر بدهم. فکرمی‌کنم بهتر است فعلاً دست از سر خاله پیرم بردارم، شاید که در فرصتی مناسب‌تر از او شرحی بیشتر و دقیق‌تر در مورد پدرم به‌دست آورم. به همین‌خاطر می‌گویم:
«قربانتان بروم، خاله جان، خلاصم کردید! ای‌کاش مامانم حداقل همین‌قدر مختصر و ناچیز که شما از وقع ماجرای بابایم گفتید، برای من و خواهرهایم تعریف می‌کرد. راست گفتید، گذشته‌ها دیگر گذشته. نمی‌شود برش‌گرداند و عوضش کرد. یک‌خرده از خودتان بگویید، خاله. حالتان خوبه؟ روزگارتان اینجا چه جوری می‌گذرد؟ نمی‌خواهید یک سری به ما بزنید؟»
تبسمی روی لبهایش می‌نشیند. باورش می‌شود که دست از سرش برداشته‌ام و دیگر قصد ندارم در مورد پدرم چیزی بپرسم.
«بد نیستم، پسرم. حالم از حال مادرت که دو سال از من کوچکتر است، بهتر است. او خیلی بد آورد. اما من هم همیشه مشکل خودم را داشتم و دارم. برایت از خودم چه بگویم، علی جان؟ پیری است دیگر. هر روز یک جای آدم درد می‌گیرد و از کار می‌افتد. می‌شود یک کاری برایم بکنی؟‌«
«حتمن، خاله جان. امر بفرمایید.»
دست توی جیبش می‌برد و کیفش را بیرون می‌آورد. سکه‌ای به‌طرفم می‌گیرد و به دروازه بازاری که در سمت راست‌مان قراردارد اشاره می‌کند:
«خدا حفظت کند، پسرم! این پول را بگیر و برو توی بازار و از چهارمین غرفه‌ای که در سمت چپ قراردارد، یک چتبر “چهل‌قلم دوا” برایم بگیر. پاهایم خیلی درد می‌کند و دیگر رمق راه‌رفتن ندارم.»
«چشم، خاله‌ جان. با کمال میل. نمی‌خواهد پولش را بدهید. خودم دارم. ولی این چهل‌قلم دوا چیه؟ یک چتبر یعنی چقدر؟‌«
چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زند. دست حاوی سکه‌اش را با تحکم به من نزدیکتر می‌کند:
«حرف گوش کن، علی! گفتم این سکه را بگیر، بگیر دیگر. این‌همه سئوال نکن. مامانت در کله‌شقی و یک‌دندگی توی اعصاب آدم می‌رفت، بابایت در صبوری و خوش‌اخلاقی، تو هم با این‌همه سئوالهایت شدی قوز بالا قوز. دوافروش پول تو را نمی‌گیرد. باید حتمن این سکه را بهش بدهی و بگویی خاله‌ات ترا فرستاده و گفته یک چتبر “چهل‌قلم دوا” بدهد. همین. برو و زودی برگرد، پسرم. من باید اینجا بنشینم و نفسی تازه کنم.»
نمی‌خواهم برخلاف میلش عمل‌کنم. سکه را از دستش می‌گیرم. آهسته و با احتیاط در حاشیه کوچه روی خاک می‌نشیند و به دیوار تکیه می‌دهد. در حالیکه چهره‌اش را از درد در هم می‌کشد، پاهایش را دراز می‌کند. نگرانش می‌شوم.
«خاله جان، مطمئنید حالتان خوبه؟»
«آخ. ای‌کاش قدر سلامتی و جوانی را می‌دانستی و بیهوده در جستجوی گذشته نبودی و از این چند روز عمرت نهایت استفاده را می‌کردی! هیچی‌ام نیست، پسر جان. من حالم از حال تو هم خیلی بهتراست. فقط پیری است دیگر، پیری. برو و زودی برگرد!»
شتابان به‌سوی در ورودی بزرگ بازار می‌روم.
***

جلو در بازار دو نظامی جوان مسلح در حال کشیک بسر می‌برند. پشت سر آنها دو بیرق، یکی سبز و دیگری سیاه در احتزاز است. از بلندگویی که بالای در نصب‌گشته‌ صدای تلاوت قرآن به گوش می‌رسد. به در و نظامیان نزدیک می‌شوم. هیچ‌کدامشان حواسش به من نیست، یا اگر هست، جوری وانمود می‌کنند که انگار توجهی به من ندارند، هر دو به کس یا کسانی که پشت سر من در حال گذرند، چشم‌دوخته‌اند. بدون هیچ مانعی وارد بازار می‌شوم. در اولین گذرگاهش به سمت چپ می‌پیچم و به سوی چهارمین غرفه می‌روم. پیرمردی ریشو و عینکی روی پیشخوان خم‌شده و سرگرم تماشای چیزی روی صفحه گوشی‌هوشمندش است. به او سلام می‌کنم. سرش را لحظه‌ای بلندمی‌کند، نگاهی گذرا ارزانیم می‌دارد و دوباره سرش را روی گوشیش خم‌می‌کند. ریشی بلند و مرتب دارد.
«ببخشید، حاج‌آقا! دو چتبر چهل‌قلم دوا، بی‌زحمت.‌«
«ندارم.»
وا می‌مانم. پیرمرد بی‌حوصله به‌نظر می‌رسد. هنگام جواب حتی سرش را نیز به‌طرفم نمی‌گیرد. همچنان سرگرم بازی یا تماشای چیزی در گوشی‌هوشمندش هست.
‌»اوه، این‌که خیلی بد شد! بی‌زحمت می‌شود به من بگویید که کجا می‌توانم دو چتبر چهل‌قلم‌ دوا بخرم؟»
«هیچ‌جا. دوایی که تو دنبالش می‌گردی، خیلی کم‌یاب‌است. مگر نمی‌دانی که سالها در حال تحریم اقتصادی شیطان بزرگیم؟»
حدس می‌زنم که این پیرمرد کاسب از آن بازاریهای چموش و دندانگرد و محتکر باشد. تا رنگ پول، آنهم چندین برابر قیمت معمول کالا را نبیند، جنسش را نشان نمی‌دهد. به یاد خاله‌ام می‌افتم که اصرارداشت فقط سکه‌ خودش را به او بدهم و بگویم که دارو را برای خاله‌ام می‌خواهم. سکه را از جیبم بیرون می‌آورم و جلویش می‌گذارم:
«خاله‌ام مرا خدمت شما فرستاده، حاج‌آقا. گفته این سکه را به شما بدهم و بگویم دو چتبر چهل‌قلم‌ دوا محبت کنید.»
تا سکه را روی پیشخوانش می‌گذارم، نگاه پیرمرد به آن معطوف می‌شود و فوراً سرش را بطرفم بلند می‌کند. موج ملایمی از لبخند بین ریش سپید و مرتب و بلندش می‌دود. مهربان و صمیمی نگاهم می‌کند و با خوشحالی و ناباوری می‌پرسد:
‌»اِه، اِه، اِه! ببینم، پسر جان، تو اسمت علی نیست؟‌«
یکه ‌می‌خورم. اسمم را از کجا می‌داند؟
«بله. چطور مگر؟»
لحظه‌ای بی‌آنکه چیزی بگوید، خشنود و مهربان به من خیره می‌شود. حس می‌کنم که انگار با نگاهش دارد پدرانه‌ نوازشم‌ می‌کند. صدایی در درونم می‌گوید:”این پدر توست.” اما بزودی یادم می‌آید که به روایت خواهرکوچکم، که خود آن روایتی از خواهربزرگم بود و او نیز زمانی این روایت را از خاله‌ام شنیده‌بود، پدرم در قید حیات نیست. دو قطره اشک از چشمان پرشوق و صمیمیش به‌روی گونه‌هایش جاری و در لابلای ریش‌هایش گم‌می‌شود. آه عمیقی می‌کشد و آهسته و شمرده می‌‌گوید:
«آخیش، پسرم، تو چقدر به بابایت شباهت داری! امان از دست مردم نانجیب و این روزگار بی‌وفا! یادش بخیر و روحش شاد!‌«
نگاهش را از من برمی‌گیرد. بی‌آنکه سکه پول را از روی پیشخوانش بردارد، به‌طرف جعبه‌های متفاوتی که پشت سرش قراردارند می‌رود. ساکت و آرام از داخل هر کدامشان مشتی گیاه خشکیده برمی‌دارد و درون پاکتی می‌ریزد. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجم. بالاخره بعد از سالها به آدمی برخورده‌ام که پدرم را به یاد دارد.
«عموجان، شما بابایم را می‌‌شناختید؟»
در حالیکه همچنان پشت به من سرگرم کارش است، با همان آهستگی و شمردگی پیشین، جوابم می‌دهد:
«البته که بابایت را می‌شناختم. تو را هم به خوبی‌ می‌شناسم. آمدی پیش خاله‌ات تا در مورد قتل بابایت تحقیق کنی، نه‌؟»
از شنیدن کلمه قتل قلبم می‌لرزد و گلویم خشک‌می‌شود. آب دهانم را به سختی قورت‌می‌دهم. لکنت‌کنان می‌گویم:
«ق… قتل؟ شما من را از کجا می‌شناسید؟‌«
با پاکتی نیمه پر به‌طرفم برمی‌گردد. سکه‌ای را که خاله‌ام داده بود از روی پیشخوانش برمی‌دارد داخل پاکت می‌کند و آن را به سویم می‌گیرد. نگاهش اینک غمگین شده‌است. با صدایی گرفته اما جدی می‌گوید:
«این دوا را بگیر و هرچه سریعتر از همان راهی که آمدی برگرد برو سر کار و زندگی‌ات، پسر جان! اگر جانت را دوست داری، دیگر سعی نکن مثل بابایت کنجکاو باشی و هی سئوال بکنی. اینجا فقط کسانی حق زندگی دارند که اصلن کنجکاو نیستند و سئوال ندارند، بلکه سرشان را مثل خر می‌اندازند پایین و بار‌می‌برند و بله‌بله می‌گویند و عرعر می‌کنند و به سیرکردن شکم و زیرشکمشان مشغولند. من هم زمانی مثل تو و بابایت بودم. ولی خوشبختانه سروقت فهمیدم که کجای دنیا هستم و اوضاع از چه قراراست. برو! برو و دیگر این‌طرفها پیدایت نشود!»
در همان‌موقع یک زوج پیر وارد‌ می‌شوند. فروشنده به سوی آنها می‌رود و به سلام و احوالپرسی با آنها می‌پردازد. لحظه‌ای گیج و منگ با پاکتی نیمه‌پر در دست، ساکت و صامت آنجا میخکوب‌می‌شوم. نه پیرمرد فروشنده، نه زوج مشتری توجهی به من ندارند. نمی‌دانم چه مدت در همان حالت آنجا می‌ایستم. خیلی دلم می‌خواهد دستکم چند دقیقه‌ای دیگر نیز با پیرمرد باشم و با او در مورد پدرم گفتگوکنم. به‌نظر می‌رسد او پدرم را به خوبی‌ می‌شناخته‌است، و شاید حتی دوست او بوده‌باشد. این حق طبیعی من است که از او در مورد پدرم بپرسم. چنین کاری کجای دنیا می‌تواند جرم محسوب شود؟ به او و مشتریانش نگاه می‌کنم. ناگهان درمی‌یابم که آنها به عمد گفتگویشان را دارند کش‌می‌دهند و طولانی می‌کنند تا من از آنجا دورشوم. به فکرم می‌رسد که این مشتریان پیر نیز مثل خاله‌ام از آشنایان قدیمی او هستند و به دوایش محتاجند. از آنجا که چنین دارویی کم‌یاب و ناپیداست، در حضور غریبه با هم در موردش حرف نمی‌زنند. به یاد خاله‌ام می‌افتم که بیرون بازار منتظر من و چهل‌قلم‌ دوایش است. ناگهان پاهایم بخودی‌خود به‌راه ‌می‌افتند. کلامی بر زبان نمی‌آورم، حتی نمی‌گویم:”خداحافط.” به این ترتیب می‌خواهم به پیرمرد بفهمانم که پیامش را گرفته‌ اما از او دلگیرم. ساکت و مصمم از غرفه او فاصله می‌گیرم.
***

خاله‌ام در جایی که قبلاً نشسته بود، نیست. به دور و برم نگاه می‌کنم. از او هیچ نشانی به چشم نمی‌خورد. دو زن در حال شستن لباس در جویی توجه‌ام را به‌خود جلب می‌کنند. به سویشان می‌روم:
‌»سلام. شما یک پیرزن را همین چند لحظه پیش این‌طرفها ندیده‌اید؟»
هر دو از شستن لباس دست‌می‌شویند. با دیدنم یکی روسریش را روی سرش سفت‌می‌کند. دیگری آن را کنار می‌زند و دگمه‌ی بلوزش را می‌گشاید و با حالتی نیم‌جدی می‌گوید:
«واه، جوانی به این خوش‌تیپی افتاده‌ای دنبال پیرزن که چی؟ خجالت نمی‌کشی؟»
زنی که تاکنون ساکت نگاهم می‌کرد، تکه لباسی به سوی او پرت‌می‌کند و شوخی‌کنان اول به او و بعد به من‌گوید:
«الهی خفه شوی، تو! از دستت چکار کنم؟ این‌بار دیگر نوبت من است. دوستم را ببخشید، آقا! طبعش زیادی شوخ است. حرفهایش را جدی نگیرید. شوهر و دو تا بچه دارد. دنبال کی هستید؟»
از نحوه رفتارشان خوشم نمی‌آید. جلف و سبک به نظرمی‌رسند. به مسیری که احتمال می‌دهم خاله‌ام به آنسوی رفته باشد، خیره می‌شوم و مردد جواب می‌دهم:
«دنبال خاله‌ام.»
زن اولی پیش‌دستی می‌کند:
«که این‌طور! دنبال خاله‌تان می‌گردید. خب، این را همان اول می‌گفتید، حاج‌آقا فکرکردم …»
زن‌ جوان دومی حرفش را قطع می‌کند:
«تو خفه شو، لطفن! جدیش نگیرید، آقا. خاله‌تان همین الان با عجله از همین کوچه گذشت. دنبالش نروید، آقا. پیرزن بیچاره مثل اینکه داشت از دست شما یا از دست یک کس دیگر فرارمی‌کرد. شما از کجا می‌آیید؟ لهجه خیلی شیرینی دارید. نباید اهل این‌طرفها باشید…»
بی‌آنکه بیشتر به حرفهایش گوش بدهم، به‌طرفی که خاله‌ام ناپدید شده‌‌است می‌شتابم. بزودی او را در انتهای کوچه‌ی بعدی در حال قدم‌زدن می‌بینم. صدایش می‌زنم. سرش را به‌طرفم برمی‌گرداند. با دیدنم فوراً قدمهایش را تند می‌کند. به سویش می‌دوم. او نیز قدمهایش را تندتر می‌کند. نه، نه. قدمهایش را تندتر نمی‌کند، بلکه مثل دونده‌ای جوان خیزبرمی‌دارد و لحظه‌به‌لحظه از دید من دور و دورتر می‌شود. گیجم. گیج‌تر از گذشته گیجم. مرا و محله زادگاهم را چه شده‌است؟ هرگز نیافته و اکنون نیز نمی‌یابم. فریاد می‌زنم:
«خاله کیمیا! خاله کیمیا! وایستا برای پادردتان دوا آورده‌ام! چهل‌قلم دوا!»
خاله‌ام خیلی دور شده‌است. نه، خاله‌ام اینک دیگر اصلاً در دیدرس من نیست. پاهایم سست می‌شوند. بغضی در گلویم گیر می‌کند. یادم می‌آید، آنوقت که خسته روی زمین نشسته بود و از من می‌خواست تا برایش از بازار دارو تهیه‌کنم، در جوابم که نگران پرسیده بودم آیا حالش واقعاً خوب است، گفته بود:”من حالم خیلی بهتر‌ از حال توست.” حسی در درونم می‌گوید که بیهوده به زادگاهم برگشته‌ام. اینجا غریب و مهمانی ناخوانده‌ام. کسی را، حتی خاله و شاید هم پسرش را، میل یا توان برقراری رابطه با من نیست. دردی سنگین و تحمل‌ناپذیر وجودم را در خود می‌گیرد. نفس‌کشیدن برایم سخت‌ می‌شود. از حرکت بازمی‌ایستم. دست راستم بی‌اختیار روی قفسه‌ی سینه‌ام فشرده‌می‌شود. زانوانم از رمق افتاده‌اند. به‌روی زمین خم می‌شوم و می‌نالم:
«خاله! خاله! خا…»
***

صدای گنگ له‌له‌ای در گوشم می‌پیچد. همزمان چیز خیس و نرمی صورت و سرم را نوازش‌می‌کند. گویی کسی دارد می‌بوسدم. فکرمی‌کنم که شاید پدرم، یا که مادرم باشد. می‌خواهم چشمهایم را بگشایم، اما توان گشودن آنها در من نیست. صدایی می‌گوید:
«گارسون، برو کنار! آقا! آقا! چه‌تان شده، آقا! حالتان خوب نیست؟ آمبولانس خبرکنم؟‌«

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)