یک . داشتم فیلم « نه به مجازات اعدام » را تماشا می کردم. طبیعی است که آدم به آن هایی فکر می کند که ازشان نفرت دارد. مثلا آن که برای همه ما می تواند مشترک باشد در نفرت ورزیدن سعید مرتضوی است. محسنی اژه ای است. و هزاران مثل این ها که امروز سرنوشتمان دستشان است و هر روز بهمان احساس استیصال می دهند. قاضی ها صلواتی، پیرعباسی، مقیسه، کلی شکنجه گر، کلی بازجو. فکر کردم این « نه » به اعدام این ها چقدر غیرمنصفانه است. غیر عاقلانه است حتی. احمقانه. اما راستش حاضرم به اعدام همه این نفرت انگیزها « نه » بگویم به قیمت برچیده شدن اعدام از سرزمینم. برای من استدلالش به همین سادگی است.

دو . نسرین ستوده ساعت ۱۱ شب ساک سفرش را خالی کرده و وسایل زندان را ریخته توش و بچه هاش را که بهش چسبیده بودند از خود جدا کرده و رفته تو. همه این ها در حالیست که وعده داده بودند به مرخصی بی انتها. بچه های او مرا یاد نه سالگی خودم انداختند. که بابا زندان بود. ازش بی خبر بودیم. من کیهان بچه ها می خواندم که دیدم توش نوشته

به گفته خمینی
زندانی سیاسی
آزاد باید گردد

با ذوق به مامان نشانش دادم و فکر کردم با این شعر می توانیم بابا را بیاوریم بیرون. ان قدر ساده است یک بچه. نه این که بتواند اوضاع را تحلیل کند. نمی تواند! این که مامان در آن لحظه چه حالی شده بماند. خونسرد گفت:
« منظورش بابای تو نیست ».

سه . هر چقدر به این اخباری که دور از منند حساس تر می شوم، به آن چه در زندگی شخصیم می گذرد غیر حساس تر. مگر آن هم یک طوری به همین حساسیت ها مربوط باشد. به زندانِ یک عزیز که هنوز بهش مرخصی نداده اند، به تبعیدِ آن عزیزِ دیگر که حتی کسی برایش درخواست مرخصی هم نمی نویسد. به آرش صادقی که هنوز در انفرادی است و عضو کمیته تحقیق می گوید زندان های ما مثل هتل است. باز که شد همان اخبار دور. انفرادی ۲۰۹ مثل هتل است؟ مادرت جنده است خب که این را می گویی.

چهار . آدم های سیاست اولش به قصد تغییر می آیند. به قصد ساختن سرزمینی بهتر. به قصد آباد کردن. آزاد کردن. انگار وقتی که می گذرد آبادی از یاد می رود و فقط آزادی می ماند. مسابقه است بر سر ریاست. حتی در چاردیواری. همه ش می شود نظریه و دعوا. همه ش می شود « من را ببینید‌ ». همه آبادانی موکول می شود به فردای آزادی. انگار همین حالا نمی شود ساخت. انگار مهم است این ساختن به نام کی تمام شود. سرت که توی لاک خودت نباشد، دور و اطرافت را که خوب ببینی ان قدر کار زمین مانده که وقت سر خاراندن نداری چه رسد به دعوا بر سر این که محصولش به نام کیست. من که می خواهم فقط یک گوشه ای را بگیرم. کاش همه دور هم بودیم. کاش این همه نیروی تشنه آباد کردن پشت در مرز نمانده بودند.

پنج . روزهایی بود که دلم کَسِ تازه ای می خواست. هیجانی. خبری. عشقی. حالا نمی خواهد. حالا همین که هست. همین روزهایی که می گذرند آرام که نه، نسبتا تند تند خوب است. توش یه عالمه احساس رد و بدل می شود. یه عالمه آدم که از قصه های توی کتاب و فیلم می آن. یه عالمه چیز که آدم یاد می گیرد. دنیای بزرگی که پیش روی آدم است و می شود رفت و همه ش را دید و هر جاش یک دوست نشاند. حتی می شود چیز تازه ای خلق کرد. داستانی، تصویری، صدایی. در این دنیا نمی شود صبر کرد پا به پای آن هایی که راه نمی آیند.

شش . کاش سن آدم عدد نداشت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)