اتیولوژی (Etiology)، سبب شناسی یا رفتارشناسی، مطالعه ای به منظور هویدا ساختن علت پدیده ها و برطرف کردن ابهامات یک واقعه، دیدگاه، متغیر و یا یک بیماری ست، که کاربردی چشمگیر میان پزشکان و محققان عرصه بیمارشناسی داشته است. این مطالعه، منشا (Origin) و ارتباط میان علت و معلول (causation) را آشکار می کند و در نشان دادن راه و سیر حادث شدن حوادث راهگشاست. در فلسفه نیز به بررسی منطقی سوالات درباره وجود، علوم طبیعه، اخلاق و…می پردازد. علت انتخاب این واژه، که پرمصطلح در علوم مذکور و البته کم بسامد در مطالعات تاریخی است، علاوه بر شناسایی و کشف عوامل شکل دهندۀ یک تحول، ارائۀ تصویر روند دگرگونی های تاریخی و چگونگی محقق شدن گام به گام آنها‌ست که با دو کیفیت “تدریجی” یا مکث دار و “سریع” یا بی وقفه صورت می پذیرد. سبب شناسی ضمن نشان دادن عوامل موثر در حادث شدن یه واقعه، دامنه دار شدن فرهنگ از پیش موجود (پیشین) و یا توسعه یافتن ایدئولوژی وابسته بدان، به ارائۀ یک نوع طبقه بندی Classification)) قاعده‌مند از موضوع کمک می کند و نظمی به موازات مشخصه ها و مصادیق آن (موضوع) در اختیار قرار می دهد. این طبقه بندی در مطالعاتی که حول محور تاریخ اجتماعی –فرهنگی، خصوصا سبک زندگی (Lifestyle) می چرخد، می تواند علاوه بر ترسیم خواستگاهها و رویکردها در ابعاد مختلف، روند مطلوبی از یافته ها و شناخت های صحیح از بستر برقراری پیوند میان شهروندان جامعه و رفتار انتخابی ایشان در اسلوب زندگی اجتماعی را تسریع بخشد. سبب شناسیِ پوشش و حجاب به عنوان یک اسلوب جمعی و مشحون از باورها و پندارها، می تواند در مولفه های دیگر این دوران و یا دوران های دیگر، کاربرد داشته باشد و نمی توان آن را تک وجهی قلمداد کرد. بلکه بی هیچ کوششی مضاف به تبیین معلول های دیگری می پردازد و با ویژگی چندسوگری و کثرت در معلول، انحصاریافتگی در موضوعات معین را رفع می کند.
در این نوشتار، پوشش و حجاب به عنوان مولفه ای فرهنگی-اعتقادی، به دیدگاهها، باورها و به طور کلی سیاست فرهنگی جامعه ایران آن روز می پردازد و همراه شدن این دو واژه با یکدیگر به علت غیر قابل تفکیک بودن آن دو، دربارۀ زنان است. در دورۀ مذکور حجاب زنان جزء لاینفک پوشش ایشان به شمار می رفت و نمی توان سخنی تک وجهی (یا جداگانه و تفکیک شده) از حجاب و پوشش به میان آورد. چراکه در طول تاریخ ایران اسلامی ارزشهای تحیکم یافته که برخاسته از مذهب و سنت بود، همواره میاندار موجه این دو بوده و هرجا از پوشش و ملبس بودن زنان سخن رانده شده، حجاب به عنوان عاملی تاثیرگذار در نحوۀ پوشش و یکی از اجزای آن مطرح شده است. حتی در فرهنگ ها و لغت نامه ها نیز حجاب و پوشش، هریک به عنوان یکی از اجزای تعریف دیگری، مورد نظر بوده است.
نقش اتیولوژی در چهار حوزه ی انگیزشی، کاربردی، طبقاتی و زمانی)، در شناسایی رفتار پوشندگی زنان، حقایق مستتر در بطن تحولات اجتماعی- سیاسی- فرهنگی و حتی برقراری تعادل در نظرگاههای محققان و قائل شدن به حد وسط بدون سرکوبی جهت مخالف (یعنی نظرگاههایی غیرجانب گرایانه و بدون تعصب و غرض ورزی)، نقشی گشایش‌بخش (راهگشاست) است که پشت صحنه و واقعیت نهان شده در این رفتار (رفتار پوششی) را که به عنوان محرک و انگیزه ای قوی در آن عمل کرده، آشکار می سازد.


اگرچه در تعریف سبب شناسی به معنای خاص و مصطلح آن، “سبب” بیشتر معادل بیماری ست تا معادل “علت” در نظام علی و معلولی و هدف از این تحقیق شناساندن عوامل بعضا بیمارگونه و بعضا نامعقول رفتار پوششی زنان است که باوجود عدم ساختارشکن بودن و هنجارمحور بودن آن در بطن جامعه و اذهان عموم و همچنین موجودیتی منطقی‌نما و متظاهر به “باور” بودنش میان زنان قاجاری، نمی توان هریک را در چهارچوبی عاری از تلقینات مدون تاریخی و ناخالصی فکری دانست و عواملی ناب و سالم تلقی کرد. با این وجود دو عامل از عوامل چهارگانه، یعنی حوزۀ طبقاتی و کاربردی را نمی توان در ذیل اتیولوژی به معنای خاص آن، که در این تحقیق مطمح نظر است قرار داد. چرا که دو حوزۀ مذکور تنها بارور شده از عوامل محیطی و سبک زندگی است که در جغرافیا و مدنیت تبلور می یابد. بدین معنا که در حوزۀ کاربردی، جغرافیا و اقلیم بنا به ویژگی های خود که متغیر و پرنوسان در مناطق مختلف می تواند باشد، تا زمانیکه در تسخیر بشر نیست، تصمیم‌ساز نهایی در اسلوب زندگی اوست. در حوزۀ طبقاتی نیز، جامعۀ مدنی و فرآیند مدنیت که دربردارندۀ ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ست، هدایت‌گر رفتار شهرنشینان بوده و اختلاف طبقاتی که به طور برجسته ای برآمده از اقتصاد، به عنوان شکلی از شاکلۀ مدنیت (از ویژگی های مدنیت یا بعدی از ابعاد مدنیت)، است به طور ناخوداگاه تفاوت در هرآنچه را که با اقتصاد تغییر پذیر است، خلق می کند. بنابراین، این دو عامل تنها به دلیل گنجانده شدن در معنای عام اتیولوژی، یعنی علت در نظام علی و معلولی به تحقیق آورده شده است. در خصوص دوعامل دیگر یعنی حوزۀ انگیزشی یا باورمندی و حوزۀ زمانی با سفر شاه به فرنگ، وجه بیمارگونه و یا نامتعارف بودنشان از نتایج منتج شده در جامعه، تا حدودی هویداست چرا که در هر دو مورد مطلوبیت وجودی (خالص بودن و القایی نبودن) کم رنگ و محل تردید است. مطلوبیت وجودی از حیث خالص بودن آن که به مواردی چون پذیرفته شدن نه در غالب “سازش” بلکه با شناخت و آگاهی، خودآگاهانه بودن، نامقلد بودن و یا دست کم پیوند ساز بودن و امتداد داشتن و زماندار بودن به لحاظ کیفی و کمی، مرتبط است، در این دو حوزه موضوعیت ندارد. حوزۀ انگیزشی، از باوری دست خورده، ناخالص، وابسته و به طور کلی بیمار و عاری از مطلوبیت وجودی سرچشمه گرفته است که القایی بودن آن به واسطۀ پدرشاه گونه بودن جامعۀ قاجاری پذیرفتنی ست، خواه صواب و خواه ناصواب. پوشش و حجاب زن قاجاری در میان اکثریت، نه از مستقلات فکری و تمنای حقیقی او، بلکه از وابستگی های عجین یافته و مستتر در شخصیت او نشات گرفته بود. این در حالی ست که خود زن، آگاهی بر وابسته بودن رفتارش، بر آنچه که در ذهن و روحش رسوخ یافته و آن را به طور موجهی به شکلی باورگونه درآورده، نداشته است، تاجاییکه بر آن تعصب ورزیده و ممارست در آن را اجتناب ناپذیر می دانسته است. رفتار او (زن) در زیست‌گاه خصوصی (خانه یا اندرونی) و عمومی جامعه (اجتماع)، باور و پندار او در کنج عزلتش در وقت های تعریف شده به عزیز و مقدس و در محدودۀ خارج از تنهاییش به گونه ای ناخوداگاهانه وابسته به گروه حاکم بر جامعه قاجاری، یعنی مردان بود. به نظر می رسد حد مجاز عبور و مرور، کشف و شهود، آموزش و تحصیل، سرگرمی و تفریح و مجموعا کلیۀ اموری که به نحوی سبک زندگی او را تشکیل می داد ساخته و پرداختۀ این گروه بود که به شکلی متفاوت در ابزارهای چون مذهب (فقه)، عرف، سنت و تاریخ نمود می یافت و شعائر پذیرفته شده میان زنان همان القائاتی بود که غالب مردان به شکلی مدون و موجه، خواه مطلوب و خواه نامطلوب، ایشان (زنان) را “دچار” و یا “ذینفع” ساخته بودند. که باز منشا آن بدور از باورمندی زنان بوده و ورودی بودن و به دور از شناخت و حتی الهامی بودنش، آن را به شکل بستری بیمارگونه مبدل ساخته بود. چه اگر سبب از حیث بیماری و نامعقول نبود اولا از پردۀ سازش برون رفته و مجازات معین شده زمان سرپیچی از آن، دستمایۀ نقد از هردو گروه زنان و مردان قرار نمی گرفت و دوم اینکه به شکل جنجال برانگیز و حادثه ساز در مکتوبات داخلی و خارجی، در معرض نگاه نقدگونه و چالش گونه قرار نمی گرفت و پیکرۀ باورمند بودنش محل تردید نبود. پسند زمانه و جامعه بودن، ترس از سرخورده شدن و طردشدگی، مقبول افتادن نزد شوهر و آرامش وجدان [1] نه “باور” حقیقی زن قاجاری بلکه “علت” رفتار او در انتخاب البسه در داخل و خارج اندرونی بود. چرا که ویژگی ناب‌باوری (خالص بودن فکر)، یعنی شناخت، هیچ یک از مولفه های مذکور چون ترس، پیشگیری و رضایت حاصل کردن دگری نه “خود”، را در خود دارا نیست. باور بودن رفتاری از آن پیداست که مستقل از عوامل محیطی و فارغ از واکنش های منفی چون “ترس” یا “پیشگیری”، در جریان پیدایش شناخت و در نتیجۀ لذت حصول بدان (لذت شناخت حاصل کردن)، آرامش و اطمینان تولید می کند. افزون بر اینها، جمعی بودن و یا جمعی شدن رفتار در پی تبلیغات جمع‌پسند، دور شدن از مطلوبیت شخصی را به دنبال دارد و گاه چنان کمرنگ می شود که می‌توان گفت مطلوبیت شخصی قربانی مقبولیت جمعی شده و زن یا مرد دیگر توان تفکیک آنچه که “خود” او حقیقتا طالب آن است و آنچه را که ترغیب و تشویق به خواستنش شده، ندارد و این، نه باور، بلکه باورگونه ایست ناخوداگاهانه، که در طول زمان در ذهن فرد شکل گرفته است.
در حوزۀ زمانی نیز که سفر شاه (ناصرالدین شاه) به فرنگ مورد نظر است، سبب به معنای خاص آن یعنی بیماری مشهود است. چرا که تغییرات حاصله در ظاهر زنان قاجاری وارداتی و نه با برقرار کردن پیوندی منطقی و متعادل بین پوشش داخلی و خارجی، بلکه با پذیرش در ورود بلامانع آن همراه بوده است، بدون هیچ گونه عطفی (توجهی) به روحیات، تمنیات و اولویت های زنان در ظاهر خود، که درهم پیچیدگی فرهنگی و ابهام در ایجاد تساهل [2] را دربرداشت. ابهام مذکور به طرح این سوال می انجامید که چطور تا بدین زمان هیچگونه تسامح و تعدیلی در نحوۀ پوشش و حجاب زنان نبوده و تولید داخلی آنچنان شکننده بوده که با سفری دستخوش تغییراتی هرچند اندک (در مقایسه با تفاوت کلان آن در خارج از کشور و داخل) شده و شاه را ترغیب بدان می کند. شکننده بودن نه از آن جهت است که “تغییر” محل نقد باشد (یعنی تغییر پذیر بودن مورد نقد نیست) بلکه از ان روست که تغییری که برخاسته از تقلید و به واقع تقلیدی باشد، نه تغییر، بلکه تخریب است. تخریبی که نه تنها سست بودن بنیانهای فکری پیشین را اثبات می کند، که به تلنگری چون سفر شاه وابسته است، بلکه از تخریب خود (تغییر برخاسته از تقلید) نیز در آینده ای نه چندان دور خبر می دهد. چراکه دیرپای بودن هر تغییری منوط بر پایدارنگاه داشتن رفتار پیشین و اضافه کردن بار ارزشی و فکری و حذف کردن ناملایمات رفتار قدیم و ورودی جدید (تغییر جدید) است. که در این حال نیز باید مبتنی بر چهارچوبی مقتدر و مبتنی بر فلسفه وجودی تغییر و نیاز بدان باشد. اگرچه تغییر در حوزه پوشش زنان تنها در شکل و مدل آن بود و تقریبا در معنای آن، یعنی پاکدامنی و عفاف، دگرگون‌زا نبود. با این حال نمیتوان سرایت به “معنای” آن را انکار کرد و یا به طور مطلق آن را در ظاهر پوشش و حجاب زنان خلاصه کرد. بدیهی ست تغییرات اجتماعی ابتدا در ظواهر پدیدار و سپس بسته به میزان مقبولیت و ایجاد انقلاب فکری کند یا تند، در معنا و محتوا رسوخ می یابد. لذا، تغییر حاصله از تقلید، بی تلذذ فکری و معنایی، تقلیدگونه ایست در جهت تنوعی موقتی و حاشیه ساز، اما نه بکر و فکرساز. از آن سوی، آنچه انعطاف پذیری از آن برمی خیزد (یعنی معنای انعطاف پذیری چنین است) تغییری ست که قابلیت تفکر، خلق، قیاس منطقی و ارزشی را در خود پرورانده و خواهان بهتر شدن و بالنده شدن است. این نوع تغییر، با تکیه بر رفتار پیشین، تمتع فکری و گزیده کردن محاسن رفتار جدید که به تکامل میانجامد و مقصود آن ارتقای “خود” است و نه تقلید از “دیگری”، حاصل می شود. بدین معنا که دیگری در قاموس تغییر نیست (یعنی در جایگاهی نیست که تغییر ایجاد کند) بلکه این خود است که محل بازنگری و بهبود است و دیگری تنها می تواند منبع الهام و یا ابزاری باشد تنها برای پرداختن به خود و یا نهایتا تلنگری برای به خود آمدن و هرس کردن خود با نگاهی عمقی و نه سطحی به آنچه در حال وقوع است.
موضوع زنان و نحوۀ پوشاندن و حجاب خود در قالب البسه های رایج، ورای مسئلۀ صنایع، جنس، بافت و قیمت اقمشه، به برخی تغییرات و دگرگونی های اجتماعی این دوران، پیمایش و پالایش فرهنگی جامعه ایرانی صحه می گذارد. ظاهر زنان قاجاری که به طور محسوسی معطوف به پوشش و حجاب ایشان بود و به واقع سمبلیک ترین تصویر ایشان در این دوره را می توان در آن جست [3]، به فراخور خود و به تناسب دگرگونی های درون زا (ایران) و برون زا (جهان) همراه با تغییراتی بود. شاید بتوان پوشش و حجاب را با توجه به سرعت بی‌نوسان تغییر در حوزه زنان [4] ، به عنوان متغیری شگرف معرفی نمود. متغیری که از پیشتاریخ تاکنون همچون مولفه ای واکنش بار در سطح و عمق جوامع حضور داشته و مناسب با روند تاریخی، سنتی، مذهبی و همچنین در پی جریاناتی که محصول اهداف و اغماض سلاطین و حاکمان بوده، به شکل دهی محسوسترین وجه از وجوه شناسایی نوع انسان کمک کرده [5] است که خود در برخی زمان های زمانه ساز، به موازات جنبش های مختلف به طور همگرایانه ای زمینه ساز و نتیجه ساز شده اند.
در دوره قاجار که مستثنی از دوران های تاریخی نیست حدود از پیش تعیین و تعریف شده ای در صورت کلی پوشش زنان ایرانی وجود داشت که سرنخی کهن در دوردست های تاریخ ایران اسلامی داشته و در هر یک از دهه ها و صده ها نوساناتی به حکم زمانه و ویژگی های زمانه پسند داشته است. در این دوره که گذار از سنت گرایی به مدرنیزاسیون بود و بارقههای تجددخواهی و روشنگری از عهد فتحعلی شاه فرارروی شد و در متغیرها و مکانیزم های درونی جامعه ایران به طور نامحسوسی تشفی پیدا کرد، همچنان سبک و سیاق پوشش و حجاب که مبتنی بر باورهای سطح اجتماع بود برقرار بود. علیرغم تحولاتی پیش روی (در حال وقوع) این اسلوب و منش در میان زنان فرودست و یا به عبارتی زنان طبقۀ عام که اکثریت زنان را تشکیل می دادند دست نخورده باقی ماند و تنها پرچمداران دگرگونی آن در قالب مد جدید، در میان زنان حرم، اعیان و اشراف، به طور نامحسوسی نمایان بود.
همواره دو دیدگاه در خصوص حجاب و پوشش زنان بدون اجماعی هرچند کلی در این دوره وجود داشته است. دیدگاه اول، این نوع پوشش زنان را فراسوی اختیار و علاقۀ خود و دستمایۀ تعصبات و سیادت طلبی سنت و جامعه مردان [6] معرفی کرده است . به زعم برخی، رانده شدن زنان در پستوها یکی از منتجات این پوشش انگاشته شده است که می توان آن را یکی از فرانماهای دینی (نتایج و یا آورده های دین) و کهن گرای ایران اسلامی تلقی کرد. حامیان دیدگاه اول از یاریگری زنان سخن به میان آورده اند بدین معنا که عملکرد زنان در راستای پوشاندن و آراییدن خود در پردۀ حجاب از سهم و امکان یاریگر بودنشان در سطح اجتماع به طور ملموسی کاسته است. آنان بر این باورند که قدرت و امعانی که زنان می توانستند در همیاریهای همگرایانه و واگرایانه و در ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی داشته باشند، به صورت پراکنده و کم اهمیت و در سطح خانه و نهایتا در مسجدخانه و حمام خانه و …فراتر رفته است. گروه دیگر با طرح این پیش فرض که پوشش زنان و نحوه حجابشان مجموعه ای از سلایق، علایق و خواستگاههای انگیزشی ایشان را هویدا می کند، نه تنها آن را مطلوب خود و طبقات موجود دانسته بلکه یک نوع همگنی بین آن و آزادی عمل زنان قائل بوده اند که چه بسا اگر از حالت سنتی خود برون می شد، شاید زن قاجاری دیگر قادر به حفظ دایره ای از فعالیت های خود در طول روز را نداشت که منتجۀ همین اسلوب پوشش او بود. به موازات این دو دیدگاه با دو شقه شدن پژوهشمندان عرصه تاریخ زنان برمی خوریم که مباحثی در خصوص حضور چند وجهی زنان در اجتماع را مطرح می کنند که باز به شعاع دایره که همان ظاهر زنان ایرانی است ختم شده و مطرود ساختن گروه مقابل توسط هر یک دستمایه مکتوبات ایشان بوده است. یک گروه با امعان نظر بر حقوق مدرنیته و گفتمان های برابری خواهی و مساوات طلبی، ظاهر متداول زنان قاجاری را از موانع دست و پاگیر ایشان جهت احیای پندارها و سلایق خود در بستر اجتماع دانسته و آن را متناقض با فعالیت های متنوع و کارساز و به طور کلی یاریگیری ایشان دانسته اند. از آنجایی که پوشش زنان ایرانی از موجهات دینی-سنتی این کهن بوم از دیرایام تا بدین تاریخ بوده است، این گروه واقف بودند که با توجه به پیش فرض خود برای ایجاد یاریگری زنان در اجتماع و متعاقبا تغییر پوشش ایشان به ناچار باید به تعدیل سازی ایدئولوژیک بپردازند که با گفتمان حجاب، متحدالشکل کردن لباس و نهایتا کشف حجاب، با عملکردی فراتر از تعدیل سازی (یعنی از حد تعادل خارج شد و شکل اجباری داشت)، به شکل بالفعل درآمد. اما گروهی دیگر با این اصل که پوشاندن زنان با چادر و چاقچور با اصل تشرف یابی اجتماعی اصطکاکی ندارد به نتایج کشف حجاب به معنای رسمیت یافتن تغییر پوشش و حجاب زنان ایرانی به دنبال دگرگونی ایدئولوژیک، انگشت اتهام دراز کرده اند و ماحصل آن را در شکافی میان زنان یاریگر اجتماعی و فرهنگی دانسته اند. چرا که پس از کشف حجاب برخی از زنان که حاضر به پذیرش قوانین جدید در خصوص ظاهر خود نبودند از گروه ها و انجمن ها کناره کشیده و به انزوا درآمدند.
سخن آخر:
بنابراین همواره چالشی میان دو دیدگاه و دو گروه مذکور وجود داشته مبنی بر این گمانه که زن قاجاری از ظاهر خود در اندرونی و بیرونی خرسند و رها بوده و مایه دلگرمی و آزادی عمل خود می پنداشته و یا اینکه دست و پاگیر و مایه کهنگی، و تحمیلی سنتی-اعتقادی فرض می دانسته است. پژوهیدن در این خصوص و چالش های روبرو شده با آن، که در دو شکل مستقل و وابسته در جوامع بستر ساز و حادثه آفرین بوده است مستلزم واکاوی تفصیلی رفتارشناسی یا مهمترین عوامل ظاهر شدن زنان با چنان حجاب و پوششی با تکیه بر مهمترین مآخذ است که در این نوشتار مجال آن نیست.

زینب اسکندری
پژوهشگر تاریخ اجتماعی – فرهنگی و زنان

پی‌نوشت:

[1] . تخلف از چهارچوب پوشش و حجاب زن ایرانی چه در نگاه مذهب و چه در نگاه عرف و تاریخ که  مردساز بوده، چنان مطرود و ضدارزش معرفی شده که زن آن روز نه تنها برای مقبولیت و مطلوب واقع شدن نزد جامع بلکه آن را برای آرامش خاطر خود نیک غنیمت دانسته  و قصور از آن را که به ترس از آینده خود در دنیا و آخرت می انجامید در کارنامه خود قرار نمی داد.

[2] . ایجاد تساهل توسط شاه با تغییر لباس و انتقال این سهل گیری به جامعه

[3] .به طور کلی در نوشته های مربوط به زنان مسلمان نیز موضوع حجاب برجسته تر از سایر ویژگی های ایشان است.

[4] . در این زمان زنان مانند دیگر زنان در ملل مختلف در مواجهه با فرهنگ و سیاست غرب بودند و برخی از خلا های موجود در زندگی  ایشان در معرض مشاهده قرار گرفت و ضمن اینکه به یکی از اهداف و موضوعات قابل بحث میان اصلاح گرایان و حتی غربی ها قرار گرفتند، مسئلۀ آزادی ایشان از موضوعات داغ شده بود.

[5] .برای مثال پس از انقلاب اسلامی  زنان ایرانی ظاهری که مطابق و در راستای اهداف نظام جمهوری اسلامی بود شکل دادند که نوعی تحمیل حجاب و اجباری بود.

[6] . در کتاب مذهب و فرهنگ در ایران و تفسیری که از قرآن بدست داده اند نیز تصمیم گیرنده نهایی برای زنان، مردان معرفی شده و بر مطیع بودن او تاکید شده است و بهترین زن کسی ست که نه تنها ظاهر نشود بلکه حرف هم نزد با مرد غریبه مگر در پشت پرده.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)