اشتغال مردم در ایران با سیاست از نوع عجیبی است، دست کم در هیچ جای جهان یا یافت نمی شود یا به ندرت یافت می شود (تقریباً به ضرس قاطع می توان گفت یافت نمی شود!). توده ها برای خروج از بحرانی که بیشترش محصول بی کفایتی سیاسی و اخلاقی سیاسیون است باز به آنها دل می بندند، متوهم می شوند، امیدوار می شوند، ناکامی سیاسیون محبوبشان در عدم تحقق وعده ها را توجیه می کنند، با بهانه ها و عذرتراشی های سیاسیون همراه می شوند. مردم دچار این توهم اند که سیاسیون محبوبشان قدرتی هم ارز آنها دارند، گویی چون خودشان ضعیف و محروم از قدرت اند وکیلانشان را هم محروم و بی قدرت می شمارند، پدیده ای بس غریب! از این روست که در ایران نقد مردم از سیاسیون مورد حمایتشان چندان شکل نمی گیرد، ملت آنها را رفیق و همپایه خود می دانند، گویی برای دوستی مرام می گذارند و بدقولیهایش را نادیده و ناشنیده می گیرند. و مثل روز روشن است که نمایندگان و وکیلان ملت چه حظ وافری از این روحیه ملی می برند. در ایران سیاستمدار شدن کار سختی نیست. کافی است از مرحله صندوق بگذری و درآیی، دیگر تمام است، ملت با تو اند، پشتت را خالی نمی کنند، هرچند تو بارها و بارها در خلوت و جلوت از پشت خنجر به پشتشان نشانده باشی، ملت ایران خیلی بامرامند، پادشاه لخت را میبینند ولی نمیبینند، کودک بالای درخت را میزنند، منتقدانشان را با حربه «اجازه نمیدهم مردم را ناامید کنند» میرانند و احمق میشمارند و ساده لوح می نمایانند. همدستی وکلا و موکلان، چه همدستی نادری! نباید به کسانی که قرار است و وعده داده اند تا نجاتمان دهند پشت کنیم، خیانت کنیم، نومید شویم، آنها صبح تا شب برای ما کار میکنند و بیداری می کشند، هر که از راه برسد و بگوید منجی ماست باید پشت سرش صف بکشیم، نباید او را در برابر مخالفانش (!!!) تنها بگذاریم و…. شاید بخشی از این امر به فرهنگ خرافی و انفعالی تشیع امام زمانی در ایران برگردد، و البته فشار شدید ناخودآگاه برای باور نکردن نومیدی و استیصال واقعی اش برای اینکه بتواند زندگی را تاب آورد و بدان ادامه دهد. سیاستمداران به خوبی روانشناسی ملت را میدانند، در نبود بدیل های سیاسی و کثرت احزاب و سرکوب شدید و خفقان مردم «مجبورند آزادانه انتخاب کنند»، همان چیزی که نامش FORCE CHOICE است، مجبوری انتخاب کنی، باید به گرگ حزب فلان رأی بدهی مگر نه کفتار حزب بهمان دمار از روزگارت برمی آرد (دوگانه کاذب ایدئولوژیک). ولی قربانی شدن به دست گرگها و کفتارها دیگر بس است، همدستی با گرگ برای قربانی نشدن به دست کفتارها گویی در ایران تمامی ندارد. “رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در سیاست نگشاده است”! استهزا و به شوخی گرفتن کارناوالی سیاست و تو تبدیل آن به دربی پایتخت، همراه با تنقلات و آجیل در کنارش، این است سیاست ورزی توده های ایرانی در برهه کنونی…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)