پس از درگذشت هاشمی رفسنجانی برخی از نویسنده گان در نوشته های خود از هاشمی رفسنجانی بمقایسهء او با میرزا محمد تقی خان فراهانی اولین صدر اعظم ناصرالدین شاه ملقب به امیرکبیر پرداختند. در این اواخر هم مهدی خزعلی که اولین کسی بود که سکته یا ایست قلبی رفسنجانی که علت مرگ او عنوان شده بود را زیر سوال برد و دلایلی آورد که مخالفینش در حاکمیت سرش را زیر آب کردند القای تشابه هاشمی و امیر کبیر را میکرد. دو روز پیش هم صادق زیباکلام هاشمی رفسنجانی را یک فردی اساسا لیبرال قلمداد کرد. از سوی دیگر مقایسهء رفسنجانی با امیرکبیر نه تنها از جنبه های مثبت بلکه در ابعاد منفی کارهای آنها هم شده است: اینکه هاشمی چون امیر کبیر هم اهل سازندگی بود و کار های بسیاری انجام داد و هم اینکه بمانند امیر کبیر در سرکوب دگر اندیشان شدت عمل بخرج میداد (مراجعه شود به مقالات ف.م. سخن و مسعود نقره کار در سایت گویا).
بهر حال تمامی این نظرها در عمل به بازگویی ادعای هاشمی رفسنجانی پرداخته اند که خود را میراث دار امیر کبیر میدانست و کتابی هم تحت عنوان “امیر کبیر قهرمان مبارزه با استعمار” در بارهء او نوشته که بن مطلبش هم اینست که بگوید امیر کبیر متجدد نبود بلکه بسیار هم مسلمان بود و اینکه مبارزهء او علیه استعمار و استبداد میبایست درسی باشد برای مبارزه علیه استبداد شاهی و استعمارآمریکایی. باری این کتابی بود با محتوایی که از یک روحانی مخالف رژیم شاه و در خط فداییان اسلام در سالهای 1340 خورشیدی میتوان انتظار داشت. از سوی دیگر چند ماه پیش از درگذشتش رفسنجانی خوانش دیگری از این کتاب را در جلسه ای با هواداران خود ارایه داد که دیگر اشاره ای به اسلامگرا بودن امیر کبیر نداشت بلکه اینبار میخواست تصویرخود را در قالب تجدد خواهی امیر کبیر و مخالفتهای ناصرالدین شاه با آن و کشتن امیر با دسیسهء دشمنانش ارایه دهد.
اما هدف این نوشته رفسنجانی و تحولات این زمانه نیست بلکه نقد مقایساتی است که بین امیر کبیر و رفسنجانی میشود چون اینگونه شباهت سازی ها موجب رواج غلط اندیشی و خلط واقعیتهای تاریخی میگردد. از جمله اینکه مقایسهء امیر با رفسنجانی و تجربهء سرکوب دگر اندیشان در دوران ریاست جمهوری او این معنا را الغاء میکند که امیر کبیر هم دگر اندیشان را تحمل نمیکرد و بدین خاطر بود که دستور قتل بابیها را داد. در مورد تجدد خواهی و لیبرال بودن رفسنجانی هم باید دید چرخش او در سالهای پایانی عمر و گرایش اش به نیروهای اصلاحطلب یا میانه رو بیشتر از روی پایبندی او به لیبرالیسم و نواندیشی بود یا ناشی از مصلحت زمان پس از آنکه از اریکهء قدرت بزیر کشیده شد؟
اما کشتار بابیها در دوران امیر کبیر و در شرایط سیاسی-اجتماعی نیمهء سدهء نوزدهم میلادی با کشتار دگر اندیشان در سالهایی که رفسنجانی در راس قدرت بود بهیچ گونه سنخیت تاریخی ندارد و نه آن دگر اندیشان بمانند این دگر اندیشان بودند. هدف رفسنجانی و برنامهء سیاسی و عقیدتی او هم بکلی با برنامه های امیر کبیر متفاوت است همانگونه که این دو در بستر های تاریخی و شرایط سیاسی-اجتماعی بسیار دگرگونه ای زیست میکردند و به نیاز جامعه ها و دولتهای بس متفاوتی پاسخ میگفتند.
بیاد آوریم که آنچه که ایران قرن نوزدهم از آن رنج میبرد نبود یک دولت مرکزی قوی و کارآمد بود که موجبات عقب ماند گی کشور شده بود. قاجارها در واپسین سالهای قرن هجدهم توانستند حکومتهای محلی و روسای قبایل را بتبعیت وادار کنند اما این پیروزی بیشتر ناشی از ضعف حکومتهای محلی بود که در طول چندین دهه پس از فروپاشی صفویان در جنگهای داخلی رمقی برایشان نمانده بود تا از قدرت پیاده و سوار آنها. قدرت قاجارها پس از تصاحب تخت و تاج بمحک زده شد: آنها پس از بسلطنت رسیدن توان آنرا نداشتند تا یک دولت مرکزی استوار و با قدرت برپاکنند و بیعتهای زبانی حکام محلی را به کنترل موثر آنها تبدیل کنند تا بیمن مالیات ایالات و ولایات بتوانند یک امپراطوری ویران را باز سازی کنند و ارتشی بسازند که توانایی دفع تعرضات سرزمینی روسها و ترکها و انگلیسیها را داشته باشد. بیجهت نیست که پس از اینکه عباس میرزا از روسها شکست خورد و سرزمینهای بیشتری را در قفقاز از دست داد تازه پس از سه دهه از استقرار دولت قاجار فرصت یافت تا به خراسان لشکر کشی کند تا مگر حکومت الله یار خان آصف الدوله مالیات بپردازد. و خراسان تنها نبود که کرمان هم. و پس از مرگ عباس میرزا فتحعلی شاه پس از قریب به چهل سال حکمرانی خود برای برداشت مالیات مجبور بشمشیر زنی شد و هم در مسیر لشکر کشی بفارس برای مالیات ستانی بود که مرد.
باری نبود یک دولت مرکزی قوی در عهد جانشین او محمد شاه که تنها بکمک انگلیسها توانست بر تخت نشیند تداوم یافت. هم قایم مقام فراهانی و هم حاجی میرزا آقاسی در قامت صدر اعظم محمد شاه برای اصلاحات و تقویت دولت مرکزی تلاش کردند. امیر کبیر ادامه دهندهء کار آنها بود.
مشکل امیر کبیر در مرحلهء نخست استقرار دولتی کارآمد و توانا بود و هم در رسیدن باین هدف بود که مجبور شد با روحانیون و خودمختاران محلی درگیر شود. از قضا شورش بابیه هم در همین دوران بپاخاست و مانع پیشبردن برنامهء تقویت قدرت دولت میگشت وگرنه امیر کبیر خصومت عقیدتی با شیخیه و بابیه و یا صوفیها نداشت. درست است که جنبش بابی در بستر مجادلات عقیدتی بین علمای اخباری واصولی شکل گرفت و هم از جهاتی ترجمان نارضایتی توده ها از اوضاع اجتماعی و اقتصادی بود اما هیچ برنامه ای برای پاسخ بمشکلات نداشت و از هر جهت حرکتی بود نابهنگام چون در شرایط نیمهء قرن نوزدهمی ایران که درد از جای دیگر بود و درمان چیزی دیگر نو اندیشی دینی بیمعنا مینمود و جز به اغتشاش و هرج و مرج و ناثباتی سیاسی نمیانجامید. باری برنامهء سرکوب بابیها از سوی امیر برای بازگرداندن آرامش و از بین بردن موانع در سر راه تقویت دولت مرکزی بود و نه لزوما دگراندیش کشی. امیر کبیر خود دگر اندیش بود در حکومت کردن ولو اینکه با روش استبدادی چون او برخلاف سیاست حمایت از علما و تقویت آنها که از زمان فتحعلیشاه باب شده بود در تضعیف سلطهء علما با ایجاد دارالفنون و ایجاد دادگاههای عرفی تلاش بسیار کرد. حال آنکه همکاری علما با دولت در سرکوب بابی ها بجهت این بود که آنها نوآوری مذهبی را برنمیتابیدند و لذا در اینراه نیروهای خود را بسیج کردند.
تاکید کنیم که این نوشته در روشن ساختن برنامهء اصلاحی امیر کبیر و قرار دادن آن در متن تاریخی است و نه دنبالهء ادبیات رایج قهرمان ساختن از امیر کبیر. تنها امیر کبیر نبود که با استعمار غربی مبارزه میکرد و یا خواهان تجدد بود ضمن اینکه او مخالفتی با استبداد نداشت وخود ش فردی بود مستبد چون بسیاری از دولتمردان آنزمان. میل به اسطوره سازی در فرهنگ ایرانی حتی بر برخی از مورخین بزرگ ما چون عباس اقبال آشتیانی و فریدون آدمیت هم تاثیر گذاشته از آنجا که این مورخین تا حدودی امیر را تافته ای جدا بافته از متن تحولات آن دوران میبینند. تحولاتی تاریخی که تقریبا تمام دولتمردان عصر قاجار را درگیر خود کرده بود و این تنها میرزا تقی خان فراهانی نبود که دست باصلاحات زد. آیا تلاشهای حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم محمد شاه را نمیتوان بخشی از این اصلاحات بحساب آورد؟ آیا این درست است که از امیر فرشته ای بسازیم و از رقیب و جانشین او دیوی؟ باید یادآور شد که میرزا آقاخان نوری هم که همیشه نماد سرسپردگی به انگلیسها شناخته شده و به دشمنی با طرحهای اصلاحات امیر کبیر معروف است در دوران صدارتش با سفیر انگیس چارلز آگوستوس موری در افتاد در بارهء موضوعی که مستقیما ربط داشت به استقلال سیاسی دولت ایران. او نه دارلفنون را تعطیل کرد و نه انجمنهای دولتی صحیه یا بهداشت عمومی را که بنیادشان در زمان امیر گذاشته شده بود. آیا دیگر مخالفین میرزا تقی خان امیرکبیر چون اعتضاد السلطنه و میرزا حسینخان سپهسالار حتی بیش از امیر اصلاحطلب نبودند؟ بنابراین بایست کارها و سیاست امیر را در بستر تاریخی ارزیابی کرد تا از مغلطه پرهیز شود. از جمله این مقایسهء بی اساس امیر کبیر و رفسنجانی. در واقع هاشمی رفسنجانی بحق ادامه دهندهء راه علمای اصولی قرن نوزده بود و نه میراث دارامیر کبیر.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)