وفاق برپایه ی هم اندیشی و نیز برپایه ی اشتراک منافع گروهی شکل می گیرد و هرکس تا آنجا درآن سهیم می ماند که منافعش به خطر نیفتد یا انیشه و شیوه ی برخوردش با دیگر شرکت کنندگان درآن سازگار بماند.

برخی از افراد چنین می اندیشند که با هم بودن و با هم به جریان حرکت و تحول اجتماعی گام نهادن موضوعی احساسی و عاطفی است و به صرف خواستن آن دستیابی به آن میسر می شود. خود من نیز گاه به این اندیشه افتاده ام؛ اما، هنگامی که می بینم دوستانی با شنیدن شعر یا سخنی از سخن یا گوینده ای با روال انیشیدن متفاوت خشمگین می شوند و رنگ رخسارشان دگرگون می شود به این اندیشه فرو می روم که نه! این گرایش به اتحاد مردمی موضوعی احساسی- عاطفی نیست، بلکه نمودی از شور و احساسی است که از هویت طبقاتی افرادِ برخاسته از گروههای طبقاتی متفاوت سرچشمه می گیرد.البتّه، همین هویت طبقاتی نیزهمواره هویتی برآمده از شرایط ویژه ی زندگی فرد نیست یا به عبارت دیگر و بهتر، کسانی با پایگاههای اجتماعی متفاوت، به دلیل پیشینه ی بنا شده برپایه ی رودر روشدن با رخدادهای تاریخی یا خاطراتی از نبرد تلاشگران اقتصادی- اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، جان یاختگان در پهنه ی پیکار با طبقات مسلط بر جامعه، یا دیگرکسانی که همه ی زندگی خود را وقف این نبرد کرده اند به گرایشی معیّن رو می کنند و مجذوب آن می شوند، بدون اینکه در عرصه ی عمل راهی را پی بگیرند که رسیدن به آن هدف را آسانترکند. به هرحال، این گونه کسان نیز در شمار عناصر نزدیک یا وابسته به همان طبقه (یا لایه ی) اجتماعی محسوب می شوند و این عامل خود یکی از عواملی است که مایه ی یکدست نبودن طبقات اجتماعی ستمگر و ستمکش و دشواری بازشناختن آنها از یکدیگر است و این مسئله ای است که نمی­توان و نباید در جریان مبارزه آن را از نظر دور داشت. به گفته ی زنده یاد ابوالقاسم لاهوتی شاعر گرانقدر مردمی ایران:

درصف خیل فقیران اغنیا کردند جای    این دو صف را کاملأ از هم جدا باید نمود.

من سخنی را بر سخن لاهوتی بزرگ می افزایم و آن این است که نمی توان و نباید این دو صف را پاک از هم جدا کرد، بلکه می توان و باید طبقات و لایه های اجتماعی را تا آنجا که توان و امکان ادامه ی مبارزه برای آنان وجود دارد در صفوف مردم نگه داشت، مگر اینکه زمانی فرا رسد که اینان توان ایستادگی خود را فرونهند و صفشان را از توده های مردم جدا کنند. این نکته را نیز همواره باید به خاطر سپرد که  افراد وابسته به طبقه ی اجتماعی فراتر توانی در حد خاستگاه طبقاتی خویش دارند و آن زمان که منافع طبقاتیشان در معرض تهدید قرارگیرد برپایه ی قاعده جایگاه سیاسیشان را ترک خواهند کرد و خود صفوفشان را از صف توده ها جدا خواهند کرد. به هر حال، لازم است این نکته را نیز اضافه کنم که استثناهایی در این زمینه وجود دارد که به دلیل وجود انها نمی توان درباره ی این گونه اشخاص پیشداوری کرد؛ و آنان را برپایه ی این پیشداوری از صفوف توده ها اخراج و به دلیل خاستگاه طبقاتیشان از جریان مبارزه بیرون راند؛ هرچند این همراهان در جریان مبارزه باید تحت نظارت دائمی به لحاظ شیوه برخوردها و تماسها و کنشهای خود باشند؛ و نباید استثناها را بر قاعده برتری داد و این گونه افراد را نمی توان و نباید بی هیچ گونه توجه و نظارت در پیشاپیش صفوف مردم بی هیچ گونه توجه و نظارت پذیرفت.

بنا به باور من، این استثنا ها و نیز مجموعه ی افرادی را که با خاستگاههای ناهمگن طبقاتی در شمار وابستگان به طبقه­ی معیّن اجتماعی قرارمی گیرند می توان در شمار طبقات و لایه های اجتماعی مردمی دید و به همان اندازه که پیشبرد منافعشان در مبارزه با اقشار و طبقات فراتر ایجاب می کند به انان بها داد و خصلت مردمی آنان را پذیرا شد.

پس، بنا برآنچه گفتم، دو گروه از اعضای لایه ها و طبقات ملی و مردمی را می توان در شمار همراهان طبقه ی کارگر در تحول ملی- مردمی قرار داد: . کسانی که به اقشار میانین، شامل دهقانان، خرده بورژوازی شهر و روستا، بورژوازی خُرد و میانه ی شهر و روستا تعلق دارند؛ ۲٫ کسانی که از لحاظ خصلت طبقاتی واقعی به لایه ها و طبقاتی دیگر و فراتر وابسته اند، اما به لحاظ احساس و اندیشه و پیشینه ی مبارزاتی به طبقه و قشری دیگر، از جمله و به ویژه طبقه ی کارگر ملحق شده اند و می توان و باید به شرط نظارت آنان را در شمار افراد همان طبقه یا لایه که به ان ملحق شده اند قرار داد.

در جریان مبارزه ی اجتماعی، هر دوی این گروههای مردمی حدود توان و امکان مقاومت خود را در همراهی با طبقات فرودست ترِ تحت بهره کشی و نظامات آنان نشان خواهند داد و حساب آنان را از پیش نمی توان روشن کرد. همراهی هر گروه یا فرد و هر قشر و طبقه ی اجتماعی در طول مسیر مبارزه را کنشها، رفتارها و بود ها و نمودهای اندیشگی آن تعیین می کند و چه بسا که در طول راه مسیر این همراهی دگرگون یا وارون شود.

نمونه ای برای این تغییر گرایشها در تاریخ چین می آورم. مبارزات مردم چین در دوره ی پایانی سطنت خاندان منچو مبارزه ی دمکراتیک – ملی بود که کارگران، دهقانان، اقشار میانی و سرمایه داری ملی، یعنی همه ی نیروهای دمکراتیک ملی در آن مشارکت داشتند. این انقلاب به دلیل رهبری بورژوازی درآن (سون یات سن و حزب گومین دان) به شکل بورژوا دمکراتیک نمایان شد. پس از براندازی خاندان منچو و آغاز نظام جمهوری دمکراتیک ملی چین، به رهبری سُن یات سن، پایه گذار حزب گومین دان، تعارض درونی میان نیروهای مردمی به رهبری حزب کمونیست چین و بورژوازی به سرکردگی حزب گومین دان و رهبری چیان کای چک، روند انقلاب در چین را از دمکراتیک ملی به دمکراتیک خلق دگرگون ساخت و چین خلق ( جمهوری خلق چین ) جای جمهوری چین برآمده از انقلاب دمکراتیک ملی را گرفت.

دیدیم که در کشور چین چگونه آرایش نیروها، بنا به منافع طبقاتی و سیاسی گروههای درگیر در جریان انقلاب، دگرگون شد و سرنوشت کشور تابع همین تغییر موازنه ی قوا بود. پس از بازگشت عناصر تصفیه شده ی حزب کمونیست در جریان انقلاب فرهنگی آن کشور، به رهبری دنگ شیائوپینگ به قدرت، بار دیگر نزدیکی نیروهای دمکراتیک ملی، به طور عمده کمونیستها و بورژوازی ملی آغاز شد و بورژوازی ملی چین ( بدون گومین دان) که آنک به جزیره ی فرمز عقب نشسته و دولتی مستقل را پدید آورده بود، بار دیگر به پهنه ی اقتصادی چین  راه جست و هم اکنون نیز بار دیگر همه ی نیروهای دمکراتیک و ملی، تحت رهبری حزب کمونیت چین در ترکیب اقتصادی آن کشور مشارکت دارند.

شوربختانه، در کشورما تا کنون بارها مسیر حرکت دمکراتیک ملی پس از آغاز آن مسدود شده است. انقلاب مشروطه­ی ایران، به دلیل وجود برخی تعارضات میان نیروهای مردمی و ملی، به استبداد صغیر و پس از برقراری مجدد مشروطه به  برامدن رضاخان سردارسپه  بر اریکه ی قدرت مطلقه، در مقطعی دیگر از تاریخ انجامید؛  به دلیل پدید آمدن تعارض میان نیروهای مردمی وملی، جنبش ملی شدن صنعت نفت در زمان نخست وزیری زنده یاد دکتر محمد با مداخله­ی کشورهای بزرگ غربی درآن زمان، دستخوش ضعف و تشتت شد و وفاق ملی به تفرق انجامید و کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و سیطره ی خودکامگی در کشور از پس آن رخ نمود؛ و پس از انقلاب شکوهمند بهمن ۵۷ نیز به همین دلیل پیشبرد هدفهای انقلاب دمکراتیک ملی در کشور کند شد و به مرز توقف رسید.

و اکنون سخن از آشتی ملی در میان است؛ اما، به گفته ی برخی از دولتیان آشتی که با که؟ و من می گویم: آشتی اندیشه ها، منافع و شیوه های رفتار بسیار ناهمسان و دورازهم؟ کدام آشتی و آشتی که با که؟ وفاق موضوعی مجرد نیست که به آن با نگاهی تجریدی بنگریم یا آن را تیبلغ و ترویج کنیم یا برای رسیدن به آن فرمان صادر کنیم. وفاق برپایه ی هم اندیشی و نیز برپایه ی اشتراک منافع گروهی شکل می گیرد و هرکس تا آنجا درآن سهیم می ماند که منافعش به خطر نیفتد یا انیشه و شیوه ی برخوردش با دیگر شرکت کنندگان درآن سازگار بماند. وفاق نیازمند ارتقای آگاهی جامعه به هر شکل و شیوه ی ممکن ، بدون دخالت تریبونهای برون مرزی , اما با هم اندیشی آنان، و پی گرفتن دائم هدف رهایی از وضع موجود تا زمان تحقق آن است. و در اینجا همان طور که پیش از این نیز گفتم روش، منش، کنش و اندیشه ی هر فرد و هرگروه نمایشگر میزان سهم و حضور اوست.

ازاین رو، در می یابیم که مسئله ی موازنه ی نیروها در شرایط گونه گون در هر کشور تابع همگنی اندیشه ها، منافع و شیوه های برخورد گونه گون نیروها درآن کشور است؛ هرچند که در شرایطی ویژه ممکن است ضرورتهای تاریخی به گرد­هم آمدن نیروهای مردمی و ملی برای ایجاد تحولی تاریخی بینجامد و پدید آمدن وفاق ملی راه پیشرفت را دراین گونه مقاطع معیّن تاریخی هموارترکند. این وضعیت در شرایطی ممکن است با افزایش درونی آگاهی نیروها و کوشش پیوسته برای ارتقای آن پیش آید؛ شرایطی که درآن همه ی راههای توسعه به­دلیل مداخله ی خارجی یا به گل نشستن کشتی نجات کشور، یا به هر دلیل ممکن دیگر، بسته شود و راه برونرفتی بجز وفاق ملی برای تغییر مسیر سرنوشت کشور باقی نماند.

میزان گذشت از منافع خود برای پیوستن به دیگران نیز موضوعی انتزاعی یا تبلیغی، ترویجی و فرمایشی نیست. دوری یا نزدیگی افراد و گروهها به هم، از دوری و نزدیکی مقایسه ای میان منافع و نگرشها یشان ومیزان همگنی یا ناهمگنی نسبی منافع و گرایشهای برخی از آنهآ درمقایسه با دیگران شکل می گیرد و این همان نکته ای است که به افزایش میزان خودآگاهی افراد در مقیاس اجتماعی وابسته است. هرلایه، هر طبقه، هر گروه و هر فرد باید از منزلت و منافع واقعی خود در جامعه نسبت به دیگر لایه ها، طبقات، گروهها وافراد دیگر آگاه باشد، تا بتواند برپایه ی این آگاهی مناسبات و فاصله ی خود با دیگران را تنظیم کند و برپایه ی آن به اقدام در سطح جامعه بپردازد.

مثالی می آورم: برخی از گروهها در بهره کشی از دیگران با یکدیگر شریک اند؛ اما فرایند رقابت با لایه های همگن دیگر در صفوف آنان اشتقاق می آفریند و چه بسا که موجب درهم شکستن و خروج آنها از پهنه ی رقابت و نزدیک شدن برخی از آنها با گروههای اجتماعی فرودست ترشود؛ اما از سوی دیگر ممکن است به سبب وجود بهره کشی تعارض میان آنها و لایه ها یا طبقات فرو دست تر جامعه پدید آید که ممکن است به مصالحه بینجامد یا اینکه رسیدن به مصالحه میان آنها مدتی به طول انجامد. آگاهی از نسبت زیانبار بودن برخورد این اقشار و لایه های میانی با بخشهای فراتر و فروتر به براورد و دسیابی به آگاهی از نتیجه برخور با یک گروه و وفاق با گروه دیگر وابسته است و اگر برپایه ی همین آگاهی وفاقی شکل نگیرد تداوم وضع موجود یا بدتر شدن وضع تا حد گسست و فروپاشی اجتماعی ازپی می آید.

برپایه ی آنچه گفتم پیشبرد مرحله ی دمکراتیک – ملی تحول اجتماعی که افزون بر صد و ده سال در کشور ما معوق مانده است به خودآگاهی لایه ها، اقشار، طبقات، گروهها و افراد کشور، کوشش در راه اعتلای آن، و فاق وهمسویی اشخاص و گروههای اجتماعی مشترک المنافع، هم اندیش و متکی به شیوه های رفتاری همسان، و عزم پایدار آنها برای حرکت در پهنه ی توسعه و اعتلای شرایط زیست جامعه وابسته است که البته تبلیغ و ترویج داخلی و خارجی نیز در صورتی که منافع تبلیغاتچیان و ترویجگران عامل تعیین کننده ی آن نباشد در پیشبرد این روند اثرگذارایست، اما آنچه مهمتر و اثرگذارتر ازآن است اعتلای خودآگاهی و خویشکاری درون مرزی و یافتن راه وفاق مجموعه ی نیروهای مردمی و ملی است.  با امید فراوان

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)