سخن مترجم

ترجمه ای که در دست شما خواننده گرامی است شامل نقطه نظرات استفان هسل، مبارز باسابقه فرانسوی و از دست اندرکاران نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر می باشد که در رابطه با اندیشه و انگیزه ی انسانی وی طی یک عمر مبارزه در راه آزادی، برابری و آسایش انسان ها است.
استفان هسل با دست گذاشتن بر کژراهه های پیش گرفته شده توسط دولت ها، کمپانی ها و سیاسیون در قرن گذشته و کنونی نسبت به آینده ای مبهم هشدار داده و ذهن خواننده را مشغول چالش های دنیای امروز می کند. وی تجربه زندگی پر بار خود را که در مبارزه با فاشیسم و استعمار و برای حقوق انسان ها سپری شده به عنوان اصالت هایی همیشگی و همه جایی ارائه می دهد. پیام او اعتراض به بی عدالتی ها در هر شکلی که نمود یابد، از راه فعالیت های مصالحه آمیز و بی خشونت اما متعهدانه می باشد.
اثر با استقبال عمومی بی سابقه ای در دنیا روبرو شده و چند میلیون نسخه از آن دست به دست گشته است.
ترجمه متن اصلی از نسخه اینترنتی چاپ سال ۲۰۱۳ انجام شده و از چاپ پانزدهم کتاب به تاریخ ماه مه ۲۰۱۲ نیز بخش زندگی نامه نویسنده به متن اضافه شده است.
الف شیبانی
مترجم

 

 

 

استفان هسل در نوشته ی خود در جایی به این اثر نقاشی کله (نقاش) و به نقدی که فیلسوف آلمانی والتر بنیامین در تز فلسفه ی تاریخ  تحت تاثیر شوک پیمان عدم تجاوز آلمانشوروی بر آن نهاده ارجاع می دهد. ( تصویر در ابتدای فایل پی دی اف) والتر بنیامین اولین مالک این تصویر بود. او در این اثر فرشته ای را می دید کهاین تندبادی را که ما پیشرفت می نامیمبه عقب می راند.

متن اصلی

۹۳ سال. کمابیش آخرین گام می باشد. پایان آنچنان دور نیست. چه اقبال بزرگی است که بتوان از این پایان عمر بهره برد برای یادآوری آنچه که به عنوان اساس تعهد سیاسی ام از آن بهره جستم: سال های مقاومت و برنامه تدوین شده در شصت سال پیش توسط شورای ملی مقاومت! در چارچوب این شورا، به ژان مولن است که ما اتحاد تمام اقشار فرانسه ی اشغال شده، از جنبش ها تا احزاب وسندیکاها برای فریاد زدن پیوندشان با فرانسه ی مبارز و به تنها سردسته اش ژنرال دوگل را مدیونیم. در لندن، جایی که در مارس ۱۹۴۱ به ژنرال دوگل پیوسته بودم، می فهمیدم که این شورا برنامه ای مصوب را به تاریخ ۱۵ مارس ۱۹۴۴ تدوین کرده است که مجموعه ای بود از اصول و ارزش هایی که بر اساس آن دموکراسی نوین کشورمان بنا می شد. به این ارزش ها و این اصول است که امروزه بیش از هر زمان دیگری نیازمند هستیم. بر ماست که همه با هم بیدار باشیم تا جامعه مان جامعه ای باقی بماند که به آن مفتخر باشیم. نه این جامعه ی بی هویت ها، اخراجی ها و بدگمان ها به مهاجرین، نه این جامعه ای که در آن بازنشستگی و ضمانت اجتماعی را به سوضن می گیرند، نه این جامعه ای که رسانه ها در دستان دارایان است و تمام این چیزهایی را که ما نباید می پذیرفتیم اگر که وارثان راستین شورای ملی مقاومت بودیم.

از ۱۹۴۵، پس از غمی سنگین، به رستاخیزی امیدبخش بود که نیروهای حاضر در شورای مقاومت تکیه کردند. آن را به یاد آوریم، آنگاه بود که بیمه اجتماعی آنگونه که مقاومت می خواست و در برنامه اش آمده بود پدید آمد: برنامه ای کامل برای بیمه اجتماعی که جهت تمامی شهروندان اطمینان از لوازم حیات را در تمامی حالاتی که از تامین شان به توسط کار ناتوان باشند، در نظر بگیرد. بازنشستگی به گونه ای که به کارکنان سالخورده پایان کارشان را به گونه ای درخور روا دارد. منابع انرژی، برق و گاز، سوخت ها و بانک های بزرگ ملی شوند. و باز برنامه مربوطه بر این پافشاری داشت: بازگشت لوازم تولید انحصاری، میوه ی کار مشترک، منابع انرژی، ثروت های زیرزمینی، کمپانی های بیمه و بانک های بزرگ به ملت. برپایی یک دموکراسی اقتصادیاجتماعی واقعی از راه خلع مدیریت اقتصادی از مالکیت های کلان سرمایه و اقتصاد. منفعت عمومی باید بر منفعت شخصی برتری یابد و توزیع عادلانه ثروت بدست آمده از کار جمعی بر قدرت پول اولویت پذیرد. مقاومت یک سازماندهی خردمدار اقتصادی را می خواست که ضامن پیروی منافع شخصی از منافع جمعی بوده و از دیکتاتوری کاری و حرفه ای که در نظام های فاشیستی نمود می یابد آزاد باشد و دولت موقت جمهوری دغدغه آن را داشته باشد. یک دموکراسی واقعی به مطبوعاتی مستقل نیازمند است. مقاومت این را می داند، آنرا می طلبد و از آن دفاع می کند «آزادی مطبوعات، افتخار آن و استقلال آن از قدرت، از زور پول و تاثیر خارجی». اینها بود که از ۱۹۴۴ در مورد مطبوعات مطرح بود.

مقاومت فراخوانگر این بود که «تمامی فرزندان فرانسه از آموزش در پیشرفته ترین حالت اش» بدون تبعیض بهره ببرند. حال آنکه اصلاحات سال ۲۰۰۸ بر خلاف این طرح است. آموزگاران جوان، که من رویکردشان را پشتیبانی می کنم، تا رد اجرای این اصلاحات پیش رفتند و در عاقبت به عنوان تنبیه شاهد کاهش مزدشان بودند. آنها برآشفتند و نافرمانی کردند، این رفرم ها را از ایده آل مدرسه ی همگانی به دور دانستند و بسی در خدمت جامعه ی پول مدار که ذهن خلاق و پرسشگر را گسترش نمی دهد.

اینها همه بنیان دست آوردهای جمعی مقاومت است که امروزه  زیر سوال رفته است.

بن مایه ی مقاومت، اعتراض است.

جسارت تا بدانجا رفته که به ما می گویند دولت دیگر قادر به تضمین هزینه های این اصول شهروندی نیست. اما چگونه است که دولت جهت حفظ و گسترش این دستاوردها پول کافی ندارد، مادامی که تولید ثروت از زمان آزادسازی و دورانی که اروپا ویران شده بود افزایش چشمگیر داشته است؟ وگرنه سیطره ی پول، که مقاومت این همه با آن جنگیده بود هیچگاه تا این حد بزرگ، سرکش، خودخواه، با این حضور فرمانبردارانش تا بزرگترین حوزه های دولت، نبوده است. بانک ها که از این پس خصوصی اند، ابتدا دغدغه سهام خود و دستمزد بسیار بالای مدیران خود را دارند و نه منافع جمعی. شکاف میان فقرا و ثروت مندان هیچ گاه تا این حد جدی نبوده است، و نه رقابت بر سر پول و موقعیت تا این حد برانگیخته.

مبنای اساسی مقاومت اعتراض بوده است. ما، مبارزین جنبش های مقاومت و نیروهای مبارز فرانسه ی آزاد نسل های جوان را فرا می خوانیم به اینکه میراث مقاومت و ایده ال هایش را زنده نگاه داشته و انتقال دهند. ما به آنها می گوییم: جاها را پر کنید. برآشوبید! مسئولان سیاسی، مالی، روشنفکران و تمامی جامعه نباید کنار بنشینند، و نباید خود را واگذار کنند به تاثیرات دیکتاتورهای بازارهای مالی که صلح و مردم سالاری را تهدید می کنند.

من آرزومندم که همه، تک تک شما، دلیل و اصولی برای برنتافتن وضع موجود داشته باشید. این ارزشمند است. هنگامی که چیزی شما را می آزارد، همانگونه که من از نازیسم آزرده شدم آنگاه است که مبارز، نیرومند و متعهد می شوید. ما به این جریان تاریخ می پیوندیم و جریان بزرگ تاریخ با جمع تک تک افراد است که پیوستگی می یابد. و این جریان به سمت عدالت بیشتر و آزادی بیشتر می رود اما نه این آزادی که به گرگی بی قید می ماند در آشیان مرغ ها. این حقوق که اعلامیه جهانی برنامه آن را در ۱۹۴۸ نگاشته است، جهانی هستند. اگر کسی را دیدید که از اینها بهره مند نیست با او همدلی کنید و یاری اش کنید تا آنها را به دست آورد.

دو نمای تاریخ

هنگامی که تلاش می کنم دریابم چه چیزی باعت پیدایش فاشیسم شد و چه کسی مسبب مورد هجوم قرار گرفتن مان توسط او و توسط ویشی شد با خود می گویم که مالکان با خودخواهی شان به طرز فجیعی از انقلاب بلشویک هراس داشتند. آنها خود را به بند ترس هایشان کشیدند. اما اگر امروز، چونان گذشته یک اقلیت فعال خود را آماده کند، همین کافی خواهد بود، آنگاه مایه ی بر آمدن و بالاآمدن خمیر مایه را داریم. بی شک، تجربه یک سالخورده ای چون من که متولد ۱۹۱۷ هستم، با تجارب جوانان امروزی متفاوت است. من اغلب از اساتید دانشکده درخواست حضور در بین شاگردانشان را می کنم. به آنها می گویم: شما عینا همان دلایل روشن ما را برای تعهد گزیدن خود ندارید. برای ما، مقاومت کردن، رد اشغال آلمان ها و برطرف کردن آن بود. نسبتا ساده بود. ساده مانند آنچه در پی آمد، رفع استعمار. سپس جنگ الجزایر. الجزایر باید استقلال می یافت و این مسلم بود. و در مورد استالین، ما همه برای پیروزی ارتش سرخ در برابر نازی ها در ۱۹۴۳ کف زدیم. اما همانگونه که از دادگاه های معروف استالینی در ۱۹۳۵ آگاهی یافته بودیم و حتی با اینکه لازم بود برای کمونیسم گوش شنوایی باشیم تا بتوانیم کاپیتالیسم آمریکایی را متعادل کنیم، اما لزوم اعتراض به آن فرم غیر قابل تحمل از تمامیت خواهی نیز همچون امری بدیهی می نمود. زندگی بلندم به من سلسله ای از دلایل جهت اعتراض و نافرمانی می دهد.

این دلایل بیش از اینکه زاده ی شور باشند زاده ی میل به تعهد هستند. در دانشسرا تحت تاثیر سارتر بودم که به یک هم شاگردی بزرگتر می مانست. آثار «تهوع»، «دیوار» و «وجود و نیستی» در شکل گیری اندیشه ام بسیار مهم بودند. سارتر به ما آموخت که با خود بگوییم: «شما به عنوان فرد، مسئول هستید» این یک پیام آزادی بخش بود. مسئولیت بشر چیزی است که نه میتوان به حاکمیت و نه به خدا واگذارش کرد. بر عکس، باید خود را تحت نام مسئولیت انسان متعهد کرد. هنگامی که در ۱۹۳۹ به دانشسرای خیابان اولم در پاریس وارد شدم به عنوان یک شاگرد پرشور فلسفه هگل به آنجا می رفتم و جلسه بحث موریس مرلو پونتی را دنبال می کردم. آموزش او گرداگرد تجربه عینی، از بدن و روابط اش با جهت، یک مجرد خاص در برابر جمعی از جهات بود. اما خوش بینی طبیعی من که همه ی خواستنی ها را ممکن می خواهد من را بیشتر به سوی هگل سوق می داد. هگلی گری تاریخ بلند بشری را به مانند یک جهت تعبیر می کند: آزادی انسان که پله به پله گسترش می یابد. تاریخ از بلواهای پی در پی ساخته شده، چون در نظر گرفتن تنگناها و سختی ها. تاریخ جوامع توسعه می یابد و در انتها، آنگاه که انسان به کمال آزادی اش می رسد، ما سرزمینی دموکراتیک در عالی ترین نمودش را خواهیم داشت.

بی شک برداشت دیگری از تاریخ نیز وجود دارد. پیشرفت های بدست آمده از آزادی، رقابت، پیشی جستن برای بیشتر و بیشتر، اینها می تواند چون طوفان ویرانگری نمود یابد. اینگونه است که یکی از دوستان پدرم تاریخ را به تصویر می کشد، مردی که کار ترجمه «در جستجوی زمان گمشده»ی مارسل پروست به آلمانی را با او به تقسیم گذاشت. او فیلسوف آلمانی، والتر بنیامین می باشد. او پیامی خوشبینانه از تابلوی یک نقاش سوئیسی، پال کله، آنجلوس نووس دریافته بود که در آن پیکره ی فرشته ی وحی آغوشش را چون برای در گرفتن و راندن طوفانی پیشرو باز کرده است. برای بنیامین که در سپتامبر ۱۹۴۰ برای گریز از نازیسم خودکشی کرد، مسیر تاریخ، سیری مقاومت ناپذیر از فاجعه بر روی فاجعه است.

بی تفاوتی: بدترین رفتارها 

درست است، امروزه در این دنیای پیچیده، دلایل بر نتابیدن، کمتر شفاف می نمایند. چه کسی فرمان می دهد و چه کسی تصمیم می گیرد؟ همه گاه آسان نیست که بین جریاناتی که بر ما حاکم هستند تمایز قائل شد. دیگر سر و کار ما با اقلیتی برگزیده که رفتارهایشان را می شناسیم نیست. دنیای بزرگی است که به خوبی احساس می کنم در هم تنیده شده و وابستگی های بینابینی دارد. ما در یک ارتباط بینابینی زندگی می کنیم که هیچ گاه وجود نداشته است. اما در این جهان، چیزهای طاقت فراسایی نیز هست. برای مشاهده این، باید به خوبی دید و جست و جو کرد. من به جوانان می گویم: کمی جستجو کنید، خواهید یافت. بدترین رفتارها بی تفاوتی است، گفتن اینکه: «کاری از من ساخته نیست، من به خودم می پردازم». با اینگونه برداشتی از خود، یکی از اجزای اساسی سازنده انسانیت را از دست می دهید. یکی از اجزای ضروری یا همانا: قدر و جربزه ی بر نتابیدن و تعهدی که در پی آن می آید.

می توان از اکنون دو چالش بزرگ را شناسایی کرد:

۱بی عدالتی بسیار سهمگینی که به بخش بزرگی از بشریت، که از لوازم پایه ای یک زندگی درخور بی بهره مانده اند تحمیل شده و این تنها به دوردست هایی چون آفریقا، آسیا و هاییتی محدود نمی شود بلکه در همین نزدیکی ها، در حومه شهرهای بزرگ مان، آنجا که محرومیت و فقر، کینه و شورش را تغذیه می کند نیز وجود دارد. شکاف میان فقرا و دارایاننوآوری قرن حاضر و گذشتهکه بنای ایستادن ندارد نیز به همان قدر ناپذیرفتنی است. به همان قدر که امروزه فقیر و غنی با هم در تماس اند، یکدیگر را می شناسند، همه یک آگهی تبلیغی را برای همه گونه وسایل و شادی می بینند، همانها که گروه اول توانایی تامین اش را نداشته و برای گروه دوم کاملا طبیعی می نماید. هنگامی که بیست ساله بودم، می دانستیم که هنری فوردپیشروی صنعت اتوموبیل آمریکاالگویی از دست مزدهای عادلانه را از یک تا بیست برقرار کرده است. امروز، آن الگو از یک تا پانصد می رود و رشد شکاف از پا نمی ایستد. این چالشی است که باید با اعتراض و با تعهد از پیش رو برداریم.

۲پایمال کردن آزادی ها و حقوق اساسی. من ۲۴ سال داشتم هنگامی که فرانکلین دلانو روزولت، رئیس جمهور قدرتمندترین ملت کره زمین که سهم اش در پیروزی دموکراسی ها در جنگ اول جهانی تعیین کننده بود و کسی که به لطف نیو دیل موفق شده بود شکوفایی اقتصادی را به کشور بیاورد در ۶ ژانویه ۱۹۴۱ آزادی های چهارگانه آتلانتیک را خواهان شد: آزادی مذهب، آزادی بیان، آزادی زندگی به دور از هراس و آزادی زندگی به دور از نیاز که روزولت اینها را برای انسان همان اندازه لازم می خواند که «هوا و خورشید و نان و نمک». با تکیه بر این اصل اخلاقی و سیاسی او چند ماه پس از آن بر علیه آلمان نازی وارد جنگ شد. آزادی های چهارگانه آتلانتیک می رفت که بنیانی باشد برای اساسنامه ملل متحد که در ۲۴ ژوئن ۱۹۴۵ تدوین و در ۲۴ اکتبر همان سال مصادف با شکل گیری رسمی سازمان ملل متحد تصویب شد. برای اولین بار در تاریخ جوامع مدرن، سازمانی متولد می شد که ارج نهادن انسان را چون اولین اصل در تمامی برنامه ها قرار می داد. بر این اساس، سازمان ملل، نظارت بر نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر را که آزادی های چهارگانه آتلانتیک را در سر لوحه خود داشت به بیوه ی رییس جمهوری آمریکا، بانو الانور روزولت، که به تاریخ ۱۲ آوریل ۱۹۴۵ در گذشت، واگذار کرد. این کار از ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ به طول انجامید. طی این سه سال تاثیرگذار بود که پیوند ملت های پیروز به طور موثری عمل می کرد.

پس از آزادی، من این بخت را داشتم که در نگارش اعلامیه جهانی حقوق بشر، مصوب ۱۰ سپتامبر ۱۹۴۸ در پاریس واقع در کاخ شایو، همکاری کنم. تحت نام رئیس کابینه ی هنری لوژیه، منشی عمومی الحاقی سازمان ملل و منشی کمیسیون حقوق بشر بود که من به همراه دیگران موظف بودم که در نگارش اعلامیه همکاری داشته باشم. هرگز نقش تعیین کننده ی الانور روزولت را فراموش نخواهم کرد، کسی که سخاوت و ابهت اش برای همدلی در بین ۲۳۷ شخصیت گوناگون حاضر در کمیسیون به طرز بسیار شگفت آوری کارساز بود. او یک فمینیست برانگیزنده بود و به برکت او بود که در گستره ای جهانی، برابری بین زن و مرد بدون هیچ ابهامی در یک متن رسمی ثبت شد. اصل دوم اعلامیه، در این مورد به طور عالی گویا می باشد. در صحن شورای اقتصادیاجتماعی، جایی که متون مدون ما، قبل از انتقال به کمیسیون سوم مجمع عمومی مسئول در امور اجتماعی، انسانی و فرهنگی، ارجاع می شد، آقایان رنه کاسن کمیسر ملی دادگستری و آموزش دولت فرانسه ی آزاد در لندن، به سال ۱۹۴۱، که جایزه نوبل ۱۹۶۸ را برد، و پیر مندس فرانس، نقش تعیین کننده ای بازی کردند. در آن زمان، ۵۴ دولت عضو ملل متحد حاضر بود و من منشی گری آن را بر عهده داشتم. عبارت حقوق  «جهانی» و نه «بین المللی» را که توسط دوستان آنگلوساکسون پیشنهاد شد، مدیون رنه کاسن هستیم. چون در آن موقع ملاک اصلی خروج از جنگ دوم جهانی بود: خودرهایی از تهدیدهایی بود که تمامیت خواهی بر انسانیت تحمیل می کرد. برای رهایی یافتن از این گذر، باید به جایی برسیم که اعضای عضو سازمان ملل، متعهد به محترم شمردن این حقوق جهانی شوند. این راهی است برای ناکام گذاشتن استدلال حاکمیت تمام عیاری که یک دولت میتواند علم کند، در حالی که در خاکش دست به جنایت علیه بشریت می زند. درست مانند هیتلر که خود را نزد خود یک ارباب و مجاز به برانگیختن جنایت می دانست. این اعلامیه جهانی بسیار مدیون است به ایستادگی جهانی در برابر نازیسم، فاشیسم و تمامیت خواهی و حتی با حضور ما، به اندیشه مقاومت. احساس می کردم که باید سریع عمل کرد و نباید گول دورویی هایی را خورد که در تقاضای پیوستن به این ارزش ها توسط طرف های پیروز مطالبه می شد. ارزش هایی که همه کس بنا نداشت به بهترین شکل ترغیب شان کند و ما تلاش می کردیم که به آنها بقبولانیم شان.

نمی توانم میل خودم را به نام بردن از اصل ۱۵ اعلامیه جهانی پنهان کنم: «هر فردی حق برخورداری از ملیتی را دارد»؛ اصل ۲۲ : «هر شخصی به عنوان عضوی از جامعه از بیمه اجتماعی حق دارد؛ این بیمه جهت نیل به رضایت از حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی برای کرامت انسان و همچنین برای گسترش آزادانه شخصیت اش با تکیه بر همت ملی و همکاری بین المللی و با در نظر گرفتن سازمان دهی و منابع هر کشور اجتناب ناپذیر است». و اگر این اعلامیه تنها یک کارکرد و برد بیانیه ای دارد و نه کارکرد قضایی، اما از تاریخ ۱۹۴۸ تاثیر و نقش پرقدرت اعلامیه کم تر از کارکردهای قضایی نبوده است. ما شاهد مردمان استعمار شده ای بودیم که از این اعلامیه در مبارزه شان برای استقلال بهره جستند؛ اعلامیه در ذهن ها، بذر مبارزه برای آزادی را ریخته است.

من با خوشنودی می بینم که در جریان دهه های گذشته، سازمان های مردم نهاد، جنبش های اجتماعی چون آتاک ( تشکل برای مالیات بستن به پیمان های مالی) و عفو بین الملل که کارا و فعال هستند فراوان شده اند. بدیهی است که امروز برای اثر بخش بودن، باید بصورت شبکه ای کار کرد و از تمامی وسایل مدرن ارتباطات بهره جست.

به جوانان می گویم: به پیرامون خود بنگرید، زمینه هایی را برای بر نتابیدن وضعیت خواهید یافت، برخوردها با مهاجرین، با بی هویت ها و با کولی ها . با شرایط مشخصی روبرو خواهید شد که شما را وا می دارد که یک فعالیت شهروندی را آغاز کنید. جوینده باشید تا بیابید.

برآشفتگی من در رابطه با فلسطین

امروز، برآشفتگی اساسی من فلسطین، نوار غزه و کرانه باختری رود اردن است. سرچشمه ی اعتراض من فراخوان اسرائیلی های شجاع و پراکنده در جای جای دنیاست: شما، بزرگتران ما، بیایید و تماشا کنید که رهبران ما با فراموش کردن ارزش های انسانی یهودیت کشور ما را به کجا برده اند. من یکبار در ۲۰۰۲ و سپس تا ۲۰۰۹ پنج مرتبه به آنجا رفتم. بی شک باید گزارش سپتامبر ۲۰۰۹ ریچارد گولدستون درباره غزه را خواند که در آن این قاضی یهودی جنوب آفریقایی که البته خود را صهیونیست می داند، ارتش اسرائیل را متهم به ارتکاب «اعمالی مشابه جنایت جنگی و شاید در برخی حالات جنایت علیه بشریت» در طی عملیات «بازیگران سرب» که سه ماه به طول انجامید، کرده است. نمی توان پشیمانی هایی را که وی در آوریل ۲۰۱۱ در رابطه با سو برداشت از شدت حملات اسرائیلی ابراز کرد جدی گرفت. در ۲۰۰۹، مشخصا با هدف مطالعه عینی آنچه که این گزارش ابراز می کرد به همراه کریستین همسرم به غزه بازگشتیم؛ جایی که به پشتوانه گذرنامه های دیپلماتیک مان می توانستیم وارد شویم. افرادی که ما را همراهی کردند اجازه ورود به نوار غزه و کرانه باختری را نداشتند. شرایط به راستی همانها بود که در گزارش گولدستون آمده بود. ما همچنین از کمپ پناهندگان فلسطینی که از ۱۹۴۸ توسط آژانس سازمان ملل برپا شده دیدن کردیم. در آنجا بیش از سه میلیون فلسطینی (بازماندگان هفتصد و پنجاه هزار انسان که ابتدا در ۱۹۴۹ و سپس در ۱۹۶۸ توسط اسرائیل از زمین هایشان رانده شده بودند) در انتظار بازگشتی بیش از پیش مسئله برانگیز هستند. غزه برای یک میلیون و نیم فلسطینی همچون زندانی بی سقف مانده است. زندانی که در آن می زیند تا زنده بمانند. در کنار خرابی های مادی نظیر مورد بیمارستان صلیب سرخ توسط «بازیگران سرب»، رفتار غزه ای ها، میهن پرستی شان، عشق شان به دریا و کناره هایش، دلنگرانی همیشگی شان نسبت به سلامت فرزندان فراوان و خندان شان است که ذهن ما را مشغول می دارد. ما از مهارت آنها در شیوه رویایی با تمامی کمبودهایی که به آنها تحمیل شده پرشور گشتیم. دیدیم که به دلیل نبود سیمان خشت هایی را برای بازسازی هزاران منازلی که با تانک ها ویران شده بود، قالب گیری می کردند. برای ما تایید کردند که در خلال عملیات بازیگران سرب توسط ارتش اسراییل هزار و چهارصد کشته از زن و کودک و سالخورده در کمپ فلسطینی ها در برابر تنها پنجاه زخمی در سمت اسراییل وجود داشته است. من با نتایج قاضی جنوب آفریقایی موافقم. اینکه یهودی ها بتوانند خودشان مرتکب جنایت جنگی شوند تحمل ناپذیر است. افسوس، تاریخ نمونه های اندکی دارد از مردمانی که از تاریخ خودشان درس می گیرند. رییس جمهور اوباما، با صحبت هایش در قاهره در ژوئن ۲۰۰۹ امیدهای بزرگی را در ما بر انگیخت اما رفتارش درباره این مشکل، پس از آن، ما را بسی ناامید ساخت.

من آگاهم، حماس که انتخابات قوه مقننه اخیر را برده بود نتوانست مانع از ارسال راکت ها به سوی شهرهای اسراییلی شود؛ که پاسخی به محاصره و تنگناهایی بود که اهالی غزه در آن قرار دارند. بی شک من معتقدم که تروریسم قابل پذیرش نیست، اما باید دانست که مادامی که توسط ابزار جنگی کاملا مافوق ابزار خود اشغال هستیم، واکنش های مردمی تنها از نوع غیر خشونت آمیز نخواهد بود. آیا ارسال راکت به سوی شهر سدروت توسط حماس موثر است؟ جواب منفی است. این به کار نمی آید اما می توان این حرکت را ناشی از خشم غزه ای ها دانست. در فهم خشم و انگیزش، باید دانست که خشونت، نتیجه ای است تاسف برانگیز از شرایطی نا هنجار برای کسانی که رنجش را تحمل می کنند. بنابراین، می توان گفت که تروریسم گونه ای از خشم است. و اینکه این «خشم» واژه ای منفی است. نباید خشمگین شد، باید امید بست و آرزو کرد. خشم نافی امید است. قابل درک است، من می گویم که طبیعی است اما با این همه پذیرفتنی نیست. زیرا که نمی گذارد به نتایجی رسید که احتمالا امید می تواند برسد.

اشتباه نکنید: من با یهودیان اسراییل و با یهودیان دور از وطن همدل هستم زیرا می دانم که یهودی بودن یعنی چه. خود من نیز از جانب پدری ریشه یهودی دارم و این ایده را که یهودیان پس این همه رنجی که کشیدند سزاوار داشتن کشوری برای خود هستند، با صداقت پشتیبانی می کنم. هنگامی که دولت اسراییل بنیان نهاده شد من از شادی فریاد کشیدم. گفتم «آخر …!» و برای کسانی که مرا انتقاد می کنند همواره تکرار می کنم: دلبستگی من به اسراییل از شما عمیق تر است. به همین دلیل است که امروز اینچنین در عزمم راسخم: زیرا که می خواهم که اسراییل ملتی راستکردار باشد. هنگامی که من اسراییل را نقد می کنم برخی با تندی فراوان برافروخته می شوند: نمی دانم برای چه. من به ارزش جهانی حقوق بشر باور دارم و هنگامی که دولت اسراییل سرزمین های فلسطینی را اشغال می کند، می بینم که با زیر پا گذاشتن اصول تبیین شده ملل متحد در ۱۹۶۷ آنها را مرتکب می شود. او باید به این خاطر سرزنش شود، همان گونه که برای دیگر دولی که اینگونه رفتار میکنند عمل می شود. اسراییل فرای حقوق بین الملل نیست.

عدم خشونت، راهی که باید بیاموزیم دنبال کنیم.

من باور دارم که آینده به عدم خشونت و به آشتی فرهنگ های گوناگون تعلق دارد. از این رهگذر است که انسانیت باید مرحله آینده اش را بگذراند. و اکنون به سارتر باز می گردم. ما نمی توانیم تروریست هایی را که بمب سرازیر می کنند ببخشیم، میتوانیم بفهمیم شان. سارتر در ۱۹۴۷ می نویسد: «من می دانم که خشونت در هر حالتی که نمود یابد یک شکست است. اما شکستی اجتناب ناپذیر است چرا که ما در دنیای خشونت زندگی می کنیم؛ و اگر درست باشد که رجوع به خشونت در برابر خشونت این خطر را دارد که آنرا همیشگی می سازد، این نیز راست است که این تنها وسیله ی شکست آن است». من به این اضافه می کنم که عدم خشونت برای راندن خشونت موثرتر خواهد بود. ما نمی توانیم مانند سارتر، ترورست ها را پشتیبانی کنیم آنچنان که او به اسم این اصل، در زمان جنگ الجزایر و یا هنگام سوقصد های بازی های مونیخ بر علیه ورزشکاران اسراییلی این کار را انجام داد. این کارا نیست و خود سارتر نیز در پایان حیات اش خود را در مورد مفهوم و دلیل وجود تروریسم بازخواست کرد. با خود بگوییم «خشونت موثر نیست»، این مهم تر از آن است که بدانیم آیا باید کسانی که خود را تسلیم خشونت می کنند محکوم کنیم یا نه. تروریسم سودبخش نیست. در مفهوم سودبخشی، باید امیدی عاری از خشونت داشت. اگر امید خشونت انگیزی وجود داشته باشد آن در شعر گیوم آپولینر است: «که امید خشم آلود است»؛ و نه در سیاست. سارتر در مارس ۱۹۸۰ سه ماه قبل از مرگش عنوان می داشت که: «باید تلاش کنیم توضیح دهیم که چگونه دنیای امروز که بسی ترسناک است، لحظه ای از روند تاریخ بیش نیست، که امید همواره یکی از نیروهای اساسی انقلاب ها و رستاخیزها بوده و اینکه چگونه من هنوز امید را برداشت از آینده می پندارم».

باید درک کرد که خشونت به امید پشت می کند. باید امید را بر آن ترجیح داد، امید بی خشونت. این راهی است که باید بیاموزیم پی بگیریم. به همان گونه در کنار ستم دیدگان که در کنار ستم کاران، باید به گفتمانی برسیم که ستم را برچیند؛ این چیزی است که امکان می دهد که دیگر خشونت های حولناک در کار نباشد.؛ به این دلیل است که نباید گذاشت انبوه نفرت جمع شود.

پیام گاندی، ماندلا و مارتین لوترکینگ تمام حقانیت خود را در دنیایی می یابد که رودررویی های ایدئولوژیک و تمامیت خواهی سلطه جویانه را در نوردیده. توانایی جوامع مدرن در گذشتن از برخوردها به کمک فهمی متقابل و بردباری ای هوشیارانه،  پیامی امید بخش است. برای رسیدن به این مهم، باید خود را بر روی حقوق استوار سازیم، حقوقی که اگر به دست هر کسی پایمال شد، برآشفتگی ما را برانگیزد. بر سر این حقوق نمی توان سازش کرد.

برای رستاخیزی صلح آمیز

منو نه تنها من  در باره واکنش دولت اسراییل در برابر این واقعیت نوشته ام که هر جمعه، اهالی شهر کوچک بلعین (در عربی بلعین خوانده می شود و به معنای «بدون چاه» می باشد) در کرانه باختری رود اردن، بدون پرتاب سنگ و بدون دست بردن به زور تا دیواری که در برابر آن اعتراض خود را نشان می دهند پیش می روند. مقامات اسراییلی این حرکت را «تروریسم بی خشونت» خوانده اند. عجبباید اسراییلی بود تا بتوان به عدم خشونت لقب تروریسم را نسبت داد. و به ویژه باید از کارایی عدم خشونت درمانده بود که برانگیزنده ی درک و پشتیبانی تمام کسانی است که در جهان مخالف ستم هستند.

تز من این است که در ساختار روان انسان که به طرز تحسین برانگیزی توسط فروید ترسیم شده است، ترکیباتی از اعتدال وجود دارد. ما این قابلیت را داریم که خشن، ستیزه جو و خودخواه باشیم. اما همچنین این قابلیت را داریم که فداکار باشیم. در بعد تاریخی، تاریخ ما با ردای غربی اش، تاریخی از خشونت است. تفکر تولید گرا و فرار به اقتصاد مالی گناهکار است: باعث تولید سودجوبان، درگیری، رقابت و خشونت می شود. پیشرفت های فنی به همراه فناوری اطلاعات نانو، به عنوان مثال، رقابت و رشد ثروت هایی را که عده ای از آن محروم هستند گسترش داده است. و نیز از اینجا است شکاف میان بسیار غنی ها و بسیار فقیران. این ترکیب به پایان و باخت خود رسیده است. این انتهای شیوه رفتاری است که غرب در آن نقشی بد یمن ایفا کرده و با این فرار به جلوی «باز هم بیشتر» دنیا را در زمینه مالی و همچنین علمی و فنی به گسستی تند کشانده است. دیگر قویا زمان آن است که نگرانی از اخلاق، عدالت و تعادل پایدار ارجحیت یابد. زیرا بزرگ ترین خطرات در کمین مان هستند. این تهدیدها می توانند پایان داستان انسانیت در سیاره ای باشند که برای انسان غیرقابل سکونت شده است.

اما این واقعیت وجود دارد که از ۱۹۴۸ پیشرفت های بزرگی انجام شده است: رفع استعمار، پایان آپارتاید، ویرانی امپراطوری شوروی و سقوط دیوار برلین. در عوض ده سال ابتدای قرن بیست و یک، یک دوران پسرفت بوده است. این پسرفت را من تا اندازه ای ناشی از ریاست جمهوری جرج بوش، ۱۱ سپتامبر و پیامدهای شومی که آمریکایی ها از آن برداشت کردند، مانند دخالت نظامی عراق، می دانم. ما این بحران اقتصادی را داشته ایم اما از پس آن سیاست نوین پیشرفتی آغاز نکرده ایم. همچنین، اجلاس کوپنهاگ در برابر گرمایش زمین، منجر به تعهد در قبال سیاستی واقعی جهت حفظ کره زمین نشده است. ما در آستانه ای قرار داریم در بین هراس هایی از دهه اول و امکانات دهه های پیش رو.

من از دانایی چینی ها ناخرسند نیستم

مدت ها، فکر می کردند که تحولات غرب، یعنی آمریکا و اروپا برای ترسیم مسیر تاریخ کافی است. امروزه، می دانیم که پیچیده تر است و هند، چین و برزیل شرکایی هستند که بدون آنها پیشرفت های درست وجود نخواهد داشت. من از دانایی چینی ها ناخرسند نیستم. چین یکی از کامل ترین تمدن هاست. می تواند کمابیش خوب یا کمابش بد رفتار کند. اما به نظر من، چین خطری برای بشریت نیست آنگونه که اگر مائو مانده بود می توانست باشد، یا روسیه اگر استالین مانده بود و یا بوش زمانی که آقای مالی دنیا بود. می توانیم با چین به بحث بنشینیم. برای نمونه، درباره تبت او این مسئله را بدون کمک و درک ما حل نخواهد کرد. چین هنوز یکی از کشورهایی است که سطح پایه آن پایین است. بنابراین، حتی با این انفجار اقتصادی فوق العاده باز هم مسئله بزرگی است که باید حل شود.

اما باید امید بست، همه گاه باید امید داشت. دهه گذشته و دهه ۱۹۹۰، سرآغاز پیشرفت های بزرگی بوده است. ملل متحد دریافتند که باید کنفرانس هایی چون ریو در ۱۹۹۲ را در رابطه با محیط زیست ترغیب کنند؛ کنفرانس پکن در رابطه با زنان در ۱۹۹۵؛ در سپتامبر ۲۰۰۰، به ابتکار دبیر کل سارمان ملل، کوفی عنان ۱۹۱ کشور عضو اعلامیه مربوط به «هشت هدف توسعه ی هزاره» را تدوین کردند که بر اساس آن آنها متعهد می شوند فقر را تا ۲۰۱۵ به نیم کاهش دهند. افسوس بزرگ من این است که نه اوباما و نه اتحادیه اروپا هنوز گزارش خود در مورد فاز سازندگی متکی بر ارزش های اساسی را ارائه نداده اند. اما دوباره امید بر می خیزد: بهارهای عربی نوید تغییرات دموکراتیکی را داد که همه ی ما در جای جای دنیا باید آنرا با شوق پشتیبانی کنیم.

چه برداشتی باید از این فراخوان بهآرام ننشستنداشت؟ با یادآوری اینکه به مناسبت شصتمین سالگرد جهانی برنامه شورای ملی مقاومت در مارس ۲۰۰۴، ما جنبش های مقاومت و نیروهای مبارز فرانسه آزاد (۱۹۴۰۱۹۴۵) بیان کردیم که قطعا «نازیسم، به لطف فداکاری های برادران و خواهران مقاومت و ملل متحد در برابر بربریت فاشیستی مغلوب شد. اما این تهدید کاملا از میان نرفته و خشم ما بر علیه بی عدالتی هنوز دست نخورده مانده است

خیر، این تهدید به کلی از میان نرفته است. همچنین، فراخوان دهیم به «شورشی صلح آمیز و واقعی در برابر وسایل ارتباط انبوه که به جز مصرف بی رویه، تحقیر ناتوانان و تحقیر فرهنگ، فراموشی همه گیر و رقابت بی حد همگان بر علیه همگان افق دیگری را برای جوانان مان ترسیم نمی کنند».

به همه کسانی که قرن ۲۱ را زندگی خواهند کرد با شور خودمان می گوییم:

«آفریدن، مقاومت کردن است.

مقاومت کردن، آفریدن است. »

یادداشت های (بازبینی شده و افزوده شده) ناشر اصلی در مطابقت با نویسنده

۱خلق شده در خفا به تاریخ ۲۷ ماه مه ۱۹۴۳ در پاریس، توسط نمایندگان هشت جنبش بزرگ مقاومت، دو سندیکای عمده ی قبل از جنگ یعنی CGT و CFTC ( کنفدراسیون فرانسوی کارکنان مسیحی) و شش حزب عمده ی سیاسی جمهوری سوم از جمله PC وSFIO  ( سوسیالیست ها)، شورای ملی مقاومت (CNR) در این ۲۷ مه نخستین گردهمایی خود را با مدیریت ژان مولن، نماینده ژنرال دوگل (که می خواست این شورا را برای مبارزه کارسازتر با نازی و افزایش مشروعیت خود در برابر متحدین برپا کند) ترتیب داد. دوگول این شورا را بر می انگیخت تا برنامه ای برای دولت موقت فرانسه ی آزاد تدوین کند. این برنامه، قبل از تصویب در ۱۵ مارس ۱۹۴۴ در مجمع عمومی توسط CNR، باعث بسیاری رفت و آمدها بین شورا و دولت فرانسه ی آزاد شد که همزمان در لندن و الجزیره در جریان بود. برنامه با وقار کامل در ۲۵ اوت ۱۹۴۴ در مقر شهرداری پاریس به ژنرال دوگل تحویل شد. شایان ذکر است که دستورات مربوط به مطبوعات از ۲۶ اوت اعلام شد. و همچنبن اینکه، یکی از نویسندگان اصلی برنامه روجر گینسبرگر، پسر یک خاخام اهل آلزاس بود. او تحت نام مستعار پیر ویلون، دبیر کل جبهه ملی استقلال فرانسه، جنبش مقاومت بوجود آمده توسط حزب کمونیست فرانسه در ۱۹۴۱ بود و این جنبش را در شورا  و دفتر دائمی اش نمایندگی می کرد.

۲بر اساس یک برآورد سندیکایی، حقوق های بازنشستگی به ۵۰ درصد افزایش داشته، همچنین در مورد درآمد ها که از ۷۵ درصد به ۸۰ درصد رسیده ایم و این ترتیبی افزایشی است. ژان پل دومن، استاد اقتصاد دانشگاه رمیس، در  سال ۲۰۱۰ یادداشتی را برای موسسه اروپایی دستمزد در رابطه با «بیمه تکمیلی بیماری» نوشته است. او در آن نوشته شرح می دهد که تا چه حد دسترسی به یک بیمه تکمیلی با کیفیت از هم اکنون بر اساس جایگاه شغلی به یک برتری بدل شده که کسانی که ناتوان تر هستند از حمایت و مراقبت پزشکی به دلیل نبود بیمه تکمیلی و مابه تفاوت پرداختی محروم هستند؛ و اینکه سرچشمه این مسئله این است که دیگر از درآمد، پشتوانه ای برای حقوق اجتماعی تعیین نشده است ( نکته مرکزی دستورات ۴ و ۱۵ اکتبر ۱۹۴۵). این بند ها بیمه اجتماعی را خواهان می شود و مدیریت آنرا تحت سیطره دوجانبه نمایندگان کارکنان و دولت قرار می دهد. از زمان اصلاحات ژوپه به سال ۱۹۹۵ که طبق دستور اعلان شده است و سپس قانون دوست بلازی(دکتر آموزش) در سال ۲۰۰۴ این تنها دولت است که بیمه اجتماعی را مدیریت می کند. برای نمونه، رییس دولت است که طبق مصوبه مدیرعامل صندوق ملی بیمه بیماری را تعیین می کند. دیگر مانند روزهای پس از آزادی فرانسه نیست که سندیکایی ها در راس صندوق های اولیه مناطق هستند، بلکه دولت از طریق مامورانش در آنجاست. نمایندگان کارکنان تنها نقشی مشاوره ای دارند.

۳اعلامیه جهانی حقوق بشر در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ در پاریس توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد توسط ۴۸ دولت از بین ۵۸ عضو حاضر، تصویب شد. شش عضو خودداری کردند: آفریقای جنوبی، به دلیل آپارتاید که اعلامیه اعمال آن را محکوم می کرد؛ همچنین عربستان صعودی، به دلیل برابری زن و مرد؛ اتحاد شوروی ( روسیه، اکراین و بلاروس)، لهستان، چکسلواکی، یوگوسلاوی برداشت شان این بود که اعلامیه، مسئله ی در نظر گرفتن حقوق مالی و اجتماعی و مسئله حقوق اقلیت ها، را به میزان کافی طرح نکرده است؛ با این حال شایان ذکر است که روسیه به ویژه به پیشنهاد استرالیا مبنی بر تشکیل یک دادگاه بین المللی حقوق بشر جهت بررسی دادخواست های ارجاعی به سازمان ملل، مخالفت کرد. هوندوراس و یمن نیز در نهایت در این رای گیری شرکت نکردند. در اینجا باید یادآور شد که اصل ۸ اعلامیه، اصل دادخواهی شخصی علیه دولت را در صورت نقض حقوق اساسی آغاز کرده است. این اصل، کاربرد خود را بعدها در ۱۹۹۸ پس از تشکیل دادگاه حقوق بشر اروپایی (CEDH) پیدا کرد. این دادگاه پس از امضای معاهده نامه اروپایی حراست از حقوق و آزادی های اساسی بوجود آمد. در واقع همان طور که یکی از دبیران استرازبورگ برای ما مشخص کرد، CEDH – که مقرش در این شهر در کنار شورای اروپاستتا قبل از ۱۹۵۰ وارد عمل نشده است. و تنها پس از سال های ۱۹۸۰ است که دادخواهی بر علیه دولت هاکه ابتدا انتخابی بودتبدیل به یک حق می شود. این دادخواهی تنها شامل ۵۰۰ میلیون اروپایی نمی شود، بلکه در صورتی که دادخواست شخص شامل حق یا آزادی ای شناخته شده توسط کنوانسیون بوده و یک کشور امضا کننده معاهدهنامه را هدف قرار دهد (که هم اکنون ۴۷ امضا کننده دارد) برای تمام افراد دنیا معتبر خواهد بود. حکم دادگاه با تصمیمات اتخاذی خود در رابطه با تقاضاکنندگان غیر اروپایی این را به خوبی نمایان می کند.

۴پرزیدنت روزولت هیچگاه احساسات ضداستعماری خود را پنهان نکرده است و همان گونه که بوسیف مخالد در رساله جالب خود یادآور می شود، روزولت تاکید شدید بر این داشت که «ما نمی توانیم با بردگی فاشیستی بجنگیم و در عین حال برای آزادی مردمی که در جای جای سطح زمین تحت سیاست های استعماری ارتجاعی زندگی می کنند کاری انجام ندهیم». تظاهرات ستیف به تاریخ ۸ می ۱۹۴۵، توسط مبارزین الجزایری نزدیک به مثالی حاج فراخوانی شده بود که یکی از پدران ملی گرایی الجزایری بود و به همراه کامو در سال های ۱۹۳۵۱۹۳۷ در حزب کمونیست الجزایر مبارزه می کرد و در آن زمان زندانی بود. این تظاهرات که به بهانه بزرگداشت آتش بس با حضور پرچم های الجزایر برپا شد با پلاکاردهایی همراه بود که بر رویشان نوشته شده بود: «زنده باد اساسنامه آتلانتیک، «زنده باد ملل متحد»، «زنده باد الجزایر آزاد و مستقل» و بعد به زور گلوله سرکوب شده و تبدیل به شورشی خونبار شد. ارتش فرانسه با اعمالی بی نظیر از شدت و خشونت پاسخ داد که یکی از سیاه ترین صفحات استعمار را رقم زد. در این مدت در پاریس، دولت موقت جمهوری فرانسه تحت فرمان ژنرال دوگل، رییس فرانسه ی آزاد مستقر بود

۵امضاکنندگان فراخوان ۸ مارس ۲۰۰۴ از این قرار بودند: لوسی اوبراک، ریموند اوبراک، هنری بارتولی، دانیل کوردیر، فیلیپ دچارت،ژرژ گینگویین، استفان هسل، موریس کرگل والریمونت، لیز لندن، ژرژ سگوی، ژرمن تیلیون، ژان پیر ورنانت، موریس ووتی .

این فراخوان به خوبی نزد نسل جوان صدا کرد؛ درست به مانند تدارک گفتمان توسط استفان هسل در ۱۷ می ۲۰۰۹ در دشت گلیر که طی گردهمایی سالانهگفتمان مقاومتبه دعوت و ابتکار انجمن «شهروندان مقاوم دیروز و امروز» برپا شد. با یادآوری اینکه نیت مقاومتبرنتابیدنبوده است، هسل اعلام کرد: «دلیل خود را برای بر نتابیدن بیابید، به این جریان بزرگ تاریخ بپیوندیدکه این شعار توسط سینماگر ژیل پره برای فیلم اش «والتر، بازگشت به مقاومت» برگزیده شد و این رویکرد هسل نقطه آغاز متن حاضر شد. مفید است که به آدرس انجمن سری بزنید:

www .citoyens-resistants.fr

زندگی نامه استفان هسل

استفان هسل به تاریخ ۱۹۱۷ در برلین از پدری یهودی، نویسنده و مترجم به نام فرانز هسل و از مادری نقاش بنام هلن گراند که او نیز اهل موسیقی و نویسندگی بود، به دنیا آمد. پدر و مادرش در ۱۹۲۴ به همراه دو فرزندشان اولریش که بزرگتر بود و هسل، در پاریس مستقر شدند. به لطف فضای خانوادگی، هر دو با پیشروان پاریسی آنزمان چون هنرمند نوگرا مارسل دوشامپ و مجسمه ساز آمریکایی الکساندر کاردل رفت و آمد می کردند. استفان در ۱۹۳۹ به مدرسه عالی دارلمعلمی در خیابان اولم وارد شد اما جنگ باعث توقف تحصیلاتش شد. از ۱۹۳۷ ملیت فرانسوی گرفته، بسیج شد و طعم جنگ را چشیده و در می یابد که مارشال پتن حاکمیت فرانسه را به حراج گذاشته استاو در آزادی فرانسه برای خیانت بزرگش محاکمه و مورد خشم ملی واقع می شود-. استفان هسل، درمارس ۱۹۴۱ در لندن به فرانسه ی آزاد ژنرال دوگل پیوست. او در دفتر ضدجاسوسی، آموزش و مبارزات (BCRA) کار می کرد. در یک شب اواخر مارس ۱۹۴۴، با رمز گرکو  مخفیانه وارد فرانسه شد. ماموریتش این بود که با شبکه های گوناگون پاریسی ها ارتباط برقرار کرده تا بتوانند محل های جدیدی برای ارسال برنامه های رادیویی بیابند تا اطلاعات جمع آوری شده را با هدف پیاده سازی متحد به لندن ارسال کنند. در ۱۰ ژوئیه ۱۹۴۴ هسل آنگونه که درکتاب خاطرات خود «رقص با قرن» ذکر می کند، تحت عنوان: «ما کسی که تحت شکنجه صحبت کرده باشد را تحت تعقیب قرار نمی دهیم» لو داده شد. پس از بازجویی های تحت شکنجه، بویژه شکنجه با آب ، او با آلمانی صحبت کردن که زبان مادری اش بود شکنجه گرانش را سست کرده و در ۸ اوت ۱۹۴۴ یعنی چند روز پس از آزادی پاریس به کمپ بوشنوالد در آلمان فرستاده شد. در شب قبل از اعدام، او در آخرین لحظات موفق می شود نامش را با یک فرانسوی فوت شده بر اثر تیفوس عوض کند. با نام جدیدش، میشل بوتن، تراشکار حرفه ای، به کمپ روتلبرود در حوالی کارخانه قطار فرود بمب افکن های آلمانی، جانکرهای ۵۲ فرستاده می شود اما خوشبختانهبخت او بودکه به خدمات حسابداری منتقل شود. تلاش می کند فرار کند. دستگیر شده و به کمپ دورا فرستاده شد که اسلحه های وی1 و وی2 ساخته می شد و نازی ها هنوز امید داشتند به کمک آن اسلحه ها جنگ را ببرند. پس از تاثر از شرایط سخت انضباطی مجددا فرار می کند و این بار موفق می شود؛ نیروهای متحد به دورا نزدیک می شوند. در آخر هسل به پاریس رسیده و همسرش ویتیامادر سه فرزندش، دو پسر و یک دختررا باز می یابد.

«اینک زندگی باز ساخته شده، می باید به آن تعهد سپردبازمانده ی فرانسه ی آزاد در خاطراتش اینگونه می نویسد. در ۱۹۴۶، پس از موفقیت در آزمون ورودی وزارت امورخارجه، استفان هسل دیپلمات می شود. اولین پست او در سازمان ملل متحد است، جایی که در آن سال، هنری لوژیر، دبیر کل الحاقی ملل متحد و دبیر کمیسیون حقوق بشر به او پیشنهاد می دهد که منشی کابینه او شود. در این مقام است که استفان هسل به کمیسیون مامور در تدوین اعلامیه جهانی حقوق بشر می پیوندد که شامل دوازده عضو بود. گقتنی است که نگارش اعلامیه در اصل حاصل کار این افراد بود: الانور روزولت، بیوه ی رییس جمهور روزولت متوفی به تاریخ ۱۹۴۵، فمینیستی متعهد و رییس کمیسیون؛ پن شون چانگ (چین زمان چانگ کایچک و نه مائو) معاون رییساین نویسنده ی تئاتر و فیلسوف بود که اظهار کرد که اعلامیه نباید تنها ایده ای از غربی ها باشد؛ چارلز حبیب مالک(لبنان)، گزارشگر کمیسیون که اغلب به همراه الانور روزولت «عامل محرک» خوانده می شد؛ رنه کاسن (فرانسه)، حقوقدان و دیپلمات، رییس کمیسیون مشورتی حقوق بشر در منطقه ی کای دورسای؛ نگارش بسیاری از اصول را باید به او مدیون بود و نیز اینکه به خوبی دانست که با وجود ترس بسیاری از دولت ها از جمله فرانسه، که حاکمیت استعماری خود را با این اعلامیه در خطر می دیدند، این اصول را در نظر بگیرد. او درکی پیگیر و مداخله جو در حقوق بشر داشت؛ ژان پتر هامفری(کانادا)، وکیل و دیپلمات، همکار نزدیک لوژیه، اولین پیش نویس را که شامل سندی ۴۰۰ برگی بود، نگارش کرد؛ و در آخر استفان هسل (فرانسه)، از همه جوانتر، بعنوان رییس کابینه لوژیه و مامور دبیری کمیسیون سوم مجمع عمومی مسئول در مسائل اجتماعی، انسانی و فرهنگی. از ورای این اعضا، می توان تصور کرد که تا چه حد نسیم اندیشه ی فرانسه ی آزاد و برنامه سیاسی اش به این کمیسیون وزیده است. اعلامیه در ۱۰ دسامبر ۱۹۴۸ توسط ملل متحد در کاخ شایو در پاریس تصویب شده است. طبق نوشته های خود هسل در خاطراتش، با هجوم کارکنان جدید که بسیاری خواهان مقامی با مزد بالا بودند و در پی شرایط ایده آل به قیمت منزوی ساختن ضعیف ترها بودند، او سازمان ملل را ترک می کند. او تحت تاثیر وزیر خارجه واقع می شود که نماینده فرانسه در نزد موسسات بین المللی بود و در آن مقام این فرصتی می شود برای  یافتن دوباره نیویورک و سازمان ملل. در زمان جنگ الجزایر، او به سود استقلال الجزایر مبارزه می کند. در ۱۹۷۷، با همراهی دبیر عمومی کاخ الیزه، کلود بروسولت پسر پیر که در گذشته رییس دفتر ضدجاسوسی آموزش و مبارزه  بوده، با پیشنهاد والری ژیسکاردستن مبنی بر قبول پست سفیری دفتر سازمان ملل در ژنو روبرو می شود. او پنهان نمی کند که در بین تمام رجال دولتی فرانسه کسی که او به همه بیشتر خود را نزدیک می داند پیر مندس فرانس بوده است، که در زمان فرانسه ی آزاد با او آشنا شده و بعدها در  ۱۹۴۶ که پیر مندس در نیویورک نماینده فرانسه در شورای مالی و اجتماعی بود او را مجددا می یابد. در آینده او جایگاه خود به عنوان دیپلمات را مدیونبهبود شرایط دولت فرانسه با آمدن فرانسوا میتران به الیزه در ۱۹۸۱است. «این بهبود در شرایط سیاسی از دیپلماتی که مشخصا در زمینه همکاری های چند طرفه تخصص داشت و در دوسالگی بازنشستگی اش قرار دارد یک سفیر فرانسه می سازد». سپس هسل به حزب سوسیالست می پیوندد. «از خود می پرسم  برای چه؟ اولین جواب: شوک سال ۱۹۹۵. من تصور نمی کردم که فرانسوی ها به قدری نا محتاط باشند که ژاک شیراک را به ریاست جمهوری برسانند». از آنگاه با گذرنامه دیپلماتیکی که داشت، هسل به همراه همسر جدیدش در سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ در باریکه غزه حضور یافت و در بازگشتش نسبت به زندگی دردناک اهالی غزه شهادت داد، و در همان زمان ابراز داشت «همیشه خود را در کنار ناراضیان قرار داده ام».

این است مردی که در سن نود و سه سالگی این کتاب را نگاشته است.

در برابر مرتجعین بایستیم

(گفت و گوی بین ادگار مورن و استفان هسل)

ادگار مورن در ۸ ژوییه ۱۹۲۱ در پاریس، تک فرزند ویدال و لونا ناهوم از یهودی های سفارد از سالونیک و مقیم منیلمونتانت در سن ۱۰ سالگی مادر خود را از دست داد. او مبارز داوطلب مقاومت، سرهنگ نیروهای مبارز فرانسوی در مقاومت (۱۹۴۲۱۹۴۴)، عضو اخراجی خزب کمونیست در سال ۱۹۵۱، رییس با سابقه مرکز ملی تحقیقات علمیCNRS ، آژانس اروپایی فرهنگ (یونسکو) و انجمن تفکر جمعی بود. او به مدت بیست سال خود را وقف روشی مناسب کرد که برای عبور از مسئله پیچیدگی شناخت علمی و مسائل انسانی، اجتماعی و سیاسی ( روش ۲۰۰۷) در نظر گرفته شده بود. او مطالعات مهمی در مورد جامعه شناسی معاصر داشته و تلاش کرده تا پیچیدگی اجتماعی انسانی را با گنجاندن ابعاد زیست شناسی و تصویری دریابد. یک شماره ویژه از لوموند عنوانادگارد مورن، فیلسوف سرکشرا به وی اختصاص داده است.

شما چگونه جنبش های عقب گرایانه ای را که امروزه بویژه در غرب رواج دارند توضیح می دهید؟

ادگار مورن: این تمایل عقبگرایانه ناشی از احساس از دست دادن آینده است. همیشه با این باور زندگی کرده ایم که پیشرفت یک قانون تاریخی است. تا می ۱۹۶۸، ما بر این عقیده بودیم که جامعه صنعتی پیشرفته اغلب سختی های انسانی و اجتماعی را حل می کند.

با وجودیکه روسیه شوروی و چین مائوییست آینده ای روشن را نوید می دادند، باور بر این بود که پیشرفت می رفت که کشورهای قدیما استعمارشده را در بر گیرد تا در آنجا پیشرفت اقتصادی و سوسیالیسم عربی رخ دهد. آینده فرسوده شده و جای خود را به ابهام و نگرانی داده است: امروزه هیچ کس نمی داند فردا از چه ساخته خواهد شد.

هنگامی که حال نامعلوم و نگران کننده است مردم تمایل به پناه بردن به گذشته دارند. در این شرایط، احزابی که نماینده فرانسه ی جمهوری خواه چپ بودند مرحله به مرجله خود را از درون مایه خالی کردند.

از کمونیسم، ستاره ی کوچک حزب کمونیست فرانسه باقی مانده است؛ سوسیال دموکراسی نیز نتوانسته خود را برای پاسخ گویی به چالش های جهانی شدن ترمیم کند. از اینجاست که حس ناتوانی و خودباختگی در برابر سودجویی مالی پدید آمده است. از سوی دیگر، آشفتگی شناخت، سرگشته در بین تجارب ناشی از دانش های گوناگون ما را از تدوین دیدی جهانی بازداشته است.

استفان هسل: در بین ایدئولوژی های کمونیستی و نولیبرال، هدف ایجاد یک مسیر به سمت دموکراسی بنیان شده بر اساس اکثریت مردم است. در کتابم،آرام ننشینید، من برنامه مصوب شورای ملی مقاومت در فرانسه را یادآوری کرده ام که برخی نکات اش شایسته ی فعال سازی دوباره هستند.

در برابر بحران اقتصادی که امروزه ما را تهدید می کند، شایسته است که به این ارزش های دموکراتیک بازگشته و در برابر تجربه ی ویشی، دروفوسیسم و ورساییسم در پایان جنگ ۱۸۷۰ و در مقابل این فرانسه ی واپسگرایی که ناگهان دوباره در خدمت بحران ها ظهور کرده است، بایستیم.

شرایط کنونی بی شک به اندازه سال های ۱۹۳۰ غمبار نیست اما باری که بر دوش فرانسه سنگینی می کند نیز کمتر از آن زمان نیست. این حالت از سر اشغال خارجی و سرمایه داری فرانسوی نیست بلکه از اقتصاد جهانی و نولیبرالیسم آتشین اش است.

این، باری است که سندیکاها و جنبش های مقاومت از دغدغه ی بازگشت به ارزش های اساسی آزادی، برابری و برادری، با آن جنگیده اند.

امروز بیش از هر زمانی لازم است به اصول ترویج شده از سوی اعضای مقاومت بازگردیم: بیمه اجتماعی برای همه، مقاومت در برابر سیطره های مالی و مدرسه برای همه، بدون به فراموشی سپردن مطبوعات مستقل.

ادگار مورن: نیت و انتظار برنامه ی شورای ملی مقاومت زنده سازی جمهوری سال های ۱۹۳۰ بود که زیر بار رسوایی ها و ناتوانی اش در پاسخگویی در برابر بحران اقتصادی و کمک به اسپانیا، ناکام مانده بود.

امروز نیز، هدف بازسازی دموکراسی با القای درون مایه ای اجتماعی است. همیشه دو فرانسه وجود داشته است، اما در جمهوری سوم، مردم دست بالا را داشتند. به رسمیت شناسی ماجرای درفوس، جدایی کلیسا از دولت و احداث لائیسیته  پیروزی در برابر فرانسه ی دوران واپسگرایی بودند.

فاجعه ای بی نظیر، که شارل موراس آنراشگفت الهینامید لازم بود تا فرانسه ی دوم قدرت را در اختیار گیرد. این فرانسه ی دوم که خود را در شخصیتی بیگانه ستیز نمایان کرد خود را درپیمان همکاریکم ارج و پس از آزادی از هم پاشیده کرد. از آنجاست اهمیت بازسازی این مردم جمهوری خواه و پرورش داده شده توسط دسته های لائیک و احزابی که همبستگی جهانی را آموزش می دادند

بیمه های ابتدایی در دولت رفاه، امروزه توسط رقابت های اجتماعی تهدید شده اند: شرکت ها در حال اخراج کارکنان هستند، شیوه های کاری ای را تحمیل می کنند که می توانند به جنایت منتهی شوندواپس گرایی می تواند حالت های متعدد به خود بگیرد. باید از اکنون از مخاطرات آگاه بود و راه های نوینی را جستجو کرد.

استفان هسل: برخی می گویند که کتابآرام ننشینیدبسیار زیبا است اما برای ما توضیح نمی دهند که چه باید کرد. در واقع، این نوشته ی سی صفحه ای سرآغازی از یک اندیشه ی اجتناب ناپذیر بیش نیست. باید شروع کنیم و به خودمان بیاییم تا به خواب فرو نرویم.

هر نسلی می تواند به خود بگوید که من کاری در این باره نمی توانم بکنم: بر این است که باید واکنشی یافت. کافی نیست که فقط بدانیم اوضاع رو به بدی است، باید بفهمیم که چگونه مسیر درست را بیابیم. آنجاست که گزارش ادگار مورن در «راه» با ارزش است.

این اثر نشان می دهد سرآغازی از گام های واقعی رو به جلو در برخی زمبنه ها وجود دارد: برای نمونه اقتصاد اجتماعی و همبسته که امکان می دهد از این ستم سودجویانه پیشی گرفت. در هیچ حالتی نباید اعتماد خود به توانایی در قدم گذاستن به پیش را ببازیم و تجدید امیدهای به حق اعضای مقاومت تحت سیطره رژیم ویشی و اشغال آلمان را فراموش کنیم.

این خوش بینی از کجا در شما پدید می آید، شما که قرن تراژیک بیستم را پشت سر گذاشته اید؟

استفان هسل: ادگار مورن و خود من زندگی بلندی را پشت خود داریم. ما شاهد شرایطی بودیم که غیر قابل حل به نظر می آمدند، مانند اشغال کشور، چین مائو، روسیه استالین و رفع استعمار. باید اعتماد و بردباری داشت: شرایط به اندازه زمان جوانی ما دشوار نیست و تجربه نشان داده که غیر قابل گذر نیستند.

به یاد یکی از گفت و گوهایم با فبلسوف والتر بنیامین (۱۸۹۲۱۹۴۰) دوست بزرگ پدرم و بویژه مترجم پروست افتادم. در اوت ۱۹۴۰ بود در مارسی قبل از اینکه در پی رفتن به اسپانیا و در شهر کوچک پرت بو در پیرنه خودکشی کند. من ۲۳ سال داشتم و او ۴۸ سال.

«او به من گفت که ما در پاسوی دموکراسی هستیم و با پیروزی هیتلر در پایین ترین نقطه ای که میتواند سقوط کند خواهیم بود». به یاد دارم که به او پاسخ دادم: «اما نه، باور کنید، ما راه های مقاومت را پیدا خواهیم کرد. و من تلاش می کنم به ژنرال دوگل در لندن بپیوندم»…

ادگار مورن: ما توانسته ایم آرزوهای جوانی مان را حفظ کنیم با وجود اینکه تا آنجا که به خودم مربوط می شود، من برخی خیالاتم را فراموش کرده ام. ما با دغدغه ی همیشگی تقدیر آدمیان زنده بوده ایم.

در اولین دیدارم با فیلیپ دشارتر، یکی از مسئولان جنبش مقاومت که بسیار به او وابسته بودم، از من پرسید: «چه چیزی تو را بر می انگیزد؟» به او پاسخ دادم که قطعا آزادی فرانسه، و همچنین تمایلم به شرکت در مبارزه ی بشر برای رهایی خویش. این نگرانی از بخت انسان در من مانده است.

همچنان که با نازی جنگیدیم، من انتظار دارم که در برابر هم شکلی از بربریت بایستیم و بویژه در برابر این بربریت سرد و منجمد نیز بایستیم که فیلسوفان آلمانی تئودور آدورنو (۱۹۰۳۱۹۶۹) و ماکس هورکمیر (۱۸۹۵۱۹۷۳) آنرامنطق دستمایهمی نامند، یعنی عقلانیتی مخرب بنیان شده بر روی حساب، که منطق در آن وسیله است و نه هدف.

حس ما این است که دنیا به سوی فاجعه می دود. ما با سلسله ای از بحران های اقتصادی و زیست محیطی روبرو هستیم. اما هزاران ابتکار، مانند زمان مقاومت زاده خواهد شد. این است چیزی که خوش بینی من را حفظ کرده است.

استفان هسل: تغییر ماهیتی که ادگار مورن پیشنهاد می دهد، در دسترس همه ی جوامع است به شرطی که ایمن شناسی اجزایی که احاطه اش کرده اند را بشناسند: که به جای بیرون راندن کولی ها به آنها کمک کنیم که جایگاه شان را در جامعه بیابند.

به جای سلب ملیت از کسی که در خارج به دنیا آمده، با دادن امکان تبدیل شدن به یک فرانسوی حتی پویا تر از همراهانش، از او استقبال کنیم. اینگونه است تغییر جهتی که از پس آن جامعه می تواند به گونه ای دیگر باشد! هیچ گاه نباید گمان کرد که افق بسته شده است. هیچ یک از شرایطی که با ادگار مورن از آن عبور کردیم سربسته باقی نمانده است.

به عقیده شما سازمان هایی چون سازمان ملل متحد، برای ابداع راهی دیگر و مبارزه بر علیه این خطرات می توانند یک اهرم باشند؟

استفان هسل: این اقبال وجود دارد که سازمانی جهانی در اختیار داریم که هدفش تنها پایان دادن به درگیری ها نیست بلکه ترغیب منابع انسانی و احترام به آزادی های اساسی نیز می باشد.

در حقیقت، این مردم نیستند که در آنجا مستقر اند بلکه دولت های حاکم اند. واداشتن دولت ها به همکاری با هم بسیار مشکل تر از آن می نماید که ما در زمان تشکیل این سازمان باور داشتیم.

ما در فازی هستیم که اشراف سالاری های اقتصادی و مالی بر دولت هایی سیطره دارند که به تنهایی نمی توانند خود را از این تنگناها خارج کنند. آیا می توانند دسته جمعی خارج شوند؟ بله، بی شک، اتحادیه اروپا می تواند.

در زمان فعلی، بیهوده است که برای اتخاذ تدابیری جهت بهبود اقتصاد جهانی، تنها بر روی دولت ها حساب کنیم. اصل ۷۱ اساسنامه سازمان ملل امکان این که سازمان های مردم نهاد مورد مشاوره قدرت های جهانی قرار گیرند را یادآوری می کند.

ما به NGO هایی بیشتر و محکم تر نیاز داریم که قادر باشند به قدرت های جهانی فشار آورده تا از تحمل دیکتاتوری اشرافیت های مالی دست بکشند.

ادگار مورن: به نظر من، باید جهانی شدن را در جهتی که همبستگی مردم را ایجاد کند حفظ کنیم اما باید محلات و مناطق را در برابر تسخیر چند ملیتی ها (کمپانی های چند ملیتی) حفظ کنیم.

در برخی کشورهای آفریقا، شرکت های چند ملیتی زمین های فراوانی را از اهالی غصب کرده اند تا کشاورزی انبوه صادراتی انجام دهند که به این گونه باعث گرسنگی های جدید شدند. هر ملتی باید خودگردانی غذایی داشته باشد. با دولت ها، با نگرش ها و با شهروندان است که این را اعمال کنند.

بحران معنای پرومته ای پیشرفت، با فجایع زیست محیطی چون فوکوشیما تشدید شده است. دنیای غرب می تواند راهی به جز «راه منطق وسیله ای» بیابد؟

ادگار مورن: هنگامی که سیستمی قادر به حل مسائلی که تهدیدش می کند نیست، یا از هم می پاشد، یا در بربریت فرو می رود و یا تغییر حالت می دهد. فجایع هیروشیما و ناکازاکی پایان تاریخ را نشان داده اند، نه در جهتی که استاد علوم سیاسی آمریکایی فرانسیس فوکویاما آنرا دریافته، که برای او دموکراسی لیبرال نشانگر پایان تاریخ بوده بلکه در جهتی که همه چیز باید بازتولید شود.

آنجاست که اصل دگردیسی تمام درستی خود را می یابد. جهانی شدن همزمان بدترین و بهترین چیزهاست. چگونه بهترین است؟ جمعی از تقدیرها را برای بشریتی که با یک مسئله اساسی روبروست ظاهر کرده، خواه این مسائل زیست محیطی باشند خواه اجتماعی، سیاسی یا غیره.

بدین سان، نمی توانیم به این تغییراتی که استفان هسل در سطح دولت جهانی آرزو می کند برسیم مگر با گسترش حس تعلق به جامعه، جامعه ای که من نامش را «زمین وطن» می گذارم.

این واژه ی وطن بسیار مهم است؛ این واژه مجموع سرنوشت ها را بر روی همبستگی های پراکنده بنیان نهاده است. «زمین وطن» بدان معنی نیست که باید جوامع ملی و قومی را حل کرد: بشریت نیازمند حفظ گوناگونی ضمن تولید یگانگی است.

حیاتی است که قدرتی توانا برای تصمیم گیری در مسائل زیست محیطی، در نابودی سلاح های کشتار جمعی و در تنظیم اقتصاد جهت ناکام گذاشتن سواستفاده های مالی داشته باشیم.

تدابیری آشکار که امکان تعهد جستن در یک راه جدید را می دهد کدام ها هستند؟

استفان هسل: نام بردن رشته ای از تدابیر راهنما، از جهت اینکه این مشکلات وابستگی درونی داشته و پیچیده اند نمی تواند یک راه حل باشد. در بنیان همه ی موارد، اصلاح تفکر، اصلاح زندگی و آموزش لازم است.

اگر می خواهیم به سوی دگردیسی برویم، باید همزمان در تمامی جبهه ها کار کنیم.

ادگار مورن: یک سیاست اقتصادی دیگر نیز ممکن است. تنها راه، گسترش اقتصاد سبز نیست، بلکه کارهای بزرگی چون زنده سازی محیط زیست، پاکسازی و انسانی سازی دوباره شهرهانیز وجود دارد.

از سویی، در حاشیه ها، از هم اکنون شاهدیم که با بانک هایی که سپرده گذاری، پول های محلی و اعتبارات کوچک را میسر کرده اقتصادهای اجتماعی و پایدار برپا شده اند. کسب و کار عادلانه و کشاورزی بیولوژیک واسطه های درنده را حذف کرده و کشاورزی صنعتی، آلاینده و مخرب خاک را عقب می راند.

شایسته است که تولید غذا را بگونه ای که در نزدیکی محل زندگی مان باشد و خودکفایی غذایی برایمان ایجاد می کند، بازتولید کنیم. حدی از تدابیر که نشان دهد در ورای ارقام رشد سیاست دیگری ممکن است.

امروزه، جوانان حومه های شهر خود را به اقتصاد قاچاق سپرده و به بزه کاری هایی که بنا نداریم جز با زور عریان به آن پاسخ دهیم، حال آنکه می دانیم که زندان ها مکان های مناسبی برای تولید جرم هستند.

در حلبی آباد های ریو یک سرمایه گذار خانه ای را باز کرده که در آن جوانان می توانند خواندن و

نوشتن را فرا گرفته و فعالیت های ورزشی و هنری را تمرین کنند: هنگامی که این بچه های حلبی آباد ها در کلیت شان به رسمیت شناخته شوند، بزه کاهش می یابد. هزاران مثال نشان می دهد که می توان راه حل هایی پیدا کرد.

برنامه شما بنابراین حاصل سه جناح چپ است، چپ لیبرال، چپ سوسیالیست و چپ کمونیست؟

ادگار مورن: لیبرتاریسم فرد را کانون قرار می دهد، سوسیالیسم می خواهد که جامعه بهتر باشد و کمونیسم بر روی اشتراک پافشاری دارد. چپ نمی تواند خود را بهبود بخشد مگر اینکه در بین این سه منبع اتحاد ایجاد کند. امیدوارم که احزاب یکپارچگی شان را بگشایند و از نو در یک فرمول با هم یکپارچه شوند.

نبود اعتماد در بین نخبگان می تواند منجر به رای آوردن راست افراطی و یا عدم مشارکت شود، اما همچنین می تواند جنبش های آزادی خواهانه ای را برانگیزند که تمایلات عمیقی را ابراز کنند. مانند آنچه که اخیرا در انقلاب های جهان عرب دیدیم، نیرویی سازمان دهنده که دارای تفکری سیاسی و قادر به جهت دهی به مبارزات باشد وجود نداشت.

می توان شورش کرد و زندگی دموکراتیک دیگری را آرزو کرد اما زمانی که این آرزوها آشکار شوند، جنبش ها از هم می پاشند. قبل از هر چیز مهم است که تفکری سیاسی بنا کرد که بر روی تشخیص درست شرایط استوار شده باشد.

هنوز باور دارید که این احزاب سنتی اصلاحاتی را که شما آرزومندید انجام دهند؟

استفان هسل: بله، حتی با این وضعی که دارند. چه چیزی را باید تلاش کرد بدست آورد؟ انتخاب یک رییس جمهور چپ مورد حمایت سه عضو یاد شده. شکل گیری یک چپ واقعی در پارلمان اروپا یک پیشنیاز است. نباید با خود گفت که «من دیگر رای نمی دهم چرا که احزاب ناامید کننده هستند»: همه ی احزاب ناامید کننده هستند اما ما به یک دولت نیاز داریم.

کمبود ما اختراع سیاسی است. مردم به احزاب رای می دهند بدون اینکه کارکرد آنها را بفهمند. در فرانسه، تعداد اعضای سندیکاها به نسبت دیگر کشورها بسیار پایین است. ما به معنای واقعی در یک دموکراسی زندگی نمی کنیم. انتخاب یک رییس جمهور با رای اکثریت خلاف کارکرد یک دموکراسی پارلمانی است.

باید یک قانون اساسی جدید بر بنیان تمرکز زدایی و مشارکتی بزرگتر از نیروهای میانه را مد نظر قرار داد. می ماند کارهایی که باید انجام داد اما آنها نشدنی نیستند: میلی پنهان برای خروج از تنها سیستم احزاب کهنه ی فرانسه وجود دارد.

باید گوش شنوایی باشیم برای تمایل مردمی که خواهان تغییرات ریشه ای در کارکرد دموکراسی هستند.

ادگار مورن، شما توقع دارید که ما اشعار ناشناخته «لامارسیز» را در یابیم و شما استفان هسل، می خواهید که یک شعر نوشته شده توسط همسرتان را بیابیم که عنوان «دیگر ۱۴ ژوئیه وجود ندارد» را دارد.

ادگار مورن: بله، در مورد ابیات ۱۱ و ۱۲ لامارسیز که عملا ناشناخته مانده اند در حالی که به بهترین شکل پیام بزرگ ۱۷۸۹ را با خود دارند. در این ابیات، ترانه حس میهن دوستی را با عامیت پرآب و تاب پیوند می دهد که آنرا اینگونه داوری می کنیم:

«فرانسه ای که اروپا تحسین اش می کند آزادی را باز فتح کرد/ و شهروندان زیر لوای قانون برابری نفس می کشند!/ زیر لوای قانون برابری!/ روزی تصویر خواستنی اش در تمام هستی گسترده خواهد شد/ مردم! شما غل و زنجیر ها را خواهید شکست و وطنی خواهید داشت. مسلح شوید، شهروندان»

استفان هسل: هنگامی که هنوز از ژنرال دوگل دلگیر بودیم که چرا زودتر به استعمار پایان نمی دهد، همسرم ویتیا و من، متن کوتاهی را می نوشتیم که من تنها دو بیت آخرش را که در هوایعشق شاداب وجود نداردمی خوانیدم، برای تان می خوانم:

« کجایند پاریس، شورهای مردمی ات، زمزمه ی پیاده روهایت که شاهان و تاریخ را به لرزه می انداخت و با آهنگ گام هایت پیش می رفت و هنگامی که، تو تنها دربرابر همه  می خواندی «درست می شود»، در آنسوی مرزها طنین می انداخت، آنگاه ۱۴ ژوئیه بود. اکنون که خود را ساخته ای، این واژگانی که تو را برافروخت، هنوز بر روی بناهای کهنه ات پیدایند اما آنها که برای این در بون و در اوران مردند، آنها فلاژه ها هستند، آنها مسلمانان هستند. دخترانت با آنان که آرام شان کنند می رقصند، این را ۱۴ ژوئیه می خوانند».

تند بود اما شاید به جا.»

برنامه شورای ملی مقاومت

۱۵ مارس۱۹۴۴

حاصل میل تند فرانسوی ها برای نفی شکست، مقاومت دلیل دیگری جز مبارزه ی جدی روزمره و بی وقفه برای بودن نمی بیند.

این ماموریت مبارزه نباید باعث پایان آزادی شود. تنها با گرد هم آوری تمام قوا حول آرزوهای متفق القول ملت است که فرانسه تعادل اخلاقی و اجتماعی اش را باز خواهد یافت و دوباره نمای بزرگی و یگانگی اش را به دنیا عرضه خواهد کرد.

همچنین نمایندگان سازمان های مقاومت، مراکز سندیکایی و احزاب و گرایشات سیاسی دسته بندی شده در نزد شورا، در مجلس جامع ۱۵ مارس ۱۹۴۴ به بحث نشسته تصمیم گرفتند که بر روی برنامه ای که در پی می آید متفق شوند، برنامه ای که همزمان شامل برنامه ای فوری در برابر اشغالگران و تدابیری جهت برپایی نظام اجتماعی ای عادلانه تر بود.

۱طرح اقدام فوری

نمایندگان سازمان های مقاومت، مراکز سندیکایی و احزاب و گرایشات سیاسی دسته بندی شده در شورا.

نگرانی خود را در برابر ویرانی های مادی ملت که ستمگران هیتلری با کمک مردان ویشی در پی آن هستند ابراز می دارند. ویرانی ها با غارت، با نابودی تمام تولیدات لازم فرانسوی ها، با گرسنگی های برنامه ریزی شده، با نگهداری یک میلیون زندانی در اردوگاه ها، با اخراج صدها هزار کارگر، با زندانی کردن ۳۰۰ هزار فرانسوی و اعدام با ارزش ترین وطن پرستان که تا به حال ۵۰ هزارشان در راه فرانسه از بین رفته اند.

آنها اراده خود را برای پس گرفتن میهن از راه همکاری تنگاتنگ با عملیات نظامی ارتش فرانسه و ارتش های متحد در سراسر قاره ابراز می دارند، و همچنین خواهان تسریع این آزادسازی، کاستن رنج های مردم مان، نجات آینده فرانسه با تشدید بی وقفه ی مبارزه علیه اشغالگر و مزدورانش که از ۱۹۴۰ آغاز شده است، هستند.

آنها به دولت های انگلیس و آمریکا اصرار دارند که بیش از این امید فرانسوی ها را به ناامیدی تبدیل نکنند که مانند تمام مردمان تحت ستم اروپا امید دارند که آمریکا با اراده ی خود برای مغلوب کردن آلمان نازی از طریق شروع عملیات نظامی در گستره ای وسیع در اسرع وقت آزادسازی سرزمین های اشغال شده را تضمین کرده، و اینگونه به فرانسوی هایی که در خاک هستند امکان دهد که به ارتش های متحد بپیوندند.

آنها نزد کمیته فرانسوی آزادسازی پافشاری دارند که تمام همت خود را به کار بسته تا تسلیحات لازم را بدست آورده و در اختیار میهن پرستان قرار دهند. آنها شاهدند که فرانسوی هایی که توانستند مقاومت را پایه گذاری کنند نمی خواهند و حتی نمی توانند خود را به رفتار منفعلانه در انتظار کمک خارجی مقید کنند بلکه می خواهند بجنگند، می خواهند و باید مقاومت مسلحانه شان در برابر مهاجمین و ظالمین را گسترش دهند.

آنها شاهدند که مقاومت فرانسه یا باید بجنگد و یا ناپدید شود؛ که بعد از واکنش به شیوه ای دفاعی اکنون ماهیتی تهاجمی یافته است و تنها توسعه و همه گیری مقابله ی فرانسوی ها در برابر دشمن به آنان اجازه می دهد که دوام آورده و پیروز شوند.

در آخر آنها شاهدند که افزایش اعتصابات، وفور توقف کارها در ۱۱ نوامبر که در بسیاری موارد با اتحاد روسا و کارگران انجام شده، شکست برنامه ی تبعید جوانان فرانسوی به آلمان، رزم های بسیار خوبی که هر روز در جریان است، با پشتیبانی مردم در کوه های آلپ، در مرکز کشور در پیرنه و در سون و جوانان فرانسوی، پیشاهنگ ارتش آزادی بخش، همه نشانگر این است که مردم ما به خوبی در مبارزه متعهد هستند و باید این مبارزه را افزایش داده و پیگیری کنند.

در نتیجه، نمایندگان سازمان های مقاومت، مراکز سندیکایی و احزاب و گرایشات سیاسی حاضر نزد شورا.

اعلام می کنند که تنها با سازمان دهی، تشدید مبارزات نیروهای ارتش، با سازمان های تاسیس شده و توده ها است که اتحاد واقعی تمام نیروهای میهنی برای تحقق آزادی ملی محقق می شود و آنگونه که ژنرال دوگل بیان کرد رستاخیز ملی که بدیگونه ترتیب داده شده، به محض اینکه شرایط سیاسی و نظامی امکان پیروزی اش را حتی به قیمت قربانی های سنگین تضمین کند، توسط شورای ملی مقاومت و تحت فرمانکمیته فرانسوی آزادی ملیاداره خواهد شد.

آنها امید دارند که عملیات آزادسازی کشور، که توسط مقامات متحدین پیش بینی شده، بدین سان می تواند در صورت لزوم به لطف کمک های فرانسوی ها در مبارزه ی متعهدانه علیه دشمن پیشرفت کند، آنگونه که نمونه ی پرشکوه وطن پرستان جزیره کرس نشان داد.

آنها با افتخار تصدیق می کنند که فرانسه، که با وجود آتش بس، جنگ را بی وقفه ادامه داده، بیش از پیش انتظار دارد که مبارزه را تا آزادسازی و پیروزی پی بگیرد.

برای بسیج نیروهای انبوه فرانسوی جهت گسیل شان به سمت عملیات نجات بخش با اتحاد تمامی اراده ها، شورا تصمیم می گیرد:

که از مسئولان سازمان هایی که اکنون موجودند دعوت شود تا با هماهنگی تشکلات حاضر و با تاسیس کمیته ها در مکان هایی که هنوز چیزی تشکیل نشده، کمیته های شهری، روستایی و شرکتی را تشکیل داده و میهن پرستان سازمان نیافته را بسیج کنند.

تمامی این کمیته ها تحت مدیریت کمیته های منطقه ای مربوط به آزادسازی جا داده خواهند شد. آنها تحت فرمان کمیته های منطقه ای قرار خواهند گرفت که پلات فرم مبارزات و خط سیاسی معین شده توسط شورا را طبق بخشنامه برای آنها ارسال می کنند.

هدف از این کمیته ها در سطح منطقه ای، محلی و شرکتی این خواهد بود که تمامی فرانسوی ها را به شیوه ای اثربخش در مبارزه با دشمن و ماموران ویشی شرکت دهد و نیز با همبستگی و همت پیگیر با میهن پرستان مهمیز دار و حمایت از خواسته های حیاتی مردم مان. فرای همه چیز، وظیفه اساسی آنها بسیج کردن و آموزش فرانسویانی است که باید در عملیات ارتش جهت آزادسازی دسته بندی شوند.

این کمیته ها باید طبق شرایط و با تطبیق خود با دستورات شورا، تمامی مبارزات فرانسوی ها در برابر هر گونه ظلم و غارت تحمیل شده از دشمن از داخل و خارج را حمایت و رهبری کنند.

این کمیته ها بایند:

۱) ستیز در برابر تبعید را گسترش داده و به مقاومت کنندگان کمک کرده خود را پنهان کنند، غذا پیدا کنند، پوشاک داشته باشند و از خود دفاع کنند و بدینگونه نیروی دشمن را کاسته و توانایی انسانی مقاومت را بالا ببرند؛

۲) ماموران گشتاپو و گروه نظامی دارناند و همچنین جاسوسان خودی و خائنان را تعقیب کرده و تنبیه کنند؛

۳) اندیشه ی مبارزه ی کارا را با هدف تحت فشار گذاشتن نازی ها و فاشیست های فرانسوی ها توسعه دهند؛

۴) از سویی همبستگی بین زندانیان و تبعیدشدگان و از سوی دیگر اتحاد در بین خانواده های قربانیان ترور هیتلری و ویشی ای را افزایش دهند؛

۵) با همفکری سازمان های سندیکایی مقاومت، برای زندگی و سلامت فرانسوی ها جهت مبارزه ای روزمره و بی درنگ با فراخوان ها، تظاهرات ها و اعتصابات تلاش کرده تا هدف کسب افزایش دستمزدها و بهبودی هایی که توسط ویشی و آلمانی ها متوقف شده و سهمیه های غذایی و تخصیص تولیدات کیفیت بالا که با تدابیر ویشی و خواست دشمنان کاسته شده، محقق شود به گونه ای که حداقلی از ارقام ضروری غذایی، گرمایی و پوشاک در اختیار مردم قرار داده شود؛

۶) دفاع از شرایط زندگی مبارزان قدیمی، زندانیان، زنان زندانیان از راه سازماندهی مبارزه برای تمامی نیازهای ویژه؛

۷) پیگیری کارزار علیه محاصره تولیدات کشاورزی، مواداولیه و سامانه های صنعتی در برابر دشمن؛ برهم زدن و از کار انداختن تولیدات مورد نیاز دشمنان و حمل و نقل ها و راه آهن ها و راه های آبی؛

۸) در درون شرکت های زراعی از تولیدکنندگان در برابر نمونه گیری های زیادی و در برابر مالیات های ناکافی دفاع کرده و برای جایگزینی اعضای سندیکایی که جیره بگیر ویشی و آلمان هستند با روستاییانی که فدای زندگی رعیتی شده اند تلاش کنند.

با تمام مبارزات اینچنینی و به لطف حمایت همبستگی و غیرتی که این مبارزه دامن می زند، کمیته های شهری، روستایی و شرکتی باید علاوه بر این:

الف) سازمان های مسلح نیروهای داخلی فرانسوی را با گسترش گروه های میهن پرستان تقویت کنند: گروه فرانک، پارتیزان های آزاد و پارتیزان ها که به طرز ویژه از بین مقاومت کنندگان استخدام می شوند؛

ب) با توافق فرماندهان ملی، منطقه ای و ناحیه ای نیروهای داخلی فرانسه، مجاهدین میهن پرست در شهرها، خارج از شهرها و شرکت هایی که مدیریت شان توسط مهندسان، کاردانان، آموزگاران، کارمندان، کادر و ذخیره تسهیل می شود، سازمان دهی شوند. این ها همه به منظور دفاع از نظم عمومی، زندگی و اموال فرانسویان در برابر ترور و تشویش بوده و همچنین جهت تضمین و نگه داری موسسات موثر تحت فرمان کمیته های منطقه ای آزادسازی برای هر چیزی که در این زمینه جهت پیوند محکم با نیروهای داخلی که حاکمیت و نظم شان باید توسط همه رعایت شود.

برای تضمین اثر بخشی عالی تدابیر بالا، شورا با فراهم سازی دقیق همکاری با متحدین در صورت رسیدن به کشور، باید:

۱) به تمام سامانه های نیروهای داخلی فرانسه نظم داده تا از هم اکنون دشمن را با تعقیب نیروهایش، برهم زدن نقل و انتقالات و تولیدات جنگی اش مورد هجوم قرار داده و ذخایر و مهمات نظامی شان را توقیف کرده و در اختیار میهن پرستان بی سلاح قرار دهند.

۲) ذخایر نظامی بلا استفاده را در بین سامانه هایی که از نظر کمیته توانایی بیشتری در جنگیدن مفید آنی یا در آینده ای نزدیک دارند، توزیع کنند.

۳) سازمان دهی معقول مبارزه را بر اساس برنامه ای چیده شده بهمراه مسئولین صلاحیت دار در مقیاس منطقه ای، ناحیه ای یا محلی جهت کسب حداکثر کارایی تحقق بخشند.

۴) اقدام نظامی را با مبارزه ی مقاومت توده ی ملت در جهت ارائه حمایت و حفاظت از تظاهر کنندگان میهن پرست، جنبش های مطالبه جوی زنان زندانیان، روستاییان و کارگران در برابر پلیس هیتلری، هماهنگ کرده و از تصاحب مواد غذایی و تاسیسات صنعتی، چپاول های سازماندهی شده بر علیه مقاومین و کارگران اعتصاب کننده جلوگیری کرده و از زندگی و آزادی تمامی فرانسویان در برابر فشار وحشیانه اشغالگر کنونی دفاع کنند.

همچنین، از طریق به کارگیری تصمیمات برنامه مشترک حاضر، اتحاد تنگاتنگ تمامی میهن پرستان در فعالیت شان، بدون تمایز عقاید سیاسی، فلسفی و مذهبی، محقق خواهد شد.

از این رو در این مبارزه، ارتشی تجربه دیده، کارکشته در نبرد و رهبری شده توسط کادری آزمون پس داده در برابر خطر، ارتشی قادر به ایفای نقش برای زمانی که رستاخیز ملی به تحقق خواهد پیوست، ارتشی که به مرور اهداف و تجهیزات اش را افزایش خواهد داد شکل خواهد گرفت.

و نیز، از پس تلاش ها و از خودگذشتی های همگان، زمان آزادی سرزمین ملی پیش خواهد افتاد؛ بدین گونه، زندگی هزاران فرانسوی نجات داده شده و انبوهی از ثروت ها حفظ خواهند شد.

بدین جهت، در این نبرد، فرانسه ای پاک تر و نیرومندتر پدید می آید که در فردای آزادی قادر است بزرگترین کار بازسازی و نوسازی میهن را از سر گیرد.

۲) تدابیر قابل اجرا بلافاصله پس از آزادسازی سرزمین

با یگانگی در هدف پیش رو، با تفاهم در چگونگی وسایل بکارگیری جهت نیل به این هدف که همان آزادی فوری سرزمین می باشد، نمایندگان جنبش ها، دسته ها، احزاب و گرایشات سیاسی دسته بندی شده نزد شورای ملی مقاومت اظهار می دارند که مصمم اند که پس از آزادی متحد بمانند:

۱) برای برپایی دولت موقت جمهوری تشکیل شده توسط ژنرال دوگل جهت دفاع از استقلال سیاسی و اقتصادی ملت، برپایی دوباره فرانسه ای با اقتدار، با بزرگی و همراه با رسالتی جهانی؛

۲) برای آگاهی از دردهای خائنین و خلع ید در زمینه اداری و زندگی حرفه ای از همه کسانی که با دشمن پیمان خواهند بست یا فعالانه در سیاست دولت های پیمان همکاری شرکت جویند؛

۳) برای الزام در مصادره اموال خائنین و قاچاقچیان بازار سیاه، بستن مالیاتی تدریجی بر سودهای جنگ و در حالت کلی تر بر عایدی هایی که از کیسه مردم و ملت در زمان اشغال حاصل شده، همچنین مصادره تمامی اموال دشمنان از جمله سهام حاصله از زمان ترک مخاصمه توسط قدرت های محور و نمایندگانشان در شرکت های فرانسوی و مستعمره ای از هر دست و ثبت این سهام در میراث لایتجزای ملی؛

۴) برای تضمین:

برپایی گسترده ترین مردم سالاری با مخاطب قرار دادن مردم فرانسه از طریق احیای رای اکثریت؛

آزادی بی قید و شرط عقیده، مذهب و بیان؛

آزادی مطبوعات، سرافرازی و استقلال اش نسبت به دولت، قدرت های مالی و تاثیرات خارجی؛

آزادی همکاری، تجمع و تظاهرات؛

مصونیت حریم خصوصی و حریم مکاتبات؛

احترام به نوع بشر؛

برابری مطلق همه شهروندان در برابر قانون؛

۵) برای انگیزش اصلاحات ضروری:

         الف) در سطح اقتصادی:

برقراری یک دموکراسی اقتصادی اجتماعی واقعی، دربرگیرنده ی خلع اشرافیت های بزرگ اقتصادی و مالی در مدیریت اقتصادی؛

سازماندهی خردمدار اقتصادی ضامن پیروی منافع شخصی از منافع عمومی و رها از خودکامگی کاری مد نظر دولت های فاشیست؛

تشدید تولید ملی بر اساس خطوط برنامه ی مصوب دولت پس از مشاوره گرفتن از نمایندگان تمامی عناصر دخیل در تولید؛

بازگرداندن تمامی وسایل تولید تک قطبی شده، میوه ی کار مشترک، منابع انرژی، ثروت های زیر زمینی، کمپانی های بیمه و بانک های بزرگ به ملت؛

توسعه و پشتیبانی تعاونی های تولیدی، داد و ستدی، کشاورزی و صنایع دستی؛

در چارچوب شرکت، حق دسترسی به پست های مدیریتی و اداری، برای کارگران دارای صلاحیت های لازم و شرکت کارکنان در مدیریت اقتصاد.

ب) در سطح اجتماعی:

حق کار و حق استراحت، بویژه از راه احیا و اصلاح ساختار پیمانی کار؛

تعدیل مجدد و جدی دستمزدها و تضمین برای سطحی از دستمزد و معالجه، که امنیت و کرامت و امکان یک زندگی کاملا انسانی را برای هر کارمند و خانواده اش ضمانت کند؛

تضمین قدرت خرید ملی برای یک سیاست متمایل به تعادل پولی؛

بازسازی یک سندیکالیسم مستقل، با حفظ آزادی های سنتی اش، برخوردار از قدرت کلان در سازماندهی زندگی اقتصادی و اجتماعی؛

یک برنامه کامل برای بیمه اجتماعی، در نظر گیرنده تضمین وسایل زندگی برای تمامی شهروندان، در هر حالتی که قادر به تامین خود از طریق کار نباشند، با مدیریتی متعلق به نمایندگان مشمولین و دولت؛

امنیت کار، تنظیم شرایط استخدام و اخراج، برپایی دوباره نمایندگان کارگری؛

بالابردن و امنیت بخشی به سطح زندگی کارگران زمین با یک سیاست قیمت گذاری کشاورزی سودزا( نان و آب دار برای کشاورز)، اصلاح کننده و عمومی کننده تجربه ی دفتر گندم، با قانون گذاری اجتماعی که به مزدبگیران بخش کشاورزی همان حقوق مزدبگیران صنعتی را اختصاص داده، از طریق یک سامانه بیمه در برابر فجایع زراعی، برپایی یک حالت عادلانه از اجاره و مزارعه زمین، با تسلیهات دسترسی به مالکیت برای خانواده های جوان روستایی و با تحقق یک برنامه گروهی روستایی؛

بازنشستگی به گونه ای که به کارکنان سالخورده امکان دهد کار خود را شرافتمندانه پایان دهند؛

جبران خسارت آسیب دیدگان و تخصیص ها و مواجب برای قربانیان تهاجم فاشیستی.

پ) گسترش حقوق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جوامع بومی و تحت استعمار.

ت) امکان موثر برای تمام فرزندان فرانسه، با هر شرایط مالی که والدین شان دارند، در بهره مندی از آموزش و دست یابی به بالاترین سطح از دانش و فرهنگ به این منظور که جایگاه های عالی واقعا برای همه کسانی که ظرفیت لازم برای انجام شان را دارند قابل دسترس شده و بدین صورت نخبگان حقیقی نه از تولد که بر اساس لیاقت پرورش یافته و پیوسته با همیاری های مردمی تجدید شوند.

بدین سان یک جمهوری نوین شکل می گیرد که رژیم بی کفایت ویشی را از میان برده و به موسسات دموکراتیک و مردمی نقش موثری را که شرکت های فاسد و خائن قبل از کاپیتولاسیون از آنها ربوده بودند، باز می گرداند.

بدین سان یک دموکراسی محقق می شود که پیوستگی عمل دولتی را تحت کنترل جمعی به توسط منتخبین مردم ممکن می سازد.

اتحاد نمایندگان مقاومت برای مبارزه در حال و آینده، در منافع عالی میهن باید برای تمامی فرانسویان یک تعهد اطمینان و یک محرک باشد. باید آنها را ترغیب کند که هرگونه اندیشه انحصارگرا و هرگونه مسبب تجزیه که بتواند مبارزه شان را متوقف کرده و به عامل دشمن تبدیل شان کند، از میان بردارند.

پس پیش به سوی اتحاد تمامی فرانسویان گردهم آمده حولکمیه فرانسوی آزادی ملیو نماینده اش ژنرال دوگل !

پیش به سوی نبرد، به سوی پیروزی، تا که پاینده باشد فرانسه !

شورای ملی مقاومت

فراخوان اعضای مقاومت ۸ مارس ۲۰۰۴

در زمانی که پایه ی پیروزی های اجتماعی دوران آزادسازی را در شرایطی زیر سوال رفته می بینیم، ما کهنه سربازان جنبش های مقاومت و نیروهای مبارز فرانسه ی آزاد (۱۹۴۰۱۹۴۵)، نسل های جوان را فرا می خوانیم که میراث مقاومت و ایده آل های همیشگی دموکراسی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اش را زنده کرده، دوباره منتقل کنند.

پس از شصت سال، نازیسم به لطف فداکاری های خواهران و برداران مقاومت و ملل متحد در برابر فاشیسم و بربریت شکست خورده است. اما این تهدید به کلی ناپدید نشده و خشم ما در برابر بی عدالتی هنوز دست نخورده باقی مانده است. ما با هشیاری فرا می خوانیم به نکوداشت حال مقاومت نه به سود طرفداران یا دستمایه ی سواداگری قدرت بلکه برای اینکه به نسل هایی که پس از ما می آیند سه رویکرد انسانی و عمیقا سیاسی به معنای درست کلمه عرضه کنیم تا مشعل مقاومت هیچگاه خاموش نشود:

ابتدا از آموزگاران، جنبش های اجتماعی، مجامع مردمی، مبتکران، شهروندان، مورد سواستفاده قرار گرفتگان و تحقیرشدگان می خواهیم که با هم سالگرد برنامه شورای ملی مقاومت را که در ۱۵ مارس ۱۹۴۴ مخفیانه تصویب شد نکو دارند: بیمه اجتماعی و بازنشستگی عمومی، کنترلاشرافیت های اقتصادی، حق آموزش و فرهنگ برای همه، مطبوعات آزاد از پول و فساد، قوانین اجتماعی کشاورزی و کارگری و غیره. چگونه است که امروزه پول کافی جهت حفظ و ادامه ی این دستاوردهای اجتماعی وجود ندارد در حالیکه تولید ثروت به طرز چشمگیری از زمان آزادسازی، که اروپا ویران بود افزایش داشته است؟ مسئولان سیاسی، اقتصادی، روشنفکران و تمامیت جامعه نباید کنار نشسته و خود را به خودکامگی بین المللی بازارهای مالی که صلح و دموکراسی را تهدید می کنند ببازند.

و سپس می خواهیم که جنبش ها، احزاب، انجمن ها، موسسات و سندیکاهای میراث دار مقاومت از منافع قشری فراتر رفته و به دلایل سیاسی بی عدالتی و برخوردهای اجتماعی بپردازند و نه تنها به عواقب اینها اندیشیده بلکه با همراهی هم یکبرنامه مقاومتجدید برای قرن مان تعریف کرده و آگاه باشند که فاشیسم از نژادپرستی و تعصب و از جنگ تغذیه می شود که خود نیز از بی عدالتی های اجتماعی تغذیه می شوند.

در آخر، نونهالان، جوانان، والدین، پیشکسوتان و بزرگترها، آموزگاران و قدرت های سیاسی را فرا می خوانیم به یک شورش صلح آمیز واقعی در برابر وسایل انبوه ارتباط جمعی که به جز مصرف گرایی، بی توجهی نسبت به ضعیف ترها و نسبت به فرهنگ، فراموشی جمعی و برتری جویی وافر همگان بر همگان، افق دیگری را به جوانان مان ارائه نمی دهند. ما بر نمی تابیم که از این پس رسانه های بزرگ، در تضاد با برنامه شورای ملی مقاومت و دستورات مطبوعاتی ۱۹۴۴، توسط منافع شخصی اداره شوند.

بیش از هرگاه، با تمام شورمان به همه ی زنان و مردانی که قرن آغاز شده را زندگی می کنند می گوییم:

« آفریدن، مقاومت کردن است.

مقاومت کردن، آفریدن است».

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)