در عرصه‌ی “بازنمایی” اندیشه سیاسی، همیشه اهداف منوط به غایتی از پیش مشخص معطوف هستند. پرسش “چه باید کرد “دقیقا در این “لحظات تاریخی” متجل می‌شود و سوژگان را به اندیشه وا می‌دارد؛اما چرا سوژگان پس از هرکنشی که دارای غایت خاصی است، دچار بن‌بست فکری می‌شوند و اعمالشان حتی اگر به تغییری منجر شود توسط خود آن‌ها یا نمایندگان‌ ایشان تبدیل به نوعی شکست “ساختاری” می‌شود؟ این وضعیت شاید با ادبیات کلاسیک جامعه‌شناسی یادآور لفظ “ترمیدور” در انقلاب های اجتماعی باشد که رژیم های جدید حتی پس از ارمانگرایی ها و رسیدن به نوعی ناخواسته ارزش های گذشته را بازتولید می‌کنند، به نظر نگارنده و با وام گیری از “فلسفه‌سیاسی” فیلسوف فرانسوی ژیل دلوز، این مشکل در نفس خود پرسش “چه‌بایدکرد” سوژگان جای دارد. دلوز با وام گیری مفهوم “توان- بدن” از اسپینوزا ، پرسش را طور دیگر مطرح می‌کند. پرسش دلوز، دیگر معطوف به “چه باید کرد” نیست؛ بلکه پرسش او تبدیل به پرسش بدن‌ها چه توانی دارند؟ یا چه میتوانند بکنند میشود. نفس این پرسش مارا به لحظه ای میبرد که دیگر ” سوژگان صرفا با نفی وضعیت، اینده را از پیش نزد خود ندارند، بلکه در لحظه “نفی مطلق” در جایی که بدن هایشان تابع مرجع بیرونی اقتدارمعرفتی مثل حزب یا اندیشه خاص بازنمایی نمی‌شود به هم پیوند میخورند و نام این لحظه خاص خیابان است، اما خیابان نه به عنوان یک مکان؛ خیابان به عنوان جایگاهی که درآن گذشته نفی شده و آینده هنوز نیامده ، “امکان های‌بالقوه” را در میان بدن-سوژه های توانمند و کنشگر در خود جای داده و این امور بالقوه به عنوان “وضعیتی میانه” توانش مفصل‌بندی بدن ها با یکدیگر را رقم می‌زند. به طوری که این بدن ها، در عین حفظ”تکینگی” های خاص خود و مطالبات مشخص صنفی-طبقاتی، در مواجه با دال مرکزی سلطه؛ پیوندی اشتراکی-انفصالی با یکدیگر برقرار می‌کنند و امکان خلق “امرنو “را هر لحظه در خود فراهم می‌کنند.

خیابان اینجا عرصه مکانمندی و سوژه‌منقاد سازی جدیدی نیست، که گروه های سیاسی مرجع با ” غایت اندیشان” (از هر نوع آن) بدن هارا دوباره به اینده ای که شکست “بالقوگی‌های شان”  از پیش معلوم است پرتاب کنند؛ بلکه”خیابان” این‌جا نقش وضعیتی بینابینی و میانی را دارد که با حفظ تنش، و در عین حال ستودن لحظه حال و در عین تکینگی نیروها و حفظ نقاط اشتقاقی و فاصله گذار با سایرین، در این شبکه ایجاد شده میان بدن-سوژگان؛ نظام سلطه را به چالش می‌کشد و این بدن‌ها خود را برای توانش کنشگری و اینده نا‌معلوم اماده می‌کنند.

وضعیت خلق شده نوعی در میان بودگی است، که در آن، توانش بدن‌ها، هیچ پیشبینی نسبت به غایت سیاسی خود ندارد، بلکه برعکس سایر اندیشه های غایت باورانه ، خود را درلحظه حال پرت میکنند و با مفصل بندی در یک مجموعه شبکه نیرویی خود را تبدیل به نوعی “ویرانگر مطلق” می‌کنند؛ اینجاست که با وام گیری از دلوز ، امیال به خیابان میایند و خود را برای “تقویم آینده بالقوه” به نمایش می‌گذارند هرچند این به معنای پیروزی قطعی این شبکه-بدن‌ها نیست. زیرا همین تخیل پیروزی به عنوان شرط پیشینی استعلایی نقطه ایست که “نفی مطلق درون ماندگار” وضعیت جاری را ناممکن می‌کند . پس در شرایط سیاسی بحران زده، خلق امر نو باتوجه به فلسفه دلوز، به نوعی مفصل بندی معطوف به امور بالقوه گره میخورد، که با حفظ و زورآزمایی توانش و کنشگری مشترک ِ خود “نظام سلطه را در محلی ترین نقطه خود” به چالش می‌کشد و با طلب همین نفی؛ آینده‌ای غیر قابل پیشبینی را ممکن می‌سازد.

درآخر نگارنده براین باوراست؛ در ایران کنونی با ابر بحران های سیاسی-اقتصادی که نظم موجود به تمام “بدن-سوژه‌ها” تحمیل می‌کند، بهترین راه برای توانگری، پیوستگی سوژه-بدن ها در خیابان به عنوان کانون اتصال امر ممکن، بدون هیچگونه غایت باوری نسبت به آینده جنبش و صرفا پافشاری بر امور بالقوه خلق‌شونده در لحظه خاص خود، در این اتصال نیرویی بین بدن-سوژه هایی است که آینده را برای کشور ممکن می‌کنند.

 

محمدجواد خوش‌یاران،پژوهشگر اجتماعی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)