ضیاء موحد –
شعر آمیزه ای ست از احساس و اندیشه . همه ی منتقد ان بر این باورند که واقعا ً نمی توان گفت یک شعر خوب چیست. شعر تجربه ی شاعر است؛ هر کس شعری می سراید می گوید من آن را خلق کرده ام که این یک ادعای بزرگ است.یک شعر خوب آن است که احساس در آن به منزله ی آتش زیر خاکستر باشد و در کلیتش به اندیشه نیز نظر داشته باشد.

در کل باید از نو نگاه کرد و برای شعر دستورالعمل تازه ای نوشت. در هر صورت، نظر خود من راجع به شعر این است که آن را آمیزه ای از احساس و اندیشه می دانم.
نتیجه این که شاعر باید یک کار مضاعف با زبان بکند. ما معمولا ً زبان را مصرف می کنیم. در کارهای روزمرّه وسیله ی انتقال است اما در شعر شاعر باید کاری مضاعف بر روی زبان انجام دهد. همان گونه که یک مجسمه ساز از یک سنگ زوائد را دور ریخته و از آن یک مجسمه و پیکره بیرون می کشد، شاعر هم با زبان همین کار را می کند زوائد را حذف می کند تا شعر و هنر بیرون آید.
در کل باید گفت، اطلاق صدق و کذب به شعر یک اطلاق ثانوی است. اصل آن است که آن را تما شا کنیم . ما با زبان شیء می سازیم و وقتی شیء می سازیم تأویل هم به تعویق می افتد. یکی از مسائل فهم فلسفه باز گشت به شیء است؛ هوسرل می گوید: “back to the object” بر گردیم به شیء. از زبان به شعر بی نهایت راه هست.
از زبان به هر کدام از ما هم بی نهایت راه هست. از زبان به شیء هم بی نهایت راه هست. بی نهایت وصف هست… در فلسفه ی معاصر بحث جالبی ست که تفاوت می گذارد بین اسم خاص و وصف خاص و می گوید: “آیا می شود اسم را بر داشت وفقط وصف را گذاشت؟” دلایل قوی هست که نمی شود. اسم خاص شأنی دارد که فقط ارجاع می دهد معنی ندارد. ولی وصف خاص معنی دارد. مهم آن است که آن کاری که اسم خاص می تواند بکند وصف خاص نمی تواند. چرا؟ چون هیچ مجموعه ای از وصف خاص هیچ شیءی را نمی تواند منفردا ً متعیّن کند.
هر کس از شما صفات زیادی را کسب کرده اید که می توانستید نکنید اما بلاخره شما خودِ شمایید. شعر اگر این است که از آن شیئی بسازیم دیگر مسئله ی تأویل و توصیف راهی به جایی نمی برد. از تولستوی می پرسند: “منظورت از آناکارنینا چیست؟”، می گوید: “اگر بخواهم آنرا توضیح دهم باید دوباره آن را از اول بنویسم.” در مورد داستان هم همین طور است. توصیف کار را خراب می کند.
درکل باید گفت بله ما فرم وزن قافیه و… را قبول داریم به شرط این که در آن شیئ ساخته شود. هیچ اصراری نیست که شعر سپید باشد، موزون باشد یا نباشد. کسی به شاعر دستور نمی دهد بلکه خلاقیت در این جا حرف اول را می زند. شاعر کسی است که همه چیز را بداند فلسفه – موسیقی -ریاضی- و… تا بتواند هر آن چه می داند در شعرش ته نشین کند. این که من شبی کتابی بخوانم و فردا تحت تأثیر آن شعری بسرایم این اصلا ً درست نیست. بلکه کلیت خوانش یک شاعر باید در شعرش ته نشین شده باشد.
من بسیار شعر دارم که بعدها با نگاه دقیق فهمیده ام که تحت تأثیر شعر یا مطلب دیگران بوده است. من اصولا ً زیاد خواندن و زیاد دانستن را ضروری شاعری می دانم. با نگاهی اجمالی به گذشته هم می توان دریافت شاعران چه خارجی چه ایرانی هر کدام که مطالعات گسترده ای داشته اند اشعار بهتری هم ارائه داده اند.

ما چند شعر داریم :Poetry of Idea Poetry of Image ، Poetry of Statement مهم این است که کلمه زائد بکار نبریم. شکستن نحو یا ساختن اصطلاحات تازه شعر نیست، مهم این است شما پس از خواندن یک شعر به تفکر وادار شوید یا حتی دلتان برای آن شعر تنگ شود یا تا مدتی آن را زیر لب زمزمه کنید. این که چه کاری شاعر با زبان کرده مهم نیست بلکه مهم آن است که بطور طبیعی و درست از امکانات زبان استفاده کند. در شعرهای من به دو گونه ی شعر نظر شده است شعر ایده و شعر ایماژ.

ما یک مسئله ی مهم داریم و آن تجربه ای است که در فرهنگ خود داریم. ما یک مرتبه می خواهیم به سبک جیمز جویس داستان بنویسیم و این البته اصلا ً لزومی ندارد من نمی گویم مشق روش نکنید اما بسیاری از این مسائل جزو تجربیات فرهنگ ما نیست. شاعران گذشته ی ما شعرشان را زیستند برای همین هم جهانی شدند مثل مولانا… شعر حافظ به زبانهای بسیاری ترجمه شده اما حتی گوته هم درکش از حافظ آنی نیست که ما داریم چون بسیاری از واژگان ما معادل ندارد. چگونه می شود بار معنایی را کامل برساند؟ برای مثال ساقی هیچ معادل خارجی ندارد چگونه مفهوم را برساند؟ امکان ندارد کسی که در سنت ایران بزرگ شده معنای بی حجابی را بفهمد یا کسی که در فرهنگ غیر اسلامی بزرگ شده معنای حجاب را درک کند. این جا یک گپِ (فاصله) مفهومی بین فرهنگ ها وجود دارد بنابر این تجربه ناقص می ماند. همان طور که دیدیم، ناقص هم ماند. کسانی که دنبال میانه روی را گرفتند موفق ترند.

فرهنگ یک حرکت مداوم است. تفاوت هنر و تکنولوژی هم در همین جاست. ما از این بحران ها زیاد به چشم دیده ایم اما آیا واقعا ً این بحران هایی که با فرهنگ ما همخوان نبودند توانستند به ما کمک برسانند؟ من با این گونه تکانه ها موافق نیستم. شما یک نفر را به من نشان دهید که دکارت و کانت را در ایران درست بیان کرده باشند. حتی غول های فلسفه مثل دکارت و کانت هم شناخته نشده اند. بعد ما می خواهیم به هایدگر برسیم. هنوز هایدگر را نشناخته به پست هایدگر می پردازیم. من این را یک بی هویّتی می دانم و بهانه ای که امروز را به فردا برسانیم و فکر کنیم حرف تازه ای زده ایم. اینها همه یک مُد است و یک بی فرهنگی و یک بی ریشگی مفرط ما را فرا گرفته است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)