در زندگی لحظاتی هستند که برای همیشه در ذهن ما باقی می‌مانند، برای من با گذشت بیش از پنجاه سال هنوز آن احساس دردناکی را که از کشته شدن سهراب به دست رستم برای اولین بار با خواندن داستان رستم و سهراب در کتاب فارسی دبستان به من دست داد، فراموش نکرده‌ام و هر بار با یاد آوری این داستان همان احساس در من زنده می‌شود.هنوز آن تلخی بغضی را که در تمام مسیر مدرسه تا خانه در آنروز مرا همراهی می‌کرد با تمام وجود لمس می‌کنم. از دست رستم عصبانی بودم و تصویر سهراب زخمی در آغوش پدر در برابرم بود. خوب به خاطر دارم که زمستان سردی بود و بعد از شام که همه زیر کرسی نشسته بودیم و پدرم طبق معمول مشغول خواندن روزنامه اطلاعات بود با احتیاط کامل پرسیدم ” بابا چرا رستم سهراب را کشت” و پدرم بدون اینکه به من نگاه کند به خواندن روزنامه اش ادامه داد و خیلی خونسرد گفت ” چون نمی‌دونست سهراب پسرشه”. جواب پدرم به من آرامش داد چرا که او می‌دانست من پسر او هستم. این جواب در آن سن به من آرامش داد ولی برای من کافی نبود و این پرسش همیشه ذهن مرا مشغول کرد که چرا رستم سهراب را کشت؟

تابلوی رستم و سهراب، سبک قهوه‌خانه‌ای، اثر حسن اسماعیل‌زاده

تابلوی رستم و سهراب، سبک قهوه‌خانه‌ای، اثر حسن اسماعیل‌زاده

رابطه فرزندان با پدر و مادر رابطه‌ای است که در نگاه اول عادی و طبیعی به نظر می‌آید، ولی در عمق بسیار پیچیده است. در این میان رابطه پدر و پسر از ویژگی خاصی در فرهنگهای مختلف بر خور دار است. در پاسخ به این پیچیدگی در فرهنگ غرب زیگموند فروید اصطلاح عقده ادیپ را به دایره مفاهیم روانکاوی افزود و بسیاری بر این باورند که عقده ادیپ جهانشمول است و شامل تمامی انسانها می‌شود. فروید نام عقده ادیپ را از نمایشنامه ادیپ شهریار اثر سوفوکل گرفت. “هاتفان به لائیوس می‌گویند بر فرزند وی مقدر است که پدر خود را بکشد و مادرش را به زنی گیرد. چون ادیپوس زاده می‌شود، از آنجا که پدر و مادر نمی‌خواستند دست به خون پسر بیالایند، وی را در دور دست، بر کوه کیتاریون رها می‌کنند تا خود بمیرد. شبانی اورا می‌یابد و به کورینتوس نزد پولیبوس شهریار می‌برد. ادیپوس در آنجا به سر می‌برد و چون جوانی برومند می‌شود، از تقدیر خود آگاه می‌گردد. وی چون پدر خوانده و مادر خوانده اش را والدین واقعی خود می‌‌پنداشت از کورینتوس گریخت تا سرنوشت شوم و شرمبارش را دگرگون سازد. در راه شهر تبای به لائیوس پدر راستین و ناشناخته خود می‌رسد، او را می‌کشد و در برخورد با ابوالهولی، مردم آن شهر را از مصیبتی بزرگ می‌رهاند، و به شکرانه آن جانشین شهریار پیشین، پدر کشته خود و همسر شهبانوی شهر، مادر خویش می‌گردد. تیر تقدیر به آماج می‌نشیند.” (افسانه‌های تبای ص 51). فروید داستان ادیپ شهریار را اینگونه تفسیر کرد که ادیپ عاشق مادر خود است و برای دست یافتن به او، میل به کشتن پدر دارد ولی از آنجا که آن عشق و این میل هردو ممنوعه هستند ادیپ آنها را سرکوب می‌کند، ولی در ناخود آگاه او به موجودیت خود ادامه می‌دهند.

“زنای با مادر و قتل پدر، این دو عملی که سرنوشت برای ادیپ رقم زده است، دو آرزوی قدرتمند، که روانکاوی می‌توانست جایگاه آنها را در ضمیر ناخود گاه افشا کند. او بر این باور بود که کشاکش بین میل به زنا در کودک و ممنوعیت زنا از سوی جامعه است که باعث خلق عقده ادیپ می‌شود، عقده‌ای که آنرا هسته اصلی ایجاد حالتهای روان نژندی نامید. عقده ادیپ همچنان با آغاز دوره بلوغ گره خورده است، چرا که معمولا پس از شروع دوران بلوغ است که این کشاکش روانیِ حل نشده، به شکل روان‌نژندی که به درمان نیاز دارد نمایان می‌شود، ولی نظریه جدید وجوه بیشتری را در بر می‌گیرد. به نظر فروید، نقطه تعیین کننده در شکل گیری این مسئله، دوران بلوغ نیست، بلکه شکل گیری بحران بلوغ، ریشه در مشخصه‌هائی شخصیتی دارند که در پنج سال نخست زندگی به وجود آمده‌اند. او همچنین ادعا کرد که در پسِ احساسات دردناک و عاطفی، که کودک را به والدین گره می‌زند و به طور مشخص به مادر، حس خشن اروتیک نهفته است که در گذشته سرکوب شده است. در پایان تاکید می‌کند که احساسات گرم و مثبتی که معمولا بزرگسالان از والدین خود و خانه دوران کودکی به خاطر دارند، همیشه حسی از نفرت و خشم پنهان را در خود حمل میکنند. هر چند شناخته‌ترین شکل حسِ ادیپی، را در نزد پسربچه‌ای می‌ابیم که مادر را تنها برای خودش می‌خواهد و به همین دلیل آرزو می‌کند که پدر را به آنجائی بفرستد که عرب نی انداخت، ولی در واقع این مجموعه عاطفی، ترکیبی پیچیده و چند وجهی است. تنها عنصر ثابت در عقده ادیپ، ساختار سه وجهی آن است، که قبطه و حسادت باعث ایجاد تنفر، رقابت و وحشت می‌شود تا مورد تنبیه قرار گیرد.” (Ødipuskomplekset s.72)

فروید میل به کشتن پدر و همبستری با مادر خود را به همه انسانها عمومیت می‌دهد و آنرا عقده ادیپ نامگذاری می‌کند. آیا عقده ادیپ در فرهنگ ما نیز معتبر است؟ برای یافتن پاسخ به شاهنامه رجوع می‌کنیم.اگر بپذیریم که شاهنامه بیانی اسطوره‌ای از تاریخ باستان ماست، که همزمان هم در آرزوهای پدران ما ریشه دارد و از این نظر با واقعیت فاصله زیادی دارد و هم اینکه آنچنان بیان تلاش، جدال، عشق، نفرت، مبارزه و رنجهای انسانی است، که برای ما کاملا واقعی جلوه می‌کند و ما در این اسطوره‌ها نیاز ها، رنجها، آرزو‌ها و باور‌های خود را متجلی می‌بینیم، می‌توانیم مطمئن باشیم که هسته‌های بنیادین فرهنگی مان را در آنجا باید جستجو کنیم تا شاید پاسخی برای پرسشمان بیابیم. ” نه عمر رستم واقعیت است نه روئین تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ اما همه حقیقت است و این تبلور اغراق آمیز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی خیالی. زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق بشری و شاید بتوان گفت غیر بشری است. اما در عین حال آدمی حقیقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن اونیست. او تجسم روحیات و آرزو‌های ملتی است. این پهلوان، تاریخ ـ آنچنانکه رخ داد ـ نیست ولی تاریخ است آنچنانکه آرزو می‌شد. و این تاریخ برای ساختن اندیشه‌های ملتی که سالهای سال چنین جامه‌ای بر تصورات خود پوشاند بسی گویا تر از شرح جنگها و کشتار هاست. از این نظرگاه افسانه رستم از اسناد تاریخ نه تنها حقیقی تر بلکه حتی واقعی تر است زیرا این یکی نشانه ایست از تلاطم امواج و آندیگری مظهری از زندگی پنهان اعماق.” (مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیارـشاهرخ مسکوب) برای یافتن امواج متلاطم در اعماق روح انسانهائی که وارث فرهنگ شاهنامه هستند به شاهنامه مراجعه می‌کنیم. در میان داستانهای شاهنامه داستان رستم و سهراب یکی از درد انگیز‌ترین داستان‌ها است. داستانی که ما در خانه، مدرسه و یا در برابر پرده نقالی شنیده ایم و تنها متاسف شده ایم. در پس پشت این داستان چه رازی نهفته است که گوئی کسی شهامت نزدیک شدن به آن را ندارد؟ در این داستان چه سری نهفته است که از رو در رو شدن با آن وحشت داریم، و با طعم گَسِ سوگواری بر سهراب، می‌پذیریم که رستم ندانسته دست به کشتن فرزند زد؟ گوئی پیمانی ناگفته و نا ننوشته بین مردمان هست که بر جفای رستم سر پوش بگذارند. با هم داستان را مرورمیکنیم.

رستم و سهراب

داستان اینگونه آغاز می‌شود که روزی رستم “غمین بود دلش، ساز نخجیر کرد” و برای شکار به سوی مرز توران می‌رود و در نزدیکی سمنگان دشت را پر از شکار می‌یابد، شکاری را می‌زند و بعد از اینکه شکار را بریان می‌کند و می‌خورد در همانجا برای رفع خستگی می‌خوابد و رخش را در مرغزار رها می‌گذارد. چند تن از سربازان توران که از آن منطقه می‌گذشتند، رخش را می‌دزدند. رستم چون بیدار می‌شود رخش را نمییابد، به ناچار پیاده تا سمنگان می‌رود. پادشاه سمنگان پس از آگاهی از ورود رستم به استقبال او می‌رود و به او خوش آمد می‌گوید. رستم را که خشمگین است به آرامش دعوت می‌کند و به او قول می‌دهد که رخش را بیابد و تا آن زمان بهتر است مهمان او باشد. شاه سمنگان با پذیرائی شاهانه از رستم حسن نیت خود را به او نشان می‌دهد و چون هنگام خواب می‌شود بستر رستم را آماده می‌کنند تا او بیاساید. تهمینه دختر شاه سمنگان که وصف رستم را بسیار شنیده است شبانه به بستر رستم می‌‌اید و به او می‌گوید که شیفته دلاوری‌های اوست و به همین دلیل به نزد او آمده است چرا که “به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست”. تهمینه به رستم می‌گوید من متعلق به تو هستم اگر تو مرا بخواهی. پس مو بدی می‌‌آید و رستم تهمینه را از پدرش خواستگاری می‌کند و شب را با یکدیگر به سر می‌کنند. تهمینه آرزو دارد که از این پیوند پسری بزاید. روز بعد رخش را یافته‌اند و رستم اسب خود را زین می‌کند، و قبل از ترک سمنگان بازو بندی به تهمینه می‌دهد که اگر فرزندی به دنیا آمد و دختر بود آنرا به موهایش ببندد و اگر پسر بود به بازویش. نه ماه بعد سهراب به دنیا می‌‌آید، از همان کودکی نشانه‌های بسیاری است که تفاوت زیادی بین او و کودکان دیگر است. سهراب زمانی که نو جوان است متوجه این تفاوت می‌شود و به نزد مادر می‌‌اید تا بداند که “من چون ز همشیرگان برترم”. تهمینه بازون بند‌ی را که رستم برای او به امانت گذاشته به او می‌دهد و به سهراب می‌گوید که رستم پدر اوست. سهراب که هرگز پدر خود را ندیده است و تنها وصف او را شنیده است، نو جوانی است دلیر و جنگجو ودر این اندیشه است که با یاری افراسیاب کاووس را از قدرت فرو کشد و با پدر قدرت را تقسیم کند. او نه برای کشتن پدر که برای پیمان با پدر به میدان می‌آید. او می‌خواهد قدرت را از شاهان به پدر منتقل کند و همزمان خود نیز در قدرت سهیم شود.

در این حماسه شرایط به گونه‌ای پیش می‌رود که پدر و پسر موفق به شناسائی یکدیگر نمیشوند و سر انجام در نبردی تن به تن رستم فرزند خود سهراب را می‌کشد. کاووس که می‌تواند با رساندن نوشدارو به رستم از مرگ سهراب جلوگیری کند از دادن نوشدارو خودداری می‌کند و سهراب از زخمی که خورده است می‌میرد.

آرزو‌های سهراب

سهراب نوجوانی است که هم زور بازو دارد و هم خردمند است. او می‌‌خواهد نظم موجود را در هم بریزد تا شایستگی را جایگزین پیوندهای خونی در به دست گرفتن قدرت کند. او به وضوح می‌گوید چه می‌‌خواهد و چگونه می‌‌خواهد این امر را به کرسی بنشاند.

کنون من ز توران و جنگاوران / فزاز آورم لشکری بیکران

بر انگیزم از گاه کاوووس را / از ایران ببرم پی توس را

برستم دهم تاج و تخت و کلاه / نشانمش بر گاه کاووس شاه

از ایران به توران شوم جنگجوی / ابا شاه، روی اندر آرم بروی

بگیرم سر تخت افراسیاب / سر نیزه بگذارم ازآفتاب

چو رستم پدر باشد و من پسر / نباید به گیتی کسی تاجور

چو روشن بود روی خورشید و ماه / ستاره چرا بر فروزد کلاه

ز هر سو سپه شد بر او انجمن / که هم با گهر بود و هم تیغزن

بر خلاف داستان ادیپوس، هیچ پیشگوئی، نتیجه عمل را برای سهراب پیشگویی نکرده است و هیچ کس هشداری به سهراب نداده است. سهراب آگاهانه و هدفمند برای به دست گرفتن قدرت، لشکر کشی می‌کند با این باور که قدرت تنها شایسته رستم و اوست. سهراب نه تنها از پدر متنفر نیست، که شیفته پدر نیز هست. او تنها می‌خواهد که پدربه گونه دیگری قدرت خود را به کار گیرد و به جای خدمتگذار بودن شاهان خود قدرت را به دست گیرد. او جهان را به گونه دیگری می‌بیند و آروزی جهان متفاوتی را دارد و برای رسیدن به این آرزو می‌خواهد که پدر او را همراهی کند آرزوی سهراب آرزوی پدر نیست، پدر نگهبان نظم موجود است اگر چه در زمان نیاز در برابر شاهان نیز می‌‌ایستد. رستم در چشمهای کاووس خیره نگاه می‌کند و به او نهیب می‌زند که :

همه کارت از یکدگر بد تر است / ترا شهریاری نه اندر خور است

اما انتقاد رستم تنها محدود به فرد است نه نظامی که در آن قدرت از پیوند خونی سرچشمه می‌گیرد.رستم خدمتگزار نظام پادشاهی است و در خدمتگزاری خود صادق است، در همان روزی که بر کاووس خشم می‌گیرد و بارگاه او را ترک می‌کند و با وساطت پهلوانان باز می‌گردد و مورد دلجوئی کاووس قرار می‌گیرد به کاووس چنین می‌گوید:

بدو گفت رستم که ” گیهان تراست / همه کهترانیم و فرمان تراست

کنون آمدم تا چه فرمان دهی! / روانت ز دانش مبادا تهی”

برای رستم نظم دیگری برایش قابل پذیرش نیست. “قدرت” و حفظ وضع موجود نکته کلیدی برای حل معمای تراژدی رستم و اسفندیار است. سهراب نماد تغیرات بنیادی است و رستم خدمتگزار حفظ وضع موجود. (مصطفی رحیمی) تحلیل داستان رستم و سهراب هدف این نوشته نیست، بلکه ارثیه فرهنگی این داستان در ذهن ساکنین سرزمینهائی که به زبان شاهنامه صحبت می‌کنند هدف این نوشته است، برای یافتن پاسخ به این پرسش نگاهی می‌کنیم به رابطه فرد و جامعه.

فرد و جامعه

انسان به عنوان یک فرد محصول آن شرایط فرهنگی ـ تاریخی است که در آن رشد می‌کند. می‌توان این جمله را چکیده بینش مکتب روانشناسی انتقادی دانست که ویگوتسکی پیشا هنگ آن بود. ویگوتسکی در عمر بسیار کوتاه خود بنیانهای فکری روانشناسی انتقادی را پایه ریزی کرد (1930) و در اواسط دهه شصت میلادی بود که غرب او را کشف کرد. روانشناسی انتقادی همچون هر علم دیگری با کار تحقیقی دیگران تکامل پیدا کرد. از آنجا که هدف از این نوشته تحلیل روانشناسانه از داستان رستم و سهراب است تلاش می‌شود تا مفاهیمی که بعدا به کار گرفته خواهند شد بیشتر شکافته شوند. به ویژه بر روی تعریف فرهنگ و نقش آن دررشد ذهنیت افراد جامعه، بیشتر تکیه خواهد شد.

هر فرد موجودی یگانه است که با وجود شبیه بودن به دیگران از نظر زیست شناسی و رفتار در ساختار فرهنگی که در آن رشد کرده است، هم زمان شبیه هیچ فرد دیگری نیست. هر فرد از نظر شخصیتی موجودی یگانه است، شخصیتی که در بستر فرهنگی ـ تاریخی که فرد در آن رشد می‌کند شکل داده می‌شود. انسان از یک سو موجودی نوعی است، از نظر نیازهای غریزی تفاوتی بین انسان و دیگر حیوانات وجود ندارد، اما آنچه که انسان را از دیگر جانوران متمایز می‌کند موجودیت اجتماعی اوست. هر فرد در برهه مشخصی از تاریخ در مکان معین جغرافیائی به جهان می‌آید. زمان و مکان تولد هر فرد یک اتفاق است که از اراده فرد خارج است، محیطی که او به دنیا می‌‌آید وارث فرهنگی است که نسلهای گذشته برای رشد فرد به او ارائه می‌دهند. انسان همزمان محصول شرایط تاریخی و فرهنگی خویش است و از جانب دیگر سازنده فرهنگ اجتماعی است که در آن رشد می‌کند. هر فرد در چهارچوب جامعه خود از امکاناتی که جامعه برایش فراهم کرده است تلاش می‌کند که نیازهای خود را بر آورده کند. در این کنش فردی او تنها نیست و با دیگر افراد در یک کنش و واکنش متقابل و دائمی قرار دارد. درروابط متقابل فرد و جامعه هر دو بر یکدیگر اثر می‌‌گذارند و یکدیگر را تغییر می‌دهند. فرد در این روابط متقابل موجودی منفعل نیست، او بازیگریک نمایش عروسکی نیست که نیروئی ماورایِ او نخ حرکتهایش را به حرکت درآورد، او در کنش خود تلاش می‌کند که جایگاه خود را استوار کند. رابطه فرد و اجتماع جنگ فرد با اجتماع نیست که در یک سو فرد قرار بگیرد و در سوی دیگر اجتماع، این رابطه در چهارچوب تاریخی ـ فرهنگی مشخصی که ارزشهای فرهنگی قاعده‌های بازی را برای فرد تعیین کرده است رخ می‌دهد. ساختار اجتماعی که فرد در آن تلاش می‌کند که بازیگر و کارگردان زندگی خود باشد از نسلهای گذشته به ارث رسیده است. این ارثیه تنها شامل دستاوردهای مادی نیست، جهان بینی حاکم بر جامعه در طول تاریخ شکل گرفته است، نسلهای گذشته تلاش کرده‌اند تا جهان را به اندازه درک خود تبییین کنند. بر مبنای همین جهان بینی روابط اجتماعی را نیز تعریف کرده‌اند و ارزشها را بنیان گذاشته‌اند. فرد در دنیائی قدم می‌گذارد که روابط از پیش تعریف شده‌ای به او دیکته می‌کند چه گونه و بر مبنای کدام ارزشها او باید با دیگران باشد و چگونه جایگاهی می‌تواند به دست آورد. دختری که امروز در عربستان سعودی پا به جهان می‌گذارد در محیطی بزرگ می‌شود که چند همسری حق مسلم مرد است و او باید مطیع پدرش باشد. او مادر و خواهر خود را می‌بیند که چگونه در چهار چوب این ارزشهای از پیش تعریف شده زندگی می‌کنند و با استفاده از همین ارزشها جایگاه خود را می‌جویند. جهان بینی به مفهوم تبیین مبدا پیدایش هستی و جایگاه انسان در جهان در اینجا به کار گرفته می‌شود. در طول تاریخ انسانها در حد دانش خود به این پرسش پاسخ‌های متفاوت داده‌اند. اگر فکر کنیم انسانها نخست به تبیین جهان پرداختند و آنگاه روابط اجتماعی را بر بنیاد آن تبیین بر قرار کردند در واقع نعل را وارونه زده ایم. روابط اجتماعی در فرایند کار انسانها شکل گرفت و با شکل گیری جامعه طبقاتی این حاکمان بودند که برای مشروعیت بخشیدن به قدرت خود، جهان را آنچنان که ضرورت قدرت بود تببین کردند. برای بهره کشی از بردگان مصر، الوهیت بخشیدن به فرعون نیاز قدرت سیاسی بود.در اینجا باید قبل از ادامه این بخش مفهوم فرهنگ را کالبد شکافی کنیم تا بدانیم دقیقا این واژه چه باری را به دوش می‌کشد. با پذیرفتن این تعریف که فرهنگ مجموعه دستاوردهای مادی و معنوی یک جامعه است آنرا کالبد شکافی می‌کنیم. انسان برای بقای خود تلاش می‌کند تا طبیعت را در راه نیاز‌های خود مهار کند. برای این امر با کار خود در طبیعت دست می‌برد. از همین نقطه تولید مادی فرهنگ آغاز می‌شود، زمانی که اسکیمو‌ها با قالبهای برف به ساختن خانه‌های برفی برای محافظت خود از سرما دست به کار شدند، به فرهنگ کار خود نیز شکل دادند. بدون شک در آن محیط نیازی به حفر قنات برای انتقال آب نبود، نیازی که در سرزمین‌های کم آب ایران اجتناب نا پذیر بود. این دو نیاز متفاوت دو فرهنگ متفاوت کار را نیز بوجود آورد. حفر قنات برای زنان کار دشواری است، و ترک کودکان و یا نگهداری آنان در بیابان بی آب به هیچوجه کار آسانی نیست و به ناچار تقسیم کار بین مرد و زن به کار بیرون و کار در خانه تقسیم می‌شود. شرایطی که طبیعت پیرامون انسان به او ارائه می‌دهد از اراده فرد خارج است، و همین شرایط است که شکل کاری را که انسان باید برای مهار طبیعت در راه بر آوردن نیازهای خود به کار گیرد تعیین می‌کند. کاشت و داشت برنج، نیاز به نیروی کار زیادی دارد و این کاری است که زنان از عهده انجام آن بر می‌‌آیند، شالیکاران بدون کار زنان نمیتوانند محصول خود را بکارند و برداشت کنند و از این رو کار زنان در شالیزار نه تنها مانعی ندارد که ضروری نیز هست. کار روابط اجتماعی را شکل می‌دهد، روابطی که نیاز به تعریف ارزشهای اجتماعی را ضروری می‌کند. احترام به پدر در جامعه‌ای که مردان سازمان دهندگان اصلی کار هستند و خانواده جزء املاک پدر محسوب می‌شود، نیازی است که ادامه ساختار روابط اجتماعی را تضمین می‌کند، برای ادامه و بقای این نظم فرمانبرداری پسر از پدر یک ضرورت تاریخی است. احترام به پدر فرهنگی است که با آن ساختار مادی، که آنرا ضروری ساخته است همگونی دارد. در جامعه‌ای که کار مردان، تعیین کننده ادامه تولید نیازهای اجتماعی است انتقال قدرت به پسر ضرورتی اجتناب ناپذیر است. همین ضرورت است که پسر ارشد را به عنوان جانشین پدر تعیین کرده است. دلیل ارثی بودن سلطنت و ولیعهدی پسر ارشد را باید، ادامه همین ضرورت دانست. این که فرزندان در برابر این چهارچوب فرهنگی چگونه با این قراردادهای فرهنگی برخورد کنند در سیر تحول اجتماع نقش مهمی دارد. پذیرش و اطاعت و یا انکار و سرپیچی. در تاریخ ایران کم نیست مثال‌های تاریخی که پدر پسر را به اتهام توطئه علیه نظم موجود پدری به شنیع‌ترین شکلی کشته است. فرمانبرداری از پدر یک امر مقدس است و نه تنها سر پیچی از آن که حتی فکر سرپیچی به سختی تنبیه می‌شود. برای درک بهتر نقش فرهنگ در روابط بین انسانی به فرهنگ اسکیمو‌ها مراجعه می‌کنیم. اسکیممو‌ها هیچ وجه مشترک تاریخی و فرهنگی با ما ندارند و در هیچ زمانی ارتباطی بین ما و آنها نبوده است. در فرهنگ اسکیمو‌ها رابطه پدر و پسر مقدس نیست و شرایط زندگی روابط را به شکل دیگری شکل داده است. روایتی کوتاه از این فرهنگ عمق تفاوت فرهنگی را به خوبی نشان می‌دهد.” تقریبا تا همین ده سال پیش بود که اسکیمو‌های کانادا سالخوردگان خود را در یخبندان بر روی تکه‌ای یخ در هنگام شکارترک می‌کردند. این راه حل در شرایط سخت و کمبود مایحتاج، ضروری بود و با توافق طرفین در کوچ‌های طولانی صورت می‌گرفت. در پایان زمستان اسکیموها از محل‌های سکونت که دچار قحطی می‌شد فرار می‌کردند. آنها چهل و هشت ساعت بدون غذا و استراحت کوچ می‌کردند. مسئله این بود که هر چه سریعتر به دیگرانی بپیوندند که غذا داشتند و می‌توانستند آنها را سهیم کنند. تصویر غم انگیزی بود دو تا سه سگ (به ندرت بیش از این تعداد می‌شد) که یک سورتمه فرسوده را می‌کشیدند کوچ آغاز می‌شد. (اسکیمو‌های منطقه توله صد سال پیش آنقدر فقیر بودند که توانائی داشتن چند ین سگ را نداشتند) پدر و پسر در جلو حرکت می‌کردند، زن و دختر در عقب. تنها سالمند‌ترین فرد خانواده، معمولا مرد، چون زنها عمرشان کوتاه بود، در سورتمه می‌نشست. او می‌داند که سر بار است و به آرامی و در سکوت لیز می‌خورد و سورتمه را ترک می‌کند. هیچ کس به عقب به دنبال او نگاه نمیکند، در حالیکه سورتمه مصمم دور تر و دور تر می‌شود، مرد با خودش می‌گوید” من روزگارم به سر آمده، شما به راه ادامه دهید، عجله کنید تا به دیگرانی برسید که مایلند غذایشان را با شما تقسیم کنند، تا شما هم چیزی بخورید”. سر انجام سورتمه به نقطه‌ای در افق تبدیل می‌شود، مرد در آرامش کامل، در انتظار مرگ می‌نشیند و به آرامی در اثر سرما می‌میرد. پدر خود انتخاب کرده است چه زمانی باید بمیرد.” (Jean Malaurie)

فرهنگ مفهومی وسیع دارد که رابطه بین انسانها را در جامعه تعریف می‌کند و در بطن همان فرهنگ رابطه بین فرد و اجتماع نیز تعریف می‌شود. فراگیری فرهنگ توسط فرد، با وساطت بزرگسالان جامعه و از راه تربیت کودک در مسیر رشد او تا رسیدن به بلوغ فکری صورت می‌گیرد. هر جامعه‌ای کودکان خود را به گونه‌ای تربیت می‌کند که بتوانند در آینده در چهار چوب فرهنگی جامعه پاسخگوی انتظارات آن جامعه از او در سن بلوغ باشند. نکته‌ای که باید به آن توجه کرد این است که رشد فرهنگی و ذهنی کودک در بستر فرهنگی و تاریخی که از پیش وجود دارد شکل می‌گیرد، فرهنگی که در طول تاریخ نسلهای گذشته به وجود آورده‌اند و نسلهای بعدی در پیوستگی همین فرهنگ به زندگی ادامه می‌دهند. شناخت فرد از فرهنگ جامعه اش او را قادر می‌سازد که در آن بستر فرهنگی آگاهانه زندگی خود را جهت مند به پیش ببرد. (ویگوتسکی1930، لئونچف 1959) فرهنگ هر جامعه‌ای دو وجه دارد، وجه بیرونی و کارکردی آن که در شکل روابط اجتماعی، سنتها، مراسم و آئین‌های مذهبی خود را بروز می‌دهد و یک وجه بنیادی که در واقع جهان بینی نهفته آن فرهنگ است که بدون اینکه نماد بیرونی داشته باشد، جنبه بیرونی فرهنگ را در اختیار دارد. آنچه که شکل و پوسته بیرونی و نحوه کار کرد فرهنگ را تعیین می‌کند همین وجه بنیادی و پنهان فرهنگ است. برای مثال در خانه‌های قدیمی ایرانی و به ویژه خانواده‌های مرفه خانه از دو بخش ساخته شده بود، اندرونی و بیرونی. در نگاه اول این نوعی از معماری است، ولی آنچه که این نوع معماری را بوجود می‌‌آورد شکلی از جهان بینی است که در آن زن بخشی از املاک خانه است و باید در اندرون خانه او را از چشم نا محرم محفوظ نگه داشت، و باز همین دیدگاه به زن است که دو نوع درزن بر روی در نصب می‌شود یکی برای مردان و دیگری برای زنان، تا صاحبخانه بداند آنکه بر در می‌کوبد مونث است یا مذکر، چرا که برای اصحاب منزل مهم است که زنان خانه، خود را از چشم نا محرم پنهان کنند و یا چگونه پوششی به تن داشته باشند. می‌توان با مقداری سازش وجه بنیادی فرهنگ را به سیستم عامل در کامپیوتر تشبیه کرد و وجه ظاهری فرهنگ را به برنامه‌های مختلفی که در این سیستم عامل عمل می‌کنند. برنامه ماکروساف آفیس برای سیستم عامل ویندوز برنامه ریزی شده است و در سیستم عامل اپل کار نمیکند مگر اینکه آنرا برای این سیستم قابل استفاده کرد. اصول کلی و نوع نگرش به جهان و انسان را وجه بنیادی فرهنگ تعریف می‌کند و کنش اجتماعی ما در واقع به کار گیری این اصول در عمل اجتماعی است. من با برخاستن از جای خود و ادای احترام به عموی سالمندم در مهمانی، این باور را تائید می‌کنم که احترام به بزرگتر‌های فامیل وظیفه است و جای بحث ندارد، باوری که در واقع بر مبنای دفاع از منافع خانوادگی در برابر دیگر خانواده‌ها بنیان گذاشته شده است، به دیگر بیان، پیوندهای خونی تعیین کننده شکل روابط و سلسله مراتب آنهاست. اخلاقیات تافته‌ای است تنیده شده در کارگاه فرهنگ که به فرد دیکته می‌کند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. قانون مجاز بودن و نبودن رفتار افراد جامعه را در روابط اجتماعی مشخص می‌کند و قدرت سیاسی مجری برقراری قانون، ولی اخلاق درست بودن یا نبودن عمل فرد را در وجدان فرد نهادینه می‌کند. نهادینه شدن یک باور اخلاقی در روند رشد فرد در بستر فرهنگی او در واقع انتقال باوری است که در روند تاریخی آن اجتماع در طی هزاره‌ها شکل گرفته است و به امری مسلم که مورد پذیرش همگان است تبدیل شده است. این باور‌های نهادینه شده در ذهنیت فرهنگی اجتماع قوانینی نا ننوشته‌اند که در هیچ کجا تعریفی مشخص از آنها وجود ندارد، ولی همگان در گوشه‌های ذهن خود می‌دانند که سرپیچی از آنها قابل بخشش نیست. اسطوره‌ها بیانگر ریشه‌های وجودی این باور‌ها هستند. “اثری چون رستم و سهراب، سیاوش یا رستم و اسفندیار ماندگار است نه از آنرو که یکبار جاودانه ساخته و پرداخته شده. بنائی بلند، بی گزند از باد و باران و پیوسته همان که بود. در این آثار سخن بر سر پیوند و جدائی آدمیان است با یکدیگر و مهر و کین آنان با طبیعت و بزرگی در زندگی و مرگ. آنگاه بسبب جهانی و آشکار کردن ژرف‌ترین دردهای آدمی تا به امروز همپای زمانه امده‌اند و در هر دورانی بشر بنحوی انها را در یافته است، این آثار خصوصیت تغییر پذیری و کمال جوئی خود را از دست نداده‌اند و در هر دوره‌ای آدمیان خود را در آنها باز یافته‌اند. شاید بتوان گفت که این آثار زندگی وابسته‌ای دارند ـ چون آئینه هائی بزرگ و چند رویه با قابلیت انعکاس صورت‌های گوناگون بشری. بسبب همین تحول و ساخت و پرداخت پیاپی از تطاول ایام جان بدر برده‌اند.” (مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار، ص 6. شاهرخ مسکوب، انتشارات امیر کبیر (1342) کشته شدن سهراب به دست پدرش، هشداری است به تمام پسران که تلاش برای تغییر وضع موجود تنها به فاجعه می‌‌انجامد. سهراب یک شورشی علیه پدر نیست، او نیکخواه پدر است، ولی مطیع پدر نیست. همین مطیع نبودن مشکل سهراب است. اما در واقع مطیع بودن اسفندیار نیز او را در راه کسب قدرت یاری نمیدهد و سر انجام در همین اطاعت بی چون و چرا از پدر به جنگ رستم فرستاده می‌شود، جنگی که روئین تنی اسفندیار نیز زخم پذیریش را نشان می‌دهد، و به هلاکت می‌رسد. قدرت آن میوه شیرینی است که پدر بدون آن نمی‌تواند پدر باشد، پس همان بهتر که آنرا با هیچ کس دیگری، حتی فرزند خود تقسیم نکند. سیاوش نیز سرنوشتی بهتر از سهراب و اسفندیار ندارد. او که پایبندی به اخلاق را برتر از عهد شکنی به دستور پدر می‌داند، در پناه افراسیاب قرار می‌گیرد و سر انجام سرش را در روند دسیسه‌ای که حاسدان برایش می‌چینند از دست می‌دهد. سهراب تمام تلاش خود را می‌کند که رستم او را شناسائی کند، ولی قدرت چشمان پدر را کور کرده است.

بدو گفت کز تو بپرسم سخن / همه راستی باید افکند بن

من ایدون گمانم که تو رستمی / گر از تخمه نامور نیرمی

چنین داد پاسخ که : ” رستم نی ام / نه از تخمه سام نیرم نی ام

که او پهلوان است و من کهترم / نه با تخت و گاه و نه با افسرم”

و چون به دست پدر کشته می‌شود نخست خشم خود را نمایان می‌کند:

بدو گفت : ” ارایدونکه رستم توئی! / بکشتی مرا خیره بر بد خویی

زِ هر گونه بودم ترا رهنمای            / نجنبید یک ذره مهرت ز جای!

و در ادامه می‌گوید:

ببازوم بر، مهره خود نگر / ببین تا چه دید این پسر از پدر

ولی پس از دیدن مویه‌های پدر، همان فرزندی می‌شود که از او انتظار می‌رود، بخشنده و مطیع و به پدر می‌گوید: ازین خویشتن کشتن، اکنون چه سود؟    چنین رفت و، این بودنی کار بود!

سهراب می‌پیذیرد آنچه را که پیش امده است. کشته شدن سهراب پیام قدرت است به تمام پسر هائی است که قصد تغییر شرایط موجود را دارند. پیام روشن است؛ به دست پدر کشته خواهید شد. سلسله مراتب قدرت، رابطه‌ای شبانی ـ رمگی است:

غمین شد دلِ نامداران همه / که رستم شبان بود و ایشان رمه

در زیر همین عنوان محمد مختاری می‌نویسد: “من این اصل را که مبنای روابط اجتماعی است، «شبان ‌ـ رمگی» نام می‌نهم. و آن را در گرو یک نظم اجتماعی مقدر می‌یابم که گروه‌بندی بدیهی و معینی را مشخص می‌کند. بخشی از جامعه را در برابر بخشی دیگر، به هر دلیل و علتی، به امتیازهای ممتاز می‌شمارد. به بخشی از جامعه حق مالکیت و معنویت و امتیاز تعیین سرنوشت خویش و سرنوشت دیگران را می‌دهد. بخشی از جامعه را نیز به صورت تابع درمی‌آورد که نیازمند قیمومت‌ و هدایت و اداره شدن است. خصلت عمومی و اصلی این واقعیت، در تأیید و تأکید بر تفاوت، اختلاف، تضاد، و به طور کلی نابرابری، نمایان می‌گردد، که پایه‌ی ارزشی هر رفتار و گفتار و پنداری است”.

در چنین نظمی جائی برای ابراز وجود فرد نیست. فرد حق ندارد مستقل فکر کند و فرد حق ندارد دست به نو آوری بزند. در این چنین نظمی وظیفه پدر است که پسری را که نخواهد رمه باشد بکشد.

با داستان ادیپ آغاز کردیم و با آن نیز به پایان می‌بریم. در داستان ادیپ هسته اصلی داستان تائید این مسئله است که انسان را از سرنوشت تعیین شده گریزی نیست. در داستان رستم و سهراب هسته اصلی داستان در جهت تائید این مسئله است که تلاش برای تغییر نظم موجود و بر هم زدن سنت پدری، سر انجامی جزء کشته شدن به دست پدر ندارد. این وحشت از انتقام پدر آنچنان در فرزند ذکور نهادینه شده است که پسر را شهامت مخالفت با پدر نیست، و این تفاوت بنیادی در فرهنگ ما و فرهنگ غرب است. این وحشت نه در ناخود آگاه ما که در باور فرهنگی ما نهادینه شده است و بخشی جدائی ناپذیر از خود آگاهی ماست.اگر در عقده ادیپ وحشت از اختگی، پسر را وا می‌دارد که آرزوی کشتن پدر را سرکوب کند، برادران سهراب از وحشت مرگ به دستبوس پدر می‌روند چرا که عدم اطاعت بی چون و چرا از فرهنگ پدری برابر است با مرگ، بیهوده نیست که فردوسی رستم را محکوم می‌کند ” دل نازک از رستم آید به خشم”. وحشت از دچار شدن به سرنوشت سهراب و کشته شدن با زخم خنجر پدر، بختکی است که در ذهن ما آنچنان لانه کرده است که ما را از تلاش برای تغییر بنیادی باز می‌دارد، برای رسیدن به آزادی، چاره‌ای نداریم جزء اینکه، این سایه سنگین پدری را از سرمان کم کنیم.

 دل نازک از رستم آید به خشم

 


منابع:

افسانه‌های تبای، سوفوکل ترجمه شاهرخ مسکوب

مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار،. شاهرخ مسکوب، انتشارات امیر کبیر1342

دل از رستم آید به خشم. مقاله در جنگ الفباء شماره 3 نوشته مصطفی رحیمی

اندیشه و زبان، ذهن و جامعه لئو ویگوتسکی

De sidste konger i Thule

Jean Malaurie اسکیمو شناس فرانسوی

شبان رمگی مقاله محمد مختاری منتشر شده در رادیو زمانه

شاهنامه فردوسی ویرایش فریدون جنیدی

Fokus På Freud. Hans Reitzels Forlag

 

دسامبر ۲۰۱۵− ایلو لیسات / بازنگری اکتبر ۲۰۱۶− ایلولیسات

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)