اگر از شریف سعیدی شعرهای خوب بسیار خوانده اید ، یک غزل ِ بد هم بخوانید. این غزل در وبلاگ اش منتشر شده :

آن روز که از بوسه من گشت لبت سرخ
با خنده شفق گفت که آغاز  شبت سرخ 
خندیدی و سرخی لبت گشت فزون تر
دیدم که زدندان زدنم گشت لبت سرخ 
از لب به رخت رفت لب وشعله فزون شد
گردید در آن شعله رخ ملتهبت سرخ 
انگار که سرخی وکبودی بهم آمیخت
آن لحظه که گردید لب چون رطبت سرخ 
عشق آمد وآتش به  رگان تو دهل زد
نبض تو به فریاد شد وتاب و تبت سرخ 
با لاله و رز بود ترا نسبت نزدیک
فهمیدم از این دست که اصل ونسبت سرخ 
هرشاخه پر گل که ترا دید تکان خورد
درباد صدا داد که دست طلبت سرخ 
*
خورشید تب زرد گرفته است وشقایق
گردیده هر آینه ز قهر وغضبت سرخ
یکی از هنرهای مهم سعیدی در شعرهای اش این است که گاهی لایه یی از گفتار ِ ساده ی شاعرانه را در برابر آدم می گذارد و در همان حال در زیر این لایه ی اولی یک لایه ی دیریاب تر دیگر هم می گذارد تا اگر کسی از لایه ی اول گذشت هنوز میدانی برای گشت و گذار بیشتر داشته باشد. این لایه بندی همان است که در گذشته به آن صنعت ایهام می گفتند. این قدر هست که در ادبیات کلاسیک ما ایهام بیشتر ” کلمه محور” بود و امروز بیشتر ” فضا محور” شده است. به این معنا که در گذشته اگر شاعری می توانست خواننده ی خود را  در مثل میان دو معنای ِ دوش ( شانه/ دیشب ) سرگردان کند ، کار خود را کرده بود. اما امروز شاعران به جای استفاده از پیوندهای صوری یا مفهومی میان کلمات سعی می کنند میان دو فضا و دو پاره از تجربه ی زنده گی پل بزنند.  مثالی بدهم :
نظامی در خسرو و شیرین وقتی می خواهد از جفا و ناپایداری این جهان و مردمان اش بگوید و در عین حال آن طرف قضیه را هم ببیند و پایان غم انگیز زنده گی را هم تصویر کند ، می گوید :
به وقت مرگ با صد داغ حرمان
ز گرگان رفت باید سوی کرمان
 گرگان و کرمان نام های دو منطقه اند. اما گرگان همان گرگ ها و کرمان همان کرم ها نیز هست. مرگ در نظر نظامی پشت سر گذاشتن دنیایی است که چون گرگ است ( یا آدمیان اش چون گرگ ها با هم معامله می کنند) و رفتن به سوی جایی است که در آن کرم ها منتظر آدم اند. در اینجا نظامی آدم را میان معناهای گرگان و کرمان و رفتن از یکی به دیگری سرگردان می کند. اما شعر ” زمستان” مهدی اخوان ثالث به جای ” واژه گان” ِ  ایهام مند ” فضای” ایهام آلود دارد. از برف و سرما و دیوار شدن نفس در مقابل چشمان آدم سخن می گوید و درخت های همچون اسکلت های بلورآجین را تصویر می کند و خلاصه از زمستان حرف می زند. زمستان آن گونه که اخوان توصیف اش می کند چیز عجیبی ندارد و لزومی هم ندارد که کسی فکر کند اخوان جز زمستان در باره ی چیز دیگری هم سخن می گوید. اما در همین شعر می خوانید که :
”  نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 “
در اینجا اخوان با زبانی تلخ و طعن آلود در باره ی هوای سرد زمستان سخن می گوید و این طعن و تلخی را به مثابه ی نشانه هایی در شعر خود می گنجاند تا بگوید که منظور اش از توصیف زمستان چیزی بیش از توصیف یک فصل طبیعی است.
از سخن اصلی این یادداشت دور نشویم. شریف سعیدی در بیت اول این غزل خود می گوید :
 آن روز که از بوسه من گشت لبت سرخ
با خنده شفق گفت که آغاز  شبت سرخ
به جز خوانش متعارف ِ ” آغاز شبت سرخ” (شد)  می توان آن را به شکلی که می گوییم ” عیدت مبارک!” هم خواند. در اینجا سعیدی نوعی ” فضای” درجه دو ایجاد می کند تا اگر کسی از معنای سر راست عبارت ” آغاز شبت سرخ” گذشت به این فضا هم برسد. این اشاره را آوردم که بگویم گاهی ساده گرفتن ساده گی های ِ شعر سعیدی خطرناک است و ممکن
است بد ذوقی خود آدم را فاش کند.  اما از این که بگذریم این غزل سعیدی بیشتر به یک گزارش ضعیف شباهت دارد تا به یک شعر. در بیت دوم می گوید :
خندیدی و سرخی لبت گشت فزون تر
دیدم که زدندان زدنم گشت لبت سرخ
غیر از این که این گزارش گونه از هر حس شاعرانه یی خالی است این ” گشت لبت سرخ” تکراری را هم دارد: آن روز که از بوسه ی من گشت لب ات سرخ ( در مصرع اول بیت اول )/ دیدم که زدندان زدن ام گشت لب ات سرخ( در مصرع دوم بیت دوم) .
بیت های دیگر غزل را هم بخوانید. شاید شما به نتیجه ی متفاوتی برسید. به نظر من این غزل بدترین غزل سعیدی بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)