با سر و دل رفته بودیم، بیدل و دماغ برمیگشتیم. کلههامان پر از سئوال. آقاجون سیگار پشت سیگار روشن میکرد. یادش میرفت پک بزند، لای انگشتش میماند تا به فیلتر میرسید و خاکستر دراز، یکوری واژگون میشد. مامان یکریز بد و بیراه میگفت و ناله و نفرین میکرد. زیر گوشش گفتم «مامان بچههاشون نه. به بچههاشون کاری نداشته باش.» پای بچه که وسط میآید من حالم خراب میشود. ابرو درهم کشید، با غیظ نگاهم کرد، و با سر به امیرپویا اشاره کرد «چرا که نه؟!» راننده از گرما و دود سیگار و حرفهای ما کلافه و گیج بود. از نیمرخ آقا جون را نگاه میکرد، از توی آینه مارا. امیرپویا سرش در گودی پهلوی مامان فرو رفته بود. با لب و لوچهی آویزان. خواب که نبود. مثل همیشه بود که وقت برگشتن از حال میرود. آقاجون از پشت دستش را گرفته بود. دیگر برایش مهم نبود پایی روی پایش برود و کفش سفید سورمهایش لک بشود. یا لباس ملوانیاش خیس عرق شود و طوق بیندازد. صبح توی صف کرایههای تجریش گفت کرایه اضافه بدهم تا راحت بنشینیم. به هم نچسبیم. مسافری هم به من نچسبد. بربر نگاهش کردم.
تو ِکی ناموس شناس شدی چلغوز!
نگاهم را خواند، گفت که بابا قدیرش سفارش کرده و حق را به او داد. بعدِ مدتهای مدید دلم ضعف رفت برای ناموس پرستی یکی و نصفی مردان زندگیام. اعتقاد نداشتم، اگر داشتم و تتمهای از آن دختر دِردو که میگفتند، هنوز باقی مانده بود در من، تا تنور داغ بود میچسباندم که به بابا قدیرت بگو اگر خیلی نگران است، کاری کند زودتر آزادش کنند. نه. اعتقاد نداشتم، اما به دلم که میرسید تناقض مثل عشقه دور هستیام می پیچید، و تمنا در جانم پژواک مییافت که قدیر جانم زودتر بیا تا خودت کنارم بنشینی. در این مدت تا توانستم گفتم که نگران این طرف نباشد، کاری نکند که بدهکار خودش، و شرمندهی تقویم و تاریخ شود. بلند آه نکشیدم تا امیر پویا نشنود، چه رسد به مکنونات قلبم که گدازههای آتشفشانی بودهاند در دل اندرونم.
گفت دیگر این که نمیخواهد لباسهایش مچاله و چروک شوند. همه چیزش نونوار بود. هفته پیش تولدش بود. همه را به خدا و حرضت علی به قول خودش، قسم داده بود که لوازم نقاشی و کتاب برایش نخرند. که مامانش بلد است فقط این دو تا چیز را بخرد. تازه کادو هم نمیکند. میبردش کتاب فروشی کودکان و نوجوانان، میگوید انتخاب کند. اسباب بازی فکری هم، اص ص ص لن. مخش ترکید از بس هر روز دو زنگ اول به ریاضی فکرد کرد. خانمشان هم اگر زورش رسید، که رسید یکربع نیمساعت زنگ خانه هم نگهشان داشت. آنها عرق ریختند، مسئله حل کردند، خانم هم دنبالههای مقنعهاش را باد داد. حالا که امتحان بیصاب مردهی ثلث سوم را داده، میخواهد کلهاش باد بخورد. گفته بود تراکتوری، دیزلی، هواپیمایی که گنده باشد و کنترلی. از همینها که تازگیها به بازار آمده و باطری خور است. بعد که پرسیده بودند خب کفش و لباس چه میخواهد گفته بود، لباسهای راه راه سفید سورمهای ملوانی، کفش هم سر خودش. عزیز پرسیده بود حالا از کجا لباس ملوانی گیر بیاریم آقا امیر پویا. “از خیابان بهار.” خورشید گفته بود که پیراهنش را آنجا پیدا کرده. ملاقات قبل قرار مدارهاشان را گویا آنطرف؛ پشت پرده پیش پدرهاشان که بودند، دوتا دوتا گذاشته بودند، به حرفهای ما هم که گفته بودیم حاجی نمیگذارد، محل نگذاشته بودند. گفته بودند لباس اضافه برایشان ببریم. تخم لق لباس اضافه را هم قدیر و بابای خورشید توی دهان این دو تا گذاشته بودند. اینها هم ذوقی میکردند که باباهاشان در یک سالن و مواظب یکدیگرند. اما بعد ملاقات پشت پرده، امیرپویا تنها و دمغ برمیگشت. خورشید میماند تا مامانش را هم ملاقات کند. مهندس کلی دوندگی و التماس کرده بود تا خورشید بتواند پدر و مادرش را در یک روز ملاقات کند.
از دیشب لباسهای ملوانی را روی صندلی پهن کرده بود. کفشهایش را هم زیر آن جفت، جورابها را هم روی کفشها خوابانده بود. عزیز ترجیع بند دو هفته یکبار را تکرار کرد: “کاشکی مدرسه هم همینطور منظم و مرتب باشی آقا امیرپویا!”
صبح توی تاکسی به کفشهایش خیره شده بود. درِ گوشی پرسیدم به چی فکر میکند، گفت به راز میان خودشان. این راز بازیها را قدیر یادش دادهاست و میدهد. پدر و پسر یکهو غیبشان میزد. داد که میزدم کجایند و چه میکنند، توی بوقی که با دستهاشان میساختند با صداهای نخراشیده که مثلن مرا بترسانند جواب میدادند «این یک رازه!» بعد یکهو بیهوا، از پشت پسلهای میپریدند جلویم. من که جیغ خفهای میکشیدم، دستم را روی قلبم میگذاشتم و میگفتم که ذلیل بمیرند بعد از صدوبیست سال، امیرپویا یک جعبه پیراشکی خسروی جلویم میگرفت، قدیر هم با ادا و اطوار شعبده بازها دستش را از پشت سریع میآورد جلو، یک دسته گل جمع و جور و رنگ وارنگ میگرفت جلوی صورت خودش و من. یادش هم نمیرفت لحظهای که بغلم میکند و نیمرخش را به نیمرخم میچسباند، یاد نیمهی دوم آن روز کند. یعنی یک شاخه گل زرد از لابلای دسته گل بکشد بیرون، بگذارد پشتِ حالا یا گوشم، یا یقهی پیراهنم و هم زمان، بیدرنگ بگوید “از قضاااا”، و حرصام را درآورد.
گفته بود این دفعه اره اوره راه نیندازیم. خودم و خودش. میخواهد حرفهای درگوشی بزند که به گوش باد هم نرسد. یقین داشتم حرفهای در گوشیاش این بار از جنس شور و دل هم، است. اما تجربه هم داشتم که حرفهای قدیر را پوست که بکنی، مغزش ضرورتها و کارستانها است. ضرورت هم یعنی کارستانی برای دهنهای بسته و شکمهای خالی، که در بیغولهها زندگی سیاه را با مرگهای از هر رنگ تاخت میزدند.شاهد هم بچههای مدرسهای که خودم معلماش بودم. مدرسهای که تهتههای “آبادها”ی سند خورده به نام شکمسیران بود. ضرورت یعنی کارستانی تا دیگر دم و بارگاهی نباشد که سرب داغ در دهانها بریزد، و زبان سرخ از حلقوم حق بکشد بیرون. شاهد هم، گفت حوصله کنم که عنقریب رو میکند.
همین هم شد. در دامنهی پلور دماوند که میرفتیم و پاهایمان لیچ انداخته بود در کفشهای کوه، و کولهها از کت و کول انداخته بودمان، و شکل و شمایلمان به هر چه میرفت الا دو شیفته، چهار زانو نشست، کف دستش را تپ تپ کوبید روی زمین دشت. نشستم روبرویش. ملتفت نشدم جلوی چشمم از کجای کولهاش دو سه ورق کاغذ درآورد، پهن کرد روی آن یک گله جا، انگار که نقشهی گنجی است. همینطور بیاراده که دست میکشید و صاف و صوف میکرد، صغرا کبرا چید که کار کارستان است. دفاعیه و دادگاه که نه، سند رسوائی است در بیدادگاه، و همهاش نوزده سال داشته، و گوش کنم. خواند، خواند، خواند. تمام که شد، نفس تو و بیرون داد و از شاعر که گفت بامداد، مدعا آورد که نوزده ساله را از تبار ابراهیمیان در آتش دانسته بود. قدیرِ بفهمی نفهمی زمخت، که شعر و ادبیات را هم با خطکش و فرمول درک و معنا میکرد، داشت سروده را ساده از حفظ میخواند که “دیگرگونه مرد بود زیرا که خاک را چه و چه و چه، و عشق را چه و چه و چه.” از حنجره ی خشدار و صدای گرفتهی قدیر بود آیا، یا از سروده برای نوزده ساله که گفت بیشمارند، یا از دستهایش که دفاعیه را لوله میکرد و بید بید میلرزید، که اشکهای من بیاختیار میریخت، و دور و بر را که چشم انداختم، خیالم میکردم که حرفها، همه را، قاصدکها به شتاب به گوش هم رساندند و قد کشیدند و در باد لرزیدند. قدیر بله را گرفته بود برای یک عشق که از زبان شاعر میگفت عشق عمومی، و از مدتها پیش زمیناش را شخم میزد، خاکش را زیر و رو میکرد، و حالا داشت بذرش را در دلم مینشاند.
ولی قدیر آن روزِ بی اره و اوره، دل یک دله کرد و حرف دیگری از عشق هم به هر جان کندنی بود به زبان آورد که فقط آن یک گله جای دشت که نشسته بودیم، شاهد بود. بادی که دورمان میپیچید و موهای لَخت او را روی پیشانیاش میریخت، و نوک موهای مرا توی چشم وچار و دهانم میکرد هم، شنید. دست دراز کرد یکی از قاصدکهای زرد از بوته جدا کرد، گرفت جلوی دماغ مشت خوردهاش. افسوس خورد که مرا به هوای شقایقها به پلور برده است تا هم از شقایقها بگوید که گفت، و هم یکی، پیش درآمد تقدیمم کند تا بلکه زبانش باز شود. لوده شد که ناشیِ عشق، به دشت گل زرد میزند. لپم را کشید و با لحن مضحک، صبوری صبور خانم را در انتظار طولانی اعتراف عاشقانهاش ستود. گل را گذاشت لای درز کولهام. قلبم انگار میکردی درآمده، نشسته توی صورتم و انتظار طولانی را داد میزند. حاشا کردنی نبود. اصلا این هم که نبود، با قدیر دلت نمیآمد خود خودت نباشی. گل را ولی دروغ گفتهبودم که، “از قضا گل زرد دوست دارم.” بعدها گفتم که از بس آن روز حسرت شقایقها را خورده بود، خواسته بودم دلش را خوش کنم.
امیرپویا بدتر از من خیره بود، پلک نمیزد. شک نداشتم به آنطرف؛ پشت پردهها، و بابا قدیرش فکر میکند. بعد سرم را پایین کشید، در گوشم گفت “مامان فکر میکنی امروز اون برادر خوش اخلاقه باشه؟”
«خوش اخلاقه؟! کدوم؟»،
«همون که زیاد مارو نمیگرده.»
گفتم “دیگه نگران چی هستی مامان؟ کفشات و که ملابلخی درست کرده.” گفت “آخ قربون این ملا بلخی بشم! راحت شدم!»
فردای تولدش، کفشهای نویش را بردیم پیش بلخی تا بلکه بلائی سرشان بیاورد. امیرپویا خودش هم بود. قضیهی کفشهای پاشنه تخم مرغی خورشید را مو به مو برای بلخی گفت. که لاستیک ته پاشنه راحت در میآید، و سوراخش به اندازهی یک اشک سنگی است، و اشک سنگی توی گردنم را که قدیر ساخته بود، نشان بلخی داد. بلخی هم یکوری و آرام هی سر تکان داد که میفهمد و برایش درست میکند، و کرد.
پینه دوزی ملا بلخی یک زیر پلهی تنگ وباریک است. راستهی بازار بزرگ، زیر پل. بار اولی که رفتم سراغش، پنج شش ماهی بعد از آزادیم بود. داشت سلام نماز میداد. تمام که کرد، زد زیر آواز«آسمان خاک ره مردم بیآزار است… » و بالا تنهاش را به چپ و راست لنگر میداد. رخسار هم همین را میخواند و من با مصرع دومش “گرک در گلهی این قوم شبان میگردد”، دلهره میگرفتم. نمیدانم چرا طنین مخملی صدایش، صدای بم و دو رگهی قدیر را لابلای چینهای مغزم پژواک میداد. یادم میآمد در کمرکشهای کوه، زیر قله، کوراوغلو سر میداد و شریر حسن خان، ظالم حسن خان میخواند. وقتی میرسید به “جلادی وردی فرمان”، چوبدست اگر نداشت، با دست بزرگش هوا را مورب تاب میداد میگفت ظالم حسن خان. و سر ظالم حسن خان ناپیدا را از تن جدا میکرد.
رفتم جلو سلام کردم. بی آن که سر بلند کند، علیکی گفت. یکی دو جفت کفش نشانش دادم برای تعمیر. گرفت گذاشت روی تل تعمیریها. بعد گیوههای بیکف را از کیسه درآوردم، آرام گذاشتم روی زمین، کنار پایش. شبیه دو تا قلب بودند. دست و درفش بی حرکت ماندند. خیره شد. سر بلند کرد. با واهمه و تردید نگاهم کرد. پرسید که از کجا آوردمشان، چکارشان کند. تا پیغام رخسار را گفتم که گفته بود “تو فقط اینها را جلوی پای پدرجان بگذار کاریت نباشد، میتواند یک جفت تخت قرص برایشان بیاندازد”، به چشمهایم خیره شد. هنوز تردید در نگاه پریشانش دو دو میزد. دنبال نشانی بیشتر بود.
«کدام رخسار؟»
«همان رخسار که فلان روز؟ من و او؟ دو کابین ته ته سالن ملاقات؟ …»
به یادش آوردم آن لحظهها را که دور از چشم برادرهای نگهبان سرک کشید توی کابین من، با سر سلام کرد، یک بوسه گذاشت کف دستش، گذاشت روی پیشانیاش، و هوایی فرستاد برایم.
امیرپویا پرسید «مامان فکر میکنی بابا چی برا تولدم درست کرده؟» نفس عمیقی تو داد، به چشمهایم زل زد. شاید میخواست در حدس و گمانهایش شریک شوم. شاید هم میخواست از زیر زبانم بکشد. قدیر از خیلی وقت پیش با لال بازی و حرکتهای دست به من فهمانده بود، و من لحظه لحظهی بازی انگشتان قدیر و سوزن را که صد جا پنهان کرده بود مجسم میکردم.
قدیر کنج دنجی؛ احیانا رو به دیوار، سر وقتهای معینی، چارزانو نشسته، دارد جام جهان را روی یک سکهی زرد پنج تومانی کنده کاری میکند. شاید هم دارد یک تکه استخوان آبگوشت را که روزهای متمادی در آب خیسانده به قاعدهی یک بند انگشت تراش میدهد. این یا آن، کاپ جام جهانی جوری باید باشد که هم پایه داشته باشد، هم تو کفش امیرپویا جاسازی شود.
ولی امیرپویا اینبار خیالش راحت بود که بابا قدیرش دیگر مجبور نیست خیلی با کفشهایش ور برود، آنهم با دلهره و وقت اندک. کفی کفش نویش را یواشکی درآورد، هدیه تولدش را جاساز کند، کفی را دوباره سرجایش برگرداند و بگوید که نگران نباشد بابا بزرگ بلد است دوباره بچسباند. فشار آن گنج را تحمل کند، جلوی نگهبانها عادی راه برود، و سرتاپایش را که دست میکشند و میپرسند چیزی توی لباسهایش قایم کرده یا نه، توی چشمشان نگاه کند، بگوید “نه به خدا”. آنها هم درآیند که حرف راست قسم خوردن ندارد بچه جون. و خیالش آسوده باشد که حرف راست گفته است، چون آنها که حرفی از کفش نزدهاند. آقاجون بارک الله بارک الله پسرم کند، و من از استدلال کودکانهی سوفسطائی مآبانهاش خندهام بگیرد.
نگهبان که میآید اینطرف، دوتایی مثل فنر روی پنجهی پاهاشان بالا و پائین میشوند، قفسهی سینهشان باد میکند از نفسی که گرفتهاند، و بیاراده حبس کردهاند. دستت را اگر بگذاری روی قلبشان، مثل بچه غزال، دل دل میزند. علیالخصوص خورشید که میترسد هر بار جلویش را بگیرند چون دیگردارد بزرگ میشود. دستشان را که میگیرد، یکی اینطرف یکی آنطرف تا ببردشان آنسو، انگار میکنی به بارعام میروند، انگار دو بوسهی گنده و دو خورجین عشقاند. آخر دارند سهم بوسه و عشق همهمان را می برند آنطرف؛ پشت پردهها، برای پدرهاشان. همینطور که با قدمهای کوچکشان تقریبا میدوند که پا به پای قدمهای بلند و سریع نگهبان باشند، که وقت تلف نشود؛ که سر جمع یک ربع هم نمیشود، رویشان را بر میگردانند و دو لبخند بزرگ ما را نگاه میکنند. مامان میگوید “ببین چه جوری بچهها را میدونه!” من میگویم چه بهتر، زودتر به باباهشان میرسند. خانم مهندس میکوبد به سینه اش، درد و بلاشان را به سرخود میریزد و میگوید “انگاردارن میرن ملاقات خدا!” مهندس میگوید کفر نگو خانم. خانم مهندس که من به رسم دوران قبل و آن محفل مادران، هنوز میگویم “مادر…”، صلابت طبقاتی که خودش میگوید اصل من زاده، یادش میرود. دستش را به طرف مهندس پرت میکند و سرو صورتش را کج و کوله، و گشاد گشاد و کشیده میگوید: بُ… رو بابا دلت خوشه ه ه ه! بعد سه رخ، ما را نگاه میکند، به اصل من زاده بودن برمیگردد، چهرهاش منبسط میشود، گردنش برافراشته، والله را میکشد و میگوید: والله ااا! مگه دروغ میگم؟ خدان دیگه ه ه ه!” و من حس میکنم که براستی برامان خدایانی شدهاند. از بس نمیبینیمشان. از بس نداریمشان.
امیر پویا تازه متوجه روسریم شد. گفت چه خوشگل شدی مامان. ته دلم غنج زد. لبخند بسته زدم. دستش را توی مشتم گرفتم. اگر “مامان” را نمیگفت، انگار بابا قدیرش بود که گفت. صبح توی آینه که نگاه میکردم، صورتش را میان فاصله گردن و شانهام گذاشته بود، زود باش زود باش میکرد. داشتم دو طره هلالی موهایم را از زیر روسری میآوردم بیرون.
امیرپویا زود باش زود باش کرد. برگشتم، چشمم به تخت یک نفرهی گوشهی اتاق افتاد. اول بار که با داداش صابر آمد اینجا؛ یکی دوماه بعد از میثاق دو عشق در دشت پلور بود. یواشکی سرک کشید توی این اتاق. «مال توئه؟» با خجالت جواب داده بودم «آره.» دور و بر را پائید، نوک دماغم را چلاند، گفت: «ننر خرده بورژوا!» گفتم «ولی رو زمین میخوابم». یکهو جدی شد. «قرار نیست تو رو زمین بخوابی، قراره کارستانی کنیم که منم رو تخت بخوابم.» گوشهی چشمهاش مورب شد، نگاهش از سر شانههایم راه گرفت، انگار دارد با یک عالمه آدم حرف میزند، گفت « فقر و نداری فضیلت نیست”.
حالا سهم امیرپویا بود. عزیز آمد تو، پشت سرم توی قاب آینه. اصرار کرد که سیاه سر نکنم. این آبی زر زری را آورد انداخت روی سرم. گفت بیچاره چه گناهی کرده؟ گفتم نمیگذارند عزیز. گفت تو کابین یواشکی بنداز روی همین جل سیاه.
“چه جوری عزیز؟ “
” بلد نیستی؟ پس شماها چه سیاسیهایی هستین که سیاست ندارین؟”
صابر اول صبح به کاست “جون بایز” گوش میداد. از اتاق بغل داد زد: “سیاسی انقلابیین عزیز، حقه باز که نیستن. مثل…،” ملاحظه کرد، مصداق نیاورد. جون بایز با اندوه صدایش داشت زیر پای بابی ساندز در گور گل میریخت، و از او میپرسید که صدای کودکان را در شب میشنود که دارند میمیرند؟
راه بندان پل مدیریت را رد کردیم. امیرپویا چشمش به آتیساز که افتاد زد به پهلویم. “رد نشیم مامان.” هر بار این کار را میکند. منهم هر بار یادم میافتد که میگفتند بیشتر ساکنان آن کارمندان و بازجوهای ساواک بودهاند. زیر بیخ گوش زندان اوین بوده است.
شاید حالا هم ساکنینات از همان رگ و ریشه باشند! ؟
لونا پارک پیاده شدیم. عرض خیابان سئول را که رد کردیم امیرپویا دوید. آقاجون سیگار نصفه را انداخت زیر پایش، آغوش باز کرد. لبهای مامان به خنده باز نبود. دستهایش قلاب بود، روی شکمش. صورتش بفهمی نفهمی مچاله بود. مثل وقتی که سردیش میکند، و یا بهت زده میشود. چند قدمی هنوز فاصله داشتم. بلند پرسیدم: “شناسنامههاتون و دادین؟” چند نفر از آنطرف نردهها برگشتند به سمت من. آقا جون با سر گفت نه. نزدیک شدم.”ببخشید. سلام.” خواستم شناسنامهها را بدهم به آقاجون، گفت صبر کن ببم. مامان یک نگاه به آقاجون کرد. امیرپویا را فرستاد دنبال خورشید. “ذلیل مردهها ملاقات و قطع کردن”. حاجی از دفتر ملاقات آمد بیرون، داد زد که چند دفعه بگوید ملاقات بیملاقات. فکهایم روی هم فشرده شدند. درد آرواره ها رفت تا شقیقه هایم. نگاهم از آقاجون به حاجی و مامان میچرخید. خانوادهها کپه کپه پچ پچ میکردند. کی گفت؟ کجا خواندم؟ که روند متناقض به جنون میکشاند. داشت مرا میکشاند. فکرم همه امیرپویا بود و این تئوری. عنقریب بود که وا بروم روی زمین. تکیه دادم به نردهها. امیرپویا با خورشید میآمدند سمت ما. زل زل نگاهم میکرد. شاید او هم به من فکر میکرد؟ حتمن خورشید ماجرا را گفته بود. آنها معمولا زودتر از ما میرسند. حاجی رفته بود داخل دفتر. دوباره آمد بیرون. صدایش را انداخت سرش.
“برای اونهائی که تازه رسیدن. عزیزدوردونههاتون دویست تا تخم مرغ را پس فرستادن گذاشتن سر بند.” انگشت میانی و سبابهاش را به تناوب در هوا تکان داد:
“واسه خاطر دوتا دونه تخم مرغ که از جیره غذاشون کم بوده! ای کارد بخوره به این شیکم!”
“ایشالا کارد بخوره به شکم خودت.” مامان و مادر با هم، و کمی بلند گفتند. التماس کردم”ماماااان!” آقاجون و مهندس رو به زنهاشان گفتند “خانووووم!” حاجی پنجهی نیمه بازش را در هوا بالا و پائین کرد:
“واسه خاطر یه کیسه نمک که فروشگاه تموم کرده، اعتصاب کردن. اونوقت اینا میخواستن واسه مردم عدالت بیارن.” حاجی نکیر و منکر است.
هر چهار نفر با هم جوری گفتند “نممممک؟”، که انگار دارند از یک کپه تاپاله حرف میزنند. من نا نداشتم، اما خورشید و امیرپویا گفتند “نمک خیلی مهمه. بابا اینا، برای ضدعفونی استفاده میکنن.”
گیج خبر بودم. مثل وقتی که بیهوا میروی توی شیشه، یا پلهها را نمیببنی و پرت میشوی.
بچهها به خاطر نمک و تخم مرغ اعتصاب کردهاند، خب! زندان ملاقاتها را ممنوع کرده ، یا بچهها اعتصاب تو اعتصاب کردهاند؟ هم برای نمک و تخم مرغ، هم نیان ملاقات؟! مگه همچین چیزی میشه؟!
آقا جون گفت: «اینا میگن بچهها اعتصاب کردن نمیان ملاقات.»
“بچهها ملاقات نیان؟!… باور نکنید. اعتصاب سر جیرهی غذا و نمک، چرا. بند سر موضعیها هر چند وقت یه بار این کارها را میکند، ولی ملاقات نیاااان، نه آقا جون! نع!”
حاجی عربده کشید. یک تکه ابر به قاعدهی حیاط آن جا، خورشید را پوشانده بود. کنار رفت. آفتاب زد و پوست صورتمان داشت قلفتی کنده میشد. نفهمیدیم یک دسته یاکریم از کجا پر کشیدند، صاف نشستند روی لبههای نیزهایه هرهی دیوار نیمه. و هی میآمدند و در هم میلولیدند.
“برا چی دیگه وایسادددین. بچههاتون نمیخوان ببینن تون. اعتصاب کردن. حالا شوماها هی خودتون و بکشین واسهشون.” مادر لب و دهانش را جمع کرد: “خفه خون بگیر ایکبیری! مرده شور شکلات و ببرن!” مهندس توپید که این چیکارهس هی فحشش میدی. دستور دادن اینم اطاعت میکنه. اینم بدبخته. چار پنج تا بچه شو داده. تو جبهه، تو کردستان، تو زد و خورد با گروهها. رو کرد به آقاجون و مامان که تو مخش کردن بچههای ما یک مشت کمونیست و منافقن که بچههاشو کشتن. برگشتم، پشت به مهندس. مادر یک کلام گفت “کی شروع کرد؟” چهار نفری پس پسکی شخم زدند رفتند، شخم زدند رفتند تا برسند به کی شروع کرد و چرا کرد. من، رو به یاکریمها، غرقه شدم در گذشتهی نزدیکی که هنوز خاطره نشده بود. و میچرخیدم و میگشتم، میچرخیدم ومیگشتم تا پیدا کنم نطفه این خویشکشی کی و کجا بسته شد؟
یاکریمها رو به صورت حاجی بودند. نمیتوانست ندیدشان بگیرد. خیلی نزدیک بودند. خوب اگر به چشمهاشان نگاه میکردی، پر و سنگین بود. خیره بود. شاید هم من خیالاتی شده بودم. خانوادهها تکان نمیخوردند، یاکریمها هم. خشک شدهبودیم. حاجی تکه نانی دستش بود. سرِ گاز زده را کند، بقیهاش را آمد بدهد به یکی از دوقلوهای کرد که مثل گنجشک سرش بالا بود و دهانش باز. مادر جوان به شتاب مچ دست بچه را قاپید و با ضرب کشاندش عقب. حاجی کفرش بالا آمد. نان را چپاند توی جیباش نعره زد: «اگه نرین شماهارم میندازیم پیش بچههاتون.» مادر نازک اندام بوشهری با لباس سیاه عربی و لهجهی غلیظ جنوبی خطیب شد، و انگار نه که آن صدا از حنجرهی آن جثهی نحیف و کوچک در میآید. هرچه نباشد از تبار تنگستانیها بود. «خو باشه بیان ما راهم بگیرید. خون ما که رنگینتر از خون بِچهآمون خو نیس آ!” و لالایی شروه زمزمه کرد و بلندتر، و بلندتر. قدیر گفته بود که پسرش هر وقت شروه میخواند، و چشمهایش پر از اشک میشود، که عین تیلهی سبز، میفهمیم که خواب مادرش را دیده. پشت بند مادر تنگستانی مادر بود که «اقلا آنها، ولی شماها، اقلا آنها، ولی شماها» میکرد. حاجی دست گندهاش را در هوا به طرف جماعت پرت کرد: «هووووی پیر زن! دهنت و ببند!». بعد رو به ما که «مهندس دست زنت و بگیر ببر تا ننداختمش تو سلول.» و حجت بر خانوادهها تمام کرد که برویم پی کارمان، آن طرفها پیدامان نشود، این ور اون ور هم نرویم که کسی جوابمان را نمیدهد، تا خودشان خبرمان کنند.
همهمه، پچپچه و گمانهزنی آن جا را برداشته بود، که آخر چه شده است؟ از ایشالا که گربهس، که مثلا شاید زندانشان را عوض کردهاند، تا فکر و خیالهای بد، که نکند تبعیدشان کردهاند، نکند کتکشان زدهاند.
تیغ آفتاب تیرماه در ساحت تیر داغی که به دلمان ماند، قندیلهای یخ شد. مگر پای برگشتن داشتیم؟ آن قدر این کنج، آن کنج ایستادیم رایزنی کردیم، تا مثل مرغ و خروسها کیش کیش، جا جامان کردند. عدهای میرفتند خانه ها تا گزک دست آنها ندهند، وضع بچهها بدتر نشود. تعدادی راه افتادند سمت اوین تا ته و توی قضیه را درآورند. امیرپویا گفت ما هم برویم. آقاجون گفت فایده ندارد ببم.
محوطه برهوت شد. چند ساعت دیگر همین که آفتاب غروب میکرد، مردم گروه گروه میآمدند چند متر آن طرفترِ این جایی که ما خانوادهها بودیم. میآمدند تا از چرخ و فلکهای تفریحی لونا پارک بالا بروند، جیغ بکشند، بلال و بستنی بخورند و شادی کنند. این مردمان چه میکردند اگر با خبر میشدند از حال و روز مردمانی که چند ساعت پیشاش، چند متر آن طرفتر، هم از آفتاب تیرماه سوختند، هم از تیری که بر دلشان فرو کردند.
کسی باورش نشد، من هم، که زندانیها خودشان نخواسته باشند بیایند ملاقات. من خود سالها ساکن آن خراب شده بودم. پرپر میزدیم روزهای ملاقات. همه عالم یک طرف، بچههامان یکطرف. همهی زورمان را میزدیم تا دست از پا خطا نکنیم مبادا که ملاقاتمان قطع شود. پس قضیه چه بود؟ حاجی نه به روسری آبی زر زری من پیله کرد، نه به پیراهن کوتاه ملوانی خورشید. یعنی که کار و بار مهمتری دارند. قدیر اگر بود میگفت “دوباره سناریو نوشتی؟ دوباره گوز و به شقیقه وصل کردی؟ یه چیز ساده رو پیچیدهش کردی؟”
قدیر جانم… هر چه میخوای بگو. به دل من ولی بد برات شده. اینها مشغلهی گندهتری دارند، و الا تا حال روسری من و پیراهن خورشید شده بود پیراهن عثمان. من که میدونم ملاقات نیا نیستین شماها! نکنه لت و پارتون کردهن قدیر ؟… قدیر یک عالمه یاکریم آن جا به ما زل زده بوند، دل منم مثل سیر و سرکه میجوشد؟
کنار هتل هایت، حاشیهی بزرگراه ایستادیم. زائرانی بودیم زیارت نکرده که برمیگشتیم. ما و اسفالتهای بزرگراه از یک جنس بودیم، میسوختیم. هُرم آنها به ما میزد، هُرم ما به خودمان. یکهو یاکریمها را دیدیم، بالای سر خانوادهها، که با هم کله کردند سمت سراشیبی درهی اوین. یعنی یا کریمها از دل ما خبر داشتند؟
گفتم آقاجون ما میآئیم خانهی شما. گفت بیاین ببم. بچهم اون جا باشه به قرارتریم. میرفتیم خودم هم به قرارترمیشدم. امیرپویا هنوز وسط من و مامان ولو بود. سرم را کشید پائین زیر گوشم گفت: مامان خب بابا میمیره اعتصاب کرده. گفتم کسی از اعتصاب غذا نمیمیره، و آرزو کردم اعتصاب تر کرده باشند. اعتصاب نسترن خشک بود. نفس نفس میزد وقتی دو انگشتم را تر میکردم، میمالیدم روی لبهای قاچ قاچاش. گفت: “چرا. میمیره. بابی ساندز مرد.”
بچه ی من کی و کجا بابی ساندز را شناخته است؟
“تو بابی ساندز را از کجا می شناسی؟”
“بابا قدیر»
قدیر! آی قدیر! من که خوب میدانم قلوه سنگِ ارادهی تو جوجه میزاید. خودت راه به راه میگفتی.
خود وحشت زدهام را در نینی چشمهای چراغی و نگاه پشیمان امیرپویا دیدم. ما مادر و پسر آنقدر تو نخ هم رفتهایم؛ و در بزنگاهها بیشتر، که همدیگر را از حفظیم. روانشناس همایم.
«اینم از رازبازیهاتون بوده؟»
«بابا مامان! ماله خیلی وقت پیشه.»
«چی شد که بابا اینو گفت؟»
” تابلوی خیابونا رو که با هم می خوندیم گفت ساندِز نه، ساندز. بعد هم گفت که آدم بزرگی بوده که توی زندان اعتصاب غذا کرده، تا مرده.”
آی قدیر یادت باشد که یادم نرفته آن نیمه شب از اتاق نوزادان که برگشتی، گفتی نصف صورتش فقط دو تا چراغ است و به چشمهای من رفته. مبهوت بودی چرا بسته نیستند، تفسیر سرخوشانه کردی که میخواهد ببیند دور و برش چه خبر است. پرسیدم چیش به تو رفته. گفتی تا اطلاع ثانوی، هیچیش، ولی بعدن میره. هول رفتن بودی، بوسم کردی و رفتی.
سروهای بلوار وسط بزرگراه، به سرعت رد میشدند. نهال کوچک بودند تازه که شهرداری آنها را نشانده بود. کوه که میرفتیم از داخل اتوبوس جمالزاده تجریش که نگاه میکردیم، به هم میگفتیم یعنی ما کجائیم، چیکار میکنیم وقتی اینها بزرگ شدند. میگفتیم هر جا باشیم، هر کاری بکنیم، هر چه بشود، دوتائی با همایم. فکر این نفر سوم را نکرده بودیم. یعنی کرده بودیم، اما فکرش را هم نمیکردیم که روزگار جوری شود که تا بیاییم داد از بیداد بستانیم بعدها ناچار این بزرگراه را دو هفته یک بار برود و برگردد. رؤیا، و به قول قدیر آرمان داشتیم، و تا میآمدیم بگوئیم نسیمِ …، آقا جون میگفت “این چه نسیمییه ببم؟! این که طوفانه! دونه به دونه تونم که داره اسیر میکنه؟!”
با امیر پویا روی پلههای این ور حیاط نشستیم. زل زدیم به آقا جون که شلنگ را کشید تا باغچهها را آب دهد. لرزش گونه هایش یعنی که بغضاش را قورت میدهد. مامان آبغورهها را از گالنهای پلاستیکی در بطریهای شیشهای میریخت. از امیرپویا خواست برود قیف را نگهدارد. نفهمیدم کی از کنارم بلند شد. دیدم از پشت مامان رد شد، دور حیاط دوید و نعره زد “ماماااان! ماماااان! این ابد بی صاب مرده چند سال طول میکشه ؟” آمدم مثلن حال و هوا را عوض کنم، سر به سرش بگذارم. “بی صاب مرده نه و، بی صاب مونده یا صاب مرده.” یک لحظه، فقط یک لحظه صدا و کلام قدیر توی گوشم پیچید و از گلوی امیرپویا خورد توی صورتم. از همان فاصله که ایستاده بود. “برا من معلم نشوووو!”
نه. نمیشد. نمیشد اینجور ولش کنم. بچهم داشت دیوانه میشد. آخرین تیر ترکش را زدم. به یادش آوردم روزی را که حکم باباش و بابای خورشید و چند تای دیگر با یک درجه تخفیف، ابد شد. یادش آوردم شادی آن روز را وقتی توی سالن ملاقات دوتایی با خورشید دستهای هم را گرفته بودند، چرخ چرخ عباسی میکردند و دم گرفته بودند “ابد، ابد! آخ جون ابد!” پسر نوجوان یکی از همبندیهای پدرهایشان مسخرهشان کرده بود. گفته بودند از اعدام که بهتر است. اقلن هر دو هفته یکبار میبینیمشان. همهی اینها را به یادش آوردم.
مامان گالن را ول کرد. آبغورهها پخش حیاط شد، رفت توی پاشویه حوض، هق هق کرد: «آبغوره خورم که نیست، آبغوره واسه کی میخوام؟» آبغوره خور مامان که گالنها را خودش تهیه میکرد، خودش هم توی بطریهای شیشهای میریخت، نبود. امروز هم ملاقتش نکرد تا از پشت شیشههای دو جدارهی کابین ملاقات، با هر لال بازی که شده، به او قول دهد که شده یک بطری کوچولو، یک جوری به او خواهد رساند.
امیرپویا رفت تو اتاق، قاب عکس خودش و باباش را از روی تلویزیون برداشت و برگشت. مامان که نگاهش پا به پای قدمهای امیرپویا میرفت، با حرص گفت که هیچ چراغی تا صب نسوخته ننه. آقاجون گفت این چه میفهمه تا صب نسوخته یعنی چی. بغضش ترکید و جوری با فشار باغچهها را آب داد که قلمهی شمعدانیها شکست و دل من هری ریخت. امیرپویا خسته شد. نشست لب هرهی دیوار و پاهاش را به ضرباهنگ تند، تکان میداد و به قاب عکس میگفت: «دفعهی دیگه باید بگی این ابد بیصاب مونده چند سال میشه.»

نظرات
عالی بود شهین خانم
برای من زیباترین و دلهره اورترین قسمت داستان جایی بود که یاکریم ها زل زده بودند در چشمهای منتظران، جایی که بدون هیچ حرفی تمام هول و ولا و وحشت اتفاقی که افتاده بود اما کسی جرات فکر کردن یا به زبان اوردن ان را نداشت، جایی که این وحشت رو با حظور اون پرنده ها و سکون ناگهانی جهان توضیح داده بودی. ممنونم عالی بود ، بغض ما هم با شیشه ی ابغوره شکست.
چهارشنبه, ۸ام تیر, ۱۴۰۱