Assad Binakhahi Ahmad Montazeri Tape Audio File Iran Aug 2016 Cartoon 1367 Executions Edam 1988

کسانی که صادقانه دل در گرو اصلاح جامعه دارند باید پیش از هر چیز به اصلاح گفتمان‌های رایج بپردازند و شجاعانه از درجا زدن در گذشته بپرهیزند و با فراست از تله گفتمان‌های تاریخ مصرف گذشته بگریزند. این فقره به ماجرای اعدام‌های تابستان ۶۷ محدود نمی‌شود و سیاهه‌ای مفصل از تاریخ معاصر ما را در بر می‌گیرد


۱.جنایت یا فاجعه دردناک تابستان ۶۷ در ناخودآگاه جمعی جامعه ما باقی مانده و این ماندگاری سبب پریشانی روحی و عاطفی و عذاب وجدان عمومی شده است. این بار همچنان بر وجدان جمعی جامعه ما و نیز بر فضای سیاسی کشورمان سنگینی می کند و شاهد مدعا نیز تداوم و گسترش ادبیات اندوه و ادبیات نفرت و انتقام است که در پیرامون این حادثه و حوادث مرتبط شکل گرفته. هنوز پس از گذشت سه دهه باز هم یادآوری این حادثه موجب فوران احساسات از سویه های مختلف منازعه می شود و هر کس میکوشد با طرح روایت خود این رویداد سهمناک را به اجزای کوچک خرد و سپس هضم پذیر کند اما حکایت همچنان باقیست و به تاریخ نپیوسته و در ضمیر جمعی جامعه ایران امروز و در فضای سیاسی کشور نه به مثابه یک خاطره بلکه به عنوان رویدادی تازه و زنده جا خوش کرده و از قضا همچنان تاثیرگذار و به شدت بحث برانگیز است.

۲.همچنان که در روانشناسی فردی فشارهای روحی موجب پیدایش گونه هایی از اختلالات و آسیب های روانی می شوند که برای درمانشان باید شیوه های خاصی را به کار بست، در روانشناسی جمعی نیز می توان مشابه چنین پیوستگی و سببیتی را استعارتا بازسازی کرد. بازماندگان اعدام شدگان تابستان ۶۷ زیر ضربه ناشی از آن مصیبت دچار احساس قربانی بودن و نوعی افسردگی و یا نفرت انتقامجویانه شده اند. جمع کثیری از مردم نیز پس از اطلاع از چند و چون ماوقع به عذاب وجدان در مورد قربانیان و بازماندگان دچار آمده اند، شاید ازینرو که گمان می کنند نمی خواسته یا نمی توانسته اند دست جنایت را از سر قربانی کوتاه کنند.

۳.جنایت با جنگ و درگیری و خشونت فرق دارد. در یک جنگ ممکن است دهها و صدها هزار نفر در میدان کشته شوند. بسیار دردآور است اما جنایت نیست. هیچ سرباز و فرمانده ای را به جرم مشارکت در عملیات نظامی محاکمه و مجازات یا تقبیح نمی کنند. اما کشتن حتی یک اسیر دست بسته در پشت جبهه جنایت است و نابخشودنی و عامل این جنایت از سوی فرمانده و دولت متبوع نیز باید تحت پیگرد قرار گیرد. کشتن یک حیوان بی آزار هم جنایت است. شکنجه و آزردن یک زندانی هرچند خطرناک نیز. با این اوصاف اعدام شماری از زندانیانی که در حال گذراندن حکم خویش بوده اند بی آنکه جرم تازه ای مرتکب شده باشند یا پرونده تازه ای برایشان گشوده و بدان رسیدگی شده باشد؛ نه جنگ است و نه خطا و نه بزه بلکه جنایت است. جنایتی که قربانی و شاهدان بالفعل و بالقوه ماوقع را دچار روانپریشی و اختلال روانی و عاطفی و در نتیجه محتاج فرایند درمان برای نیل به آرامش کرده است.

۴. دست کم یک راه درمان این اختلال روحی، اجرای عدالت و احساس اجرای عدالت از سوی افکار عمومی جامعه بویژه بازماندگان قربانیان است که خود نیز قربانی بشمار می آیند. اینکه عدالت چیست و چگونه تحقق می یابد بسیار قابل بحث است اما اینکه احساس اجرای عدالت وجود دارد یا نه؛ قابل تحقیق، سنجش و اندازه گیریست. احساس بی عدالتی و اجرای عدالت مانند احساس امنیت و ناامنی اگر چه ذهنی است اما با معیارهای عینی تحقیق پذیراست. بنابرین پاسخ این پرسش که عدالت اجرا شده یا نه، تنها و تنها از سوی بازماندگان قربانیان و افکار عمومی دادنیست. وقتی که اینان به آرامش برسند و فرمان آتش بس یا خون بس عاطفی صادر کنند سلامت روحی – روانی جامعه حاصل و عذاب وجدان جمعی برطرف می شود.

۵.اینکه عاملان جنایت باید محاکمه و مجازات شوند یا صرفا به برکناری و خانه نشینی شان بسنده شود یا آن که تنها پوزش بخواهند و اظهار ندامت کنند بستگی به شرایطی دارد که مهمترینش خواست مدعیان اصلی یعنی بازماندگان و پس از آن نیز قانع شدن افکار عمومی و احساس رضایت جمعی است. خواست مدعیان اجرای عدالت است و نمی تواند بیش از آن باشد. حکم عادلانه را محکمه ای عادله که مورد توافق و رضایت طرفین دعوی و مورد اعتماد افکار عمومی است صادر می کند. هر حکمی که دادگاه صالح صادر کند باید اجرا شود مگر آنکه قربانیان و اولیای ایشان که صاحب حق درخواست مجازاتند از اجرای حکم به اختیار خود چشم بپوشند. هیچ دادگاهی نمی تواند از سوی مدعیان خواهان عفو و بخشش مجرمان باشد هر چند که بخشیدن در برخی موارد بویژه برای قربانیان بهتر است چرا که آرامش و تعالی روحی به ایشان ارزانی می دارد. اما از سوی دیگر در برخی جرایم و جنایات، جامعه و افکار عمومی نیز صاحب حقی است که چه بسا نخواهد و نشاید از آن درگذرد. در اینگونه موارد اجرای عدالت به اجرای مجازات بستگی دارد تا جانیان جسورتر نشوند و زشتی جنایت در سایه زیبایی بخشش پنهان نماند.

۶.مجازات البته باید در چارچوب قانون و با طی فرایند دادرسی عادلانه باشد. کسی را به جهت ارتکاب جنایت، هر چه سنگین و هولناک باشد، نمی توان غیرقانونی و به دلخواه و صرفا از سر تشفی خاطر و به قصد فرو نشاندن آتش خشم و کینه مجازات کرد. در غیر این صورت جنایتی دیگر رخ داده که در جای خود قابل پیگرد است. سیلی زدن بر گونه ارتشبد نعمت الله نصیری پس از انقلاب و در زندان جمشیدیه همانقدر بار جنایت با خود می کشد که سیلی زدن نصیری بر گونه آیت الله طالقانی پیش از انقلاب و در زندان قصر. جنایت جنایت است و با مجازات فرق دارد همچنان که با جنگ فرق دارد. اینکه ارتشبد نصیری مجرم و جانیست و باید محاکمه و مجازات شود یک بخش از حقیقت است و اینکه او نیز مستحق دادرسی عادلانه و بهره مندی از حقوق قانونی متهمان و مجرمان است و نباید او را بیرون از چارچوب قانون مجازات مضاعف کرد بخش دیگر حقیقت. عدالت با تحقق هر دو بخش یاد شده متحقق می شود.

۷.مجازات برای عامل جنایت تعیین می شود نه خویشان و بستگانش. هیچکس کیفر گناه دیگری را پس نمی دهد. “ولا تزر وازره وزر اخری”. نمی توان یک زندانی را به جرم انتسابی یا ارتکابی همقطاران و هم مسلکانش که از دسترس ما خارجند به کیفر مضاعف نواخت. اگر زید در ترور اسراف کرده نمی شاید سینه عمرو را که عجالتا در زندان تحت سلطه و اختیار است به تیغ کینه شکافت. اگر کسی چنین کند جانیست اما عدالت اقتضا دارد خویشان این عامل جنایت به جرم و جریرت او کیفر نبینند و گرنه این جنایت مکرر نیز قابل پیگرد و محاکمه و مجازات است. اینگونه جنایات از هر سو رخ دهد قبیح است و ممنوع و مستحق پیگرد و مجازات. آن که یک بسیجی را به ازای جرایم یک دادستان در کوچه از پای در می آورد و آن که یک هوادار را به ازای جرایم مرکزیت یک سازمان در زندان اعدام می کند هر دو مرتکب جنایت می شوند و باید پاسخگو باشند و در دادرسی عادلانه محاکمه و در صورت لزوم به سائقه اجرای عدالت مجازات شوند.

۸.آسیب دیدگان جنایت حق دارند ببخشند یا خواهان اجرای کیفر باشند. حق دارند فراموش کنند یا خاطره جنایت را در حافظه شخصی خود زنده نگه دارند. اما جامعه نیز در این باب حقی دارد بویژه در مورد رخدادهایی نظیر اعدامهای سال شصت که جنایت وجه عمومی نیز دارد. اگر جامعه نیز همچون آسیب دیدگان در باب بخشایش جنایتکاران و گذشت از مجازات آنان اقناع شد می تواند ببخشد اما نباید فراموش کند زیرا فراموشی می تواند خطر تکرار را افزایش دهد. وقوع جنایت های ویژه و هولناک باید در حافظه جمعی ثبت شده و دائما تحلیل و تبیین شود تا سطح هوشیاری جامعه نسبت به آن کاهش نیابد و از اقدامات پیشگیرانه غفلت نشود. اگر می بخشند برای زدودن کینه ها و رسیدن به آرامش است اما اگر فراموش کنند میزان احتیاط کاهش و خطر تکرار افزایش می یابد.

۹.بخشش اما باید در شرایط قدرت بر مجازات صورت گیرد و نه از سر استیصال و ناتوانی. آن که فضیلت به شمار می آید و بخشاینده را و همگام با او جامعه را به تعالی روحی می رساند “العفو عند المقدره” است نه بخشش از سر ناچاری. در شرایطی که عاملان جنایت بر سریر قدرت تکیه زده و از کار خویش نه متاسفند و نه پشیمان و حتی قلدر مآبانه از آنچه کرده اند دفاع و گاه بدان مباهات می کنند نمی توان پیشاپیش و بی هنگام سخن از بخشش گفت. این گفتمان احساس بی عدالتی و نفرت و انتقامجویی را در آسیب دیدگان و احساس تجری را در گنهکاران افزایش می دهد و به عمیق تر شدن زخمهای چرکین منجر می شود. پیش از آنکه سخن از بخشش به میان آوریم باید زمینه اجرای عدالت را بنا به خواست آسیب دیدگان و مردم فراهم کنیم تا هر چه خواست ایشان باشد به اجرا در آید. اگر اضطراب و ترس از مجازات در جان جانیان نیفتد روح آلوده به جنایت ایشان نیز تزکیه نمی گردد و بخشش بی اثر خواهد شد.

۱۰. با اینهمه شرط و مقدمه لازم برای اجرای عدالت عبارتست از کشف و بیان حقیقت. کشف و بیان حقیقت یعنی عرضه گزارش و روایتی واقع بینانه، منصفانه، مستند، مستدل، بی طرف، همه کس پذیر و عاری از بدبینی و بدگویی و برچسب زنی؛ از آنچه روی داده است. بدون رسیدن به چنین روایتی که هم افکار عمومی را به گونه داور بی طرف قانع کند و هم اطراف مناقشه و منازعه را؛ نمی توان به رسیدگی دادگرانه به پرونده و اجرای عدالت در باب آن امیدوار بود. چگونه می توان از همگان خواست تحقیق در باب فجایع رخ داده را چونان جنازه ای بی نشان در زیر خاک نهان کنند و حقیقت را برای همیشه بین الهلالین قرار دهند تا مبادا خاطر عاملان جنایت از بیان حقیقت ماجرا مکدر شود؟ از آن بدتر چگونه می توانیم خواهان اجرای عدالت یا بخشودگی مجرمان باشیم در حالی که هنوز قربانیان را با برچسب های توهین آمیز و تحقیرآمیز نشانه گذاری می کنیم؟

۱۱.تکلیف آنان که از وقوع جنایت به هر دلیل دفاع و یا آنرا بر اساس شرایط وقوع توجیه و تبریر و از جانیان سلب مسئولیت حقوقی می کنند روشن است. اینان آشکارا اراده ای برای کشف حقیقت و اجرای عدالت ندارند. عدالت نزد ایشان همانست که روی داده و حقیقت نیز همان روایت رسمی یکجانبه ایست که دم به دم آنرا بازنشر می کنند. اما کسانی که مدعی اجرای عدالت و کشف حقیقتند چرا همچنان در دام روایت های رسمی و ادبیات برچسب زنانه و جهت گیرانه گرفتارند؟ واژه ها و تعبیراتی نظیر “منافقین کوردل” یا “جلادان رژیم آخوندی” را که در روایت های معارض موجود به وفور یافت می شوند، نمی توان در یک روایت بی طرف تاریخی به کار برد. متاسفانه هنوز هستند کسانی که صادقانه خواستار حل و فصل نهایی فاجعه مرداد مرگند و خواهان بخشودگی جانیان از سوی بازماندگاه قربانیان؛ اما همچنان مرزبندی های ایدئولوژیک و تشکیلاتی با ادبیاتی جهتگیرانه در گفتار و نوشتارشان موج می زند. اصلاح این ادبیات و گسترش گفتمان بی طرفانه شرط لازم برای کشف و بیان حقیقت و در نتیجه اجرای عدالت است. کشف و بیان حقیقت در یک فرایند و از رهگذر شکل گیری روایتی فراگیر و با مشارکت همگانی به انجام خواهد رسید.

۱۲.چنانچه بنا بر این باشد که عاملان جنایت بواسطه بزرگواری بازماندگان قربانیان بخشوده شوند باید مسئله امروز را به دیروز انتقال داد و آنرا به بخشی از تاریخ گذشته بدل کرد نه آنکه گذشته را به حال تزریق نمود. احضار روح تاریخ از طریق استعارات دینی و تاریخی گاه مفید است و گاه مضر. اگر امروز ما مخالفان خود را “منافقین بدتر از کفار” می خوانیم فردا نیز دیگران ما را خوارج نهروان یا ناکثین عهد خطاب می کنند و هلم جرا. به کارگیری این استعارات تیغ دو دمیست که هر دو سویه را زخم می زند. باید بکوشیم رخدادهای امروز را به ماجراهای تاریخی بدل کنیم تا از آن حساسیت زدایی شود نه آنکه رخدادهای دیروز را به مسئله امروز بدل کنیم تا حساسیت ها و احساسات را برانگیزد. روایتی که بناست فراگیر باشد نباید دسته بندی های تاریخی و ایدئولوژیک را بازتولید و سوء تفاهمات را افزایش دهد. عناوین اشخاص و جریانات در گزارش محکمه پسند رویدادهای تاریخ معاصر ما باید خالی از شیفتگی و نفرت باشد تا بتوانیم از عقبه چالشهای ملی گذر کرده و در حالی که تاریخ را فراموش نمی کنیم اما خطاهای خطاکاران ببخشیم و پرونده جنایات و فجایع را به نفع آشتی و وفاق ملی و به قصد آرامش و تعالی روحی جامعه به تاریخ بسپریم.

۱۳. و سخن آخر اینکه تقویت هر یک از روایت های افراطی جهت گیرانه حاکمیت و اپوزیسیون مسلحش و تلاش برای هژمونیک شدن هریک از آن دو به مثابه تاخیر در شکل گیری روایت بی طرف، جامع، واقع بینانه و منصفانه و به سخن دیگر مقابله با کشف و بیان حقیقت ماجراست. کسانی که صادقانه دل در گرو اصلاح جامعه دارند باید پیش از هر چیز به اصلاح گفتمان های رایج بپردازند و شجاعانه از درجا زدن در گذشته بپرهیزند و با فراست از تله گفتمان های تاریخ مصرف گذشته بگریزند. این فقره به ماجرای اعدامهای تابستان شصت و هفت محدود نمی شود و سیاهه ای مفصل از تاریخ معاصر ما را در بر می گیرد. از انقلاب مشروطه، سلطنت رضا شاه، نهضت ملی شدن نفت، قیام پانزده خرداد گرفته تا انقلاب اسلامی، دولت موقت، اشغال سفارت امریکا، حوادث سال شصت، شروع و ادامه و پایان جنگ، رخدادهای جنبش اصلاحات و حوادث سال هشتاد و هشت و جنبش سبز تا به امروز ما همچنان درگیر برخی روایت سازی های جهت گیرانه هستیم که بیهوده سودای فراگیر شدن دارند. به نظر می رسد هیچ روایتی در باب فقرات یاد شده هژمونیک و فراگیر نخواهد شد مگر آنکه از دو ویژگی انصاف و واقع بینی بهره مند باشد. تنها در این صورت است که یک روایت اقناع افکار عمومی و اجماع صاحب نظران را در پی خواهد داشت.

چهل سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی و در آستانه سده پانزدهم هجری شمسی، ظاهرا هنگام شکل گیری چنین روایتی از تاریخ معاصر ایران فرا رسیده است. تا چه پیش آید. والسلام.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)