انسان‌شناسی افول یک تمدن: غزه در دادگاه تاریخ

از تاریخ یک آغاز

در ادامه جستار قبلی در مورد حمله زمینی ارتش اسرائیل از روز دوشنبه ۲۴ شهریور۱۴۰۴ (۱۵ سپتامبر۲۰۲۵)، به مرکز شهر غزه، نشان دادیم که این تهاجم با حمایت مستقیم ایالات متحده و با انفعالِ شرم‌آور سه کشور اروپایی، آلمان، فرانسه و انگلستان نه صرفاً یک عملیات نظامی، بلکه نقطه‌ای تعیین‌کننده در تاریخ معاصر است. و نشان دادیم که برای درک اهمیت آن باید آن را در تداوم تاریخی دخالت قبلی غرب در خاورمیانه دید : از اشغال افغانستان در سال ۲۰۰۱ تا حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، همگی در چارچوب «جنگ علیه ترور» توجیه شدند؛ شعاری که پس از حملات ۱۱ سپتامبر به گفتمان مسلط سیاست خارجی غرب بدل شد. این جنگ‌ها با زبان آزادی، دموکراسی و دفاع از تمدن مشروعیت یافتند، اما در عمل چیزی جز ویرانی، بی‌ثباتی و بازتولید روابط استعماری در جهان غیرسفید به همراه نداشتند. حمله‌ی زمینی به غزه در سپتامبر ۲۰۲۵، تداوم همان منطقی است که دو دهه‌ی گذشته را رقم زده است.

در سطح انسان‌شناختی، این رخداد پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: مدرنیته‌ای که خود را حامل عقلانیت، پیشرفت و جامعه‌ی مدنی معرفی کرده، چگونه در لحظه‌های بحرانی به چهره‌ای سرکوبگر، استعماری و به‌ظاهر «وحشی» بدل می‌شود؟ برای پاسخ به این پرسش، این مقاله به سه منبع نظری تکیه خواهد کرد: نخست، نقد ادوارد سعید از شرق‌شناسی به‌عنوان سازوکار گفتمانی‌ای که «دیگری» را در موقعیت فرودست بازنمایی کرده و سلطه را مشروع می‌سازد؛ و دوم، در چارچوب نظری میشل فوکو که نگرش سنتی در مورد حاکمیت را به چالش می‌کشد  و آنرا یک جنگ مداوم که در دانش و نهادها ریشه دارد، می بیند. وسوم، نظریه والتر بنیامین درباره‌ی مفهوم تاریخ و نقد پیشرفت به‌مثابه حرکتی بر خرابه‌های قربانیان. این سه مفهوم، در کنار هم، امکان می‌دهند که حمله‌ی زمینی به غزه نه صرفاً یک واقعه‌ی ژئوپلیتیکی، بلکه یک «رخداد انسان‌شناختی» و نشانه‌ی افول تمدن غربی درک شود.

مدرنیته‌ی دوگانه

مدرنیته در روایت مسلط غربی، همواره با مفاهیمی چون عقلانیت، پیشرفت، آزادی فردی و رفاه اجتماعی تعریف شده است. این تصویر، به‌ویژه در درون مرزهای جهان غرب، به‌عنوان یک افق آرمانی بازنمایی شده: ایجاد جامعه‌ای مدنی، مبتنی بر قانون، و تضمین‌کننده‌ی حقوق شهروندان. با این حال، آنچه تاریخ نشان می‌دهد، این است که این چهره‌ی درخشان مدرنیته تنها بخشی از واقعیت است. در سوی دیگر، همان مدرنیته در نسبت با جهان غیرسفید، به شکلی دیگر ظاهر شده است: استعمار، تجارت برده‌ از آفریقا به سوی جهان جدید[۱]، جنگ‌های پیشگیرانه، و سرکوب سیاسی. به بیان دیگر، مدرنیته دو چهره دارد: یکی برای «شهروندان درونی» و دیگری برای «دیگری بیرونی».

این دوگانگی را می‌توان در چارچوب نظری میشل فوکو(۱۹۲۶-۱۹۸۴) (Paul Michel Foucault) و ادوارد سعید (۱۹۳۵-۲۰۰۳) (Edward Said) روشن‌تر ساخت. فوکو در مجموعه ای از درس های خود در کتاب «جامعه باید دفاع شود: سخنرانی‌هایش در کالج دو فرانس، ۱۹۷۵-۱۹۷۶»، با بررسی رابطه بین جنگ و جامعه، بازاندیشی رادیکالی در مورد قدرت، تاریخ و سیاست ایجاد می‌کند. او نگرش سنتی در مورد حاکمیت را به چالش می‌کشد تا قدرت را نه صرفاً به عنوان یک ساختار حقوقی یا رابطه اقتصادی، بلکه به عنوان یک جنگ مداوم که در دانش و نهادها ریشه دارد، ببیند. او تاریخ مدرنیته را به گونه‌ای بازتعریف می‌کند که در آن مدیریت زندگی از مدیریت مرگ جدایی‌ناپذیر است و وظیفه دولت صرفاً حفظ نظم نیست، بلکه تعیین این است که زندگی چه کسی ارزش پرورش دارد و چه کسی ندارد. فوکو از طریق تحلیل نافذ و اغلب نگران‌کننده خود، ما را وادار می‌کند تا با خشونت پنهان در درون سیستم‌های سیاسی که ادعای محافظت از ما را دارند، مقابله کنیم[۲].

او بر سرشت پیوند میان «قدرت» و «دانش» تأکید می‌کند: دانایی هرگز بی‌طرف نیست، بلکه در درون شبکه‌ای از روابط قدرت شکل می‌گیرد و خود ابزار سلطه است.این بینش زمینه را برای فهم نظریه‌ی سعید درباره‌ی شرق‌شناسی فراهم می‌کند. سعید در شرق‌شناسی نشان می‌دهد که چگونه شرق، نه به‌مثابه یک واقعیت عینی، بلکه به‌مثابه یک «ساختار گفتمانی» در غرب تولید شده است؛ ساختاری که شرق را همواره در موقعیتی فرودست، غیرعقلانی و نیازمند هدایت بازنمایی می‌کند[۳].

بر این اساس، دوگانگی مدرنیته اتفاقی یا حاشیه‌ای نیست، بلکه ساختاری است. غرب برای آنکه بتواند خود را «مهد عقلانیت و آزادی» بداند، نیازمند خلق «دیگری» است که فاقد این ویژگی‌ها باشد. این «دیگری» همان‌گونه که سعید در کتاب دیگری تحت عنوان، «امپریالیزم و فرهنگـ » توضیح می‌دهد، همواره در گفتمان شرق‌شناسانه تصویر می‌شود: موجودی بی‌ثبات، خطرناک و کودک‌وار که باید یا هدایت شود یا سرکوب[۴]. به همین دلیل است که چهره‌ی مدرنیته برای شهروندان غربی با رفاه و پیشرفت تعریف می‌شود، در حالی که برای مردمان خاورمیانه، آفریقا یا آمریکای لاتین، اغلب با خشونت، اشغال و استثمار همراه بوده است.

حمله‌ی زمینی به غزه در سپتامبر ۲۰۲۵ را می‌توان یکی از نقاط اوج این دوگانگی دانست. در همان حال که غرب همچنان خود را نماینده‌ی حقوق بشر و جامعه‌ی مدنی معرفی می‌کند، در عمل با حمایت‌های نظامی و سیاسی از اسرائیل، در تخریب یکی از پرجمعیت‌ترین و فقیرترین مناطق جهان مشارکت می‌کند. این تضاد نه فقط رسوایی سیاسی، بلکه نشانه‌ای انسان‌شناختی است: مدرنیته، برای بقا، همچنان نیازمند آن است که دو چهره‌ی متناقض خود را به‌طور همزمان حفظ کند. اما همان‌طور که خواهیم دید، رخداد غزه این امکان را تضعیف کرده است؛ چراکه دو چهره اکنون بیش از هر زمان دیگری به هم رسیده‌اند و نقاب از چهره‌ی «غربِ وحشی» افتاده است.

 

غزه و بازتولید استعمار

نوار غزه سرزمینی کوچک اما پرمعنا در ژئوپلیتیک جهان معاصر است: حدود ۳۶۵ کیلومتر مربع وسعت دارد، نواری باریک در کنار دریای مدیترانه با طولی نزدیک به ۴۱ کیلومتر و عرضی میان ۶ تا ۱۲ کیلومتر قراردارد. در این قلمرو محدود با حمعیتی (۲.۳۵۵.۲۳۹)  نفر در سال [۵]۲۰۲۴، یکی از متراکم‌ترین جمعیت‌های جهان، روزانه با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنند.  این ویژگی‌ها، همراه با محاصره‌ی دائمی و وابستگی به گذرگاه‌های مرزی، غزه را به «بزرگ‌ترین زندان روباز جهان» بدل کرده است.

از منظر نظریه‌ی استعمار، غزه نمونه‌ای آشکار از بازتولید روابط استعماری در دوران پساکولونیال است. ادوارد سعید در فرهنگ و امپریالیسم نشان می‌دهد که استعمار تنها به حضور مستقیم نظامی یا اداری محدود نیست، بلکه می‌تواند در قالب اشغال، کنترل مرزها، و اعمال گفتمان‌های فرهنگی بازتولید شود. غزه دقیقاً چنین وضعیتی را بازنمایی می‌کند: یک سرزمین کوچک که به ظاهر «خودگردان» معرفی می‌شود، اما عملاً تحت کنترل کامل نظامی، اقتصادی و نمادین اسرائیل قرار دارد.

رسانه‌ها و گفتمان‌های مسلط غربی در این میان نقش کلیدی دارند. سعید در نقد شرق‌شناسی توضیح می‌دهد که چگونه بازنمایی «دیگری» در فرهنگ و رسانه، امکان سلطه را مشروعیت می‌بخشد. در مورد غزه، این بازنمایی عمدتاً از طریق تصویرسازی از فلسطینیان به‌مثابه «تهدید امنیتی» صورت می‌گیرد: جمعیتی پرشمار، بی‌ثبات و خطرناک که باید مهار یا سرکوب شود. این بازنمایی به اسرائیل و متحدان غربی آن اجازه می‌دهد که خشونت را در قالب «دفاع» یا «مبارزه با تروریسم» بازتعریف کنند.

اما آنچه در ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵ رخ داد، نشان داد که این گفتمان به نقطه‌ی بحران رسیده است. حمله‌ی زمینی به مرکز شهر غزه، در سرزمینی با چنین ابعاد محدود و چنین تراکم جمعیتی، عملاً به معنای هدف‌گیری مستقیم زندگی غیرنظامیان است. در اینجا استعمار نه در پوشش «تمدن‌بخشی»، بلکه در عریان‌ترین شکل خود ظاهر می‌شود: ویرانی خانه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و تبدیل یک سرزمین کوچک به صحنه‌ی آزمایش تسلیحات مدرن.

از منظر انسان‌شناختی، این وضعیت را می‌توان «استعمار مضاعف» نامید: از یک سو، کنترل سرزمینی و نظامی، و از سوی دیگر، کنترل نمادین از طریق گفتمان رسانه‌ای. به تعبیر سعید، این دو سطح در هم تنیده‌اند: تصویرسازی از «دیگری خطرناک» همان چیزی است که امکان اعمال قدرت در سطح مادی را فراهم می‌سازد. حمله‌ی زمینی به غزه، در نتیجه، نه تنها یک رخداد نظامی، بلکه تجسم کامل بازتولید استعمار در عصر مدرن است.

 

تاریخ به‌مثابه ویرانه‌ها – بنیامین، فوکو و غزه

والتر بنیامین(۱۹۴۰-۱۸۹۲)،Walter Benjamin ، فیلسوف آلمانی یهودی تبار دهه ۱۹۳۰، از همفکران مکتب فرانکورت که نگاه انتقادی به ماتریالیزم تاریخی مارکس دارد، در تزهای خود «درباره‌ی مفهوم تاریخ» تصوری رادیکال از پیشرفت را به چالش می‌کشد. او در تز نهم، تصویری فراموش‌نشدنی از «فرشته‌ی تاریخ» ترسیم می‌کند: فرشته‌ای که با چشمانی باز به گذشته می‌نگرد و در برابر خود تنها انبوهی از ویرانه‌ها و قربانیان می‌بیند، در حالی‌که طوفانِ پیشرفت او را به جلو می‌راند. این استعاره به‌روشنی نشان می‌دهد که بنیامین تاریخ را نه به‌مثابه خطی رو به کمال، بلکه همچون انباشتی از ویرانی‌ها می‌فهمد.[۶]

حمله‌ی زمینی به غزه در ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵ را می‌توان یکی از تجسم‌های امروزی همین تصویر دانست. در شهر باریک و پرجمعیتی که هیچ پناهگاهی برای غیرنظامیان ندارد، هر پیشروی نظامی با تانک های ارتش اسرائیل با ویرانی هزاران خانه و زندگی همراه می‌شود. غزه در این معنا همان «ویرانه‌ی تاریخ» است؛ جایی که تمدن مدرن غربی، به‌جای آن‌که نوید پیشرفت باشد، چهره‌ی ویرانگر خویش را عیان می‌سازد. اما برای آنکه این ویرانی تنها یک «تصادف» یا «انحراف» تلقی نشود، باید به پیوند میان دانش و قدرت توجه کرد؛ جایی که اندیشه‌ی فوکو اهمیت می‌یابد. فوکو بارها تأکید می‌کند که هیچ دانشی بی‌طرف نیست: «هر رژیم دانایی» بخشی از سازوکار قدرت است و در خدمت بازتولید آن قرار دارد[۷]. بنابراین، روایت تاریخ، گزارش‌های نظامی، حتی زبان رسانه‌ها، همگی بی‌طرف نیستند؛ آن‌ها همان چیزی را می‌سازند که بنیامین آن را «تاریخ فاتحان» می‌نامید.

در گفتمان رسمی غربی که توسط لابی های صهیونیزم تبلیغ می شود، حمله به غزه غالباً با واژه‌هایی چون «امنیت»، «ضربه‌ی پیشگیرانه»، یا «جنگ علیه ترور» و « حق دفاع» توصیف می‌شود. این واژگان همان دانشی هستند که فوکو از آن سخن می‌گفت: دانشی که ساختار قدرت را مشروعیت می‌بخشد و ویرانی را در قالب «پیشرفت» یا «ضرورت نظامی» بازنویسی می‌کند[۸]. در حالی که از منظر بنیامین، این زبان چیزی جز تداوم همان منطق «پیشرفت بر خرابه‌ها» نیست.

پیوند بنیامین و فوکو در اینجاست: هر دو هشدار می‌دهند که آنچه به‌عنوان «دانش» یا «تاریخ رسمی» عرضه می‌شود، بازنمایی بی‌طرف گذشته نیست، بلکه بخشی از ماشین قدرت است. به همین دلیل، بنیامین می‌گفت وظیفه‌ی مورخ رهایی‌بخش آن است که «گذشته‌ی سرکوب‌شده» و صدای قربانیان را به سخن درآورد. در مورد غزه، این بدان معناست که باید فراتر از روایت‌های نظامی و رسانه‌ای رفت و به تاریخ این مردم به‌عنوان قربانیان پیشرفت مدرن گوش سپرد.

در نهایت، حمله‌ی زمینی به غزه را می‌توان لحظه‌ای دانست که تزهای بنیامین و فوکو در هم می‌تند: تاریخِ پیشرفت غربی، وقتی بر زمین غزه نقش می‌بندد، چهره‌ی واقعی خود را آشکار می‌کند – تمدنی که بر ویرانه‌ها پیش می‌رود، و دانشی که با نقاب بی‌طرفی، خشونت را مشروع می‌سازد.

 

امپراتوری آمریکا، تاریخ‌دانان سیا و بازتولید «غرب وحشی»

اگر حمله‌ی زمینی به غزه را لحظه‌ای در افول تمدن غربی بدانیم، این رخداد تنها یک استثناء در تاریخ معاصر نیست، بلکه ادامه‌ی منطقی مجموعه‌ای از مداخلات امپریالیستی است که امپراتوری آمریکا و متحدانش در از ابتدای ‌قرن بیستم رقم زده‌اند. از جنگ ویتنام تا عراق و افغانستان، و از آمریکای لاتین تا خاورمیانه و افریقا ردپای یک منطق مشترک دیده می‌شود: استفاده از زبان «دموکراسی» و «تمدن» برای توجیه مداخله، در حالی‌که نتیجه اغلب چیزی جز سرکوب جنبش‌های مردمی و بازتولید نظم استعماری نبوده است.

نمونه‌ی برجسته‌ی این منطق در ایرانِ ۱۹۵۳ به‌خوبی دیده می‌شود. در آن سال، ایالات متحده و بریتانیا با طراحی و هدایت عملیاتی مشترک، دولت ملی دکتر محمد مصدق (۱۹۶۷-۱۸۸۲) را سرنگون کردند. این کودتا نه‌تنها پایان تجربه‌ی کوتاه ملی‌گرایی دموکراتیک در ایران بود، بلکه الگوی تازه‌ای از مداخلات پنهان را تثبیت کرد. نقش محوری در این کودتا را کرمیت روزولت(۲۰۰۰-۱۹۱۶)، Kermit “Kim” Roosevelt ، مأمور ارشد سیا، بر عهده داشت. او که تحصیلات دانشگاهی در رشته‌ی تاریخ در دانشگاه هاروارد داشت، به‌جای پژوهش در گذشته، به «ساختن آینده» در خدمت قدرت پرداخت؛ یعنی به‌کارگیری دانش و مهارت‌های خود برای بی‌ثبات کردن یک دولت قانونی[۹].

این تناقض – تاریخ‌دانی که به جای روایت حقیقت، در تولید خشونت و سرکوب شرکت می‌کند – همان چیزی است که فوکو از آن به‌عنوان پیوند ذاتی دانش و قدرت یاد می‌کرد. کرمیت روزولت به‌نوعی نماد مدرنیته‌ی دوگانه است: چهره‌ی یک روشنفکرِ تحصیل‌کرده، که در عین حال عامل بی‌ثباتی و سلطه‌ی استعماری می‌شود. در سطحی وسیع‌تر، می‌توان گفت امپراتوری آمریکا بارها از «دانشمندان»، «کارشناسان» و حتی «تاریخ‌دانان» به‌عنوان ابزار قدرت بهره گرفته است.

پیوند این تجربه با غزه آشکار است. همان‌گونه که کودتای ۲۸ مرداد به نام «حفظ ثبات» و «دفاع از دموکراسی» مشروعیت یافت، حمله به غزه نیز در چارچوب «امنیت اسرائیل» و «مبارزه با تروریسم» توجیه می‌شود. در هر دو مورد، زبان مدرنیته و عقلانیت برای پوشاندن چهره‌ی واقعی خشونت به‌کار می‌رود. این همان «غرب وحشی» است که در پس نقاب جامعه‌ی مدنی و دانش، همچنان منطق کلونیالیستی خویش را پی می‌گیرد.

از این منظر، کودتای ۱۹۵۳ نه یک واقعه‌ی منفرد، بلکه بخشی از تداوم تاریخی است که امروز در غزه به اوج خود رسیده است: پیوند دانش و خشونت، تاریخ و قدرت، و مدرنیته و بربریت. اگر بنیامین تاریخ را انباشتی از ویرانه‌ها می‌دید، غزه و تهران (۱۹۵۳) هر دو حلقه‌هایی از همان زنجیرند؛ حلقه‌هایی که افق «افول تمدن غربی» را در برابر دیدگان ما می‌گشایند.

 

خشونت مشروع و نامشروع در پرتو اندیشه‌ی طلال اسد

طلال اسد(Talal Asad)، انسان شناس آمریکایی عربستانی تبار در آثار خود، به‌ویژه در On Suicide Bombing (2007)، نشان می‌دهد که چگونه گفتمان غربی درباره‌ی خشونت، دوگانه‌ای مصنوعی می‌سازد: خشونت دولتی و تکنولوژیک (بمباران شهرها، اشغال نظامی، محاصره‌ی اقتصادی) به‌عنوان «مشروع» و «عقلانی» معرفی می‌شود؛ حال آنکه خشونت فردی یا گروهی، به‌ویژه اگر با انگیزه‌های مذهبی یا اخلاقی پیوند داشته باشد، «تروریسم» یا «غیرمتمدنانه» خوانده می‌شود[۱۰]. در این چارچوب، عملیات انتحاری نمونه‌ای است که غرب آن را نشانه‌ی بربریت معرفی می‌کند، بی‌آنکه به شرایطی که چنین عمل را به واکنشی انسانی و اخلاقی بدل می‌سازد توجه کند. اسد تأکید می‌کند که خودکشی در میدان جنگ را نمی‌توان صرفاً از منظر روان‌شناسی فردی یا اخلاقیات انتزاعی سنجید؛ این کنش پاسخی است به نظامی که تمامی افق‌های زندگی و کرامت انسانی را مسدود کرده است.

از این منظر، می‌توان پرسید: تروریست واقعی کیست؟ آیا فردی است که در واپسین لحظه از حسّیت انسانی خود، جانش را فدا می‌کند تا شهادتی علیه ظلم باشد؟ یا دولت‌هایی که با ارتش‌های مدرن، موشک‌های هدایت‌شونده و حمایت دیپلماتیک، یک ملت محصور را نابود می‌سازند؟ در غزه امروز، این پرسش بیش از هر زمان دیگری عریان است. و شاید همین است معنای عمیق سخن اسد: تروریسم را نه در فرد مظلوم، که در ساختار جهانی قدرت باید جست.

از نخستین روزهای حملات اسرائیل به غزه، دستگاه دیپلماتیک و رسانه‌ای غرب بر یک محور واحد تأکید داشته است: «حماس یک سازمان تروریستی است». این برچسب نه تنها خشونت دولتی اسرائیل را مشروع جلوه می‌دهد، بلکه هرگونه مقاومت فلسطینی را که در چارچوب دفاع از بقا و کرامت انسانی باشد از پیش بی‌اعتبار می‌سازد. طلال اسد در نشان می‌دهد که مفهوم «تروریسم» نه یک توصیف بی‌طرف، بلکه ابزاری سیاسی است برای تمایزگذاری میان خشونت مشروع (خشونت دولتی غرب و متحدانش) و خشونت نامشروع (کنش‌های مقاومت در جهان غیرسفید). در این چارچوب، حتی پیش از آنکه واقعیت میدانیِ حملات بررسی شود، روایت رسمی غربی با تکرار بی‌وقفهٔ واژهٔ «تروریسم» داوری نهایی را صادر کرده است.

 

غزه به‌مثابه آزمایشگاه مدرنیته‌ی خشونت

نوار غزه نه‌تنها یک میدان نبرد است، بلکه در دو دهه‌ی اخیر به «آزمایشگاه» مدرنیته‌ی خشونت بدل شده است. پژوهشگران انسان‌شناسی سیاسی بارها نشان داده‌اند که استعمار و جنگ در جهان معاصر صرفاً به معنای اشغال سرزمین یا درگیری مستقیم نیست، بلکه اغلب به‌صورت یک «مهندسی اجتماعی» طراحی می‌شود؛ جایی که زندگی روزمره‌ی یک جمعیت به موضوع کنترل، نظارت و آزمایش تبدیل می‌گردد.

نِو گوردون(Neve Gordon)، استاد علوم سیاسی در کالج لندن و دانشگاه بن گورین در کتاب Israel’s Occupation نشان می‌دهد که اشغال اسرائیل صرفاً یک حضور نظامی نیست، بلکه شبکه‌ای از سازوکارهای اداری، حقوقی و تکنولوژیک است که زندگی روزمرهٔ فلسطینیان را در تمامی سطوح کنترل می‌کند. او توضیح می‌دهد که چگونه اشغال از شکلی آشکار و مستقیم به فرمی «عادی» و «مدیریت‌شده» تغییر کرده است: از کارت‌های هویتی و مجوزهای عبور و مرور گرفته تا ابزارهای نظارتی و امنیتی که حرکت، اقتصاد و حتی حیات اجتماعی فلسطینیان را محدود می‌کنند[۱۱]. این چارچوب نشان می‌دهد که حملهٔ زمینی سپتامبر ۲۰۲۵، گرچه به‌ظاهر نقطه‌ای تازه در خشونت است، در حقیقت ادامهٔ منطقی همان پروژهٔ اشغال است که از ۱۹۶۷ به این سو همواره بازتولید شده است.

غزه نمونه‌ی کامل چنین وضعیتی است. محاصره‌ی طولانی‌مدت، محدودیت شدید رفت‌وآمد، کنترل مرزها، قطع برق و آب، و حتی مدیریت کالری مصرفی مردم (که در برخی اسناد اسرائیلی آشکار شد)، نشان می‌دهد که این منطقه نه‌تنها تحت اشغال نظامی، بلکه تحت یک رژیم پیچیده‌ی «زیست‌سیاست» قرار دارد؛ رژیمی که جمعیت را در سطح زیستی مدیریت و مهار می‌کند. این همان چیزی است که فوکو در مفهوم «زیست‌قدرت» توضیح می‌دهد: قدرتی که نه فقط می‌کُشد، بلکه زندگی را سامان می‌دهد، توزیع می‌کند و در مواقع لازم، آن را نابود می‌سازد[۱۲].

از این منظر، حمله‌ی زمینی ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵ به مرکز شهر غزه را باید نه به‌عنوان یک عملیات نظامی منفرد، بلکه به‌مثابه فصلی تازه در یک پروژه‌ی طولانی‌تر دید. این پروژه غزه را به صحنه‌ی آزمایش فناوری‌های نوین نظامی و امنیتی بدل کرده است: از پهپادها و بمب‌های هوشمند گرفته تا سامانه‌های نظارتی که بعدها به سایر نقاط جهان صادر می‌شوند. به تعبیر دیگر، غزه نوعی «میدان آزمایش» است که در آن خشونت مدرن هم کارآمدی خود را نشان می‌دهد و هم مشروعیت خود را در گفتمان امنیتی می‌یابد.

انسان‌شناسی جنگ نشان می‌دهد که چنین شرایطی یک پیامد دوگانه دارد: از یک سو، جمعیت فلسطینی به «ابژه‌ی آزمایش» تقلیل می‌یابد؛ از سوی دیگر، این وضعیت منطق دوگانه‌ی مدرنیته را عریان‌تر می‌کند. زیرا همان تمدنی که برای شهروندان سفید غربی چهره‌ای از رفاه و دموکراسی دارد، در غزه خود را به‌مثابه دستگاهی تمام‌عیار برای تخریب زندگی انسانی آشکار می‌سازد. اینجا دیگر نقاب‌ها کنار می‌روند: مدرنیته‌ی خشونت، در عریان‌ترین شکل خود، به نمایش درمی‌آید.

بنابراین، غزه را می‌توان به‌عنوان یک «آزمایشگاه انسان‌شناختی» فهمید: جایی که هم مرزهای اخلاقی و سیاسی تمدن غربی آزموده می‌شود، و هم افول آن در برابر دیدگان جهانیان رقم می‌خورد. اگر بنیامین تاریخ را انباشتی از ویرانه‌ها می‌دید، غزه امروز همان ویرانه‌ای است که طوفان مدرنیته بر آن می‌وزد؛ و اگر فوکو دانش را درهم‌تنیده با قدرت می‌دانست، غزه شاهدی است بر این حقیقت که دانش امنیتی و نظامی غرب، ابزار بازتولید بربریت مدرن است.

 

افول تمدن غربی؛ از استعمار تا غزه

تاریخ استعمار اروپایی همواره با ادعای «رسالت تمدن‌بخش» همراه بوده است. از قرن شانزدهم تا بیستم، امپراتوری‌های اروپایی خود را حامل دانش، عقلانیت و مدرنیته معرفی کردند، در حالی‌که در عمل نظام‌های برده‌داری، غارت منابع، و سرکوب مردمان بومی را برقرار ساختند. این دوگانگی، همان‌طور که ادوارد سعید نشان داده است، هسته‌ی گفتمان شرق‌شناسانه را شکل می‌دهد: ساخت «دیگری» فرودست برای تثبیت برتری غرب.

در این مقاله نمی توانم وارد تبارشناسی خشونت غرب گردم که به وقتی دیگر موکول می کنم. اما از نظر تاریخی باید به نیمه دوم قرن هفدهم بازگردیم تا بتوانیم ستون تاریخی این خشونت را به صورت فشرده اما عمیق از ۱۶۴۸ از قرارداد وست‌فالی بین قدرت های بزرک اروپایی (Les traits de Westphalie ) تا امروز ترسیم کنیم. این خط تاریخی نشان می‌دهد که چگونه آنچه غرب “نظم” می‌نامد، در عمل بارها و بارها با خشونت و دست‌اندازی پیوند خورده است.

پس از جنگ جهانی دوم، استعمار کلاسیک جای خود را به اشکال نوین سلطه داد: کودتاها، جنگ‌های نیابتی و اشغال‌های «موقت».

نمونه بسیار برجسته آن برگزاری کنفرانس برلین به ابتکار بیسمارک (۱۸۹۸-۱۸۱۵)، Leopold von Bismarck، در سال‌های ۱۸۸۴–۱۸۸۵، است که قدرت‌های اروپایی، بی‌آنکه هیچ نماینده‌ای از قاره حضور داشته باشد، آفریقا را میان خود تقسیم کردند. این لحظهٔ تاریخی که بعدها به «هجوم برای تصرف آفریقا» شهرت یافت، نمونهٔ آشکار دوگانگی مدرنیتهٔ اروپایی بود: درون قاره، اروپا از آزادی و حقوق شهروندی سخن می‌گفت، اما در بیرون مرزها با بی‌اعتنایی مطلق به کرامت انسانی، نقشهٔ یک قاره را همچون غنیمتی میان خود پاره کرد[۱۳].

بنابراین از قرارداد تقسیم آفریقا تا ایران ۱۹۵۳ تا ویتنام، از افغانستان ۲۰۰۱ تا عراق ۲۰۰۳، ردپای یک منطق واحد دیده می‌شود: استفاده از زبان آزادی و دموکراسی برای پوشاندن چهره‌ی خشونت. این روند، همان چیزی است که می‌توان آن را «مدرنیته‌ی دوگانه» نامید: رفاه برای درون، سرکوب برای بیرون.

اما غزه در سپتامبر ۲۰۲۵ نقطه‌ای کیفی در این تاریخ است. در سرزمینی کوچک، پرجمعیت و محصور، حمله‌ی زمینی با پشتیبانی آشکار غربی رخ داد؛ حمله‌ای که نه‌تنها زیرساخت‌های شهری، بلکه بنیادهای زندگی انسانی را هدف گرفت. این رخداد، تضاد مدرنیته را بیش از هر زمان دیگری عریان کرد: چگونه ممکن است تمدنی که خود را مهد حقوق بشر می‌داند، در برابر چشم جهانیان، به تخریب یک جامعه‌ی غیرسفید مشروعیت ببخشد؟

اینجا است که می‌توان از «افول تمدن غربی» سخن گفت، اما نه صرفاً به معنای ضعف ژئوپلیتیک یا بحران اقتصادی، بلکه در سطحی انسان‌شناختی و اخلاقی و بویژه فلسفی. بنیامین هشدار داده بود که تاریخِ پیشرفت بر خرابه‌های قربانیان بنا می‌شود. غزه امروز همان خرابه‌ای است که بر آن چهره‌ی مدرنیته به‌تمامی فرو می‌ریزد. فوکو نیز یادآوری می‌کرد که دانش بی‌طرف نیست، بلکه در خدمت قدرت است؛ و در غزه دیدیم که چگونه گفتمان امنیتی و رسانه‌ای غرب، خشونت را در نقاب ضرورت بازتولید می‌کند.

از این منظر، افول تمدن غربی نه یک پیش‌بینی آینده، بلکه رخدادی در حال وقوع است: لحظه‌ای که جهان دیگر قادر نیست تناقض میان چهره‌ی درخشان مدرنیته و واقعیت بربریت آن را نادیده بگیرد. غزه همان جایی است که این تناقض به حد انفجار می‌رسد و مشروعیت تمدن غربی به چالش کشیده می‌شود.

نکته آخر در این بحث زمینه های جامعه شناختی این نسل کشی و بربریت است و آن حضور نامرئی و همدستی یک لایه جامعه‌شناختی ـ فلسفی با این خشونت کلان است. چرا این خشونت‌ها فقط کار دولت‌ها نیست، بلکه در سکوت و همراهی طبقه متوسط غرب نیز تداوم می‌یابد؟

طبقه متوسط در اروپا و آمریکا ستون ثبات سیاسی است. همین طبقه است که رسانه‌ها را مصرف می‌کند، در انتخابات شرکت می‌کند، و عملاً با «انفعال» یا «همراهی ضمنی» خود، امکان تداوم خشونت‌های دولت‌ها را فراهم می‌آورد.سکوت این طبقه نه نشانهٔ بی‌خبری، بلکه نوعی خود-منافع است: امنیت، رفاه و مصرف ارزان کالاهایی که در سایهٔ جنگ و استعمار ممکن می‌شوند. از رنسانس به بعد، اروپا خود را مدافع ارزش‌هایی چون آزادی اندیشه، کرامت انسان، و حقوق فردی معرفی کرده است. امروز، همان اروپا در برابر غزه، پشت به همین ارزش‌ها می‌کند. این «پشت کردن» نه فقط یک تناقض سیاسی، بلکه یک درام فلسفی است: تمدنی که با «انسان‌گرایی» آغاز شد، اکنون با بی‌اعتنایی به انسانِ غیرسفید به پایان خود نزدیک می‌شود.

 

درام فلسفی -تمدنی

ها نا آرنت (۱۹۷۵-۱۹۰۶)، Hannah Arendt ، در جستجوی ریشه های توتالیتاریسم، نشان می‌دهد که استعمار و نژادپرستی در قرن نوزدهم پیش‌درآمدی برای توتالیتاریسم قرن بیستم بود[۱۴]. استعمار قرن نوزدهم منطق بیرحمی را در دل تمدن اروپا نهاد. این تمدن با آنکه ارزش‌هایی چون آزادی و حقوق بشر را به جهان عرضه کرد، همزمان در قلمروهای مستعمراتی این ارزش‌ها را به حالت تعلیق درآورد و به جای آن، منطق خشونت و نژادپرستی را حاکم ساخت. واین نشان می‌دهد که خشونت بیرون از اروپا، بازتابی از همان خشونت درون اروپا بود و آن دوباره در غزه تکرار می‌شود.

فرانتس فانون (۱۹۶۱-۱۹۲۵)، Frantz Fanon، در دوزخیان زمین، استعمار را شکلی از خشونت تمدنی می‌داند که اروپا را از درون می‌پوساند. او به‌صراحت می‌گوید اروپا با پشت کردن به ارزش‌های خودش، محکوم به زوال است[۱۵]. فانون این را «زوال از درون» نامید.

ادوارد سعید به گونه ای دیگرتوضیح می‌دهد چگونه ادبیات و فرهنگ اروپایی همزمان با ترویج ارزش‌های انسانی، استعمار را نیز مشروع می‌کردند. این همان دوگانگی رنسانس تا مدرنیته است که فرضیه ما بر آن استوار است.

امانوئل لویناس(۱۹۹۵-۱۹۰۶)، Emmanuel Levinas، فیلسوف یهودی تبار فرانسوی، در کتابش، «تمام خواهی و بی نهایت»، [۱۶]کرامت انسان و «چهرهٔ دیگری» را بنیان اخلاق می‌داند. سکوت اروپا در برابر غزه دقیقاً نفی همین اصل است.

والتر بنیامین، در تزهای فلسفهٔ تاریخ، و جملهٔ مشهورش «هر سند تمدن، در عین حال سند بربریت است»، نمونه ای از فرضیه درام فلسفی تمدنی» است.

امروز، با حملهٔ اسرائیل به غزه و سکوت طبقه متوسط غرب، این شکاف به اوج رسیده است: درامی فلسفی که در آن اروپا علیه میراث رنسانس و روشنگری خویش می‌شورد و در دادگاه تاریخ، همان‌گونه که بنیامین هشدار داده بود، سند بربریت خود را آشکار می‌سازد.

 

غزه  در دادگاه تاریخ

مفهوم «دادگاه تاریخ» استعاره‌ای است که از زمان ویلهلم هگل(۱۸۳۱-۱۷۷۰)، Wilhelm Friedrich Hegel ، تا بنیامین، همواره در اندیشه‌ی فلسفی و تاریخی حضوری پررنگ داشته است. این دادگاه نه یک نهاد قضایی عینی، بلکه فرآیندی جمعی است که در آن نسل‌های آینده به قضاوت درباره‌ی اعمال امروز می‌نشینند. در این افق، قدرت نظامی یا پیروزی‌های کوتاه‌مدت تعیین‌کننده نیست، بلکه بقا یا سقوط یک تمدن به توانایی آن در مشروعیت‌بخشی اخلاقی و انسانی به اعمال خود وابسته است.

مفهوم «دادگاه تاریخ» نزد هگل جایگاهی محوری دارد. او در فلسفهٔ تاریخ می‌نویسد:
«تاریخ جهان، دادگاه جهان است (Die Weltgeschichte ist das Weltgericht).
به این معنا که تاریخ، صحنهٔ داوری نهایی ملت‌ها و دولت‌هاست و هیچ قدرتی، هر قدر هم مقتدر، از این داوری نمی‌گریزد. مشروعیت نهایی یک تمدن نه در پیروزی‌های نظامی بلکه در نقشی است که در پیشبرد آزادی و عقل ایفا می‌کند.[۱۷]

در همین افق است که می‌توان حمله‌ی زمینی اسرائیل به غزه (۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵) را فهم کرد: در سطحی کوتاه‌مدت شاید به‌عنوان پیشروی نظامی جلوه کند، اما در «دادگاه تاریخ»، این رخداد به مثابه لحظه‌ای از سقوط اخلاقی و تمدنی ثبت خواهد شد. همان‌طور که امپراتوری‌های استعماری اروپایی با همه‌ی شکوه و قدرتشان در نهایت به عنوان پروژه‌هایی سرکوبگر و غیرانسانی داوری شدند، اسرائیل و حامیان غربی‌اش نیز در حافظهٔ تاریخی به مثابه بازندگان اخلاقی و انسانی باقی خواهند ماند.

حمله‌ی زمینی اسرائیل به مرکز شهر غزه در ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۵ را باید از همین منظر نگریست. در سطح تاکتیکی، ممکن است این عملیات به‌عنوان «پیشروی نظامی» توصیف شود، اما در سطح تاریخ، این واقعه به‌مثابه لحظه‌ای از رسوایی تمدنی ثبت خواهد شد. همان‌گونه که استعمار کلاسیک اروپا با وجود قدرت عظیم نظامی، در دادگاه تاریخ به‌عنوان پروژه‌ای سرکوبگر و غیرانسانی داوری شد، اسرائیل و حامیان غربی‌اش نیز در برابر نسل‌های آینده به‌عنوان عاملان ویرانی و خشونت شناخته خواهند شد.

در این میان، اندیشه‌ی بنیامین و فوکو بار دیگر راهگشاست. بنیامین نشان داد که تاریخ رسمی همواره «تاریخ فاتحان» است، اما وظیفه‌ی اندیشمند آن است که صدای قربانیان را به یاد بیاورد. فوکو نیز هشدار داد که دانش و گفتمان بی‌طرف نیست، بلکه در خدمت قدرت و بازتولید آن است. از ترکیب این دو دیدگاه می‌توان نتیجه گرفت که اگرچه اسرائیل و غرب امروز با زبان «امنیت» و «تمدن» خشونت خود را مشروع می‌سازند، اما در چشم تاریخ، این گفتمان‌ها فرومی‌ریزند و تنها ویرانه‌ها و رنج قربانیان باقی می‌ماند.

از این رو، افول تمدن غربی در غزه نه یک استعاره، بلکه یک واقعیت تاریخی است. هرچند قدرت رسانه‌ای و نظامی می‌تواند موقتاً حقیقت را پنهان کند، اما دادگاه تاریخ بی‌امان‌تر از هر قاضی‌ای است: در آنجا اسرائیل و غرب، نه به‌عنوان فاتحان، بلکه به‌عنوان بازندگان اخلاقی و انسانی شناخته خواهند شد. غزه به‌مثابه شاهد زنده، در حافظه‌ی جهانی باقی خواهد ماند؛ یادآور این‌که هیچ تمدنی نمی‌تواند بر پایه‌ی بربریت پایدار بماند.

نادروهابی، پاریس، پنجشنبه ۲۷ شهریورماه ۱۴۰۴ (۱۸ سپتامبر ۲۰۲۵)

[۱] . نگارنده در تاریج یکشنبه ۲۷ اوریل ۲۰۲۵ از ضمن بازدید از جزیره گوره و موزه آن در نزدیکی دکار پایتخت سنگال، متوجه شدم که یکی از مراکز عمده تجارت پرده از افریقا به دنیای جدید (از قرن ۱۶ تا ۱۹) با بیلانی حدود ده میلیون نفر، این جزیره بوده است که توسط چهارکشور اروپایی( پرتقال، هلند، انگلستان و فرانسه) به ترتیب حضور انان در این جزیره مدیریت می شده است.

[۲]. Michel Foucault, Society Must Be Defended: Lectures at the Collège de France, 1975–۷۶, ed. https://www.youtube.com/watch?v=JHnjx0p2Eps بازدید ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۵

[۳]. Edward Said, Orientalism (New York: Vintage Books, 1979), p.5-15. 

[۴].  Edward Said, Culture and Imperialism (New York: Vintage Books, 1993), 10–۱۲.

[۵]. Wikipédia, بازدید ۱۰ سپتامبر ۲۰۲۵

[۶]. Walter Benjamin, “Theses on the Philosophy of History,” in Illuminations, trans. Harry Zohn (New York: Schocken Books, 1969), 257–۵۸.

[۷].  Michel Foucault, Discipline and Punish: The Birth of the Prison, trans. Alan Sheridan (New York: Vintage Books, 1979), 27.

[8]. Michel Foucault, Power/Knowledge: Selected Interviews and Other Writings, 1972–۱۹۷۷, ed. Colin Gordon (New York: Pantheon Books, 1980), 131–۳۲.

[۹]. Kermit Roosevelt, Countercoup: The Struggle for the Control of Iran (New York: McGraw-Hill, 1979), p.10-20.

[10]. Talal Asad, On Suicide Bombing (New York: Columbia University Press, 2007), 16–۱۸.

 

[11]. Neve Gordon, Israel’s Occupation (Berkeley: University of California Press, 2008), 92–۹۵.

[۱۲]. Michel Foucault, The History of Sexuality, Vol. 1: An Introduction, trans. Robert Hurley (New York: Vintage Books, 1990), 138.

 

 

[13]. Wesseling, H. L. Divide and Rule: The Partition of Africa, 1880–۱۹۱۴. Westport, CT: Praeger, 1996, p. 20-30.

 

[14]. Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism (New York: Harcourt, 1951), p. 20-50.  

[۱۵]. Frantz Fanon, Les Damnés de la Terre (Paris: Maspero, 1961), p. 5-10.

[16]. Emmanuel Levinas, Totalité et Infini: Essai sur l’extériorité (La Haye: Martinus Nijhoff, 1961), p. 20-40.

 

[17].

هگل، عقل در تاریخ، ترجمه‌ی حمید عنایت ، تهران: خوارزمی، ۱۳۶۲، ص ۱۰-۵۰.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)