برگردان: بابک پاکزاد – در آمریکای لاتین، یعنی در خطه ای که جای جای آن یادآور افتخارات روشنفکرانی است که از برج عاج پایین آمده و در کوران مبارزات سیاسی قرار گرفته اند، شاید انتقاد از نقش سیاسی روشنفکران چندان خوشایند نباشد. برخلاف ایالات متحده که روشنفکر تنها نظاره گر و یا حداکثر مفسر زندگی سیاسی است،تصور رایج، روشنفکر آمریکای لاتینی را عنصری در نظر می گیرد که مستقیما در حوزه ی سیاسی درگیر است.اما با این اوصاف، هنگامی که واکنش بخش قابل توجهی از روشنفکران مکزیک و بعضا آمریکای لاتین به ویژه اکتاویو پاز را پیرامون جنبش اخیر در چیاپاس مورد بررسی قرار می دهیم، ناگزیر، از خود می پرسیم اساسا اگر نقشی در کار باشد،روشنفکران آمریکای لاتین چه نقشی در زندگی سیاسی منطقه برعهده گرفته اند.

اندیشه ای که اغلب پیرامون روشنفکر آمریکای لاتینی ابراز می شود برخاسته از چهره های درخشان این خطه در قرن نوزدهم است که رهبری مبارزات استقلال طلبانه را بر عهده داشتند.حال آن که چهره های منحصر به فردی نظیر بولیوار، سارمینتو و مارتی بیش از آن که در تاریخ آمریکای لاتین قاعده باشند استثنا به شمار می روند.در آمریکای لاتین هر Letrado “صاحب عنوانی” روشنفکر محسوب می شود و همانطور که کارلوس رانگل اشاره می کند طبقه روشنفکر، منشیان و مباشران Caudilos ،مولفین جزوات کم مایه، شاعرانی که فقط و فقط یک غزل سروده اند،قلم به دستانی که تنها یک مقاله تالیف کرده اند، دزدان ادبی که اغلب به کتاب های خارجی دستبرد می زنند و البته نویسندگان و روزنامه نگاران واقعی، اساتید دانشگاه، هنرمندان، دیپلمات ها و هر ترکیب ممکن از موارد فوق را در بر می گیرد.از این رو به نظر می رسد به جای برگرفتن و عمومیت بخشیدن به خصیصه هایی که در درخشان ترین و والاترین لحظات بروز پیدا کرده، نخستین گام برای شناخت بیش تر ویژگی های عمومی نخبگان فکری آمریکای لاتین،پرده برداری از تناقض و تعارضی اساسی است. در تاریخ جنبش چپ آمریکای لاتین، خورخه کاستاندا از معدود روشنفکرانی است که تعارض و تناقض فوق را مورد بررسی قرار داده. وی در اثر خویش با عنوان Utopia unarmed توضیح می دهد که نخبگان فکری معتقدند دلیل پافشاری بر موضع احتراز از هر گونه گسیختگی، ایجاد شکاف و به هم ریختگی ، در خصلت جوامع آمریکای لاتین نهفته است.اما در واقع پافشاری بر چنین موضعی در عمل نخبگان فکری را در سویه زشت و کریه شکاف های واقعا موجود در جامعه قرار داده است.آنان به حاشیه نشینان و کسانی که از جریان زندگی جدا افتاده اند تعلق ندارند بلکه عملا به کسانی تعلق دارند که اقداماتشان منجر به حاشیه نشینی گردیده است.

اعطای جایزه نوبل ادبیات به اکتاویو پاز در ۱۹۹۰ بر موقعیت وی در میان روشنفکران آمریکای لاتین صحه گذاشت و در نتیجه به سخنگو و نماینده فکری آمریکای لاتین در جهان معاصر بدل گشت.البته وی قبل از دریافت جایزه نوبل نیز در حلقه روشنفکران آمریکای شمالی به عنوان نویسنده لابیرنت تنهایی که نخستین بار در ۱۹۵۰ انتشار یافت مشهور بود.

از انقلاب مکزیک تا انتشار کتاب پاز با فاصله ی زمانی چهل ساله ای مواجهیم، در این فاصله زمانی، نقش نخبگان فکری زیر سایه دمکراسی هدایت شده از سوی حزب انقلابی مکزیک شکل گرفت و تثبیت شد.با تنیدن شبکه ای وسیع از موسسات و شرکت های به هم پیوسته در تمام بخش های جامعه مکزیک، حزب انقلابی به نظامی آشکار و بی پرده شکل بخشید که در حقیقت چیزی جز یک نظام استبدادی تقریبا کارآمد جهت برگزیدن افراد مطلوب و جذب آنها به شمار نمی رفت. و همان طور که ایلیان استوانز اشاره می کند:” از مخالفان با حذف سریع از بحث ها و مجادله های اجتماعی استقبال می شد.” پاز نیز به هنگام نوشتن از نقش روشنفکران در چنین سیستمی اوضاع را این چنین توصیف می کند:” در وضعیت تشویش و نگرانی، به منظور تسلیم نکردن موقعیت مادی و ایدئولوژیکی،آن ها میان هنر و شیوه زندگی دست به مصالحه زدند” و اکنون یعنی چهل سال بعد نیز وضعیت چندان تغییر نکرده است.

دغدغه پاز در جریان بحران در چیاپاس،بازگرداندن و استقرار مجدد نظم در منطقه بود. درست یک هفته پس از آغاز جنبش،وی در نخستین واکنش ضمن پرده پوشی،از بیان صریح مجموعه دلایل ممکن برای نارضایتی و شورش طفره رفت و اظهار داشت که “در سال های اخیر دولت فدرال تلاش های قابل ملاحظه ای را برای رفع تبعیض ها و بی عدالتی ها صورت داده است.” نکته قابل تامل این جاست که به نظر پاز“شرکت گروه های تندرو و افراطی در شورش” کاملا واضح است.وی اعتقاد دارد که ” از منشا ایدئولوژیک آن ها می توان به تصمیمات و تبعات عملکردشان پی برد” و سپس به این ترتیب به افشاگری می پردازد” آبشخور این جریان معجونی از مائویسم،الهیات رهایی بخش، ساندرولومینزو، و جنبش های انقلابی آمریکای مرکزی، یعنی پس مانده ی ایدئولوژی های ورشکسته ی قرن بیستم است“. وی در عین حال ابراز اطمینان می کند که ارتش مکزیک قادر است به سرعت نظم را در منطقه حاکم کند.پاز همچنین ضمن اشاره به تفاوت ارتش کنونی با ارتشی که در سال ۱۹۶۸ دانشجویان مکزیکی را قتل عام کرده،خواستار آن شد که برقراری مجدد نظم در منطقه با روش های مسالمت آمیز،انسان دوستانه و با رعایت حقوق بشر صورت پذیرد.

پاز حتی از بیان این نکته که شورش در چیاپاس ممکن است شورشی از سوی مردم بومی و از دلایل خاص خویش برخوردار باشد احتراز ورزید و ترجیح داد استدلال کند که “جوامع بومی ملعبه بی مسئولیتی دسته ای عوام فریب گردیده اند.” چنان چه فرد تصور می کند که گفته های او مستقیما به گروهی شورشی که آشکارا توسط فرمانده مارکوس رهبری می شود برمی گردد. تا آن زمان مارکوس توانسته بود که توجه، تخیل وتصور مکزیک و بخش اعظم جهان را با انتشار نامه های مکرر در مطبوعات فتح کند.نکته قابل توجه این است که پاز ترجیح داد خشم خود را بر سر روشنفکرانی خالی کند که به نظر وی به مجموعه عقاید و باورهایی بازگشته بودند که به باور وی” زیر خرابه های دیوار برلین مدفون شده بود” او اساسا تقاضا برای شورش را زیر سوال برد و رد کرد چرا که بیانیه شورشیان شامل یک برنامه اساسی در سطح ملی بود که زیر و زبر شدن نظم واقعی کنونی را در پی داشت:” به زیر کشیدن دولت کنونی و ایجاد یک دولت موقت جهت برگزاری انتخابات جدید“. زیر و زبر کردن نظام برای شاعر سورئالیست، دوست آندره برتون، کسی که برای جمهوری اسپانیا جنگیده و کسی که به قتل عام پلازا در ۱۹۶۸ معترض بود به امری غیرممکن بدل گردیده است. پاز مطابق با لحن تمکین کننده و فروتنانه ای که بیش از پیش به ویژگی آثارش بدل می شود می گوید“مشکلات اجتماعی پیچیده اند،کار روشنفکر باید وضوح بخشی و از ابهام خارج کردن آن ها باشد،از این رو تنها پس از تجزیه و تحلیل کامل می توان موضع خاصی اتخاذ کرد.” به نظر پاز مشکل در این است که” برخی از روشنفکران ما آسان ترین راه را برمی گزینند: قضاوت کردن بدون شنیدن.” اما واقعیت این است که حقیقت برخاسته از شنود پاز از چیاپاس نشان می دهد او خود هم اکنون در حال پوزش از نظامی است که چهل سال پیش با مهارت و با آن وضوح به توصیف آن پرداخت. کارلوس فوئنتس یکی دیگر از چهره های ادبی مکزیک که از شهرتی بین المللی برخوردار است نیز تلاش بسیار نمود تا در وقایع چیاپاس آن چه نو و تازه است را بازشناسد و از این زاویه به موضوع بنگرد. وی بر این باور است که دلایل نخستین انقلاب پساکمونیستی،محلی،عمیق و در ارتباط مستقیم با بی عدالتی های حل نشده در وضعیت کنونی جهان قرار دارد که با سقوط کمونیسم ایجاد شده اند.از نگاه فوئنتس انقلاب در چیاپاس از واژه هایی برخوردار است که تازه و صریح و پسا کمونیستی اند.

برای اکتاویو پاز معنای شورش در مکزیک واضح و روشن است: باز گشت به گذشته ای که شبح بی نظمی و هرج و مرج را کماکان بر سر مکزیک می گستراند.اگر وقایع چیاپاس سمبل بازگشت به گذشته است ،آن بازگشت به گذشته آمریکای لاتین است.گذشته ای که سال های طولانی به دست فراموشی سپرده شده بود و نه گذشته ای که پاز از آن هراس دارد.

در اثری که پاز در ۱۹۷۰ تحت عنوان “بازگشت به لابیرنت تنهایی” منتشر کرد اظهار داشت:”زاپاتیسم یعنی شهود و سیال گردیدن واقعیت های سرکوب شده و پنهان،آن یک انقلاب است البته نه به مثابه ی یک ایدئولوژی بلکه به مثابه ی یک جنبش غریزی،انفجار شهود واقعیت است در پیشگاه تمامی طبقه ها، سلسله مراتب ها و مالکیت ها.” با توجه به بازنگری در آثار اولیه پاز تحت شعاع بیانیه وی پیرامون وقوع شورش در چیاپاس می توان به وضوح مشاهده کرد که چگونه وی در لابیرنت خویش گم گشته است.

برای اکتاویو پاز انقلاب در چیاپاس بازگشت به گذشته دهشتناک مکزیک است، برای کارلوس فوئنتس نخستین انقلاب پساکمونیستی که آینده ای نامطمئن نه فقط برای مکزیک بلکه برای جهان به همراه دارد و برای کشاورزان چیاپاس انقلاب برآیند وضعیت کنونی دهشتناکی است که همیشه بر آن ها حاکم بوده و بالاخره تصمیم گرفته اند آن را تغییر دهند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)