متن سخنرانی رضا خندان (مهابادی) در نشست ادبی سایت حضور

اگر بخواهیم در باره ی چالش‌هایی که نقد ادبی ما دچارش است، صحبت کنیم، شاید مجالی بیش تر بطلبد؛ شاید که نه، حتمن چنین است. در این جا و در این فرصتِ کوتاه، سعی می کنم به چند نکته اشاره کنم. نکاتی که به نظرم از اهم مسائلی است که روشن می‌کند چرا نقد ادبی ما، این چنین عقب مانده و به اصطلاح پا در هواست. اگر شروع نقد ادبی مدرن در ایران را با نقادی‌های میرزا ملکم خان و زین‌العابدین مراغه‌ای و میرزا رضاخان کرمانی بدانیم اکنون بیش از یک قرن است که نقد ادبی مدرن در ایران آغاز شده است در ادامه نیز دیگرانی آمدند: ملک‌الشعرای بهار، فاطمه سیاح و . . . همین قدمت انتظار ما را از نقد ادبی بالا می‌برد ؛ صدو ده ، بیست سال تاریخچه زمان کمی نیست اما در واقعیت چه داریم؟ من در این بخش وضعیت و موجودیت نقد ادبی را توصیف می‌کنم تا بعد به چرایی‌ها بپردازم. قاعدتا پس از یک قرن تجربه‌ی نقد نویسی ما باید از منابع متعدد و فراوان نقد ادبی برخوردار باشیم. نگاهی به بخش آکادمیک جامعه نشان می‌دهد که شمارنشریات نقد در این بخش حتی به اندازه‌ی تعداد انگشتان دو دست نیست و وضعیت کیفی آن هنوز به زمان “اکنون” نرسیده است. البته بخش دانشگاهی در همه جا همواره رویکرد محافظه‌کارانه‌ای داشته و دارد. روزگاری که نیما پشت تریبون قرار گرفت و خواند: آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته/ شاد و خندانید. . . جناب آکادمیسین رفت زیر میز و شروع کرد به خندیدن، که: آخر این هم شد شعر؟! آی آدم‌ها. . . کو وزنش ؟ کجاست قافیه‌اش و . . . اما شعر نیمایی به جریان شعری و سپس به پدیده تبدیل شد و تازه آن وقت بود که آکادمی به سراغ شعر نو رفت، جدی‌اش گرفت و سعی کرد فرموله‌اش کند. در روزگار ما اوضاع بخش دانشگاهی بدتر هم شده. نگاهی به همان چند نشریه نقد ادبی دانشگاهی بیندازید هنوز در ایام ماضی سیر می‌کند عموم مقالاتش در کندوکاو قرون گذشته است. خیلی که بخواهد امروزی نشان دهد می‌رود سراغ مثلا : روانکاوی داستان رستم و سهراب! به ندرت آثار امروزی را مورد نقد و بررسی قرار می‌دهد. در بخش غیر دانشگاهی جایی که جریانات ادبی شکل می‌گیرند و حضور دارند نیز از نظر تعداد نشریات نقد ادبی وضع بدتر است در اینجا شمار مجلات نقد حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی‌رسد.

در زمینه‌ی ترجمه ی نظریه های ادبی البته، وضع‌مان نسبتا بد نیست. نظریه های ادبی توسط برخی مترجمان چاپ شده و می شوند؛ چه به صورت کتاب و چه در مجلات و سایت ها. اما نقد عملی مان یعنی نقدی که باید به سراغِ تکِ تکِ شعرها و داستان ها برود و آن‌ها را موردِ بررسی قرار بدهد؛ متاسفانه وضع چندان جالبی ندارد. نقدِ ادبی نسبت به تولیدات ادبی مان بسیار اندک است. هیچ تعادلی میان آنها نیست . میزانِ انتشار زیاد و نقد بسیار اندک است. به سببِ وفورِ این میزان از تولیدات داستانی و بیش تر از آن شعر؛ نقدِ ادبی، دیگر توانایی آن را ندارد که به سراغِ تک تک این تولیدات ادبی برود. البته قرار هم نیست برود چون اثری که نقد می‌شود باید شایستگی نقد شدن را داشته باشد. “چیزی” برای نقد شدن داشته باشد با این همه، همان مواردی هم که برای بررسی و نقد انتخاب می شود، به شدت اندک است. این از نظر کمی. از نظر کیفی نیز وضع بهتر از این نیست؛ یعنی ما چه از نظر میزان نشریاتی که بایستی نقد ادبی در آن چاپ شوند و نقد عملی را به اجرا بگذارند بسیار فقیر هستیم، و چه در زمینه ی خودِ «نقد»! چرا که به غیر از تک و توک نقد هایی که اینجا و آنجا می خوانیم، بقیه چندان چنگی به دل نمی زند و متاسفانه کیفیتِ نقد به شدت پایین است. ناگفته نماند، ممکن است که نقد های درخشانی هم پیدا شود اما آن چه اینجا مورد نظر من است، سطح و میزانی از نقدنویسی است که عملن در این جامعه دارد کار می کند ، موجود است و نقد ادبی ما را تحت سیطره ی خود دارد. من نگاه به چنین نقدی دارم. بسا که یکی دو تا منتقد هم باشند که خوب کار کرده اند و می کنند؛ اما این خیلی مورد نظرم نیست.

بحث من در باره ی عموم نقد ها است. بسیاری از این نقدها را که می خوانیم، اساسش لفاظی است؛ یا شیوه‌اش انتزاع در انتزاع است. می دانیم که زبانِ نقد اساسن باید زبانی ساده، روشن و توضیح گر باشد. چرا؟ چون قرار است دنیایی را که به طور مثال در یک شعر یا یک داستان وجود دارد برای مخاطب روشن کند.

بگذارید مساله را بیش تر بشکافم. ببینید؛ نقد ادبیِ اصولی در دو سطح حرکت می کند. سطحِ اول «شناخت» است؛ شناختِ آن چه که در دنیای داستان و یا شعر وجود دارد. سطحِ دوم «کشف» است. کشفِ مسائلی که چه بسا از خیلی از نگاه ها پنهان مانده اند. اما آن چه در نقدنویسی دوره کنونی می بینیم؛ متاسفانه از طرفی لفاظیِ در بیش تر نقد ها است و از طرفی انتزاع در انتزاع, یعنی نویسنده ی نقد، از یک گزاره ی انتزاعی در موردِ یک اثر یا نویسنده شروع می کند و سپس، این را به انتزاع بعدی و نیز انتزاع بعدتر می کشاند. در نتیجه آن چه حاصل می شود یک انتزاع کامل و سیر در انتزاع است. بگذارید مثالی بزنم تا قضیه روشن تر شود. شاید یک یا دوسال پیش بود. منتقدی کتاب شعری را نقد کرده بود و فرستاده بود برای روزنامه ای. این نقد چاپ شد. بعد از چند ماه، همان منتقد، همان نقد را با تغییرِ اسامی ، برای یک کتاب دیگر استفاده کرد و به روزنامه فرستاد و چاپ هم شد! لفاظی که می گویم یعنی این. این که می گویم از انتزاع به انتزاع یعنی همین. در حالی که قرار است شما از «سطحی عینی» حرکت کنید؛ یعنی داستان یا شعری را بررسی کنید. نکاتی را در بیاورید و آن را برسانید به «سطح عام »؛ سپس همین سطح عام را به «سطح خاص » برسانید. شمای منتقد لازم است چنین روندی را طی کنید تا برای   خواننده مشخص بشود که در این داستان یا شعر چه گذشته است. متاسفانه بخش عمده ی نقد هایی که وجود دارد- تا آن جا که من خوانده ام- در حدِ انتزاعی و لفاظی است و بر همین روال هم، سیر می کند.

مساله ی دیگری که در توصیف وضعیت کنونی نقد ادبی مان بایستی به آن اشاره کرد، رابطه ی نقد ادبی و آثار ادبی است. معمولن این دو نسبت به هم یک گام عقب ترند. یعنی یا نقد ادبی یک گام عقب تر است یا آثار ادبی. البته در دوره هایی ممکن است به موازات هم و شانه به شانه ی یک دیگر حرکت   کنند. اما این حالت چندان دوام ندارد و در نهایت این ها به یکی از دو شکلی که گفتم منجر خواهد شد؛ یا نقد ادبی می آید و دنیای آثار را می شناسد و به نظریه‌های های جدیدی می رسد و آنها را اعلام می کند و بعد، داستان نویسی این یافته‌های نو را به خدمت خلق ادبیات جدید درمی‌آورد. به این ترتیب داستان نویسان و شاعران از منتقدین جلو می افتند و منتقدین هستند که باید برای مدتی به جای کشف ، آن ها را توصیف کنند!

همان طور که گفتم در این رابطه‌ی خاص، گاهی منتقدان و تولید کنندگان آثار ادبی، شانه به شانه ی یک دیگر حرکت می کنند. اما اتفاقی که الان در جامعه ی ما پیش آمده، این است که این شانه به شانه ی هم، بودن، این هماهنگ و هم ردیف بودن، متاسفانه دارد در سطحِ پایین رخ می دهد. یعنی چه داستان و شعر و چه نقدِ ادبی مان در حالتی از ضعف به سر می برند. یک عقب ماندگی تاریخی. هیچ کدام به همدیگر راه ندارند. خب، وقتی این وضع پیش می‌آید مشخص است که مسائلی باعث پیدایی آن شده است. من این جا حالت معمولِ قضیه را گفتم. این که این دو، هماهنگ و در یک سطحِ معینی پیش می روند، یا یکی جلوتر از آن یکی است. وقتی در جامعه ای هیچکدام از این ها نیست و حرکت، شانه به شانه اما در سطح پایین رخ می دهد، پس یک سری علت هایی وجود دارد که بر هر دوی این ها موثر است و هر دوی آن ها را در یک سطحِ نازلی نگه داشته. این وضعیتی است که ما در نقد ادبی مان دچارش هستیم. این را صرفن من نمی‌گویم. یک جستجو در اینترنت بکنید چند مصاحبه نویسندگان و منتقدان جدی‌تر را پیدا کنید در گفت و گوها و نوشته های نویسندگانِ مطرح خودمان و منتقدانی که سال ها کار کرده اند، به راحتی می توان این توصیف را دید و شنید و خواند.

آنچه گفتم در واقع مقدمه ای بود برای شروع. تا این جا آن چیزهایی را گفتم که همه ی شما می دانید و احتمالن قبول دارید. توصیفی بود از آن چه هست . در بخش دوم صحبت هایم می خواهم به طرح این پرسش است بپردازم که به واقع چرا چنین است؟ چرا رابطه ی بین آثار ادبی و نقد و نیز موجودیتشان در سطح پایین است؟ در چرایی این مساله- اجازه بدهید- به چند نکته اشاره کنم. نکاتی که به نظرم مهم اند. اول این که اساسن ما در جامعه ای که بده بستان فلسفی داشته باشد، بده بستان جامعه شناسی، روانشناسی، مردم شناسی داشته باشد زندگی نمی کنیم. طبیعی است در جامعه ای که دیالوگِ بین علوم انسانی وجود ندارد، انتظار پدید آمدن نقد ادبی به معنای اخص آن، بیهوده است. باید توجه داشته باشیم که نقد ادبی هیچگاه متکی به خود نیست. نقد ادبی از این هایی که گفتم وام می گیرد. یعنی از فلسفه، جامعه شناسی، مردم شناسی و روان شناسی. نقد ادبی وام دار این هاست. شما نمی توانید منتقدی پیدا کنید که فلسفه نداند- البته در ایران زیاد گیر می آید متاسفانه – شما اگر بخواهید منتقد جدی ای باشید باید فلسفه ی زمان تان را بدانید. تمام کسانی که نقد ادبی کار کرده اند فلسفه ای پشت کارشان هست. نظر به فلسفه ای دارند. از بُعد جامعه شناسی، سخن می گویند و نظرگاهی دارند؛ و با همین نظر گاه است که به سراغِ دنیای داستان یا شعر می روند و نظرشان را از چنین زاویه دیدی اعلام می کنند. فقط این نیست که من بدانم مثلن راوی کیست و زاویه ی دید چیست، یا چند نوع هست! این ها البته لازم است اما کافی نیست. این گونه نیست که در کلاسِ داستان نویسی یا نقد ادبی شرکت کنیم و ساختار داستان را یاد بگیریم و مکاتب ادبی را بشناسیم و بشویم منتقد ادبی! نه… من تا تحلیلِ فلسفی نداشته باشم از دنیایی که در آن زندگی می کنم؛ تا وقتی که شناختِ جامعه شناسانه ای از اوضاع جامعه ام نداشته باشم، منتقد خوبی نخواهم بود! ولی متاسفانه ما در جامعه ای زندگی می کنیم که اساسن این دیالوگ ها موجود نیست و اتفاقن خیلی مشتاق هستند که سر به تن علوم انسانی نباشد و این را اعلام می‌کنند. وقتی چنین است و می‌خواهند درِ علوم انسانی را ببندند، درواقع دارند مانع رشدِ انسان چالشگر می شوند؛ و مانع انسانِ منتقد.

زیرا که این فلسفه و جامعه شناسی نوین است که انسانِ نوین را با چالش گری اش توضیح می دهد. با شک اش، و با چون و چرا کردن اش!

این یک بُعد از قضیه.

از طرفی نقد ادبی ایران، هیچ ارتباطی با نقد ادبی جهان ندارد! این همه نقد ادبی در جهان نوشته می شود؛ روی داستان ها و شعرها. اما ما بی اطلاع از آن هاییم. شاید نظریه های ادبی ترجمه و دیده شود. اما این که فلان نقد روی فلان داستان نوشته شده، نه، ما از آن اطلاعی نداریم. حتا ماها و سال های بعد هم،از وجودشان بی اطلاع می‌مانیم. یک نقد ادبیِ «درخود»! که اساسن راه به جهان ندارد. نه ما با آن طرف کار داریم نه آن طرف با ما؛ و تاسف بر انگیرتر این که بعضی از دوستانِ نویسنده در همراهی با این غربت بدون توجه به اثرات آن مدام دم از “خودمان” می‌زنند: “رالیسم جادویی خودمان”، “فلان ادبیات را خودمان داشته‌ایم” و . . . و حرف هایی از این دست! من نمی دانم این «خودمان» یعنی چه که این قدر تکرار می شود. ادبیات، امری است جهانی و جهان شمول و همه ی این چیزها لازم است تا با بده بستان هایی در کنار هم، باعث رشد آثار ادبی شود. یکی از پایه های رشدِ نقد ادبی این است که با دنیای اطراف خودش بده بستان و دیالوگ داشته باشد. همین است که می بینیم وقتی چشمِ ناظر جهانی، چشمِ دقیق منتقد ادبی و نقد جدی جامعه وجود ندارد، منتقدِ ما سهل گیر و آسان پسند می شود؛ در حالی که منتقد ادبی باید دانش اجتماعی اش و حتا دانش علوم طبیعی اش، زیاد باشد. ممکن است داستان نویس یا شاعر، با خود انگیختگی ادبی و هنری اش، اثری را خلق کند. به طور مثال این طور نیست که به کسی چون «مارکز» بگوییم خب شما که صد سال تنهایی را نوشته اید توضیح بدهید ببینیم. ممکن است بگوید نوشته ام دیگر! یعنی آن قدر خودانگیختگی ادبی و هنری اش پرورده شده که اثر در ناخود آگاه نوشته می شود و تمام! این وظیفه ی منتقد ادبی است که بیاید تمامِ فرم و نمادها و ساختارهای ادبی و حتا اطلاعات علمی موجود در آن اثر را بشناسد و مورد کنکاش قرار دهد. برای همین منتقد ادبی باید به دانش مسلح باشد. برای منتقد سرهم کردن کلمات و به اصطلاح مجامله کافی نیست ، کافی نیست که هیچ! ضعف است.

باز تکرار می کنم که ما نقد ادبی جدی هم داریم ولی صحبتم این است که این نقد ها اصولن در وضعیت کنونی ما اثر چندانی ندارند. آنچه در نظر دارم و آن چه الان نمود و حضور دارد، این هایی است که چنین مشخصاتی دارند. منتقد ادبی ما بی‌اطلاع است و مسائل را نمی شناسد. او باید بداند که به طور مثال وقتی دارد «مدار صفر درجه» نوشته ی «احمد محمود» را می خواند و به آن گوسفند می رسد که موازی با مادر بزرگ توصیف می‌شود، نویسنده از این کار چه قصدی دارد درواقع به کدام نماد اشاره دارد. چه طور نویسنده، داستان اش را اندک اندک تبدیل می کند به درک کلی و آن درک کلی را به یک نماد و کجا از آن نماد دارد استفاده می کند و اصولن نماد چیست؟ کارکردش چیست و مسائلی از این دست…!

خب، این چرایی هایی بود که به اختصار بیان کردم. اما این را هم باید در نظر داشته باشیم که خودِ این ها معلول هستند. درست است که این چرایی هایی که گفتم، توصیف مقدماتی را توضیح می دهند. اما توجه کنیم که این چرایی ها صرفن گوشه هایی از وضعیتِ توصیف شده را توضیح می دهند. چراییِ تعیین کننده و اساسی ما جای دیگری است. چرایی اساسی دو بُعد دارد: بُعد فرهنگی، و بُعد سیاسی. بُعد فرهنگی اش این است که ما از یک جامعه ی معینی بیرون آمده و رشد کرده ایم؛ به عبارتی ما در ادامه ی یک جامعه ای به این جا رسیده ایم که به شدت سنتی بوده است. با همه ی آن نقشی که انسان در جامعه ی سنتی دارد؛ و با همه ی آن ویژگی هایی که انسان نسبت به جامعه اش در دنیای سنتی دارد. خب، خیلی ها این طور توضیح می دهند که جامعه ی ما بین سنت و مدرنیته گیر کرده است؛ یا این که ما در مرحله ی گذار هستیم و از این حرف ها…! به نظر من این حرف ها کافی نیست و چیزی را توضیح نمی دهد. مساله این است که ما صد سال است که نقدِ نوین مان را شروع کرده ایم. هنوز هم درگیر این هستیم که داریم گذر می کنیم از سنت و نمی دانم هنوز به مدرنیته نرسیدیم و غیره… اما باید بگویم که اتفاقن نه تنها از سنت گذر کرده ایم بل که به مدرنیته هم رسیده ایم، منتهی شکل رسیدن مان به مدرنیته طور دیگری بوده است. این رسیدن همواره از «بالا» بوده است؛ برخلاف مثلن «فرانسه»، «انگلیس» و کشورهای اروپایی که در آن ها، جنبش های اجتماعی و انقلابات بودند که تکلیفِ نظامِ گذشته شان را مشخص کرده است و عصاها را از زیرِ دستِ «سرمایه» کشیده و باعث شد تا روی پاهای خود بایستد؛ اما در این جا این اتفاق از «بالا» افتاد. در دوره‌ای از حیات جامعه اصلاحات ارضی سال چهل و دو می آید و سرمایه را روی پاهای خود نگه می دارد و عصاهایش هایش را کنار می‌گذارد و در دنیای مدرن را می‌گشاید اما انسان سنتی ای را که در آن جامعه وجود داشته نمی تواند تغییر زیادی بدهد – چون این تغییر به دنبال جنبش ها و انقلابات نمی افتد!

این، جنبش های اجتماعی و انقلاب‌ها هستند که در جریان و حرکت خود انسان ها را آموزش می‌دهند، تغییر می دهند! بنابراین ما یک سری عادات فرهنگی و خلق و خویِ جهانِ سنتی را هم چنان از گذشته با خودمان آوردیم. جهان سنتی ای که «مطیع بودن» و “قانع بودن” انسان را می خواهد و آن را ارزش تلقی می‌کند. فرهنگ عامه ما پر است از “هراس” و “تقدس” و بی‌جون و چرایی و اولویت ایل و تبار و فرقه. ضرب المثل هایی از این دست که «پاهایت را جلوی بزرگ تر دراز نکن» یا «زبانت را دراز نکن» یا «زبانِ سرخ، سرِ سبز می دهد بر باد» یا «دیوار موش دارد، موش هم گوش» و…، همه برای این است که دنیایی که بر تو حاکم است تثبیت شده باقی بماند.

آیا از این دنیا، منتقد مدرن در می آید؟.. مسلما خیر!

خب، این از بُعد فرهنگی…!

یک بار دیگر مرور می کنیم. چرای اصلی ما در بُعد فرهنگی- که خیلی ها هم به آن اشاره دارند- این است که ما آن فرهنگِ دنیای مدرن را – چون به شکلِ خاصی، از دنیای سنت به دنیای مدرن آمدیم؛ یعنی از «بالا»- چندان نتوانستیم با خودمان همراه کنیم و آن انسانِ جدید و چالشگر را به وجود بیاوریم و هنوز کمابیش درگیرِ همان آدمِ سنتتی هستیم. اما حتا خودِ این فرهنگ را چیز دیگری حفظ می کند؛ و آن، جنبه ی سیاسی است.

ببینید، از وقتی لب های «فرخی یزدی» را دوختند و در ادامه، از وقتی «محرم علی خان ها» آمدند و دم و دستگاه سانسور پدید آمد و گفت که شما حق ندارید آزاد باشید؛ و دستور داد تنها آن چه را که می گویند و آن چهار چوبی را که حکومت ها تعیین می کنند باید اطاعت کنیم، اجازه ی نقدِ فرهنگ هم، از بین رفت. در واقع این چیزی بود که نمی گذاشت و نمی گذارد فرهنگ به نقد کشیده شود. می خواهم بگویم مشکل اصلی ما در این یک صد سال امری سیاسی است. همه ی این مسائلی که گفتیم به لحاظِ توصیفی وجود دارد. تزهایی هم می شود برای علت یابی ها داد. اما علتِ اصلی این که ما هم چنان در این وضعیت قرار داریم؛ علتِ اصلی این که شما نمی توانید پنج تا نشریه ی مستقل پیدا کنید که مطلب تان را چاپ کند؛ علت اصلی این که در میانِ صدها داستانی که در طول سال تولید می شود چهار تا داستان خوب هم نمی توانید گیر بیاورید؛ سیاسی است. بیایید فرض کنید که ما در جامعه ای زندگی می کردیم که آزادیِ بیان به قدر کفایت موجود بود؛ مسلم بدانید ماجرا طور دیگری می شد. دیگر می شد همه چیز را نقد کرد؛ می شد کلاس گذاشت؛ فلان و بهمان کار را انجام داد؛ درواقع می شد همه ی آن عواملِ فرهنگی بازدارنده را در طول زمان پس زد و جایگزین های امروزی تری گذاشت، می شد از ابتدا، کودک طوری رشد کند که چالشگر بار بیاید، منتقد باشد. نه فقط اطاعت گرِ محض؛ به این ترتیب روانشناسی جامعه ی ما و فرهنگ آن طور دیگری می بود.

بنابراین پشتِ سرِ تمام این ها یک نیرو و علت سیاسی وجود دارد.سخنم را کوتاه کنم، از نظرِ من، وضعیتِ نقد ادبی ما- مثل بسیاری از مسائل دیگر- ریشه ی سیاسی دارد.

خب، خوشبختانه در چند سال اخیر سایت های اینترنتی راه افتاده اند و تکنولوژی ارتباطات بسیار رشد کرده و این امکان را داده است که آدم ها از آن چهار چوب رسمی، به مقدارِ قابل توجهی دور شوند و بتوانند خارج از آن سانسورِ شدید و خارج از آ ن نظارت های دولتی فعالیت کنند. من گاهی نگاه می کنم به سایت های ادبی ، می بینم که در آن ها نقد ادبی هم هست؛ ولی کار سایت‌ها هنوز جا نیفتاده است. یعنی هنوز مراجعه کنندگان به این سایت ها چندان نیستند. شاید برای نو بودن اش باشد. باید منتظر بود و تلاش کرد. وجود این سایت ها غنیمت است. دوستانی که زحمت می کشند و این سایت ها را راه اندازی می کنند و کار می کنند. این ها خوب است و کمک مهمی هم هست تا ما بتوانیم نقد ادبی و ادبیات جدی تر و دلچسب‌تری داشته باشیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)