دو نگرش مختلف به خشونت

شاید ساده ترین تعریف از مفهوم خشونت آنی باشد که خشونت را بکارگیری قهر در رابطه میان افراد تعریف می کند. با این حال در همین تعریف ساده و مختصر نکته ی مهمی وجود دارد: این که خشونت را در رابطه و در نتیجه در زمینه و موقعیتی که در آن روی میدهد باید فهمید. بدین معنا که برای فهم آن و دلایل رخ دادش، شناخت رابطه میان طرفین و علاوه بر آن، زمینه و شرایطی که خشونت در بطن آن روی میدهد از اهمیت بسیار برخوردار است.

برای تعریف مفهوم خشونت در کادر یک جامعه و یا گروه اجتماعی، می توان از دو منظر مختلف و در عین حال مکمل به موضوع نگاه کرد। نقطه نظر اول که آنرا “واقع گرایانه” می نامیم، به بررسی تاثیراتی می پردازد که اعمال خشونت بر دنیای بیرون باقی می گذارد و در نتیجه مستقیما قابل مشاهده و مطالعه ی آماری است. مثلا برآورد تعداد قربانیان یک جنگ (از کشته شدگان و مجروحان گرفته تا تمامی کسانی که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم از عواقب آن آسیب دیده اند)، یا آمار مربوط به میزان بزهکاری و ارتکاب جرایم جنایی در یک منطقه جغرافیایی و همینطور مقایسه آن با موارد مشابه در گذشته و یا در مکانی دیگر، نمونه های روشنی از بررسی “واقع گرایانه” را تشکیل میدهند.

با این حال برای درک کامل خشونت، اطلاعات میدانی و آماری به تنهایی کافی نمیباشند. تعریف خشونت از یک جامعه و فرهنگ تا جامعه و فرهنگی دیگر متفاوت است و مرزهای میان آن با سایر مفاهیم اجتماعی ثابت نیست. در حقیقت در تعریف مفهوم خشونت یک بعد “درونی و ذهنی انگار” نیز وجود دارد که لااقل به همان اندازه ی بعد واقع گرایانه، از اهمیت برخوردار است.

منظور از بعد “درونی و ذهنی انگار” توجه به تجربه ی درونی و همینطور شیوه ای است که افراد یک گروه اجتماعی و یا فرهنگی خشونت را می فهمند و بدان معنا می دهند. بعد “درونی و ذهنی انگار”، مفهوم خشونت را با ارزشهای گروهی و باورهای فردی در ارتباط مستقیم قرار می دهد.

آنچه در یک جامعه و یا گروه خشونت نامیده میشود میتواند در جامعه و یا گروهی دیگر خشونت محسوب نشود. به عنوان نمونه در جامعه ای که تنبیه بدنی به مثابه روشی برای تربیت کودکان بکار گرفته می شود، زدن یک در گوشی به کودک بی ادب، خشونت تصور نمیشود در حالی که همان عمل میتواند در محیط و فرهنگی دیگر، نه تنها کودک آزاری محسوب شود بلکه حتی توسط قانون برای آن مجازات قائل شده باشند.

رفتارهای به مراتب افراطی تر – مانند ترور یا بمب گذاری در اماکن عمومی – نیز از این قاعده مستثنا نیستند। ترور می تواند برای عده ای مهمترین روش برای مبارزه ی سیاسی تصور شود و حتی از ضارب، در صورت کشته شدن، در مقام “شهید” نام برده شود। چنین نگرشی نه تنها تلاش دارد تا خشونت را در پهنه ی عمومی توجیه سازد بلکه همزمان فرد را از عامل خشونت به قربانی آن تبدیل می کند.

با این حال در همان جامعه، افراد و یا گروه های دیگری یافت می شوند که نه تنها ترور را محکوم می دانند بلکه عامل آن را “قاتل و جانی” معرفی می کنند. بدین ترتیب برای داشتن فهمی جامع از خشونت در یک جامعه، در نظر داشتن هنجارهای جمعی و نگاه گروه های انسانی به آن از اهمیت مهمی برخوردار است.

نگرش “واقع گرایانه” نگرشی جهان شمول است که سعی دارد تا به تعریفی نسبتا ثابت از خشونت، به طوری که بتوان آنرا به شکلی یکسان در مورد جوامع گوناگون بکار گرفت، دست یابد. در مقابل نگرش “درون گرا” نسبی گرایانه است و با انگشت گذاردن بر تفاوتهای فرهنگی و تاریخی، مفهوم خشونت را با توجه به تجربه ی درونی افراد و در کادر جامعه ای ویژه می فهمد و مورد ارزیابی قرار می دهد. به هنگام مطالعه ی خشونت، در نظر داشتن همزمان این دو نگرش از اهمیت بسیار برخوردار است.

نکته ی دیگر در مورد خشونت انواع آن است. خشونت میتواند جنبه ی جسمانی، روانی و یا “نمادین” (symbolique) داشته باشد. جامعه شناس فرانسوی پی یر بوردیو، “قدرت خشونت نمادین” را “قدرتی می داند که موفق به تحمیل معناها شود، معناهایی که با پنهان کردن روابط قدرتی که بنیان قدرتش می باشند، به شکلی مشروع و موجه [به جامعه] تحمیل می شوند.”

از نظر بوردیو خشونت نمادین امکان نهادینه کردن و همچنین مشروعیت بخشیدن به قدرت را در جامعه مهیا می سازد. خشونت نمادین معمولا با جلب نظر و رضایت خاطر محرومان اعمال می شود چرا که برای ایشان، اندیشیدن به وضعیت و شرایط شان جز با توسل به مفاهیم و معناهای متعلق به قدرت حاکم، اساسا امکان ناپذیر است.

تفاوت خشونت با همستیزی

نکته ی مهم دیگر در مورد خشونت، تفاوتی است که میشل ویوییورکا میان آن با مجادله، درگیری، کشاکش و همستیزی (conflit) قائل است. همستیزی در اینجا به تنشی گفته می شود که بر اثر عدم توافق میان طرفین رابطه بوجود آمده است. در این حالت هر کدام از افراد، گروه ها و یا اقوامی که در همستیزی و کشاکش بسر می برند، سعی می کنند تا رابطه و شرایط را به نفع خود تغییر دهند و یا لااقل نگذارند که موقعیت شان از آنچه در گذشته بوده است بدتر شود. اما خشونت در اغلب اوقات نه تنها به ایجاد تغییر در رابطه نمی انجامد بلکه به آن پایان می بخشد.

همانطور که ویوییورکا می گوید: “(…) فرض کلی ما در اینجا اینست که در مجموع، همستیزی یا کشاکش نه تنها با خشونت درنمی آمیزد بلکه با آن تضاد دارد. خشونت به جای ایجاد فرصت، به گفتگو خاتمه داده بحث و تبادل نظر را، حتی به شکلی نابرابر، دشوار می سازد (…)”.

ویژگی معناسازی خشونت

در جامعه ایران خشونت تولید کننده ی معنا است. در این حالت خشونت به مثابه ابزاری در کنار سایر ابزارها و در رابطه ی میان افراد، بکار گرفته می شود. خشونت در حوزه های مختلف زندگی اجتماعی، معانی مختلفی به خود میگیرد و به شیوه های گوناگون نیز توجیه شده مشروعیت می یابد.

در ابتدا اگر به پهنه ی زندگی اجتماعی و فضای عمومی نظری بیاندازیم متوجه می شویم که لااقل در این سه دهه ی گذشته، بخش عمده ای از خشونت سیاسی توسط ایدئولوژی دینی تولید و یا توجیه شده است. در واقع کار ایدئولوگ های اسلام گرا در این دوره، تبدیل انگاره های دینی (مانند “جهاد” و یا “شهادت”) به مفاهیمی کاربردی در پهنه ی سیاست و حیات اجتماعی بود. مفاهیمی که بنا به شرایط روز، به اقدامات خشونت آمیز ایشان مشروعیت و مقبولیت عمومی می بخشید.

در عین حال خشونت در نظام تعاملی میان حکومت و شهروندان ایرانی نیز به یکی از مهمترین ابزارها برای دست یابی به آرمان های کاملا زمینی و عرفی (“امنیت” و “عدالت”) تبدیل شده است. یکی از خاصیت های اعدام های علنی که در اماکن عمومی و در مقابل چشم شهروندان انجام می شود، ایجاد پیوند میان “اجرای عدالت” با خشونت دولتی است. خشونت، وقتی به شکلی علنی و نمایشی در خدمت “عدالت” قرار بگیرد، آستانه ی تحمل و بردباری مردم را در برابر انواع و اقسام خشونت (بویژه از نوع دولتی اش) افزایش می دهد.

در کادر خانواده نیز در جامعه ی ما، به خشونت نگاهی ابزاری وجود دارد. دراین حالت، خشونت به یکی از وسایل متعدد برای تربیت کودکان تبدیل می شود. از این زاویه هدف خشونت انطباق دادن کودک با ارزش های جمعی تلقی می شود و به شکل ابزاری در خدمت تنظیم رابطه میان بالغ و کودک در می آید. در فرهنگ های سنتی استفاده از خشونت برای تربیت کودک، اغلب در درون نظام تعاملی سلسله مراتبی که بر مبنای اصل احترام گذاشته شده اند، صورت می گیرد.

در هر سه مورد بالا (خشونت دینی، دولتی و تربیتی) ما با خشونتی روبرو هستیم که توسط باورهای دینی-عرفی در ابتدا سازمان یافته سپس هدفمند گشته و دست آخر به شکلی نظام مند و کارکردی مورد بهره برداری قرار گرفته اند.

خشونت در فرهنگ سلسله مراتبی

در فرهنگ سلسله مراتبی، نگاه به خشونت، بنا به آن که از جانب فرد فرادست اعمال شود یا فرد فرودست، متفاوت است. خشونت فرد فرادست اغلب در غالب باورهای دینی-عرفی، معنایی ویژه می یابد و از این رهگذر همزمان به نوعی مشروعیت نیز دست می یابد. کسب معنا در واقع خشونت را به ابزار تبدیل می کند، ابزاری جهت دست یابی به هدفی فراتر و والاتر از خود خشونت.

به عنوان نمونه در رابطه ی بالغ و کودک، خشونت به ابزاری تبدیل می شود برای تربیت کودک، و یا در کادر خانواده و در رابطه ی میان مرد و زن، خشونت اغلب با توسل به مفاهیمی مانند “ناموس”، “غیرت”، “آبرو” و غیره نه تنها تحمل می شود بلکه حتی در بعضی از موارد، اعمال آن از جانب گروه و فرهنگی که به آن تعلق دارد، شدیدا تشویق نیز می شود.

با این حال همان خشونت، وقتی از جانب فرد فرودست (در اینجا کودک، زن یا شهروند) اعمال شود، معنایی کاملا متضاد به خود می گیرد. در این حالت خشونت نشانه ای می شود از نافرمانی، بی حرمتی، ایجاد اغتشاش و غیره.

بدین ترتیب در فرهنگ سلسله مراتبی نگاه افراد به خشونت، به شرایط فرد و به ویژه جایگاه اش در رابطه بستگی پیدا می کند. یکی دیگر از دلایل اهمیت نگرش ذهنی گرا که بر تجربه ی فردی انگشت می گذارد، از همین نکته بر ما معلوم می شود.

با این حال در واقعیت آنچه اغلب فرد فرادست را به استفاده از خشونت در رابطه سوق می دهد، تنها به اجرای عدالت، برقراری امنیت، تربیت دیگری و یا حفاظت از شرافت خانوادگی خلاصه نمی شود. در بسیاری از موارد این به پرسش گرفته شدن جایگاه و اقتدار فرد فرادست است که او را به خشونت وا می دارد. در واقع برای فرد و یا نیروی فرادست در یک اجتماع، یکی از دلایل اولی و مهم برای دست یازیدن به خشونت، حفظ امتیازات و یا برقراری مجدد رابطه ی نابرابر است.

خشونت اما اغلب برای فرد فرودست، نشانه ی ناتوانی، عجز و احساس قرار گرفتن در موقعیتی است که شخص برای خروج از آن، راه گریز مسالمت آمیز نمی یابد. در این وضعیت خشونت نشانه ی استیصال و ناامیدی است. این نوع از خشونت، در بسیاری از موارد خاصیت انفجاری دارد و فاقد عقلانیت است. بدین معنا که به شکلی برنامه ریزی شده اهداف ویژه و از پیش تعیین شده ای را دنبال نمیکند.

به همین سبب چنین خشونتی را اغلب “خشونت کور” مینامند. بخشی از خشونت های مربوط به زندگی شهری که بطور جمعی، ناهنگام و اغلب در پی رویدادی غیر منتظره روی میدهند (مانند خشونت جوانان حاشیه نشین در شهرهای بزرگ و یا خشونتی که از سوی بخشی از مردم ایران در فردای انتخابات دور دوم ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد مشاهده شد) از همین نوع میباشند.

با این وجود گاهی خشونت کور توسط احزاب و یا گروه های سازمان یافته از حالت خود بخودی خارج شده و در غالب عقلانیتی هدف مند، برای فشار به نیروهای مخالف و یا حتی ایجاد تغییر در نظام سیاسی، بکار گرفته می شود। در این مورد انقلاب ایران نمونه ی خوبی می تواند باشد: هیجان و خشمی که در ابتدا میان بخشی از جامعه (در ابتدا به بهانه ی چاپ مقاله ای اهانت آمیز در روزنامه ی کیهان و سپس در ادامه ی سرکوب نیروهای دولتی) آزاد شد، سپس توسط آیت الله خمینی در کادر جنبشی اسلامی با خصوصیت انقلابی قرار گرفت و در خدمت آن درآمد.

این مطلب برای اولین بار در سایت رادیو فردا (۱۳۸۸/۱۲/۰۴) چاپ شده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)