هر بار که به یکی از معدود نشریات « روشنفکری » در ایران مراجعه کنید ، مطلبی علیه مارکس و مارکسیست ها در آن مشاهده خواهید کرد .

دو نشریه ی « مهرنامه » به سردبیری ِ محمد قوچانی ، و « اندیشه ی پویا » به سردبیری رضا خجسته رحیمی ، در مارکس ستیزی و ضدیت با مارکسیسم با هم مسابقه ی نفس گیری دارند . مشهورترین نویسندگان و نظروران بورژوازی ، که اغلب هم استادان به نام ِ دانشگاه های ایران یا آمریکا و اروپا هستند ، با این دو نشریه همکاری قلمی ِ مستمر دارند . روشنفکر را در توصیف اینها از ان جهت در گیومه می گذارم که تفاوت اش را با روشنفکر واقعی که تعریف آن را در نوشته های پیشین ام ، از جمله ، در شناخت مولفه های روشنفکری ، باز نموده ام ، نشان دهم .

برای آن که میزان صداقت و راستگویی این نشریه ها و همکاران ِ « روشنفکر » ش را در بازگویی ِ حقیقت و به خصوص در برخورد با مارکسیسم بدانیم ، برآنم که از این پس ، هربار یکی از بسیار نوشته های شان را واگویی و نقد نمایم ، تا خواننده بداند مخالفان مارکس چه افرادی ، با چگونه تفکری ، و چه اندازه صداقت در گفتارند . چرا که معیار حقیقت و صداقت ِ گفتار ، پراتیک ، و تئوری معطوف به پراتیک است .

در مهرنامه شماره ۲۶ به تاریخ آبان ١٣۹١ یکی از سخنرانی های معروف آلبر کامو – به گفته ی خشایار دیهیمی ، مترجم مطلب – برای اولین بار به فارسی ترجمه و منتشر شده است .

خشایار دیهمی ، در « سخن مترجم » می نویسد : « چه بسیار مطالب از کامو هست که هم امروز می تواند به کارمان بیاید . این مرد هنوز بسیار سخن برای ما دارد که درباره شان تامل کنیم . » (تاکید از من است ) . و در ادامه می خوانیم : « این مطلب یک سخنرانی کاموست در صومعه ی دومینیکنی لاتور موبورگ که در١۹۴۸ ایراد شد . کامو وقتی از صومعه بیرون می آید به دوستی قدیمی بر می خورد . کامو می گوید : این دوست را اندکی ساکت و خاموش یافتم . پرسیدم : مارکسیست شده ای ؟ گفت : بله ، گفتم : پس قاتل هم خواهی شد … » ( همان مقاله . سخن مترجم ) .

اما ، این کامو که مارکسیست ها را قاتل می داند ،خود چگونه آدمی است ؟ عنوان ِ مطلب یا سخنرانی کامو هست : آیا سقراط همچنان تنهاست ؟ که منظور از سقراط خود ِ وی ، و « تنهایانی » همچون اوست .

در آغاز سخنرانی ، کامو ، خطاب به صومعه نشینان دومینیکنی ( فرقه ای از مسیحیان ) میگوید : از این که کسی چون مرا در اعتقادات تان سهیم نیستم دعوت کرده اید متشکرم . » . کامو ، همچون بسیاری از نویسندگان ، اندیشه وران و « روشنفکران » گمان می کند هم اعتقادی با دینداران ، تنها باور به یک دین مشخص است ، و چون او مثلا مسیحی نیست ، یعنی به باورهای مسیحیت اعتقاد ندارد ، پس با دومینیکنی ها از هیچ لحاظی همباور نیست . این ، تصوری است که « روشنفکران » ما ، و از جمله بسیاری از « چپ » های ایده آلیست ِما هم دارند . آنان گمان می کنند ، بی اعتقادی به این یا آن دین ، یا حتا تظاهر به آته ایسم ، یعنی بی اعتقادی صوری در حرف به آفریننده ، نشان مارکسیست بودن شان است . حال آن که چنین نیست . درست است که کامو ، در یک روش یا بینش خاص ، با فرقه ای از مسیحیت – در این جا با دومینیکنی ها – همسویی و هم اندیشی ندارد . اما ، در بسیاری روش ها و نگرش ها و در مهم ترین شان ، یعنی جهان بینی ِ فلسفی ، او خود را در اردوگاهی قرار میدهد که مسیحیان هم در ان قرار دارند : اردوگاه ایده آلیسم . ضدیت با جهان بینی ِ فلسفی ِ ماتریالیستی دیالکتیکی ، و ایدئولوژی پرولتری ( مارکسیسم ) ، نشان از وحدت نظر و ایدئولوژی ِ آنها می دهد .

درست است که کامو شخصا سرمایه دار نبود ، اما ، این هم واقعیتی است که اندیشه و قلم او همسو با ایدئولوژی اش در خدمت نظام سرمایه داری ، و بورژوازی بود . وقتی او مدام علیه مارکسیسم ، یعنی جهان بینی ِ طبقه ای بنویسد که وظیفه ی تاریخی اش الغای مالکیت سرمایه دارانه و بهره کشی ِ انسان از انسان از سویی ، و ایجاد نظامی بر پایه ی مالکیت اجتماعی و فراهم سازی مقدمات گذار به جامعه ی بی طبقه و بی دولت از هر نوع اش ، از سوی دیگر است ، جز این نیست که همچون عضوی مدافع و تاثیرگذار از نظام ِ بورژوایی ، خواهان ِ بقای وضعیت موجود است ، حتا اگر گهگاه از این وضعیت هم اظهار نارضایتی نماید .از سرتاسر ِ سخنرانی ِ کامو بوی انسانگرایی ( اومانیسم ) به مشام می رسد . بویی که حس ِ نوع گرایی ِ « روشنفکر » ما را هم تحریک و او را سرمست کرده است .

ما ، سخن درباره ی انسانگرایی را از این نقطه نمی آغازیم که این گرایش ِ نوع خواهانه شامل مارکسیست ها به مثابه بخش بزرگی از انسان های آگاه هم می شود یا نه . چرا که از این موضوع به خوبی آگاهی داریم که اومانیسم به مثابه گرایشی بورژوایی ، در تقابل با جهت گیری طبقاتی مارکسیسم قرار دارد . از این رو ، پرسش را از این جا مطرح می کنیم که آیا این انسانگرایی شامل ِ طبقه ی کارگر ، یعنی بخش بزرگی از انسان ها ، یا به بیان بهتر ، بیش ترین شمار ِ انسان ها هم می شود ؟

انسان گرایی چیست و انسانگرایان چه می گویند ؟

انسانگرایی ، نگرشی تاریخی و بورژوایی به انسان ، به مثابه افراد ِ جامعه پذیر و تابع ِ مدنیت (شهروندی ) بورژوایی است . در این نگرش خیال پردازانه و تناقض آمیز ، انسان در عین حال که موجودی عام و مدنی است ، می تواند به صورت تنها و جدا از دیگر افراد اجتماع هم به زندگی خود ادامه دهد ، بی آنکه به ضرورت ها و محدودیت های اجتماعی تن در دهد . انسانیت از این دیدگاه عام نگر ، سرشت و خصوصیتی است که در همه ی افراد انسانی به یکسان به ودیعه نهاده شده ، و هیچ فردی از هیچ لحاظی بر دیگران برتری ندارد . چرا که انسان ها همه برابر به دنیا می آیند ، و امکانات برابر برای رشد و شکوفایی همگان در جامعه وجود دارد . انسانگرایی از این رو ، برداشتی – به ظاهر – غیر طبقاتی از جامعه ی انسانی دارد .

انسانگرایی ، از این رو وابستگی های طبقاتی را در بررسی مسایل اجتماعی و انسانی دخالت نمی دهد ، زیرا اختلاف و همستیزی طبقاتی را دور از شان و سرشت ِ انسانی و اختراع مارکسیست ها می داند .

با این تفصیل ، انسان از دید انسانگرا موجودی است در خود و برای خود . یعنی هم سوژه و هم ابژه ی خویش . این است که او خود را در جامعه تنها ، و یا به عبارت دیگر تافته ی جدابافته می پندارد . انسانگرایان ، برای فرد و منافع فردی اهمیتی بیش از جمع قائل اند . در واقع سراسر زندگی و تفکر انسانگرا در ضدیت با واقعیت های حیات اجتماعی و از این رو تناقض آمیز و ناسازنماست . او در ظاهر نه دشمن کسی است و نه کسی را دشمن خویش میداند . و این ادعا ، البته تا حدودی درست است :

چرا که انسان ِ به گفته ی کامو تنها و جداافتاده از جمع ، که خویشتن را در فردیت سقراط وارش زندانی کرده و با دیگران ارتباط تنگاتنگ ِ اجتماعی ندارد ، در مناسبات اجتماعی و طبقاتی نیز وزنه ی تعیین کننده ای به حساب نمی آید . و به همین دلیل است که نه دشمن است و نه دشمن دارد .

اما ، واقعیت ، و زندگی واقعی ، یعنی جامعه ای که انسانگرا، جزیی و فردی از آن است ، برخلاف پندارهای انسانگرایان در جریان است .

تصوری که انسانگرایان از جامعه ، و انسان به طور عام دارند ، این است که انسان را نه موجودی اجتماعی با تمام خصوصیات و تضادهای یک سازمان اجتماعی معین ، بلکه موجودی صرفا طبیعی ، به دور از آلایش های اجتماعی می پندارد .

انسانگرایان غافل از این واقعیت اند که که به لحاظ تاریخی ، دو گونه انسان وجود دارد : یک انسان طبیعی ، که شامل همه ی انسان ها می شود و محصول تکامل طبیعت است ، و دیگری انسان اجتماعی ، که محصول تکامل اجتماعی ، یعنی کار تولیدی و مناسبات تولید است .

آن موجود ِ یگانه ی عامی که انسانگرایان در نظر دارند و دوستدار آن اند ، انسان طبیعی ِ غیر مولد ، یا جانوری به نام انسان بود ، که امروزه وجود خارجی ندارد – منقرض شده – و تنها می توان در موزه های طبیعی ، و یا در ذهن انسانگرایان پیدایش کرد . حال آن که ، انسان زنده ی حاضر ، موجودی است دوپاره که تمام خصوصیت های یک سازمان اجتماعی طبقاتی معین را ، که امروزه با نام سرمایه داری مشخص می شود ، و شامل بهره کشی گروهی از گروه دیگر ، و همستیزی ( تضاد ) طبقاتی است ، به ناگزیر در مناسبات روزانه ی خود تجربه و از قوانین آن تبعیت می کند .

انسان امروز ، بخواهد یا نخواهد ، به عنوان عضوی از این سازمان اجتماعی ِ دارای آنتاگونیسم طبقاتی ، یا در اردوگاه سرمایه قرار می گیرد یا در اردوگاه کار ، و این به آن معناست که انسانگرا نیز ، برخلاف ادعای اش مانند هر فرد سازمان یافته در این سیستم اجتماعی ، دارای ایده ها ، باورها ، رفتارها ، اخلاق و منافعی است که یا همسو و همسود با بورژوازی است ، یا همسو و همسود با پرولتاریا . اگر هم جهت با منافع ِ تاریخی ِ بالنده ی پرولتاریا نباشد ، در جهت ِ منافع ارتجاعی بورژوازی است .

انسانگرایان ، و از جمله آلبر کامو ، دل به حال ستمدیدگان و کودکان هم می سوزانند . مثلا آنجا که خطاب به راهبان مسیحی می گوید : « من به همان اندازه ی شما از شرور بیزارم . اما من در امیدواری شما سهیم نیستم و همچنان علیه جهانی که در آن کودکان رنج می کشند و می میرند ادامه می دهم . » . اما ، این دلسوزی کم ترین تاثیری به حال کودکان و رنج کشان که همگی اعضای یک طبقه ی اجتماعی ِ معین به نام پرولتاریا هستند ، و در میان شان حتا یک بورژوا یافت نمی شود ، ندارد ، و کامو با این نیت خیرخواهانه و دل سوزانه تنها همفکری خود با آن فرقه ی مسیحی را نشان می دهد که مدعی است با آن همفکری ندارد .

کامو ، همانند راهبان ِ مسیحی ، فقط اظهار همدردی می کند ، بی آن که راه عملی برای برون رفت ِ رنج کشان از وضعیت موجود را که محصول نظام اجتماعی ِ موجود است به آنان نشان دهد . « روشنفکر » انساندوست همچون راهبان ِ مخاطب اش ، خود را به نادانی می زند که عامل اصلی ِ فقر و رنج کودکان ، « شر » در مفهوم کلی و تجریدی آن نیست ، بلکه شری است زنده و ملموس در قالب یک نظام اجتماعی به نام سرمایه داری و طبقه ای موسوم به بورژوازی که عامل تمام بدبختی های گریبانگیر ۹۹ درصد جمعیت جهان است .

شر ، به رغم تصور فردگرایان ، فرد نیست ، سیستم است . شر سیستمی است که افراد همسود را گرد هم آورده و از آنان حاکم ، صاحب قدرت ، سرکوبگر ، بازجو ، زندان ساز و زندانبان برای حفظ منافع اقتصادی ِ همانان ساخته است .

شر هیتلر نیست ، نظامی است که هیتلر و امثال ِ او را برای بقای خود ، در درون ِ خود به طور نظام مند و همبسته پرورش داده و تا هست پرورش خواهد داد .

طاعون ، برخلاف ِ تصور آلبر کامو ، به ناگهان از آسمان نازل نمی شود ، بلکه مصیبت ِ زمینی ِ فراگیری است برآمده از حرص ِ مالکیت خصوصی برای کسب سود ، که چند صد سال است بر تمام زندگی و هستی انسانها چنگ انداخته و آن را با فرار از آن ، و پناه بردن به برج عاج ِ تنهایی نمی توان از بین برد ، بلکه تنها راه ، مبارزه با آن ، رفتن به میان طاعون زدگان و آگاهی دادن به قربانیان و تبلیغ و ترویج راههای برون شد از آن است . مارکسیسم نیز تنها راهکار علمی برای رهایی از این طاعون ِ جهان شمول است .

روشنفکر ِ بورژوازی – و نه لزوما بورژوا – که دل به حال کارگران و کودکان شان می سوزاند ، عینا مانند آن بورژوای مذهبی ِ نیکوکاری است که سرپرستی ِ چند خانواده ی تهیدست را بر عهده می گیرد و به نیازمندان کمک مالی می کند . اما اگر همین تهیدستان و نیازمندان بخواهند مالکیت خصوصی ِ او را به به چالش بکشند و ملغا کنند ، و آن را به مالکیت اجتماعی تبدیل نمایند ، با ارتش و پلیس و دیگر نیروهای سرکوبگرش به جنگ آنها می رود و بی رحمانه قتل عام شان می کند .

« روشنفکر » تنهای فردگرا ، بیش از آن که با جهان بینی و علم رهایی بخش ِ طبقه ی کارگر – و انسانیت – احساس نزدیکی کند ، با ایدئولوژی ِ راهبان مسیحی همبستگی نشان می دهد ، و راه نجات را در وحدت ناسازنما و تضادآمیز ِ « مشتی انسان تنها » مشاهده می کند : « آنچه من می دانم که بعضا جانم را از اشتیاق لبریز می کند این است که اگر مسیحیان عزم شان را جزم کنند ، میلیونها نفر در سراسر جهان به درخواست مشتی انسان تنها ، که هیچ گرایش سیاسی خاص و دلبستگی به جناحی ندارند ، و امروزه تقریبا در همه جا به دنبال نجات دادن جان کودکان و انسانها هستند پاسخ مثبت خواهند داد . » .

حال ، معلوم می شود که چرا مترجم ایرانی از سخنان کامو ذوق زده شده و آن را چنین ارزیابی می کند : « چه بسیار مطالب کامو هست که امروز می تواند به کار ما بیاید . » . او نیز با کامو در احساس تنهایی سقراط واری که هیچ گرایش سیاسی خاص و دلبستگی ِ جناحی ندارد ، سهیم است . البته اگر فراموش نکنیم که حتا انتزاعی ترین مفاهیم نیز امروزه رویکرد و کارکرد ِ طبقاتی دارند : یا کارکرد ِ پرولتاریایی دارند ، یا بورژوایی . تا در پراتیک اجتماعی به سود کدام طبقه و به زیان کدام طبقه جهت گیری و عمل نمایند . مارکس ، درباره ی دارندگان این نوع تفکر عام گراوژله ای ( غیر طبقاتی ) که مناسبات ِ تضادآمیز طبقات اجتماعی را در تحلیل ها و نظروری های خود نادیده می گیرند در هژدهم برومر لویی بناپارت نوشت : « آنان نماینده ی خرده بورژوازی اند ، یعنی نماینده ی یک طبقه ی میانجی که همه ی تضادهای دو طبقه ی رویارو باید در آن تعذیل گردد ، و به همین دلیل آنها تصور می کنند که وجود شریف شان مافوق هرگونه آنتا گونیسم طبقاتی است . به گمان آنان آن چه آنها می گویند ، بیانگر حقوق ِ همه ی مردم و نفع شان نفع مردم است . از این رو ، برای مبارزه نیازی به بررسی ِ منافع و موقعیت های متفاوت طبقاتی ندارند . کافی است آنان سر بجنبانند تا مردم ِ ( ستمدیدگان ) با همه ی انرژی ِ پایان ناپذیر خود برخیزند و به جان ستمگران بیفتند . » .

با چنین رویکرد طبقاتی ، اکنون با خواننده است که در گزاره ی خشایار دیهیمی ، نام کامو را بگذارد یا مارکس را : « چه بسیار مطلب از … هست که هم امروز می تواند به کار ما بیاید . این مرد هنوز بسیار سخن برای ما دارد که درباره شان تامل کنیم . … » . به نظر شما کدام نام شایسته ی قرار گرفتن درنقطه چین ِ این گزاره است ؟گزینه ی بورژوایی خشایار دیهیمی ، یا گزینه ی پرولتاریایی من ؟!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)