1jensiat-300x262
صدایش خشدار و مردانه است..در گوشم می پیچد پخش میشود توی سرم ،لای رگهایم .کلمات اشناهستند..کجا شنیدمشان؟چند بارشنیده ام ؟مثل یک کلمه ی تکراری در همه ی ارشیو تاریخی زندگی م ،تکرار شده است و در تاریخ روایت ها و تصاویر عاشقانه و سیاسی و اجتماعی زندگی م حضور داشته است .بعضی لحظه هایش را خوب یادم هست .مثل تیغ خراشی کشیده لابد.برمیگردم عقب.

تابستان ۶٨- .در استانه ی ورود به زنانگی و جاذبه هایش بودم که سایه ش را حس کردم قدبلند و مردانه ،به موازی سایه م پیش می امد…انگار عاشقم شده باشد ،همه ی کوچه های اطراف مدرسه را تعقیبم کرده بود.همه ی ان دیوارها را پر کرده بود از دست خطها و نوشته های عاشقانه و قلبهایی با تیری در میان .رهایم نمیکرد.یکروز ایستادم تا ان دو سایه ی موازی ،بتوانند روبروی هم قراربگیرند و بگویمش نه .نمیخواهم .و بخواهم دیگرتعقیبم نکند.ترس و هیجان نخستین تجربه ی زنانه در صدایم بود.اما پسرک انگار غرورش شکسته شده باشد ،ناباور وخشمگین ،زل زد به چشمهایم و حرفهایی زد.کلمه هایی صوتهایی که یادم نیست یا نمیفهمیدم معنایش را ولی یادم هست که گفت دهانت را ببند هرزه و رفت.در اغاز سیزده سالگی ،معنای تمنا و خواست و ناز و نیازعاشقانه را نمیفهمیدم اما بار سنگین ان واژه را چرا.صدایش مثل یک سیلی محکم خورد به گونه هایم ..بغض کردم و تلو تلو خوردم ..ان نگاه ،بوی عطر ملایم مردانه ش و حتی سایه ش که کوچه های بسیاری ،موازی سایه ی من امده بود،از ذهنم پرید ولی ان چندکلمه نه.
پاییز ٧٨-:نشسته بودم نوی تاکسی ونک ازادی.صندلی جلو و دستهای راننده با هردنده عوض کردن،رانهایم را لمس میکرد..بارها و بارها.اعتراض کردم .گفتم حق ندارد .انکار کرد و ماشین را زد کنار و جلوی سکوت ،چهار مسافر دیگر،داد زد که پیاده شو . .با صدایی که میلرزید گفتم حق ش را نداری .حق نداری مرا اینجا پیاده کنی.انهم با توهین .غرور و حرمتم را در ان اتاقک چهارگوش تنگ تاکسی ش ،هتک کرده بود.داد میزدم اما بیهوده.مرا انداخت بیرون ،درهای کهنه ی تاکسی ش را پشت سرم بست و با صدای بلند از داخل پنجره ی ان داد زد دهانت را ببند هرزه و رفت.میلرزیدم ..حس میکردم لباسهایم بر تنم لیز میخورد و برهنه ،و زخمی ،رهاشده ام جلوی ان مسافرهای ساکت و همه ی ماشینهایی که بوق زنان به زن جوانی در کنار اتوبان دستی تکان میدادند…ن.چیزی مثل تکه یخی از پشت مهره های گردنم لیز خورد و همانجا ماند،من هم ماندم ،ساعتها،لابلای ماشینها و ادمها ،کنار ان اتوبان شلوغ،با دهانی بسته و چشمهایی خیس.
٣-زمستان ٨٨ ..میانه ی روزهای اعتراض و تظاهرات بود .ازدانشگاه رفته بودیم انجا تا خیابان را تصرف کنیم که که با گازهای اشک اور،حمله کردند ..با قمه ها و باتوم ها و زنجیرها..مراد و مرجان را گم کردم .یکی شان دنبالم کرده بود.یکی از انها که ریش بلند داشتند و لباسهای خاکستری شان روی شلوار رها شده بود و چفیه ای بر گردنش ..دستهایش را در هوا تکان میدهد با زنجیری ضخیم درمشتها و نعره ی ترسناکی بر دهانش.صدای پاهایش را پشت سرم میشنیدم که میدوید..مقنعه م خیس از عرق به سرم چسبیده بود.تمام تنم از ترس ،منجمد و بی حس شده بود. رسیدم ته کوچه ای که بن بست بود..اطراف خیابان ولیعصر .مثل همه ی راههای ان روزها ،به هیچ نقطه ی روشنی نمیرسید.و با مشتی ساختمان متروک و خاکستری رنگ احاطه شده بود.بن بست بود و من و او.به چندقدمی م رسیده بود .گیر افتاده بودم .هردو نفس نفس میزدیم وکف از دهانمان میریخت .از وحشت تصور کوبیدن ان زنجیر کلفت اهنی ،چشمهایم انگار کف کوچه افتاده باشد و یا چسبیده باشد به یکی از ان دیوارها.شروع به جیغ کشیدن کردم ،بی وقفه و بلند و تیز.زنجیر را بالا برد اما نزد .نمیدانم چرا .اما نزد و به جایش کوبید به یکی از ان دیوارها و با نفرتی تمام گفت دهانت را ببند هرزه .همه تان همینید.همه تان و رفت.صورتم داغ شد.دستهایم و پاهایم شروع کرد به سوختنی عجیب .انگار چیزی مثل اسید به صورتم ریخته باشد .از خودم بدم امد.از ترسم از چشمهایم که از وحشت گشاد شده بود از صدای نفس زدنهایم ..از رنگم که لابد پریده بود ..نشستم ته همان کوچه روی پاهایم و زار زار گریه کردم .کاش همان زنجیرش را کوبیده بود زنانگی م درد میکرد .و غرورم..یک درد کهنه و ماندگار
۴-بهار ٩۵..داشتم با کسی گفتگو میکردم .حول محورادبیات و تاثیرش بر خشونت زدایی از جهان.در همین فیس بوک عزیز.یکی از همانها بود که در تقسیم بندی ها میشود روشنفکر و فعال اجتماعی خطابشان کرد و متن ها و بحث های زیادی کرده در حول حقوق انسان و حیوان و اب و خاک.و با هم به تفاهم نمیرسیدیم ،هر دو سختگیر و تلخ بر مواضعمان ایستاده بودیم .خشمگین شده بودیم.به نوعی بن بست گفتگو و مجادله رسیده بودیم .تیرها ا خلاص کردیم از ماشه ی تفنگ ها..محکومش کردم به استبداد فکری و دگمی نظری.یکهو داد زد.منتظر بودم محکومم کند به جزمیت اندیشی و یا تعصب یا چیزی شبیه ان ..اما به جایش گفت زنهای مثل تو جنده اند.دهانت را ببند هرزه..ماتم برده بود.انگار مشتش را از روی صفحه ی شیشه ای موبایل به داخل دهانم فرو کرده باشد،دهانم پر خون شد .مشتی ممتد و طولانی و تلخ از سیزده سالگی بیست سالگی سی سالگی تا همین لحظه.و بعد دیدم زنانگی م درد میکند .سالهاست درد میکند.همیشه درد میکند.ولی دیگر بس است.برای اولین بار به جای لرزیدن،گریستن،و تحقیر شدن،ایستادم و به ان کلمه که چون شبحی همه عمر تیغش را بر من کشیده بود فکر کردم.. به هرزگی ..به معانی پنهان و اشکارش..به هرزه هراسی ذهن های معیوب ما ودوگانه ی نجیب-هرزه که همه ی عمر مثل پتکی اهنین در هر اعتراضی بر صورتم کوبیده شده بود ..و به هرزه ها که تنها جرم شان،سرپیچی های خودخواسته یا اجباری از قوانین تنانه ورایج بود ه و به جایش زنجیر کشی ،عربده کشی ،حق کشی و انسان کشی نمیدانستند.و بیش از همه به اءتلاف نامبارک و تلخ راننده و عاشق و بسیجی و روشنفکر در تحقیرهای تنانه و سرکوبگر..صدایش در گوشم میپیچید وحشیانه وویرانگر اما دیگر نلرزیدم،نگریستم ،ویران نشدم و دهانم را هم نبستم به درد..دیگر نمیبندم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)