روزی برای مادر کارگرم
مادر سالهای کار، سالهای یخ بندان، سالهای سالنهای سرد کارخانه، سالهای خستگی و درد پای دستگاهها، سالهای چشم دوختن به شیشه های کچاب و سس و ترشی و مربا، سالهای دوری از خانه و گریه پای دستگاهها برای بچه های خردسال، سالهای اضافه کاری و ساعتهای کار زیاد، سالهای از 6 صبح بیرون زدن و 8 و نیم شب به خانه بازگشتن، سالهای پارگی و خونریزی در رحم زیر فشار کار سخت، زیر فشار پالدهای سنگین، سالهای تحمل کار سخت و درد دیسک کمر برای هفت سال تا به تیغ جراحی سپرده شود و پس از آن 14 سال دوباره کنار آمدن با درد و بالاخره قبول از کار افتادگی از سوی کارفرما، مادر سالهای هر ماه یک آمپول توی زانو و حالا دکتر اخطار بدهد جراحی اش نکن چون احتمال فلج شدنت هست. مادر سالهای جراحی دوباره ستون فقرات و این بار خارج کردن دو دیسک دیگر از لای مهره های بالایی و کار گذاشتن پلاتین به جای آنها، مادر همان سالهایی که همکلاسیهایم لای کتابهای فالگیری به دنبال یافتن پاسخ دو پرسش «آیا توی کنکور قبول می شوم؟» و «به کی شوهر می کنم؟» بودند و من توی همان کتابها به دنبال فهمیدن اینکه «آیا بالاخره مادرم روز خوش در زندگی اش می بیند؟» و «آیا روزی برای همیشه پیش ما خواهد بود؟» و «آیا پولدار می شویم تا مادرم سر کار نرود تا پیشمان بماند؟»، مادر سالهای تحمل تهمت و افترا از سوی شوهر و برادر و مردان طایفه که می گفتند او توی کارخانه می دهد. مادر سالهای همین عکسها که می دانم چرا گرفتی و چرا به خانه آوردی تا نشان بدهی آنجا چه می کنی، همکارانت را هم همراه عکسها به خانه آوردی تا آن مردهای به زعم خودشان در جای حق نشسته ببینند کار تو در کارخانه چیست و تنها زن آنجا هم نیستی. برخی زنان همکارت را حتی به روستایمان هم بردی.

روز یک می تا وقتی که دولتها و استثمارکنندگان کارگرها از برگزار کنندگانش هستند هیچ وقت نمی تواند روز تو باشد. امیدوارم روزی صدایت از گلوی خود کارگرت بیرون بیاید که حتی سوسنت هم نمی تواند صدای تو باشد. من تنها شاهد زجرت و زندگی سراسر دردت بودم. خیلی چیزهایش را اصلا ندیدم. از گوشه و کنار دلت بی خبرم. جنس دردت را خودت بهتر می شناسی. تو که کمتر از آنها حتی با دخترت حرف زده ای. آنقدر غرور داشته ای که فقط از پیروزیهایت بگویی تا کسی چیزی نداند از آن همه ماجرای تلخ که بر تو رفته است.

امیدوارم روزی خیابانهای یک «می» به تسخیر توی کارگر دربیاید و حتی کسانی که زندگی تو را لای کتابها جستجو می کنند این روز را به نام خود مصادره نکنند. روزی فقط و فقط برای تو و کفش پاره هایت و لباسهای کارت که سال بعدش می شد مانتوی مدرسه من. سالی یک دست می گرفتی و من چقدر دگمه های شیشه ای اشان را دوست داشتم. روزی که بتوانی دوباره به پشت تشت مسی بکوبی و زنان را به رقص در بیاوری و بگویی ساز و دهل را از ما گرفتند تشت را که نگرفتند. روزی پر از صدای تشت تو و رسوایی برای همه آنانیکه نگذاشتند یک روز خوش توی زندگی ات داشته باشی. آنها فقط از سیستم سرمایه داری نبودند. نظام مردسالاری و بنیادگرایان مذهبی را هم باید به آنها اضافه کرد.

به امید دیدار گلابی قهرمان من! قهرمان پر از غُصه های پنهان

Susan Mohammadkhani Ghiasvand's photo.
Susan Mohammadkhani Ghiasvand's photo.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)