من تصمیم ندارم به مناسبت روزى که به مسائل زنان توجه بیشترى مى شود براى شما آمار و ارقام بدهم و از مصیبت ها یى که زنان با آن مواجه هستند حرف بزنم ،یا مثلن شعرى بنویسم تا احساسات زنانه ام را نمایان کنم ،حتى مى خواهم از زن بودن هم عبور کنم ،میخواهم کمى دورتر بروم و جهان را از دریچه ایى نگاه کنم که جنسیت در آن جلوه ى دیگرى دارد.
زن بودن یک تصادف است ،گرچه تصادف بدى نیست ولى لفظ تصادف حتى از دریچه ى نگاه طبیعت گراى داروینیسم هم ما را کمى دلگیر مى کند ،اما اگر دریچه ى تصادف را کمى بیشتر بگشاییم تاحدى روشن مى شود که نه تنها زن بودن که حتى زنده بودن و حیات موجودات زنده هم ناشى از یک تصادف است ،تصادفى بین دو امکان؛
امکان وقوع
یا
عدم امکان وقوع.
اما چگونه قرار شد عده ایى زن باشند و عده ایى زن نباشند
یا عده ایى مرد باشند و عده ایى مرد نباشند
آیا این تصادف خاص ،دلایل خاصى داشته است یا مانند بسیارى از چیزهاى دیگر که در جهان بى دلیل رخ داده اند ،فقط یک رخداد بوده است.
فکر میکنم قبل از اینکه گرداب فلسفه ما را به درون خود بکشاند بهتر است کمى موضوع را عینى تر کنیم . وقتى یک موجود مونث پا به این جهان مى گذارد ،اولین هدیه ایى که به جهان تقدیم مى کند ،امکان بالقوه ى زایش است ،چرا که حیات بى زایش در نطفه مى میرد،گرچه این مرد است که زن را بارور مى سازد اما مرد گرده افشانى مى کند و زن دانه ها را در بطن خود نگه میدارد،
یعنى در نهاد زن ،پاسدارى از ارکان حیات وجود دارد و زن به واسطه ى این خصلت تصادفى ،حرمت دارد ،
چرا که پشت کردن به این خصلت ،حیات را به مرگ نزدیک مى سازد . یعنى موجود مونث پلى است بین مرگ و زندگى. اما قوانین تصادفى طبیعت عطیه هاى دیگرى هم براى زن دارد که همه ناشى از این زایندگى است ،زن در بطن خود حسى دارد که او را به مراقبت از تمامى جلوه هاى حیات راهنمایى مى کند ،مثل حس مادرى ،حس فرزندى و عشق .
گرچه در دنیاى مدرن تمام این حس ها از جنسیت عبور کرده اند اما حتى مردهایى که باهم جنس زندگى مى کنند و سرپرستى کودکى را به عهده مى گیرند لااقل یکى از آنها سعى می کند نقش مادر را ایفا کند همانگونه که یکى نقش زن رادر شراکت زندگى عشقى ایفا مى کند ،آنکه حساستر و ظریف تر و دقیق تر است.
زن بودن حرمت دارد ،نه به این خاطر که هر زنى مى تواند پل بین مرگ و زندگى باشد بلکه به این دلیل که زندگى حرمت دارد ،چرا که یک تصادفى که مى توانسته است امکان وقوع نداشته باشد ،رخ داده است و باید به خوبى به سرانجام برسد.
وقتى قرار بر این مى شود که زندگى در یک نقطه ى کور نامعلوم شروع شود ،هیچ چیز در اختیار ما نیست ،همه چیز بعد از عبور از این تاریکى مطلق معنی میابد و به آن نور تابانده مى شود ،و آن وقتى است که یک لحظه درنگ باید کرد و پرسید چگونه مى توان کسى را براى عبور از تاریکى مطلق نیستى و ورودش به نور حیات ملامت کرد؟
آیا زن مى توانست در این تاریکى مطلق درخواست یک آلت اضافه کند،یا از پذیرش زهدان سرباز زند؟
حالا که زنى زن شده است بى آنکه بداند که چرا طبیعت او را برگزیده است که زن باشد ،باید چگونه باشد تا دنیا به او به چشم یک موجود ارزشمند نگاه کند؟
اگر براى کشیدن بار جهان به دنیاآمده است ،پس هر چه قوى تر باشد بهتر از عهده ى اینکار بر مى آید، شاید بد نباشد که فکر کنیم شانه هاى محکم یک زن جاى امن ترى است براى جهان .
شاید بد نباشد که اینطور فکر کنیم که بدن زنانه ى یک زن نه براى فروبردن یک آلت مردانه که براى حفظ و نگهدارى حیات نوع بشر است ،پس زن حرمت دارد.
شاید بد نباشد که فکر کنیم وقتى قرار شد بعضى ها زن بشوند،هیچ کس از آنها نپرسیده بود که آیا راضى هستى یا نه ؟
شاید بهتر باشد ما نقش هایى را که در تاریکى مطلق به ما عطاء شده است ،گاه گاهی در نور آگاهى به آن خیره شویم و فکر کنیم چگونه مى توان در نورزندگى کرد؟
جایى که براى زیستن است نه جایى براى سوزاندن ریشه هاى حیات.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)