چند رباعی
در باب « بد» ، «بدتر» و «خوب»

م.سحر

تا سروری بدان به چشمت نیک است
روزت همه روز، چون شبت تاریک است
هرلحظه گریزد از تو نیکی زیراک :
بد، سایه صفت، به قامتت نزدیک است !

غافل زنهادِ نیکِ انسانی ی ما
در بندِ بد است روح ایرانی ی ما
ازبیمِ بتر ، به بد پناهیم و چنبن
بد، بسته کمر به قصدِ ویرانی ی ما!

با ظاهرِ خیر ، غیر شرشان نرسد
جز بی ثمری ازین شجرشان نرسد
درباخته عقل خود به دین، تا دیگر
فریادِ خِرَد، به گوشِ کرشان نرسد !

از ترسِ بتـَر، سرخوش و دلشاد به بد
دیریست که قومی ، دل و دین داد به بد
هرگز اثر از نیک بنتوانی یافت
در خانۀ آنکه گشت معتاد به بد !

بستند بسی به سنگِ استبدادت
تا آزادی ، برون روَد از یادت
شد بی خبر از نیک ، وجودِ تو زبس
کردند ستمگران به بد، معتادت !

آنانکه به بد ، راهبرت می خواهند
هُشدار که از بد، بَتَرت می خواهند
خامت می خواهند و خرت می خواهند
وز خواری ِ خود بیخبرت می خواهند!

دین در کف دشمن تو شمشیر شده ست
در پای تو نیز بند و زنجیر شده ست
امروز در آزادی خود کوش که خلق
فردات نگویند: « بسی دیر شده ست!»

بد ، چون زهرت ، مُدام در جام کنند
وز ترسِ بَـتـــَـر ، بدان بدت ، رام کنند
بیراهه برند و بدسرانجام کنند
تا نامِ ترا ، امُتّ اسلام کنند!

ترویجِ ندامت به تداوم کردیم
بد را هدفِ عالی ی مردُم کردیم
از بدترشان زبس به ترس افکندیم
خود، رَدّ و نشانِ خوب را گُم کردیم

گفتند : بد است و از بَتَر ، بد تر نیست
جز ره به سوی بدی ، رهی دیگر نیست
زینگونه که بد ، گوهرِ مطلوب آمد
دیگر اثر از خوب ، در این کشور نیست

م.سحر
پاریس /4 و 5 فوریه 2016
http://msahar.blogspot.fr/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)