چرا فریاد زدم:”مرگ برشاه” سال 57 ، سال انقلاب ، شانزده سالم بود. در تظاهرات علیه شاه فعالانه شرکت میکردم و یک بار در زمین فوتبال از دست پسران همسایه ومحله به خاطر شعارها وصحبتهای خود علیه شاه ، کتک مفصلی خوردم. با گذشت سی هفت سال از آن روزها ، هر بار به آن سال برمیگردم تا میان سرکشی خود علیه شاه و رژیمش ، اینکه چه بدی و ظلمی در حق من شده بود ، جواب در خوری نمی یابم. در عوض به یاد دارم اولین تغذیه رایگان را در کلاس اول راهنمایی در شهر دورافتاده ما که درآن روزگار شاید جمعیتش به زحمت به بیست هزارنفر میرسید. مدرسه ای با نام کوروش کبیر، تازه ساز، چند طبقه وبا نمای بسیار زیبای آجر سفال . در همان ایام به یاد دارم برخی از خانواده های مرفه شهرمان خانمهای خدمتکار فلیپینی داشتند ! آنها را گاهی با مینی ژوبهای کوتاه خودشان در حال خرید و یا عبور از خیابانمان می دیدم. بعدها که کلاس سوم راهنمایی شدم ، با خانواده به شهر بجنورد نقل مکان کردیم . شهری به مراتب بزرگتر از شهرخودمان. بیشتر اوقات فراقتم در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان میگذشت. کتابخانه ای با ساختمانی بسیار شیک و ترو تمیز ، تازه ساز و کتابدارهای بسیار با ادب و مهربان که همیشه برخوردی صمیمانه داشتند و سالن مطالعه ای با نورهای غیر مستقیم ، فضای بسیار آرام و لذت بخشی برای خواننده فراهم میکرد. سپس در همان شهر وارد هنرستان شدم. در کلاس ما چند دختر خانم هم در کنار ما مشغول تحصیل بودند. در رشته برق و الکتروتکنیک! ساختمان خود هنرستان تازه ساز نبود ولی کارگاههای مجهزی داشتیم. سال دوم هنرستان بودم که انقلاب شروع شد. از همان روزهای اول در تظاهراتهای شهر بجنورد شرکت داشتم و از ته دل فریاد میزدم” مرگ برشاه”! هر چند نمی دانستم چرا؟ همه میگفتند: “مرگ برشاه”! منهم فریاد زدم: ” مرگ برشاه”! پسر خاله ام آنموقع تنها کسی از فامیل نسبتا بزرگ ما بود که برای تحصیل در رشته حقوق سیاسی دانشگاه تهران ، به تهران رفته بود و گاهی سر راه خود یکی دو روزی در خانه ما میماند و من از پشت در صحبتهای او و برادر بزرگم که در مورد شاه ، انقلاب ، چریکها وحزب توده و… صحبت میکردند را با علاقه و هیجان گوش میکردم. همچنین به یاد دارم یک بار وقتی گوشم را به رادیوی ترانزیستوری چسبانده و مشغول گوش دادن به بی بی سی بودم ، از سیلی مادرم ، صورتم گرم شد! مادرم هنوز از مخالفت با شاه هراس داشت . با کشته شدن اولین و تنها تظاهر کننده ای که در جریان انقلاب در شهر بجنورد کشته شد، حالا دقیقا میدانستم چرا باید در تظاهرات شرکت میکردم. شاه یکی از ما را کشته بود. روزی که او در تظاهرات کشته شد ، برای اولین بار در حال فرار ترس را احساس کردم. این ترس مرا از شاه بیشتر بیزارکرد. ولی باز هم اگر صادقانه بگویم ، نمی دانستم چرا فریاد میزدم: “مرگ بر شاه” ! روزی از روزها در میان جمعیت تظاهر کننده ، خبری دهان به دهان گشت و به گوش من هم رسید: امشب عکس آقا را در ماه حتما تماشا کنید! و تار موی اودر میان برگهای قران پیدا شده است.! به سرعت به خانه رسیدم و سراغ قران رفتم وهر چند جستجویم برای یافتن تار موی آقا قرین موفقیت نبود ولی شب به اتفاق دوستان و برخی از جوانهای هم سن و سال ، چشمان و ابروان خمینی را در قرص کامل ماه پس از تلاشی نه چندان زیاد! به هم نشان دادیم. میدانستم خیلی از بزرگترها مخفیانه و از پشت پنجره خانه هایشان به ماه خیره شده بودند، در جستجوی عکس آقا در ماه!!!. در همان روزها برای اولین بار از صاحبخانه ، صحبت روزی هفتاد تومن پول نفت که هر روز به در خانه ها خواهند آورد را شنیدم! اولین چیزی که از شنیدن 70 تومن بخاطرم رسید، ماجرای خرید دوچرخه ای به قیمت هفتاد تومن بود، هنگامی که هنوز در کلاس چهارم ابتدایی درس میخواندم . البته آنموقع بدلیل نداشتن پول ، آن دوچرخه خریده نشد! حالا در ناخودآگاه خود دقیقا میدانستم چرا “شاه بد است”! او پول دوچرخه های من و امثال مرا خورده بود. وبه همین خاطر من وامثال من فریاد میزدیم :” مرگ برشاه”! این شاه آمریکایی! و فلان فلان شده ، پول نفت ما را خورده بود! آری ، خدا میداند، زمزمه “پول نفت” ، ته دل چند درصد ویا چند میلیون ایرانی ، قند آب کرده بود . خصوصا طولی نگذشت به این روزی هفتاد تومن پول نفت ، برق ، آب و گاز مجانی هم اضافه شد! آذر ماه و دی ماه سال 57 ، تظاهرات مردم گسترده تر شده بود . صحبت از میلیونها ایرانی در شهرهای گوناگون ایران بود که فریاد میزدند ” مرگ برشاه” و من هم فریاد میزدم مرگ بر شاه! یک از روزهای دی ماه برادر بزرگم از در اتاق وارد شد و در حالی که میرقصید و شادی میکرد ، پای کوبان فریاد زد : شاه رفت ، محمد “دماغ” رفت! منهم رقصیدم و شادی کردم واز فریاد مان اتاق لرزید: مرگ برشاه! سی و هفت سال از آن روزها میگذرد و 28 سال از این سالها را در خارج از ایران بسر برده ام. در طول این سی هفت سال با ایران و بر ما چه گذشت؟ من و نسل من و نسلهای بزرگتر از من، نسل میلیونها ایرانی که فریاد برآورده بودند “مرگ برشاه” ، نسل سرکشی ها، هیجانها، احساسات و امید ها و آرزوهای بنا شده در طوفان انقلاب ،کجایند؟ انقلاب با ما چه کرد؟ ما با انقلاب چه کردیم؟ ارمغان ما یعنی ” انقلاب” ، با نسلهای بعد از ما چه کرد؟ کو مسئولیت ؟ کو صداقت؟ کو عقلانیت؟ و هزاران سئوال و حسرت بر باد رفته و شاید به خاطر هیچ! نسل من، نسل ما، فریاد زدیم: دیو چو بیرون رود ، فرشته درآید! دیو بیرون رفت و خمینی در هیبت فرشته ! دیوی ، دیوتر از کار درآمد!!! سالهاست که “بهمن” تمام شده ، “آزادی” نداریم، ” تیر” موجود است!(1)و.بانگی از ما بر نمی خیزد! گویا سرکشی های نسل من و نسل ما سالهاست کفگیرش ته دیگ خورده! و ای کاش جای این سرکشی ها در بلوغ مان با عقلانیت پر میشد و صد افسوس جای این بلوغ وشکوفایی عقلانیت هنوزخالیست! جای مدارا ، شجاعت و صداقت هنوز خالیست . در طول این سالها کشور و مردمش از این رو به آن رو شده اند ، حکومت برآمده از انقلاب ، میلیاردی میدزد و دکل نفت را در روز روشن درسته قورت میدهد ، زندان “اوین” این لکه ننگ ، این مظهر قساوت و خشونت ، دهان بستن و زبان بریدن تاریخ معاصر کشور پر از زندانیان سیاسی است . خرافات و خرافه پرستی ، مداحی ، مرده پرستی از در و دیوار مملکت میبارد . بیش از دوازده هزار امامزاده داریم( به ازای هر 6000 ایرانی ، یک امامزاده)! و دو میلیون ایرانی برای اربعین “حسین “، به کربلا میروند و نسل جوان کشور، دختر و پسرش غرق در آزادیهای یواشکی! و رفسنجانی شده “ناجی” کشور! ما را چه میشود؟ سی و هفت سال است ما مثلا اپوزیسیون خارج نشین! هنوز در سراب “اتحاد” ، با رگهای متورم شده وبرخاسته از نفرت و دشمنی هایمان که هنوزگاها بوی خون میدهد ، برای هم شاخ و شانه میکشیم. بسیاری حتی با دهه ها زندگی در مهد آزادی و دمکراسی، یعنی غرب ، “انتقام” را به انتظار نشسته ایم تا روزی ملایان را آویزان بر تیرهای چراغ برق ببینیم! چه باک انتقام ها و تیرباران پشت بام مدرسه رفاه تهران در اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب را دیدیم و هورا کشیدیم و امروز از دزدیده شدن ” انقلاب” داد سخن میزنیم! در حالی که ” آزادی و عدالت” ” در نیمه شب 25 بهمن 1357 یعنی فقط سه روز پس از پیروزیش با اولین انتقامهای کوردر پشت بام مدرسه رفاه تیرباران شد و به خون نشست . وما نظاره کردیم و بی آنکه بدانیم ، نوبت خویش را به انتظار نشسته ایم . عده ای از بیژن جزنی ، از چریکهای سیاهکل و دیگرشهدای چریک ، چپ ومجاهد ، امامزاده های مجسم ساخته و خود را تیول داران و خادمان این امام زادگان میدانند! در چشم این جاودانه مرثیه خوانان سوگوار، گویا زمان درهمان سالهای اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 منجمد شده است! عده ای دیگر هنوز با گذشت 24 سال از سقوط شوروی وسپرده شدنش به دست تاریخ ، از اتحاد “نامقدس سرخ و سیاه” سخن میگویند!(2) لعن و نفرین بر “پوتین” و رژیمش را فریاد میزنند که گویا اگر حمایتش از خامنه ای نبود ونباشد، همین امروز جمهوری اسلامی “سقوط” میکند و ملت ایران از دست خامنه ای و رژیم ملاها آسوده میشود! ویا اگر”آمریکا وانگلیس” زیر پای شاه را خالی نمی کردند، اگر کنفرانس ” گودالوب” نبود امروز کشور ما چنین بود و چنان میشد. و در این میان ، ما میلیونها “ایرانی” بی تقصیر و بی گناه مادر زاد ، گویا هیچکاره بودیم و هستیم. مگر میشود ما “ایرانیان” با داشتن دوهزار و پانصد سال تاریخ مدون و درخشان!!! قابل سرزنش باشیم؟ آیا بهترین کار و راحترین راه برای فرار از مسئولیت و اعتراف به اشتباهات خویش ، انداختن تمام گناهان به گردن این و آن نیست؟ کاری که تا به حال کرده ایم و در این راه ” استاد” شده ایم. می نویسیم و باز هم می نویسیم و به جای نوشتن از “درمان” از دردها و فقط از دردها مینویسیم. گویا ما خارج نشینان وظیفه داریم دردهای عینی و ملموس تا رگ و پوست و گوشت و استخوان روزانه مردم داخل کشور را برایشان بازگو کنیم . مردمی که هر روز این دردها را در شکل بیکاری، تورم، رشوه و فساد اداری، اعتیاد ، بی خانمانی و خیلی دردهای دیگر از نزدیک می بینند و حس میکنند و هزاران کیلومتر دورتر هر بار و از نو برای این مردم درد هایشان را نشخوار میکنیم و شب را آرام و با خیالی آسوده از این روشنگری و فتح قله مبارزه ، سر به بالین گذاشته و در خواب میشویم. همه ساله ایام بهمن ماه که از راه میرسد ، توپخانه هر کدام از ما ، فرقی نمی کند، چپ ، راست ، سلطنت طلب ، مجاهد ، فدایی ، توده ای و …..شلیک به یکدیگر را تشدید و تشویق میکنند و در انداختن تقصیر” انقلاب ” و یا دزدیده شدن آن به گردن دیگران تا مرز جنون و دروغ و بی گناه نشان دان خویش پیش میرویم! تا مبادا سئوالی ، سوال بسیار ساده ای را از خود کنیم که چرا فریاد زدیم “مرگ برشاه” ! مبادا وجدان انقلابی مان ، در پیشگاه نسلهای پس از انقلاب پذیرای مسئولیتی باشد ومبادا کم بیاورد. هنوز چپ هراس دارد تا با سلطنت طلب بر سر یک میز بنشیند وسلطنت طلب و راست ها هم چشم دیدن چپ را ندارد!!! اما چه باک ، از دهها و صدها و هزاران ورق و وقت و نیرو در تشویق و تبلیغ آزادی و دمکراسی که توسط این گروهها ، سازمانها ، احزاب وافراد نوشته شده و میشود! دریغ ازیک همدلی کوچک میانمان! ما مثلا اپوزیسیون خارج کشور که هیچکس جز خودمان ، ما را جدی نمی گیرد هر روز آب میرویم و کوچکتر و کوچکتر میشویم ولی هنوز فکر میکنیم ، نسل جوان داخل کشور با ما ، این بی گناهان ذاتی ،این فریاد زنندگان “مرگ برشاه” ، این انقلابیون مادر زاد، در دیده احترام و تکریم و اخوت و برادری مینگرد! ما از یاد رفتگانیم هر آینه اگر به خود نیاییم و در خود و در کار خود با چشم باز ننگریم ، با هم و در کنار هم از دردها نگذریم و گناهان قطعا بوده را بر هم نبخشیم و راه جستجوی ” درمان ” را در پیش نگیریم ، هیچ چیزی عوض نخواهد شد . (1): سالهای اولیه پس از انقلاب ، ابتدا سیگاری با نام بهمن به بازار آمد وپس از مدتی از بازار جمع شد و سپس سیگاری بانام آزادی آمد و آخر سرهم سیگار “تیر”! کسانی که آن سالها را به یاد دارند این جمله با مسما را حتما به خاطر خواهند آورد. (2) اشاره ای است به یکی از مقالات آقای بهروز بهبودی در سایت “گویا”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)