22 bahman

باز ، تو باز آمدی

ظلمتِ آن خاک وُ خِشت !
باز، نمی خواهمت
بهمنِ خونین سرشت !

 

با نفَسِ سرد تو
شاخه ی شادم شکست.
غم، به سراپرده ام
خیمه زدوُ  ریشه بست.

 

با من وُ نیلوفرم
حرفِ تو از برف بود.

با دلِ گُلرنگِ من
گفتگو از برف بود.

 

کینه ی دیرینه ای !
سنگِ هر آیینه ای !

 

زندگی،از دستِ تو

اینهمه، فریاد گر.

باز، نمی خواهمت

بهمنِ بیدادگر!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر می‌کنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و می‌خواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com