یکی از دوستان که تنها از راه فیس بوک با او مراوده دارم، بر روی صفحه فیس بوکش نوشته بود :”آنکه با شمشیر حکومت کند ناگزیر روزی با شمشیر به زیر خواهد غلتید! این را من نمیگویم: تاریخ میگوید”!، که من یا داشتی بر این جمله نوشتم، چرا که در این جمله خشمی کور میبینم و یا داشت من سبب مبادله جملاتی کوتاه بین ما شد و در نهایت گفتم که این مساله به یک بررسی عمیق نیاز دارد و نظر خودم را خواهم نوشت. این نوشته در واقع تحلیل شخصی و پاسخ من به جمله مذکور است.
در این جمله یک رابطه علت و معلولی بر مبنای فیزیک نیوتونی حاکم است، بدین معنی که هر کنشی با واکنشی متناسب با خودش پاسخ داده میشود. تعمیم روابط علت و معلولی به شکل مکانیکی آن به تحولات اجتماعی، ما را به آن سو خواهد برد که پیچیدگی های روابط اجتماعی را نبینیم و انسانها را به اشیاء بی اراده تقلیل دهیم. در این جمله این برداشت نهان شده است که این حاکمیت است که برای مخالفین شکل مبارزه را تعیین میکند. این نوع نگرش به سیاست در ایران مساله جدیدی نیست، تاریخ معاصر ما در واقع تکرار فاجعه بار ساده اندیشی سیاسی بوده است. روشنفکری ایران در صد سال اخیر از بیماری مزمن کج فهمی رنج برده است و همچنان میبرد. من ریشه های این بیماری را در نهادینه شدن فرهنگ حوزه های علمیه در تار و پود ذهنیت ایرانی، از جمله روشنفکران میدانم. روشنفکری ایران هنوز فرهنگ مدارا را نیاموخته است و زیستن در مسالمت با دیگری را نمیشناسد. این نوع انحصار طلبی ریشه در فرهنگ حوزه های علمیه شیعه دارد که همواره در جهت اثبات این مساله گام بر میدارد که حق با علی بود نه عمر. در فرهنگ حوزه ما چیزی به عنوان گفتگو نداریم، بلکه تنها “بحث” داریم، بحثی که باید از یک اصل از پیش پذیرفته شده دفاع کند و ثابت کند که حق با چه کسی است. بدون شک این روش برای حوزه علمیه مناسب است، ولی برای گفتگو در رابطه با مسائل علوم انسانی و نظریه های مختلف جامعه شناسی، فلسفی، روان شناسی، مردم شناسی و غیره این روش کار آمد نیست. در علوم انسانی ما نیاز به گفتمان داریم، تا مشکلاتی را که انسان در جامعه امروزی با آن روبروست بشکافیم تا به عمق مسائل دسترسی پیدا کنیم، در این گفتمان قرار نیست برتری و حقانیت یکی بر دیگری ثابت شود. این نکته ای است که روشنفکری ایران هنوز به آن دست نیافته است، یعنی پذیرش این مساله که علوم انسانی وحی منزل نیست و تنها با تکیه بر عقل باید به هر نظریه ای نگاه کرد و فرهنگ پرسشگری را در درک مسائل به کار برد. اگر بپذیریم که سیاست پرداختن به مشکلات اجتماعی و استفاده از قدرت برای عینیت بخشیدن به راه حل های پیشنهادی است، به ناچار باید بپذیریم که تنها یک راه حل وجود ندارد و راه حلهای بسیاری می تواند وچود داشته باشد. بدون شک هر گروهی بر این باور است که راه حل آنها بهترین است، ولی بدون شک همه نمیتوانند با آنها موافق باشند. برای اینکه بتوان سیاست خاصی را پیش برد دو راه حل وحود دارد، یک راه حل دموکراتیک و دیگری استبدادی. در راه حل اول با حفظ اختلاف نظر ها بر محور مسائل مشترک، ائتلافی شکل میگیرد تا اکثریت جامعه با آن موافق باشند و بدون زیر پا نهادن حقوق اقلیت، سیاست مورد نظر به اجرا گذاشته میشود. راه حل دوم این است که یک گروه با اتکا به سر نیزه دیگران را مجبور به پیروی از سیاست خود کند. در ایران همواره روش دوم بر قرار بوده است، استبداد بخش جدائی ناپذیر ذهنیت ایرانی شده است و روشنفکران هم از این مساله در امان نیستند. روشنفکر ایرانی اهل مدارا نیست، او نیز انحصار گر است و به این باور رسیده است که حقیقت در انحصار اوست. روشنفکر ایرانی اگر چه با نظام استبدادی مخالف است وخواهان دموکراسی است، ولی هنوز نمیداند دموکراسی چیست. روشنفکر ایرانی از آزادی سخن میگوید بی آنکه به این اصل باور داشته باشد که آزادی یعنی آزادی برای مخالفم. با چنین پیشینه ای است که جمله :”آنکه با شمشیر حکومت کند ناگزیر روزی با شمشیر به زیر خواهد غلتید”! مرا نگران میکند، به ویژه اینکه آنرا سرنوشتی غیر قابل گریز بدانیم چرا که” این را تاریخ میگوید”. دوباره شمشیر و خون و کشتار و آنگاه تسلط مجدد استبداد به هر نامی که باشد. لنین شرایط انقلابی را اینگونه تعریف میکند که ” بالائی نتوانند و پائینی ها نخواهند، که به شیوه سابق بر آنها حکومت شود”.قیام مردم علیه سلطنت نشان داد که مردم، نه میدانستند، چه چیزی را نمیخواهند و نه میدانستند، چه چیزی را میخواهند. آنان فقط میدانستند چه کسی را نمیخواهند و چه کسی را میخواهند. مردم در یک فر آیند سیاسی به شناخت از شرایط اجتماعی خود نرسیده بودند و آگاهی سیاسی در شکل خواستهای مدنی نداشتند. سرنگونی سلطنت به آزاد سازی نیروی عظیم و ویرانگری که در حاشیه شهرها انباشته شده بود انجامید، نیروئی که از نسل دوم یا سوم مهاجرین روستائی که بعد از انقلاب سفید به شهر ها هجوم آوردنده بودند، تشکیل شده بود. حاشیه نشینانی فاقد هویت مدنی و ریشه های عمیق اجتماعی، بدون تعلق خاطر به مکان و محل زندگی، به ارتش ویرانگری تبدیل شدند که مومنانه تیغ بر چهره آزادی میکشیدند. این حاشیه نشینان همان خلق محرومی بودند که روشنفکران برخاسته از طبقه متوسط خود را فدائی آنان میدانست و یا در راه آنان مجاهدت میکرد. در راه این خلق تعداد بسیاری از صادق ترین جوانان کشور جان خود را فدا کردند و خونشان بر سنگفرش خیابانها دَلَمَه بست. سرنگونی سلطنت نشان داد که در زیر چهره بزک کرده و مدرن ایران شاهنشاهی، غول عظیم نا آگاهی و نادانی خوابیده بود و چونان اژدهائی آدمی خوار سر برون کرد تا همه چیز را در خود ببلعد. در قیام مردم علیه سلطنت جای عنصر آگاهی خالی بود. مردم ما هنوز بر حقوق خود به عنوان شهروند آگاه نیستند، و مردمی که هنوز به این آگاهی نرسیده اند که حکومت تنها حق مردم است و مردم حق دارند بر سرنوشت خود حاکم باشند، نمیتوانند منشا تحول در جامعه خود شوند. تحول را نمیتوان با شمشیر بوجود آورد، بلکه باید با کاشتن بذر آگاهی آن را خلق کرد. زمانی که مردم به حقوق خود آگاه شوند، قدرتمندان تبدیل به ژنرالهای بی سرباز خواهند شد. آنچه که استبداد از آن وحشت دارد و همیشه داشته است، مردمی آگاه به سرنوشت خود بوده است. اما روشنفکرانی که پیشینه تعلق به چپ را دارند، بر سر چهار راه چه کنم مات و مبهوت نظاره میکنند آنچه را که میگذرد و ناتوان از تغییر شرایط به ریسمان افتخارات گذشته خود چنگ میزنند و با به رخ کشیدن فداکاری ها و فهرست بلند بالائی از شهدای انقلابی خود تلاش میکنند تا حقانیت خود را به کرسی بنشانند، غافل از اینکه همین گذشته است که امروز باید به جای ستایش، نقد شود تا بتوان راهی به آینده گشود. به راستی چه شباهت بُهت انگیزی بین مرثیه خوانی سازمانهای چپ برای شهدای خود و عزاداری شیعیان برای امام حسین وجود دارد.در سال 1356 زمانی که اولین حرکتهای اعتراضی مردم جوانه زد، هیچ حزب و یا تشکل حزبی در ایران که رابطه ای تنگاتنگ با مردم داشته باشد وجود نداشت. خلاء ارتباط تنگاتنگ با مردم، توسط روحانیت پر شد و توده نا آگاه بر این باور بود که با رفتن دیو فرشته از در داخل خواهد شد، و دیدیم که این چنین نشد. اینک با گذشت 37 سال از حاکمیت روحانیت و بر قراری انحصاری قدرت، مخالفین سیاسی هنوز موفق نشده اند که در برابر حاکمیت تشکیل اپوزیسیونی بدهند که راه را به مردم نشان دهد. برای تغییر یک رژیم اولین قدم وجود اپوزیسیونی است که در برابر سیاست موجود، راه حل دیگری ارائه دهد، اگر ولایت فقیه را نمیخواهد باید بگوید چه چیزی را میخواهد. گفتن اینکه ما خواهان دموکراسی هستیم دردی از مردم درمان نمیکند، برای مردمی که در تاریخ خود هرگز تمرین دموکراسی نکرده است، واژه دموکراسی همان قدر نا مفهوم است که ولایت فقیه برای مردم اسکاندیناوی. بدون شک بر قراری پیوند با مردم و کاشتن بذر آگاهی کاری بس دشوار است و نیاز به تشکیلاتی دارد که بتواند در این جهت گام بردارد، اما این دشوار به راحتی به دست نمی آید مگر اینکه روشنفکری ایران ذهن خود را از رسوبات استبدادی و روشهای به ارث برده از حوزه علمیه، پالایش دهد و باور به سیستم تک حزبی را به کناری بگذارد و به فر هنگ مدارا بپیوندد. ما راهی جزء پذیرفتن این امر که گرایش های متفاوت سیاسی داریم ،نداریم و هیچ راه حلی هم به غیر از ائتلاف بر حول یک برنامه سیاسی برای تغییر شرایط فعلی نداریم. برای رسیدن به این هدف، شرط نخست این است که دیدگاهد ایدئولوژیک در سیاست را رها کنیم، چرا که با طرح ایدئولوژی در سیاست، به سوی تفکر مذهبی گام بر خواهیم داشت، و سیاست تبدیل به دفاع از حقانیت ایدئولوژی خواهد شد، که در آن صورت تفاوتی بین طلاب حوزه علمیه و کنشگران سیاسی نخواهد بود. باید بپذیریم که هر گروه سیاسی خود مسئول بر رسی گذشته خود است و لزومی ندارد که حتما شرط همکاری را توبه آنها از گذشته شان بگذاریم. باید بپذیریم که نبرد با شمشیر تنها منجر به بر قراری استبداد دیگری خواهد شد و ما در برابر تاریخ مسئولیم که نگذاریم چنین فاجعه ای رخ دهد. باید به خاطر بسپاریم که تاریخ را ما میسازیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)