nothing
ما هیچیم و تو هیچ؛ پس همه هیچ
ای دلکرده به ما، بدان که آنهم هیچ
آمد از هیچت حیاتت، گذشت در هیچ حیاتت، شود هم هیچ حیاتت.
(خسرو ثابت قدم – شاعرِ قرن 12 هجری)

آیا شما هم فکر می کنید که «هیچ» هیچ است؟ یعنی چیزی نیست؟
اگر آری؛ پس به غایت بر اشتباهید. خوب بنگرید؛ چرا که موضوع به این سادگی ها که می پندارید نیست. برعکس: موضوعِ «هیچ» بی نهایت پیچیده است. خواهیم دید.

در ابتدا از خود بپرسید که اگر «هیچ»، هیچ است؛ اگر «هیچ»، هیچ چیزی نیست؛
پس چرا داریم راجع به آن صحبت می کنیم؟ چرا شما معنای آنرا می دانید؟ چرا اساساً معنائی دارد؟ چرا در همه زبانها وجود دارد؟ چرا روزانه بارها آنرا بکار می بریم؟
پس این چیست که «نیست»، اما هست؟

می بینید که تا چه حد بر خطا بوده اید؟ می بینید یا نمی بینید؟ اگر می بینید، به خواندن ادامه بدهید. اگر نمی بینید، پس بدانید که شما خودتان هیچید. و در این صورت هم خب دیگری نیازی به خواندن نیست.

سپس دقت کنید:
ضرب المثلی در زبانِ مُرده لاتین می گوید: (Ex nihilo nihil fit).
یعنی: «از هیچ، هیچ پدید می آید»؛ «از هیچ، هیچ حاصل می شود».

ولی ما در شرق می گوئیم: «لإ شِئ یَنْشأ مِن الْعَدم».
یعنی «هیچ چیزی از هیچ پدید نمی آید»، «از هیچ، هیچ حاصل نمی شود».

دقت کردید؟
در لاتین: پدید می آید، حاصل می شود.
در فارسی: پدید نمی آید، حاصل نمی شود.
(اگر متوجه نشده اید، بدانید که نظیرِ اکثرِ هموطنان «نمی خوانید»، بلکه «اسکن» می کنید. بروید و کلمه به کلمه، جمله به جمله، از ابتدا بخوانید. اسکن نکنید. و تا مفهومی را نفهمیده اید، ادامه ندهید).

می بینید که در دنیای زبانِ لاتین و زبانهای متأثر از آن، از «هیچ» «چیزی پدید می آید»، در صورتی که در دنیای شرق، از همان «هیچ»، «چیزی پدید نمی آید».
این یک بازی و شیطنتِ زبانی نیست. این زبانها واقعاً به «هیچ» که می رسند، چنین متفاوتند.

در حالیکه برای مثال در فارسی، آنجا «هیچ» (هیچی / هیچ چیزی) نیست؛
در آلمانی در همانجا «هیچ» هست: Da ist Nichts. یعنی: «آنجا هست هیچ»؛ «هیچ آنجاست».
و مشکل هم از همینجا آغاز می شود: تا بدین حد است تفاوتِ یک ذهنِ ایرانی و یک ذهنِ آلمانی.

انگلیسی ها هم آنجا «هیچ» را می بینند: There is Nothing there
دقت کنید: ما می گوئیم «نیست». اما آلمانی و انگلیسی می گوید IST / IS ، یعنی «هست».
به عبارتِ ساده تر: ما «نیست» بکار می بریم؛ و آنها «هست». ما «هیچی» نمی بینیم، آنها «هیچی» می بینند. چه تفاوتی بالاتر و بدتر از این؟

تازه بدتر از همه این ها آنست که ما ایرانی ها (و کلاً فارسی زبانان)، «هیچکسی» را فلان جا نمی بینیم؛ در حالیکه آلمانی ها او را می بینند: Da ist Niemand . انگلیسی ها هم می بینند: There is no one here .
دقت کردید؟ باز هم گفتند IST / IS، یعنی «هست».

پس مشکل یکی و دو تا نیست. ما کسی را که وجود ندارد، نمی بینیم. اما غربیان همان کس را که وجود ندارد، می بینند:
– من کسی را نمی بینم.
– Ich sehe Niemanden = من می بینم هیچکس را.
– I see Nobody = من می بینم هیچکس را.

حال یکسوی مشکل خودِ واژه ایست که ما برای مفهوم انتخاب کرده ایم (ما انتخاب نکرده ایم؛ زمان و زبان برایمان انتخاب می کنند)، یعنی واژه «هیچ». و این، فقط یک کلمه است. در حالیکه مثلاً انگلیسی دو کلمه را انتخاب کرده است و به هم چسبانده است: No + Thing . در آلمانی هم یک کلمه است، اما آنرا مثال نمی زنم، چون موضوع از پیچیدگی واویلا خواهد شد.

سوی دیگرِ مشکل آنست که ما، 2 بار منفی می کنیم. یعنی چیزی را که خودش منفی ست و وجود ندارد (مثلاً «هیچ» را)، باز با «نیست» منفی می کنیم.
زبانهای غربی به همین قناعت می کنند که مثلاً «هیچ» خودش منفی هست و دیگر لازم نیست که برایش یک «نیست» هم بیاوریم. یعنی به لحاظِ دستور زبان، وقتی خودِ «مفعول» معنای مجهول و منفی دارد، دیگر فعلِ منفی نمی آورند.

این «هیچِ» فارسی، به لحاظِ دستور زبان، صفت و قید است. ولی در ذهن و مغزِ یک ایرانی بیشتر تبدیل به «اسم» می شود. و اسمِ منفی که وجود ندارد، چون اسم چیزی ست که هست. پس مجبوریم که به طریقی منفی اش بکنیم (اینجا هیچ نیست). اگر منفی اش نکنیم، اقرار کرده ایم که «هیچ» هست. اقرار کرده ایم که «هیچ» وجود دارد.
اما «هیچ» در آلمانی، ضمیر و اسم است (بسته به بزرگ و کوچک نوشتن اش).

قضیه اینست که ما فارسی زبانان بر اساسِ ضرب المثل مان «کار از محکم کاری عیب نمی کند»، همه چیز را 2 بار منفی می کنیم. «هیچ» خودش منفی ست. یعنی عدمِ چیزی ست. ولی ما همین منفی را باز هم منفی می کنیم و می گوئیم «هیچی نیست». آلمانی ها خوشبین ترند. فکر می کنند که «هیچ» که خودش منفی هست، پس چه نیازی به منفی کردنش هست؟ اینست که می گویند «آنجا هیچ هست». یعنی همان «آنجا هیچ نیست».

البته طبیعی ست که هیچ مترجمی، (Ich sehe Nichts) آلمانی را به فارسی ترجمه نمی کند: «من می بینم هیچ را». اگر چه گویا مترجمانی هم داشته ایم که «مالکوم ایکس» را به «مالکوم مجهول» ترجمه کرده اند. چنان که نویسندگانی داریم که هنوز می نویسند «رابطه ارگانیک»؛ غافل از آنکه زمانه تغییر کرده است و در فارسیِ امروز «مرغ» می تواند ارگانیک باشد، اما رابطه نه. من چندین بار به این نویسندگانِ اعلاء گفته ام که نمی خوانید و بیسوادید. آنها هم پاسخ داده اند که خودت نمیخوانی و بیسوادی. و بدین ترتیب «هیچ به هیچ شده است». می توان هم گفت که «هیچ اندر هیچ شده است».

و در خاتمه نمونه دیگری بیاورم برای تفاوت های فرهنگی ما و آلمانیان:
Nichts habe ich erreicht.؛ و این جمله آلمانی بدین معناست: «هیچ حاصل کردم / هیچ بدست آوردم». در صورتی که یک ایرانی هرگز چنین چیزی نخواهد گفت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)