در فصل چهارم کتاب «سرمایه داری و فاجعه آلودگی محیط زیست» بررسی و نقد مختصری برنظرات نظریه پردازان محیط زیستی بورژوا رفرمیست نظیر جان بلامی فاستر، آندره گورز و دیگران داشتیم. در آنجا به ریشه و اساس نظرات آنان و بخصوص جامعه شناس امریکائی فاستر نپرداختیم اما اکنون وقت آن است که به این امر نه فقط از زاویه مسائل محیط زیستی بلکه و بخصوص کنه و ریشه طبقاتی اندیشه های آن ها در مورد سرمایه و روابط تولیدی سرمایه داری و سوسیالیسم بپردازیم. پیش از هر چیز ذکر یک نکته در مورد فاستر ضروری است و آن اینکه این جامعه شناس در هیچ یک از موارد ذکر شده صاحب ایده و اندیشه خاصی از خود نیست. او بسیار فعال و پیگیر حرفها و انگاره آفرینی های طیف نظریه پردازان سوسیالیسم بورژوائی را دنبال می کند و در جهت نشر و گسترش آن ها در نشریات گوناگون، از جمله نشریه ای که خودش سر دبیری آن را بر عهده دارد (Monthly Review) اقدام می نماید. به همین دلیل ما نه تنها به برداشت ها و آن چه او از دیگران بیان می کند خواهیم پرداخت بلکه به صاحبان اصلی اندیشه ها نیز رجوع خواهیم کرد. لازم به گفتن است که در این جا به سراغ جماعت موسوم به سوسیالیست های بازار یا بانیان آرایش و احیاء الگوی سوسیال دموکراسی در زیر نام جعلی مارکس، نخواهیم رفت، بیشتر به این دلیل که صاحب هیچ ایده محیط زیستی نیستند و حداقل در این حوزه خاص خطر مستقیمی برای به انحراف کشیدن پرولتاریا نمی باشند.
محیط زسیت
یکی از چهره های سرشناس اکو سوسیالیستی که تاثیر بزرگی بر دیگران دارد میشل لووی (Micheal Löwy) است. او در نوشته خود «اکو سوسیالیسم و برنامه ریزی دموکراتیک» می کوشد تا خطوط کلی آنچه را که به قول خودش سایر سوسیالیست ها در مورد مسائل محیط زیستی پیش کشیده اند، گرد آورد و در دسترس خوانندگان قرار دهد. به طور مثال از ریچارد اسمیت در مقاله اش «ماشین سقوط محیط زیست» نقل می کند: «اگر سرمایه داری نمی تواند اصلاح شود تا سود را تابعی از بقای انسان کند، چه بدیلی وجود دارد جز این که به سوی نوعی اقتصاد حرکت کنیم که در سطح ملی و جهانی برنامه ریزی شده باشد… بنابراین، چه راه دیگری پیش پای ما می ماند جز آن که به بدیلی حقیقی بیاندیشیم یعنی سوسیالیسم زیست محیطی؟» ویا از جیمز او کونور (James O Conor) چنین نقل می کند : «هدف از سوسیلیسم زیست محیطی جامعه نوینی است مبنی بر عقلانیت زیست محیطی، کنترل دموکراتیک، برابری اجتماعی و تقدم ارزش مصرف بر ارزش مبادله» وسپس میشل لووی خود چنین نتیجه می گیرد که «باید اضافه کنم که این اهداف مستلزم امور سه گانه زیر است 1-مالکیت جمعی ابزار تولید (جمعی یا Collectiveدر این جا به معنی عمومی، تعاونی و مالکیت گروهی است). 2-برنامه ریزی دموکراتیک که به جامعه امکان می دهد اهداف سرمایه گذاری و تولید را معین کند. و 3- ساختار فناورانه نوین نیروهای مولد. به عبارت دیگر تحول اجتماعی و اقتصادی انقلابی».
نکاتی که در این جا از این متفکران سوسیالیست ذکر می شود نظیر «برنامه ریزی دموکراتیک»، «تابع کردن سود از بقای انسان و محیط زیست»، «تقدم ارزش مصرف بر ارزش مبادله در سوسیالیسم زیست محیطی»، «مالکیت عمومی و تعاونی» و «ساختار فناورانه نوین» را باید به خاطر سپرد، زیرا این ها ترم ها و مقولاتی هستند که نه تنها دائما در اکثر نوشته و تبلیغات این متفکران تکرار می شود بلکه محتوای تمامی آن چه که اینان سوسیالیسم می نامند را نیز با خود حمل می کنند. چنانکه فاستر با افتخار این را سازماندهی انقلاب زیست محیطی خوانده است. انقلابی که شایسته این نام درسطح کره ارض است و می تواند در چارچوب یک انقلاب گسترده تر اجتماعی و « تاکید می کنم سوسیالیستی که روابط تولید کنندگان متحد و ساخت و ساز بین انسان و طبیعت را به نحوی عقلاعی تنظیم کند». باید توجه داشت که اینان سعی دارند با احزاب سبز رسمی مرزبندی نمایند به همین دلیل عنوان می کنند که جریانات سبز به تضادهای ذاتی سرمایه داری، توسعه طلبی سرمایه و انباشت سود از یک طرف و محیط زیست از طرف دیگر توجهی ندارند و به همین خاطر تلاش های آن ها از حد رفرم فراتر نمی رود. در عین حال اکو سوسیالیست ها تلاش دارند صف خودرا از سوسیال دموکراسی و احزاب اردوگاهی نیز جدا کنند. در این رابطه میشل لووی می نویسد «هر تغییر در اشکال مالکیت که مدیریت دموکراتیک و سازماندهی نوین نظام تولیدی را در پی نداشته باشد، فقط می تواند به بن بست بینجامد». این تنها نکته ای است که نه تنها صف اکو سوسیالیست ها را از تمامی سوسیالیست های رنگارنگ دیگر جدا می کند بلکه مهمترین ابزاری است که اندیشمندان سوسیالیستی نظیر ایستوان مزاروش (Istvan Meszaros) و ارنست مندل (ernest mandel) در نقد اردوگاه شوروی و ارائه طرحی از سوسیالیسم خود مورد تأکید قرار می دهند. ما به بررسی مفصل آثار و نظرات ایستوان مزاروش خواهیم پرداخت زیرا این یکی تاثیر بسیار عمیقی بر دیگران داشته است. اما قبل از هر چیز به سراغ به «برنامه ریزی دموکراتیک» مورد نظر این جماعت برویم.
میشل لووی در دفاع از «برنامه ریزی دموکراتیک» چنین می گوید : «طرفداران بازار آزاد به شکست برنامه ریزی در شوروی اشاره می کنند و آنرا دلیلی برای رد و طرد هر ایده ناظر بر اقتصاد برنامه ریزی شده می دانند. بدون آن که به بحث در باره دستآورد ها و ناکامی های تجربه شوروی وارد شویم می توان… آن تجربه را شکلی از دیکتاتوری بر نیازها دانست. یعنی یک سیستم غیر دموکراتیک و اقتدار گرا که انحصار تصمیم گیری در باره کلیه امور را به یک الیگارشی کوچک از تکنو- بوروکرات ها سپرد. تنها برنامه ریزی نبود که به دیکتاتوری انجامید، بلکه محدودیت های فزاینده ای که برای دموکراسی در کشور شوروی اعمال می شد و پس از مرگ لنین، استقرار یک قدرت متمرکز بوروکراتیک منجر به سیستمی از برنامه ریزی شد، هر چه غیر دموکراتیک تر و اقتدار گرا تر».
چنانکه دیده می شود تمامی روشنفکران و نظریه پردازان این طیف، کل مرز و مرزکشی خود با سوسیالیسم اردوگاهی و همه دار و ندار نقد خود بر این الگوی «سوسیالیسم»! را در نبود دموکراسی و برنامه ریزی دموکراتیک اقتصاد در جامعه شوروی سابق خلاصه می کنند. اینان هیچ صحبتی در مورد نوع شناخت و تحلیل بلشویسم و لنین و سپس اردوگاه از سرمایه داری، سوسیالیسم، تحول سوسیالیستی اقتصاد، شرائط و ملزومات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی نفی و رفع جدائی کارگر از کار خویش و سایر مسائل بنیادی مبارزه طبقاتی پرولتاریا ندارند. اینکه رابطه خرید و فروش نیروی کار شالوده هستی جامعه شوروی را تشکیل می داده است، اینکه باید ریشه نبود ابتدائی ترین آزادی ها و حقوق انسانی و به قول خودشان دموکراسی و همه این ها را در ژرفای گند و تعفن سرمایه یا همین مناسبات کار مزدی کاوید نیز اصلاً مورد قبول و حساسیت آنان نیست. در همین راستا وقتی الگوی خود برای جامعه آتی انسان را ارائه می کنند هم قرار نیست کمترین درس آموزی مارکسی از آنچه در اردوگاه و پس از وقوع انقلاب اکتبر رخ داد، بر جبین خود دارا باشد. آن چه که آن ها ایدآل می پندارند و برای طبقه کارگر جهانی پیشنهاد می کنند یک جامعه شوروی همراه با دموکراسی است!!! حال ببینیم در جامعه شوروی چه روابطی حاکم بود و زدن چاشنی دموراتیک چه تغییری در آن خواهد داد. من نقد و تحلیل عمیق شکست انقلاب اکتبر را به نوشته های «ناصر پایدار» و بخصوص نوشته پر ارزش او بنام « کمونیسم لغو کار مزدی و رفر میسم میلیتانت لنینی» موکول می کنم که در آن تمامی ریشه های شکست انقلاب اکتبر را مورد تجزیه و تحلیل عمیق قرار می دهد. میشل لووی و تمامی همفکران او بخوبی می دانند که اساس طرح اقتصادی نوین لنین یعنی نپ هموارسازی راه استقرار سرمایه داری دولتی بود. دقت شود که ما بر روی فراهمسازی شرائط و هموار نمودن راه برپائی سرمایه داری دولتی تأکید می کنیم والا آنچه که لنین به طور مستقیم دنبال می نمود، اهرم های مؤثر کنترل دولت روز بر مالکیت های خصوصی خرد و متوسط سرمایه بود. لنین عبور از این فاز را نیازمند ممکن شدن مالکیت تام و تمام دولت بالای سر کارگران بر کل سرمایه اجتماعی کشور می دید. چیزی که وی آن را سوسیالیسم قلمداد می کرد. نوعی سوسیالیسم که در جمیع جهات با روایت حزب سوسیال دموکراتیک روسیه، کل پراتیک پیشین آن و آموزه های انتر ناسیونال دوم پیرامون این پدیده همگن بود. از شکل های بارز مدیریت علمی بلشویک ها که سوسیالیست های کنونی این همه آن را تقدیس می کنند، سیستم تیلور (Taylorism) بود. نوعی سازماندهی کاپیتالیستی رعب آنگیز و ضد انسانی کار که در آن توده فروشنده نیروی کار بر پایه یک تقسیم کار متناظر با تولید حداکثر اضافه ارزش، با توجه به قابلیت های علمی و تخصصی خود درون یک سلسله مراتب ویژه جاسازی، مسخ و منجمد می گردند. مدیران، نخبگان و بالانشینان کل کار و تولید یا در واقع نظم پروسه تولید اضافه ارزش را برنامه ریزی می نمایند و کارگران به صورت مسلوب الاراده بدون داشتن هیچ نوع حق دخالت در هیچ زمینه ای این برنامه ریزی را لباس اجرا می پوشانند. حزب بلشویک به کارگیری این متد را در همه مراکز کار و تولید توصیه نمود. لنین به گونه بسیار خیره کننده و بهت آوری از آن ستایش کرد. ترتسکی از همه اینها پا فراتر نهاد و خواستار آمیختن تیلوریسم با نظم پادگانی دهشت آور زیر نظارت فرماندهان ارتش سرخ گردید. حزب کمونیست و قدرت سیاسی حاکم اتحاد شوروی تا سال 1939 به اجرای این سیستم ادامه و برای بازدهی هر چه مؤثرتر آن در فاصله میان 1920 تا 1930 از متخصصین امریکائی کمک گرفتند. بلشویک ها زیر فشار آموزش های انترناسیونال دوم مجرد برنامه ریزی را شاخص سوسیالیسم و در تعارض با وجود سرمایه داری می دیدند!!! در همین راستا هم بود که لنین نپ را دروازه عظیم ورود به سوسیالیسم اعلام می کرد و در توصیف آن قلمفرسائی می نمود.

سرمایه‌داری
هیچ چیز مبتذل تر از این نیست که بود و نبود سرمایه داری یا سوسیالیسم را به چیزی زیر نام برنامه ریزی آویزان سازیم. برنامه و تمرکز تولید از ملزومات گریزناپذیر توسعه و گسترش سرمایه داری است. امروزه با مدرانیزاسیون مستمر و کار برد گسترده تکنولوژی هیچ پروسه تولید و گردش سرمایه بدون برنامه ریزی امکان پذیر نیست. از این گذشته به کارگیری تکنولوژی و برنامه ریزی کارسازترین سلاح سرمایه در افزایش بارآوری کار است. کاهش نسبی و دائمی وابستگی سرمایه به کار یکی از ابزار های اصلی سرمایه نه تنها از نظر کاهش هزینه های تولید بلکه برای سلاخی هر چه بیشتر طبقه کارگر است. گسترش تو در توی مستمر برنامه ریزی اقتصادی چه در محدوده تولید و گردش کالا چه در سطح کلی جامعه مثلاً برنامه ریزی های دولت ها واقعیتی شده که از طرفی مکانیسم های انباشت سرمایه و بحران ستیزی آن را صیقل می دهد و از طرف دیگر برای قشر وسیعی از آکادمیسین های به اصطلاح چپ، حزب سازان و عمله و اکره مورد نیاز برای دفن کمونیسم لغو کار مزدی و جنبش ضد سرمایه داری پرولتاریا در نظم سرمایه امکان ایفای نقش فراهم می سازد. درست به همین دلیل ساده در سوسیالیسم این ها هیچ صحبتی از لغو کار مزدی، نابودی سرمایه و حاکمیت شوراهای کارگری نیست زیرا قرار است هیئت مدیره تکنو کرات های انتخاب شده شرکت ها، ادارات و دولت ها بنیانگذار سوسیالیسم باشند. باید به اینان مژده داد که هم اکنون تقسیم اجتماعی کار سرمایه در سطح جهان شرکت هائی بوجود آورده که نه تنها برای حوزه های مختلف پیش ریز سرمایه بلکه حتی برای دولت های سرمایه و برنامه های اقتصادی آن ها چه در مورد مسائل جاری و چه در مقابله با بحرانهای اقتصادی و سرشکن کردن بار آنها بر دوش توده های کارگر به اندازه کافی برنامه ریزی می کنند. شرکتهایی نظیر (The Boston Consulting Group) و (McKinsey & Company) و غیره با سرمایه های هنگفت و گزارشات ماهانه در جهت هدایت موسسات تولیدی، مالی و دولت ها ی سرمایه در مواردی برای بیش از 130کشور جهان نسخه پیچی می کنند. بی جهت نبود که کینزیسم و مدیریت اقتصادی او همزمان با جنبش های کارگری اوائل قرن بیستم بود و نیز نباید بستر اصلی بروز آن را از آنچه طرح نپ حزب کمونیست شوروی نام گرفت، بی تأثیر دید. این ها همگی از دل شرائطی بیرون می آمدند که لزوم برنامه ریزی اقتصادی در روند تولید و گردش سرمایه و ایجاد نقشی جدید برای دولت سرمایه را ایجاب می نمود. حزب بلشویک که مجرد کنترل دولت بر بخش خصوصی سرمایه اجتماعی ( فراموش نکنیم که سرمایه داری دولتی مورد نظر لنین صرفاً همین است) را قدمی بزرگ در راه سوسیالیسم می دانست، پیش تر از همه این لزوم را درک کرده بود. بنابر این میشل لووی کاملا محق است که نفس برنامه ریزی اقتصادی را در منافات با سرمایه نداند و ما نیز علم، تکنولوژی و برنامه ریزی را عواملی می دانیم که هم بورژوازی برای تشدید هر چه وحشیانه تر استثمار کارگران از آن سود می جوید و هم پرولتاریا می تواند در پروسه محو بردگی مزدی و استقرار سوسیالیسم از آنها استفاده کند. صحبت بر سر ماهیت طبقاتی برنامه ریزی است. تا زمانی که ساز و کار انباشت و ارزش افزائی سرمایه است فقط بر علیه پرولتاریا و در راستای تشدید استثمار اوست. افزایش نسبی و مطلق ارزش اضافی را میسر می سازد، به همین دلیل میشل لووی برای اثبات نظرات خویش چاره ای ندارد جز این که به رغم گفتار طولانی در مزیت سوسیالیسم خود با شاخص برنامه ریزی دموکراتیک، پرده از سرشت بورژوائی حرفهایش بردارد. او در سخن از کلودیو کاتز آرژانتینی (claudio katz) از کتاب وی «در باره سوسیالیسم» نقل می کند که «برنامه ریزی دموکراتیک که از پائین، تحت نظارت اکثریت اهالی باشد، همراه با تمرکز مطلق، دولتی شدن کامل، کمونیسم جنگی، یا اقتصادی که طبق دستور برنامه ریزی شده باشد، نیست. لذا گذار تقدم برنامه ریزی بر بازار است نه حذف متغیر های بازار. ترکیب بین هر دو نمونه باید با هر موقعیت و هر کشوری منطبق شود. با وجود این، هدف فرایند سوسیالیستی حفظ یک توازن جامع بین برنامه و بازار نیست، بلکه دامن زدن به زوال تدریجی بازار است».
تمامی تلاش این طیف چپ مبنی بر این که بازار می تواند مکانیسمی برای عدالت اجتماعی و برابری باشد از عمق یک نگرش عمیقآً بورژوائی می جوشد. به گمان اینان استثمار طبقه کارگر در عرصه گردش و نه تولید کالا قرار دارد. با وجودی که مارکس در آثار متعدد خود در نقد اقتصاد سیاسی نظیر کاپیتال، گروند ریسه و فقر فلسفه به این مسئله پرداخته و نشان می دهد که شالوده جدائی کارگر از کارش و ساقط شدن او از هستی، در شیوه تولید سرمایه داری، در رابطه خرید و فروش نیروی کار و کالا شدن کار اوست با این حال کسانی نظیر میشل لووی نه این که ندانند و ناآگاه از این نکته باشند بلکه به عمد و جهت انحراف پرولتاریا است که مباحثی نظیر تولید بر اساس ارزش مصرف را پیش می کشند!!
«در یک اقتصاد برنامه ریزی شده سوسیالیستی ارزش مصرف تنها معیار برای تولید کالا ها و خدمات است با نتایج دراز مدت اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی مهم و قابل توجه» وی سپس مطلب زیر را از کوئل (Joel Kovel) و کتاب «دشمن طبیعت» (The enemy of Nature) وی نقل می کند. «اصلاح و تقویت ارزش مصرف و باز سازی نیاز های مربوط به آن در این حالت بیشتر به صورت تنظیم کننده اجتماعی فناوری در می آید تا تبدیل زمان به ارزش اضافی و پول، آن طور که تحت حاکمیت سرمایه صورت می گیرد»
«لووی» در اینجا برداشت بسیار غلط خود از عملکرد قوانین اقتصاد سیاسی سرمایه را در معرض دید قرار می دهد. او به تبعیت از سایر سوسیالیست های پیشکسوت خود سعی دارد نقش قهرمانان تاریخی را در عرصه اقتصاد بازی کند و با یک فرمان ارزش مصرفی کالا را بر ارزش مبادله آن بچرباند!! وی قادر به درک این مسئله ساده نیست که روابط تولیدی سرمایه داری هر چه هم با برنامه ریزی همراه باشد خارج از قوانین اقتصادی خود عمل نمی کند و قرار نیست بر مبنای فرمان تکنوکرات های هر چقدر هم نابغه، عمل نماید. سرمایه داری تا هست برنامه ریزی و روند کار و سازمان کار خود را هم دارد. شکل این برنامه ریزی، خصوصی بودن و دولتی یا تعاونی بودن مالکیت سرمایه، سیما، قواره و دموکراتیک یا دیکتاتوری هار بوروکراتیک یا فاشیستی بودن دولت سرمایه، حتی چگونگی کارکرد اهرم رقابت و نوع این ها که همگی تبعات و مکانیسم های رابطه تولید اضافه ارزش یا فراساختارهای سیاسی، اجتماعی، حقوقی و امنیتی آن هستند، می توانند دستخوش پاره ای تغییرات شوند اما این تغییرات مطلقاً واقعیت وجود سرمایه یا رابطه خرید و فروش نیروی کار و روابط تولید آن را زیر سؤال نمی برند. این برنامه ریزی و دموکراتیک بودن و نبودن آن نیست که بود و نبود سرمایه داری را تعیین می کند. بالعکس سرمایه است که تا هست این ها را نیز متناسب با کل مقتضیات پروسه ارزش افزائی خود و مطابق مقدوراتش آرایش می بخشد. لووی خوب می داند که عوامفریبی می کند حرفهایش بسیار گمراه کننده، مبتذل و مضحک است. چنین وانمود می کند که گویا پرولتاریا با گرفتن شاهین توازن میان ارزش مصرف و ارزش مبادله، آرام، آرام سرمایه را سر عقل می آورد که باید بساط سرمایه بودن خود را جمع کند و با جراحی جنسیت خویش سوسیالیسم گردد!!! گویا معضل پرولتاریا دستکاری توازن میان ارزش مصرف و ارزش مبادله در شیوه تولید سرمایه داری است!!! از میشل لووی باید پرسید منظورش از ارزش مصرف چیست؟ چیزی زیر این نام در مناسبات بردگی مزدی صرفاً به این خاطر بر سر زبان می آید که شرط برخورداری کالا از ارزش مبادله ای است. به سخن مارکس کالا برای اینکه دارای ارزش مبادله گردد باید حائز ارزش مصرف باشد. همین و بس. آنچه حاکم و مستولی و همه کاره است ارزش مبادله می باشد. تولید سرمایه داری تولید اضافه ارزش است و تا زمانی که نشانی از آن پابرجاست بر شالوده تولید اضافه ارزش و رابطه خرید و فروش نیروی کار می چرخد. لووی باید توضیح دهد که الگوی سوسیالیسم وی قرار است با این رابطه، با رابطه تولید اضافه ارزش چه کند؟ بعلاوه اگر او راستی، راستی نابودی این رابطه را قبول دارد باید بسیار دقیق توضیح دهد که پروسه این نابودسازی را چگونه می بیند. این همان جائی است که تمامی طیف های گوناگون سوسیالیست های دروغین دنیا از انترناسیونال دومی و لنینیست و اردوگاهی و چینی و تروتسکیست گرفته تا امثال لووی و مزاروش و هزاران همفکر و شریک و همدل آنها رسوا و روسیاه هستند.
اما ببینیم مارکس در «نقد اقتصاد سیاسی، بخش یک فصل اول – کالا» در مورد ارزش مصرف و تولید کالا چه می گوید :«.. ثروت جامعه بورژوائی در نگاه اول، به صورت انباشت عظیم کالاهائی جلوه می کند که واحد آن یک کالای واحد می باشد. هر کالا به هر صورت دارای جنبه دو گانه ارزش مصرف و ارزش مبادله ای می باشد» سپس مارکس در توضح بیشتر این دو مؤلفه با ذکر مثال چنین ادامه می دهد «شرط لازم کالا، محققا ارزش مصرفی بودن آن است در حالی که کالا بودن یا نبودن ارزش مصرفی ضرورتی ندارد. از آنجائی که ارزش مصرفی بالذاته مستقل از شکل معین اقتصادی است بنابر این خارج از حوزه بررسی اقتصاد سیاسی قرار می گیرد. ارزش مصرفی تنها وقتی در این حوزه می گنجد که خود دارای شکل معینی باشد. ارزش مصرفی آن ذات فیزیکی بیواسطه ایست که برای بیان یک رابطه معین اقتصادی (یعنی ارزش مبادله ای) ضروری می باشد.».
مارکس گفتگو در باره ارزش مصرفی را کار اقتصاد سیاسی نمی داند. به این دلیل روشن که ارزش مصرفی شاخص ماهوی هیچ صورت بندی اقتصادی خاصی نیست. برای اینکه محصول کار انسان ها کالا باشد باید واجد ارزش مصرفی باشد اما وجود ارزش مصرفی به طور فی نفسه هیچ دلیلی برای کالا بودن محصول نیست. او تصریح می کند که به همین دلیل ارزش مصرفی فقط زمانی در حیطه کار اقتصاد سیاسی قرار می گیرد که برای بیان ارزش مبادله ای کاربرد پیدا می کند. مارکس اضافه می کند که: «علاوه بر آن ارزش های مصرفی مختلف، محصول فعالیت افراد متفاوت بوده و لذا هر یک از آن ها زائیده شکل کار متفاوتی می باشد. ولی بعنوان ارزش مبادله ای نماینده همان کار همگون است (یعنی کاری که در آن مشخصات فردی کارگر ها نادیده گرفته شده است) به این ترتیب کاری که بوجود آورنده ارزش مبادله ای است عبارت می شود ار کار انتزاعی عام».

سرمایه
مارکس پس از بحث در باره ارزش مبادله به عنوان « کار اجتماعاً لازم نهفته در کالا» و تأکید بر زمان کار به عنوان بنیان تعیین این ارزش ادامه می دهد:
«از تجزیه و تحلیل ارزش مبادله ای چنین نتیجه می گیریم که شرایط کاری که ارزش مبادله ای را بوجود می آورد از مقولات اجتماعی کار یا مقولات کار اجتماعی می باشد. البته اجتماعی نه در مفهوم عام آن بلکه در مفهوم خاصی که دلالت بر وجود یک نوع جامعه خاص می نماید. کار ساده متحد الشکل قبل از هر چیز مبین آن است که کار افراد مختلف برابر می باشد و در حقیقت با کار آنان به واسطه تحویل آن ها به کار همگون یکسان رفتار می شود. کار هر فرد تا آن جا که در ارزش مبادله ای ظاهر می شود دارای این مشخصه اجتماعی برابری می باشد و تظاهر آن در ارزش مبادله ای فقط تا جائی است که مساوی با کار تمام افراد دیگر قرار داده شود.»
به این ترتیب با پیدایش و توسعه تولید کالائی یعنی تولید برای فروش و عروج آن به تکامل یافته ترین حالت، شیوه تولید سرمایه داری پدید آمد. فاز جدیدی که با کالا شدن نیروی کار خصلت نما می شد. فازی که در آن سرمایه یعنی کار مرده کارگر در خارج از حیطه دخالت او و به صورت نیروی مسلط بر هست و نیست وی، کار زنده یا همان کارگر و نیروی کار مورد خرید و فروش او، همان یگانه منشاء تولید سرمایه را برای تولید هر چه بیشتر و باز هم بیشتر و افراطی تر سرمایه به خدمت خود در آورد. بنابر این در این سیستم جدا کردن ارزش مبادله از ارزش مصرفی کالا و ترجیح یکی بر دیگری فقط در ذهن اندیشمندانی نظیر میشل لووی و همفکران و در عالم تخیلات سخیف آن ها امکان پذیر است. شرایط کاری که ارزش مبادله ای را بوجود می آورد خارج از محدوده اختیارات تولید کنندگان یعنی کارگران است تا زمانی که آن ها تحت شرایط تولید مبتنی بر خرید و فروش نیروی کارشان تولید می کنند حتی اگر مالکیت وسایل تولید در اختیار دولت، تعاونی و یا حتی نمایندگانی از خود کارگران باشد، تغییری در روند ارزش مبادله ای بودن کل محصول و عملکرد آن یعنی تصاحب کار اضافی کارگر به صورت ارزش اضافی، تبدیل ارزش های اضافی به سرمایه و انباشت آن در شکل سرمایه الحاقی پدید نخواهد آمد. اساس این روند همان طور که مارکس بیان می کند هیچ تغییری نکرده است
«مدت کار عام تنها بصورت یک اندازه عام است که معرف یک اندازه اجتماعی می شود… و بالاخره یکی از خصوصیات بارز کار آن است که ارزش مبادله ای را به ثبوت می رساند که این ارزش مبادله ای بنوبه خود باعث می شود روابط اجتماعی افراد به شکل گمراه کننده روابط بین اشیاء جلوه گر شوند. کار افراد مختلف فقط از طریق مقایسه یک ارزش مصرفی با ارزش مصرفی دیگر در لباس ارزش مبادله ای، معادل یکدیگر قرار می گیرند و با آن ها بعنوان کار عام رفتار می شود…دو کالایی که دارای ارزش های مصرفی مختلف بوده ولی حاوی یک مقدار مساوی از مدت کار باشند دارای ارزش مبادله ای یکسان اند. ارزش مبادله ای باین ترتیب بعنوان تعیین کننده اجتماعی ارزش های مصرفی ظاهر می گردد، تعیین کننده ای که متناسب با جنس آن ها بوده و در نتیجه به آن ها این قابلیت را می دهد که در روند مبادله در نسبت های معینی با یکدیگر قرار گیرند».
به این ترتیب نه تنها رابطه انسان ها در روابط تولید سرمایه بصورت روابط بین اشیاء در می آید بلکه این اشیاء و پویه تولید آن ها است که مسلط بر انسان است و بهمین دلیل این فقط در مخیله نظریه پردازان است که تصور می کنند با یک فرمان می توان تسلط ارزش مصرفی را بر ارزش مبادله ای امکان پذیر کرد بدون آن که اساس این روابط یعنی تولید کالایی سرمایه داری را پایان داد. و این با الغای سرمایه بعنوان رابطه اجتماعی و الغای کار مزدی میسر می شود. کارگران اگر بخواهند از سلطه اشیاء و روابط بین کالاها خارج شوند و زندگی بشر را از تسلط قوانین حاکم بر روابط بین اشیائی که خود تولید کننده آنند برهانند و همچون افراد آزاد و مسلط بر سرنوشت خویش، سازنده تاریخ خود باشند هیچ راهی ندارند جز این که وضعیت زیست خود را که کار اجباری یا اجبار به فروش نیروی کار به صورت یک کالا است ملغی کنند. این امر که تنها راه نجات پرولتاریا و بالطبع تمامی بشریت است با شرکت کارگران در مدیریت واحد های تولید، گردش و خدمات کالاها حتی ذره ای میسر نمی شود. شرکت کارگران در اداره این موسسات فقط به معنی تایید روابط تولید سرمایه و دست شستن از مبارزه طبقاتی است چیزی که این همه روشنفکران سوسیال بورژوا برای آن تبلیغ می کنند و سعی دارند بعنوان سوسیالیسم به کارگران معرفی کنند. میشل لووی در زمره همین روشنفکران یا همین طیف نمایندگان فکری سرمایه است. او می گوید:
«همچنین بجاست تاکید کنیم که برنامه ریزی با خودگردانی کارگران در واحد های تولیدی در تضاد نیست… ماهیت دموکراتیک برنامه ریزی با موجودیت کارشناسان ناسازگار نیست زیرا نقش آن ها نه تصمیم گیری بلکه ارائه نظرشان است که اگر با فرایند دموکراتیک تصمیم گیری در تناقض نباشد غالبا با آن متفاوت است. همان طور که ارنست مندل خاطر نشان کرده است: حکومت ها، احزاب، هیئت های برنامه ریزی، دانشمندان، تکنوکرات ها، یا هر کسی که می تواند پیشنهاد هایی بدهد، پیشنهاد هایی می دهند و می کوشند مردم را تحت تاثیر قرار دهند…اما در یک نظام چند حزبی چنین پیشنهاد هایی هرگز مورد توافق همگان نیست یعنی مردم بین بدیل های منسجم می توانند انتخاب کنند و نیز این که حق قدرت و تصمیم گریری در دست های اکثریت تولید کنندگان، مصرف کنندگان، شهروندان باشد نه هیچ کس دیگر»
(E. Mandel Power and money). عجب سخاوتی دارد!! دموکراسی بورژوایی را که بیش از دویست سال در اروپا و امریکا مسلط بوده است و نتیجه آن را امروزه می بینیم در قالب جدیدی به نام سوسیالیسم پیچیدن احتیاج به هیچ رمز و اسطرلابی ندارد. فقط کافی است کمی گستاخ باشی و بتوانی سرمایه داری دولتی شوروی را با کمی چاشنی دموکراسی بورژوائی به توده های کارگر قالب کنی اما ذهی خیال باطل ما دم خروس را از زیر عبا می بینیم. گستاخی جان بلامی فاستر از این فراتر می رود. در کتاب خود تحت عنوان «مارکس و محیط زیست» بطور مرتب از مارکس می گوید. او بدون نقل مستقیم و مستند قول ها می نویسد که مارکس در مورد طبیعت و محیط زیست چنان گفته است و چنین نوشته است و از این طریق به فروش ایده های خود زیر نام مارکس می پردازد. فاستر در نوشته فوق تا بدان جا پیش می رود که می گوید «مارکس استدلال کرد که هدف شایسته کشاورزی بر خلاف روح کلی حاکم بر تولید سرمایه داری که به کسب سود فوری پول توجه می کند، همانا کمک به تامین همه احتیاجات اولیه گوناگون و دایمی زندگی است که بشر نسل اندر نسل به آن نیاز دارد»
این که کجا و در چه رابطه ای مارکس چنین گفته است در سراسر مقاله فاستر رمزآمیز باقی می ماند. اینکه کشاورزی هم مثل هر قلمرو دیگر کار و تولید در پروسه تحولات تاریخی و جایگزین شدن یک شکل تولیدی با شکل دیگر در ماهیت خود و از بیخ و بن دچار تغییر می شود و خواص صورت بندی تولیدی جدید را پذیرا می گردد هم برای فاستر اصلاً حائز هیچ اعتباری نیست. اینکه مارکس هیچ گاه کشاورزی مکانیزه سرمایه داری را که نقطه شروع تا ختم آن سرمایه است به هیچ وجه و مطلقاً مورد چنان داوری قرار نمی دهد هم مسلماً اخلاقیات و وجدان پژوهشی فاستر را آزار نمی دهد. او فقط در پی اثبات حقانیت الگوئی از سوسیالیسم است که دیگران طرح کرده اند و وی هم شیفته دل باخته آن است. در همین راستا هر نادرستی را درست القاء می کند و بر هر چه درست است از جمله حرف های مارکس بولدوزر می راند. فاستر ادامه می دهد که «بدین سان میان بهره برداری کوته بینانه سرمایه داری از منابع زمین و خصلت دراز مدت تولید واقعا پایدار!!، تضاد.کاملی وجود داشت و مارکس بارها بر این پای فشرد که در جامعه تولیدکنندگان آزاد و هم بسته پیشرفت اقتصادی بدون به مخاطره انداختن وضعیت طبیعی و جهانی که رفاه نسل های آینده به آن بستگی دارد صورت می گیرد. این درست همان توصیفی است که امروز از مفهوم توسعه پایدار (سرمایه) می شود و آشکارتر از هر جای دیگر در گزارش کمیسیون براتلند با عنوان «آینده مشترک ما» به چشم می خورد، توسعه ای که نیاز های امروز را بر آورده بی آن که به توانائی نسل های آینده برای تامین نیازهای خود آسیب رساند»
بیشرمی زایدالوصفی است. «توسعه پایدار» نمایندگان فکری بورژوازی را به عنوان سوسیالیسم لغو کار مزدی مارکس به خورد کارگران دادن!!! فراموش نکنیم که توسعه پایدار (Sustainable development) فاستر همان پیام جنبش های محیط زیستی بورژوایی دهه 70 اروپا، محتوای گزارش کمیسیون براتلند (Brundtland report) با عنوان « آینده مشترک ما در 1987 و بالاخره اساس کار کنفرانس سازمان ملل در ریو دوژانیرو در 1992 است. تز توسعه پایدار سرمایه طرفداران پر پرو قرص خود را در احمدی نژاد و هوگو چاوز hugo chavez رؤسای جمهور ونزوئلا و ایران یافت. اما فاستر همچنان با سرسختی می کوشد تا برای گمراهه های وحشت و دهشت ساخت پژوهشگران بورژوا شناسنامه سوسیالیسم مارکسی جعل کند او می گوید «مارکس و انگلس بحث های خودرا به مسائل زیست محیطی مربوط به خاک محدود نکرده بلکه افزون بر آن به کند و کاو در مسائل متعدد دیگر در زمینه پایداری پرداختند…مارکس در پرداختن به مسئله زباله های صنعتی از اقتصادی سخن می گفت که بر پیشی گیری از تولید زباله استوار شود، یعنی کاهش ضایعات تولید به حد اقل و استفاده بی واسطه از همه مواد خام وکمکی مورد نیاز در تولید»
به این ترتیب به ادعای فاستر مارکس برای توسعه پایدار سرمایه نسخه های محیط زیستی می نوشت!! فاستر نتیجه می گیرد که «مارکس و انگلس در میزان تاکیدی که بر شرایط طبیعی تولید گذاردند و هم چنین در قبول این واقعیت که اقتصاد پایدار نیازمند مناسبات پایدار با طبیعت در مقیاس جهانی است، وضعیتی منحصر به فرد داشتند و در این معنا پذیرش محدودیت های طبیعی، جزئی اساسی از استدلال آنان بود». نا گفته نماند که آقای فاستر از یک وضعیت مستثنائی برخوردار است. او که عنوان پروفسور یکی از دانشگاه های معتبر امریکا را یدک می کشد از این موقعیت خود کمال استفاده را می برد و هر آن چه که در چنته دارد به مارکس بدون آدرس نسبت می دهد. فاستر نه تنها فعال در مسائل محیط زیست است بلکه سعی می کند با انتشار کتب و مقالات، بخصوص در نشریه تحت سردبیری خویش، نظرات و تئوری های معلمان و پیشکسوتان خود را ترویج کند. او مرید ایستوان مزاروش است. کسی که به نوبه خود سخت تحت تاثیر ایده های پل باران و پل سوئیزی است. فاستر با این کار به انتشار و اشاعه برهوت آفرینی های نوع مزاروش و مندل کمک می نماید. نوشته های فاستر که بعضاً به فارسی نیز ترجمه شده اند زیاد است اما مقولات و بحث های جاری آن ها همانی است که مزاروش در آثار خود به طور جدی تر و گویاتر و پخته تر به آن ها پرداخته است به همین خاطر ما نیز در این جا لزومی به پرداختن به مقالات فاستر بیش از آن چه گفته شد نمی بینیم.
نقد نظرات ایستوان مزاروش (Istvan Meszaros)
ابتدا لازم می بینم مختصری پیرامون اهمیت نظرات مزاروش در قیاس با سایر سوسیالست های نوع وی، از قول خود این جماعت نقل کنم. پیش از این کار بد نیست نام مهم ترین آثار وی را نیز در اینجا بیاورم.
The necessity of social control 1971, Beyond capital 1994, Socialism or Barbarism 2001, socialism in the 21st century 2008, Alternative to parliamentarism 2009
مزاروش کماکان در طرح نظرات خویش بسیار فعال است. او نه فقط در میان علاقه مندانش، بلکه پیش سیاستمداران هم قرب و منزلت دارد. منظورم از سیاستمداران کسانی است که یا از درون پارلمانتاریسم بورژوایی و یا در جرگه نیروها و جنبش هائی مانند والستریت خود را منتقدان سرمایه داری و نمایندگان پروپاقرص پرولتاریا می دانند!!! جان بلامی فاستر در مورد کتاب مزاروش «فراسوی سرمایه Beyond Capital » در 2014 می نویسد:
« سه نو آوری نظری رادیکال محور تحلیل مزاروش از بحران ساختاری سرمایه و امکان پذریری گذار به سوسیالیسم هستند. 1- مفهوم نظام سرمایه 2- انگاره باز تولید و سوخت و ساز اجتماعی 3- ایده میانجی های مرتبه دوم. بر همین اساس «در نظر گرفتن نظام سرمایه به منزله تجسم منطق سرمایه که از دیالکتیک سرمایه- کار سر بر آورده است سه دلالت ضمنی برای نظریه گذار سوسیالیستی دارد: الف، مادامی که انقلاب، نفس رابطه سرمایه را لغو نکند ناقص است ولو که بر عمده ترین تشکل های نهادی سرمایه داری از قبیل مالکیت خصوصی وسایل تولید و یا پیوند درونی دولت و بازار چیره شود. زیرا حتی اگر همچون اتحاد جماهیر شوروی دولت یگانه فرمانده جامعه باشد و ما لکیت اجتماعی شود بازهم رابطه سرمایه بر طبق منطق بنیادی نظام سرمایه عمل خواهد کرد. ب، می توان علیه منطق سرمایه مبارزه کرد، از یک سری نبردهای مهم (نه جنگ) در قلمروهای نهادی و رسمی جامعه سرمایه داری پیروز بیرون آمد، و عملی شدن سیاست های سوسیالیستی انقلابی، یعنی جنبشی اصیل به سوی سوسیالیسم را درون مرزهای سرمایه داری، به نحوی استراتژیک با دوام ساخت (آن هم بدون یورش به کاخ زمستانی)، اما فقط به شرطی که معنای آن مبارزه ای همه جانبه علیه تمام وجوه رابطه سرمایه باشد و شیوه بدیل و ارگانیک کنترل اجتماعی را در منافذ و شکاف های جامعه موجود به صورت مترقی جایگزین نماید. ج- در تمامی موارد، هدف مبارزات انقلابی باید الغای میانجی های مرتبه دوم (دولت، پول، بازار، بتوارگی کالا) و ساختار های عقیدتی شی واره شده ای باشد که هستی بیگانه ی نظام از آنها شکل می گیرد. هدف انقلابی صرفا جا به جائی یکی از این میانجی ها یا تصرف خشک و خالی بخشی از نظام، برای مثال فرماندهی مناصب عالی دولتی نیست، بلکه عبارت است از فراروی از ساخت و ساز بیگانه سرمایه – کار از همه جهت و خلق جامعه ای حقیقتا برابر».

مارکس کارل مارکس مارکسیم
همین جان بلامی فاستر در مورد مزاروش چنین می نویسد:
«ایستوان مزاروش یکی از مهمترین فیلسوفانی است که سنت ماتریلیسم تاریخی تا کنون به بار آورده است. کار او به لحاظ ژرفای تحلیل اش از نظریه بیگانگی مارکس، بحران ساختاری سرمایه، مرگ جوامع پسا انقلابی هم سنخ شوروی و شرایط ضروری برای گذار به سوسیالیسم عملا یکه است. پژوهش دیلکتیکی او در باره ساختار اجتماعی و فرم های آگاهی (نقد نظام مند فرم های غالب تفکر) در زمانه ما همتائی ندارد. «راه یاب» سوسیایسم قرن بیست و یکم نیز عنوانی است که هوگو چاوز چهره پرجنجال دهه های اخیر امریکای لاتین به او نسبت داد».
این مطلب را فاستر در پیشگفتار خویش بر کتاب «ضرورت کنترل اجتماعی» مزاروش نوشته است. فاستر در ادامه حرفهای بالا می نویسد «این کتاب برآمده از گفتگوی من و مزاروش در ژوییه‌ی 2013 در لندن است که طی آن، نیاز به اثری سهل‌الوصول را بیان کردم که برای تازه‌ کاران راهی به سوی تفکراتش بگشاید. او این چالش را با جدیت پذیرفت و در «ضرورت کنترل اجتماعی» به نتیجه رساند. در پیش‌گفتار حاضر می‌کوشم نظام فکری مزاروش را به طور کلّی و این کتاب را به طور خاص در ‌زمینه‌ی تاریخی‌شان بگنجانم و بعضی از مفاهیم ممتاز حاکم بر تحلیل‌هایش را روشن سازم.».از فاستر که بگذریم پیتر هیودیس نیز در دسامبر 2014 در مورد کتاب «فراسوی سرمایه» تحت عنوان « مفهوم پردازی بدیل رهایی بخش» چنین می نویسد: «عده اندکی چنین مستقیم و صادقانه (منظور مزاروش) با بحران تصور بدیلی برای جامعه موجود رو در رو شده اند»، «مزاروش تاکید می کند که ما نخواهیم توانست خودرا از انسداد مطلقی که جنبش سوسیالیستی به آن رسیده برهانیم، مگر آن که چه او «نظریه گذار» می نامد از کار در آوریم. نظریه گذاری که شکل هایی را مشخص کند که بتوانند به دست گرفتن انقلابی قدرت را به سمت الغای سرمایه سوق دهند» اینها نکاتی است که علاقه مندان به مزاروش در باره اش گفته اند. واقعیت این است که خیلی ها با خواندن نوشته های مزاروش در نگاه نخست به خود می گویند که این عین سوسیالیسم است!! اما کافی است اولاً شناخت او از سرمایه داری و سوسیالیسم را تعمق کنیم و سپس بنمایه های این شناخت را با نقد مارکسی اقتصاد سیاسی بکاویم تا دریابیم که پشت حرفهای وی چه گمراهه های مخوفی خوابیده است. شناخت مزاروش از سرمایه هیچ شباهتی به کالبدشکافی مارکسی سرمایه داری ندارد. او در پی برچیدن مناسبات بردگی مزدی و الغای رابطه خرید و فروش نیروی کار نیز نیست. آن چه از کل بحثهایش نصیب ما می شود آنست که در الگوی سوسیالیسم وی نیروی کار بعنوان تولید کننده ارزش اضافی و سرمایه باقی میماند و آن چه به زعم خودشً از بین می رود پول و شکل حاضر دولت از طریق دموکراتیزه کردن روند کار و تولید است. مزاروش همین اندازه را متضمن ختم کالا بودن و سرمایه بودن محصول کار انسانها و امحاء خصلت بتوارگی محصول کار و بالاخره رهائی کامل بشر از اسارت سرمایه به عنوان کار مرده مسلط بر سرنوشت وی می بیند. این تمامی آن چیزی است که مزاروش با بوق و کرنا به کارگران عرضه می کند و ظاهراً همین ها است که مزاروش را چند سر و گردن از سوسیال رفرمیست های قرن 21، بخصوص آنهائی که چاشنی محیط زیستی بر اندیشه های خود می زنند، آنهائی که سعی دارند در بازار ارائه ایده ها، خود را مدرن ترین اندیشه پردازان جای زنند، ممتاز و متمایز ساخته است!!! به سراغ فراز ها و بخش هائی از اندیشه های مزاروش می رویم. از کتاب «یا سوسیالیسم یا بربریت» او آغاز می کنیم. پیش از شروع بحث شاید لازم باشد برخی ترم ها و تعابیر خاص را که در آثارش زیاد به چشم می خورند در اینجا بیاوریم و به معانی مورد نظر وی از این عبارات و الفاظ اشاره کنیم.
1. ص 20 «ضرورت ساختاری»: به معنای حرکت مادی و توقف ناپذیر سرمایه به سوی ادغام انحصاری در سطح جهانی به هر قیمت» و همین ترمینولوژی در ص 22 و23 کتاب تحت عنوان مقابله با «ضرورت ساختاری سرمایه» دنبال می شود.
2. ص 31 « بحران ساختاری در کل نظام سرمایه»: تعبیری که در مقابل بحران های دوره ای و متعارف سرمایه داری به کار می رود. (کلمات و عبارات دارای خط زیر همان هائی هستند که مزاروش با روایت خاص خودش به کار می برد. بطور مثال او به جای شیوه تولید سرمایه داری از اصطلاح «نظام» استفاده می کند و آنطور که در تمامی کتاب مشهود است نظام های گوناگونی را در جهان سراغ دارد که همگی «نظام سرمایه» اند ولی لزوما سرمایه داری نیستند!.
3. در بسیاری تحلیل های خود در مورد کشورهای آسیا، امریکای لاتین و افریقا حتی از اصطلاح «جهان سوم» استفاده می کند و علیرغم این که در انتهای کتاب در مصاحبه از بکار بردن آن ابا دارد، اما هر کجا که پای صحبت جوامع سه قاره آسیا، افریقا، امریکای لاتین و مشابه آنها در میان است همان دید معروف ناسیونال چپ و پوپولیستی را که گویا ممالک امپریالیستی عامدا از پیشرفت سرمایه دارانه این جوامع جلوگیری می کنند و حتی نگران این پیشرفت هستند!! از خود ظاهر می سازد. مثلاً در ص 34 می گوید «به این ترتیب ایدئولوژی مدرن سازی جهان سوم نیز همراه با قدری خفت ناچار کنار گذاشته شد» و یا در ص 35 «این واقعیت آشکار شده بود که حتی اگر تنها به دو کشور چین و هند اجازه داده شود به آن سطح فاجعه آمیز از اتلاف و آلودگی محیط زیست برسند که مدل زنده ی مدرن سازی یعنی ایالات متحده امریکا، رسیده است» در همین صفحه می نویسد «علاوه بر آن راه حل خودخواهانه پیشنهادی جدید امریکا…نه تنها خود نابودگر است، که فرض آن بر نگه داشتن همیشگی کشور های جهان سوم در وضعیت عقب ماندگی استوار است» و ….
مزاروش در همه این موارد از ابزار سیاسی به عنوان ابزار استثمار اقتصادی در «نظام ها» یاد می کند و بر همین پایه این به قول خودش « نظام ها» را از سرمایه داری متعارف جدا می کند!!! او سخت مصر است که باز هم به گفته خودش سرمایه داری متعارف (اروپا و امریکا) به کمک ابزار سیاسی باعث عقب نگهداشتن «جهان سوم» و لابد جلوگیری از انکشاف سرمایه دارانه آنها می شوند!!! در همین رابطه در ص 38 از «پایان گرفتن مدرن سازی جهان سوم به عنوان یک مشکل بسیار بنیانی در تکامل نظام سرمایه داری صحبت می کند. او تاکید بسیار زیادی دارد که «نظام سرمایه» قادر نیست خودرا بصورت نظام سرمایه داری یعنی بصورت نظامی که در آن بیرون کشیدن کار اضافی بشکل ارزش اضافی، اساسا با پیروی از قوانین اقتصادی (و نه اجبارا سیاسی) صورت می گیرد، در سطح جهانی تعمیم دهد!!! …
4. ص 36 و 37 از «پایان یافتن مرحله تاریخی صعود نظام سرمایه» صحبت می شود.
5. ص 37 مزاروش در ادامه کشف مقولات جدید فرمولی را اختراع می کند و خودش آن را این گونه بیان می نماید: «پدیده جهانی گرایش به برابری نرخ نایکسان استثمار همراه با کاهش دستمزد ها» و در زیر نویس ص 38 گفته می شود که گرایش روبه کاهش امتیاز نسبی طبقه کارگر کشورهای پیشرفته سرمایه داری به دلیل «محدود شدن امکانات سرمایه» و «مشکل انباشت در کشور اصلی». منظور ما این نیست که حادثه اخیر اتفاق نیافتاده است. مشکل این است که مزاروش ریشه های واقعی ماجرا را در سرمایه نمی بیند، او متوجه نیست که معضل در رابطه میان بخش های مختلف سرمایه جهانی قرار ندارد. بلکه در ژرفای وجود سرمایه نهفته است. این فقط سرمایه داری اروپا و امریکا نیست که برای حفظ نرخ سودها مستمراً به سطح معیشت کارگران حمله می کنند. کل سرمایه جهانی برای هر لحظه بقای خود دست به کار این توحش است.
6. در ص 39 می گوید: «باید به یک مشکل دیگر نیز به اختصار اشاره شود و آن هم پدیده دورگه شدن اقتصاد (Hybridization) است که حتی در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری نیز می توان آن را مشاهده کرد. بعد اصلی این پدیده عبارت است از دخالت فزاینده مستقیم و غیر مستقیم دولت برای حفاظت از ادامه بقای شیوه باز تولید سوخت و ساز اجتماعی موجود» نظر مزاروش پیرامون سرمایه و نقش دولت از جمله نکاتی است که به روایت خودش تأثیر زیادی بر تعمیق نظریه امپریالیسم وی داشته است. اما آنچه وی می گوید سوای نغمه همیشگی تمامی دیدگاه های رفرمیستی دایر بر جدا دیدن دولت از سرمایه چیز دیگری نیست. مزاروش به صراحت جامعه سرمایه داری را حامل سه محور می داند طبقه سرمایه دار، دولت و طبقه کارگر. این دید در بسیاری از تحلیل های او پایه چانه زدن با روابط تولید سرمایه است. نئوترال و شق سوم دیدن دولت در سرمایه داری خاص او نیست بلکه وجه مشترک تمامی سوسیال رفرمیست ها از انترناسیونال دوم به این سو است. اینان همگی دولت را نهادی مقدس که حایل بین دو طبقه اصلی جامعه است می بینند که نقشدار سازش آن ها در مواقع بحران ها و پاسدار نظم و آرامش جامعه در مواقع غیر بحرانی است. سخن از نقش های جدید دولت که همواره نماینده و قدرت سیاسی سرمایه و پاسدار روابط تولید است نیست. مگر مزاروش و تمامی کنشگران نظیر او نقش بزرگ و تعیین کننده دولت در گسترش سرمایه صنعتی کشاورزی انگلیس، در گرفتن زمین های کشاورزی از خرده مالکان، تصویب قوانین آهنین مالکیت در انگلیس، تشکیل ارتش ذخیره کار در سرمایه داری پیشتاز این کشور در قرن نوزده را فراموش کرده اند آیا این نقش در دوره مارگارت تاچر، دوره های مختلف دولت احزاب کارگری کم شد. منتها نقش های جدید دولت که مزاروش و همپالکی های او از انترناسیونال دوم به این سو کتمان می کنند سرشکن کردن بار بحران های سرمایه داری بر طبقه کارگر، اهرم دست سرمایه داران برای فشار هر چه موحش تر بر طبقه کارگر با هدف افزایش نرخ سودها یا جلوگیری از کاهش آنها به شیوه های مختلف، از بدهکارسازی کارگران گرفته تا تعمیق فقر و فلاکت و همه بدبختی های دیگر آنان است. حتی او هنگامی که از این نقش دولت نام می برد از زاویه کشیدن خط تفکیک میان سرمایه و دولت است. در این مورد جایگاه او با راست ترین سوسیال دموکرات ها که از «دستبرد دولت به اموال مردم» سخن می رانند یکی است. به این بخش از کتاب «یا سوسیالیسم یا بربریت» او در فصل دو توجه کنید:
«یکی از مهمترین تضادها و محدودیت های نظام سرمایه به ارتباط بین گرایش سرمایه های فراملیتی به جهانی شدن در قلمرو اقتصادی از یک سو و ادامه سلطه های دولت های ملی به مثابه ساختار جامع فرمان دهی سیاسی در نظم حاکم از سوی دیگر بر می گردد… با این همه، دولت ملی به عنوان داور نهائی تصمیمات کلی اجتماعی-اقتصادی و سیاسی (در داخل) و پشتوانه واقعی مخاطره های کل فعالیت های عمده انحصارات فراملیتی بر جای می ماند. آشکار است که این تضاد از چنان عمق و دامنه ای برخوردار است که به رغم تمام لفاظی ها و تظاهر بی پایان به حل آن از طریق بحث در باره «دموکراسی و توسعه» بتوان تصور کرد که چنین تضادی برای همیشه دوام آورد» ص 41، فصل «مرگبارترین مرحله امپریالیسم» چیزی جز ادامه «امپریالیسم» ولفردینگ، لنین و هابسون در سطح روزنامه ای بیش نیست. در این نوشته مانند پیشکسوتان خود طرح «امپریالیسم» را بهانه ای برای به چالش کشیدن جنبش کارگری و ادغام آن در بورژوازی تحت نام «کشورها»، «ملت ها» و مقولات غیرطبقاتی، التقاطی و خلقی است.
در ص 54-55 کتاب نویسنده وارد بحث مورد علاقه خود یعنی «مسئله منافع ملی» کشورها و تقابل آنها در سطح جهانی می گردد. در این بخش بدون توجه به ماهیت طبقاتی دولت ها و نیروهائی که او آنها را طلایه داران منافع ملی کل جامعه می خواند!!! به مسائلی می پردازد که بر مبنای تقسیمات خودش، کشورهای پسا سرمایه داری نوع شوروی، کشور هایی که سرمایه داری نیستند اما دارای نظام سرمایه اند را زیر پوشش می گیرد. مزاروش با رجوع به اینکه مارکس بیشتر از سرمایه و نه سرمایه داری سخن می راند، دست به مغلطه آفرینی عجیبی برای «نظام» سازی می زند. «نظام سرمایه»، «نظام شوروی»، «نظام چینی» را خلق می کند!! بر سرمایه داری بودن بخش اعظم جهان حاضر هم کلاً خط می کشد!!! لفظ بازی هائی که حاصل نهائی همه آنها فقط تقدیس هوگو چاوزها، احمدی نژادها، دولت های جنایتکار سرمایه داری و توصیه به طبقه کارگر برای آستانبوسی این دولت های سرمایه و دست کشیدن از مبارزه طبقاتی است. مزاروش هیچ نقد معتبری بر روابط تولید سرمایه داری ندارد، او اساساً منتقد تولید سرمایه داری نیست، منتقد افزون طلبی های چند دولت قدرتمند بورژوازی است. بعلاوه مطابق نظریه وی سوای چند کشور دنیا مابقی سرمایه داری نیستند که قرار باشد آماج پیکار توده کارگر قرار گیرند!!! مزاروش هنگامی که از به اصطلاح نظام شوروی صحبت می کند حاضر نیست حتی یک قدم از پیشینیان خود نظیر باران، سوئیزی و لوکاچ فاصله بگیرد. کسانی که در طول عمر فعال خود از هیچ تلاشی برای گمراه کردن توده های کارگر جهان در جهت ماله کشیدن بر روابط سرمایه داری موجود در اردوگاه شوروی دریغ نکردند. تنها وجه تمایز مزاروش با پیش کسوتان خود این است که او بعد از فروپاشی اردوگاه شوروی از این فرصت بر خوردارشد که از دامان یک اپورتونیسم و یک سوسیالیسم خلقی به سوسیالیسم خلقی آراسته به دموکراسی بورژوائی پناه برد. وگرنه پروفسور و فیلسوف انیستیتوهای رنگارنگ بورژوازی با تمامی عنوان های پر طمتراق خود نتوانسته پشیزی بر آنچه پیشینیان او گفته اند اضافه کند. در یک چیز او از پیش کسوتان خود پیشی گرفته و آن این که کتاب های او بمانند سوره های جدید نقش نگار کتاب خانه های بورژوازی ایران و نماینده های فکری آن و کشورهایی نظیر آن که زمانی تلاش میکردند با تز های «نیمه مستعمره نیمه فئودال»، «سرمایه داری وابسته» و «سرمایه کمپرادور» در پی مستحکم کردن دژ بورژوازی «ملی» باشند اکنون در تزهای مزاروش خود را «غیر سرمایه داری» بینند و این خود خدمت بزرگی است که او به سرمایه می کند. مزاروش در این بخش (4.2) کتابش از مرگبارترین مرحله امپریالیسم از اختلاف منافع طبقاتی بخشی از بورژوازی یک کشور در مقابل دیگری صحبت می کند و این را خصلت تجاوزگرانه یک طبقه خاص (دراین مورد بخش مسلط و صاحب قدرت امریکا) علیه دیگر طبقات حاکمه جهانی می داند!!! محور اصلی بحث مثل بخش های دیگر کتاب، پیش کشیدن مسائلی نظیر این که چگونه امریکا بخشی از تعهدات اقتصادی خودرا در سازمان ملل و ارگان های آن انجام نمی دهد ، دور می زند. نظیر آن چیزی است که دولت های سرمایه داری نوع جمهوری اسلامی در به اصطلاح افشاگریهای ضد امپریالیستی طرح می کنند!!. در اینجا مزاروش احتمالاً مستمعین زیادی دارد!!
7. مزاروش در بخش 5.2 همین کتاب مانند بخش های دیگر، با روش های پوپولیستی و باب طبع بخشی از بورژوازی جهانی با چانه زدن های بورژوا لیبرالی به افشاء سیاست های بخش مسلط می پردازد. از پشتیبانی دولت فدرال آمریکا از صنایع خودی و وام هایی که در این رابطه گرفته می شود بحث می کند. «منظور وام های خود دولت امریکا با ارقام نجومی است که آثار آن با قدرت امپریالیسیتی برترین دولت، تا زمانی که بقیه جهان بتواند بهای آنرا بپردازد، به همه کشور ها تحمیل می کند». من در این جا وارد مقولات غیر طبقاتی و پوپولیستی نظیر «بقیه جهان» و «همه کشورها» نمی شوم و فقط به موضوع وام هایی که یک دولت در بازار سرمایه می گیرد بسنده می کنم. به نظر می رسد که نویسنده با همه عناوین پر طمطراق و دهن پر کنی که کسب کرده هنوز بنیان اقتصادی دولت سرمایه و اهداف آن از وام گرفتن را نمی داند. تمامی دولت های سرمایه قرض های کلان و برخی از آنها حتی به میزان چند برابر تولید ناخالص خود دارند. این قروض بشکل اوراق بهادار و غیره از بانک ها وانیستیتو های مالی با وثیقه قرار دادن در آمد های خود که عبارت از مالیات مأخوذ از طبقه کارگر و حتی پیش فروش آن است کسب می شود، این روند به اندازه کل عمر سرمایه داری سابقه دارد. تفاوتی که شاید قابل ذکر باشد این است که دولت سرمایه اکنون بخاطر بحران های پی در پی و بی انقطاع برای هموارسازی راه انباشت، مدت هاست که این وظیفه را بدون انقطاع و ممتد ادامه می دهد. در این جا عموما دولت سرمایه در مقام ناجی سرمایه های بزرگ در هنگام بحران و کاهش عطش انباشت سرمایه حوزه های عظیم عمل می کند. در چنین وضعی بخشی از سرمایه داران که معمولاً از این تعرض گسترده سرمایه به معیشت کارگران سهم کمتری نصیب آنها می شود با داد و فغان از نبود دموکراسی، ناحقی هایی که بر آنان روا می رود سخن می رانند و خواهان سهم بیشتری از اضافه ارزش ها می شوند. پوپولیستی بودن نظرات مزاروش در همین جاست که بعنوان بلند گوی بخشی از بورژوازی که سهم کمتری از اضافه ارزش ها و وام های دولت سرمایه نصیبش می شود ناله سر می دهد. چنانکه فقط چند سطر آن طرف تر با آه و ناله بورژوازی فرانسه و ژاپن همصدا می گردد و می گوید: «با این همه درگیری های جنگ تجارتی در سطح بین المللی نشان از گرایش بسیار وخیمی دارد که پی آمد های آن برای آینده بسیار فراگیر است». فقر، بی جایی، بیکاری، بی داروئی، محیط زیست تخریب شده، جنگ و فرار از جنگ برای پرولتاریای بین المللی مشکل مزاروش نیست. او نگران منافع بخشی از بورژوازی در مقابل بخش قوی تر آن است. «تحمیل احکام امپریالیستی بر کشور های قربانی» و امثال این تحلیل ها که ناله های همیشگی طیف ناسیونال چپ «امپرالیسم ستیز»!! را منعکس می سازد.
8. در همین بخش 5.2 از فصل مرگبارترین مرحله امپریالیسم و نیز بخش 6.2 که به وجوه نظامی امپریالیسم می پردازد دچار خام نگری همه نویسندگان و کاشفان طیف «امپریالیسم ستیزان» حاقی است. خام نگری بدین معنی که هم لنین، ویلفردینگ و کائوتسکی و هم دیگر منتقدان امپریالیسم نظیر مزاروش روند تشکلیل انحصارات و تمرکز سرمایه را یک سویه، وخطی می بینند. بدین معنی که به زعم اینان چنین تمرکزی از دو دهه پایانی سده 1800 تاکنون بطور ممتد ادامه داشته است و لاجرم اکنون نباید اثری از سرمایه داران کوچک، حتی متوسط غیر از غولهای انحصاری دید. در حالی که واقعیت چنین نیست. اولاً سرمایه داری مستمراً حوزه های جدید پیش ریز ایجاد می کند، غول های صنعتی گذشته رقیبان جدیدی در کنار خود می یابند، غولهای دیروز به اجزاء قابل رقابت با رقیبان تقسیم می شوند. از همه اینها مهم تر و بسیار اساسی تر اینکه پویه ذاتی سرمایه در همان حال که عمیقاً تمرکززا است، راههای گوناگون فرار مقدور از سیر صعودی انفجارآمیز افزایش ترکیب ارگانیک و تمرکز را هم جستجو می نماید و صد البته که کل هزینه این کار را هم یکراست بر زندگی طبقه کارگر جهانی سرشکن می کند. رویکرد سرمایه به استفاده از آلونک های زنان فیلیپینی و بنگالی، به جای ساختن کارخانه های عظیم یا کل ملزومات انباشت در این مناطق فقط یکی از این ساز و کارها است. چند دهه پیش تنها از غول های نفتی هفت خواهران در جهان صحبت می شد اکنون نزدیک به 150 شرکت نفتی در جهان وجود دارد که تعداد قابل توجهی از آن ها به عظمت و بزرگی غول های دهه 50-60 قرن گذشته هم از جهت ابعاد سرمایه و هم از جهت میدان ها و حوزه های سرمایه گذاری هستند.
مزاروش در آثارش چنان مرحله به اصطلاح جهانی امپریالیستی را یک جانبه و خطی می بیند که آخرالامر حتی آن را فقط در وجود امریکا خلاصه می کند. جنگ قدرت بر سر حوزه های پیش ریز سرمایه از ابتدای ظهور سرمایه داری وجود داشته و تا روابط سرمایه در جهان برقرار است ادامه خواهد داشت. مزاروش طوری صحبت می کند که گویا جنگ و ستیز درون طبقه بورژوازی در سطح ملی و بین المللی پایان یافته است. گویا دنیا به دو قطب امپریالیسم در هیأت ایالات متحده و کل انسان ها و دولت ها و کشورهای دیگر جایگزین دو قطبی بورژوازی و پرولتاریا شده است!!! راستی مقصود نهائی او از این همه جار و جنجال بر سر انحصارات و امپریلیسم چیست. آیا این نیست که او نیز ازاین مقوله و سیاه کردن اوراق فراوان کتاب ها و مقالات فقط انصراف طبقه کارگر از مبارزه طبقاتی را دنبال می کند. او نیز مانند سایر صاحبان تئوری های امپریالیسم می کوشد تا چیزی مافوق سرمایه و غیرسرمایه داری پیش روی کارگران جهان نقاشی کند و این نقاشی را وسیله ای برای دست کشیدن پرولتاریا از جنگ واقعی علیه بردگی مزدی و علیه شالوده وجود سرمایه داری سازد. تئوری هائی که به اندازه کافی اشنا هستند و تا چشم کار می کند جنبش کارگری جهانی را راهی برهوت ها ساخته اند. تئوری اتحاد پرولتاریا با بورژوازی برای مبارزه « ضد امپریالیستی»!!! تشکیل « صف خلق و ضدخلق» و انواع این ها یا در یک کلام نظریه انحلال کامل جنبش کارگری در نظم سرمایه که به اندازه کافی برای همه آشنا هستند. در غیر این صورت این همه داد و قال برای چیست؟ چراهمه آن چه که مارکس در نزدیک به 150 سال پیش پیرامون سرمایه، روند تمرکزگرائی سرمایه، رابطه میان بخش های مختلف سرمایه با هم، چگونگی توزیع اضافه ارزشها میان این بخش ها در سطح هر جامعه و کل جهان گفته است، همگی فراموش می شود و بدعت گذاران جدید زیر پرچم دروغین توضیح فاز نوین تکامل سرمایه داری، دست به کار خارج ساختن کامل کارگران جهان از ریل واقعی پیکار علیه سرمایه می گردند. بحث مطلقاً بر سر کم اهمیت ساختن کالبدشکافی شرائط امپریالیستی تولید سرمایه داری نیست. سخن از گمراهه آفرینی های این جماعت است که بیشتر به آنها خواهیم پرداخت.

ژانویه 2016

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)