“از داستانی بودن هر چیز تا داستانی برای همه چیز”

story
معمولا وقتی درباره ی یک داستان از صفت “بی سر و ته” استفاده شود گویا از آن بد گویی شده است.
کمتر کسی بعد از خواندن یک داستان به دوست اش می گوید که دیروز یک داستان خوب و بی سر و ته ای خواندم!
حتی امروز که فیلم هایی با پایان باز و داستان هایی با آغاز و پایان بندی مبهم، کم و بیش رایج شده اند و نزد خیلی از مخاطب ها جایی برای خودشان باز کرده اند باز هم کسی بی سر و ته بودن را یک ویژگی خوب برای یک داستان نمی داند.
اکثر ما وقتی یک داستان را می خوانیم، دوست داریم بدانیم که شخصیت های داستان از کجا پیدایشان شده و چرا پایشان به داستان باز شده و سر انجام چه بر سرشان می آید.
سرگذشت و سرنوشت شخصیت های یک داستان برای خواننده مهم است.
حتی اگر نویسنده اشاره صریحی به سرگذشت و سرنوشت شخصیت هایش نکند دست کم از او انتظار داریم که خط و ربط های کافی به خواننده بدهد تا خود خواننده اصل ماجرا را کشف کند یا حدس بزند یا حتی طبق سلیقه خودش آن را بسازد!
شاید به همین دلیل است که داستان هایی با پایان باز برای خواننده، آزار دهنده نیستند. چرا که در آن داستان ها اغلب به خواننده این فرصت داده می شود تا خودش ادامه ی ماجرا رقم بزند و با نویسنده و شخصیت هایش شریک شود.
اما تصور کنید داستانی می خوانید که نویسنده نه تنها تصویر روشنی از سرگذشت و سرنوشت شخصیت های داستان اش ارائه ندهد بلکه با قدرت تمام جلوی ذهن جستجوگر خواننده بایستد و بگوید هیچ راهی برای کشف گذشته و آینده ی داستان اش وجود ندارد و هر تلاشی برای تکمیل آن، به یاوه گویی ختم خواهد شد.
به نظر می آید حکایت این نوع داستان ها متفاوت باشد و خاطر خواننده اش را آزرده کند.
هر خواننده ای با خودش می گوید نمی شود قبول کرد که شخصیتی شکل بگیرد و ماجرایی اتفاق بیفتد بی آنکه کسی موجب آن شده باشد و چیزی آنرا به آنجا رسانده باشد.
همینطور نمی توان پذیرفت که همه چیز در داستان ناگهان به حال خود رها شود و یا همه چیز در یک لحظه تمام شود.
داستانی که هر یک از ما در مقیاسی بسیار وسیع برای زندگی و جهان در ذهنمان پرورانده ایم و باوراش داریم نیز از همین نکاتی که گفتم پیروی می کند.
اغلب انسان ها داستان شان با خدا آغاز می شود. خدایی که توجیه کننده ی هر آغازیست. خدایی که با ورودش به داستان، ابتدای داستان را از ابهام خارج می کند.
خدایی که بنا به تعریف، بوده و هست و خواهد بود. پس سوال از ابتدای داستان با وجود خدا، بی معنا خواهد بود و این کاملا برای انسان ها تسلی بخش است.
همینطور زندگیِ پس از مرگ و جاودانگی و بهشت و دوزخی که در انتظار بدکاران و نیکوکاران است.
این یک سرانجامی موجه و مقبول است.
اما داستانی که خداناباوران و کسانی که مرگ را پایانی بر همه چیز می دانند، تعریف می کنند بسیار متفاوت است.
فرض کنید از خیام بخواهیم داستان زندگی و جهان را برایمان تعریف کند:
خیام حقیقت ماجرا را این می داند که ما عروسکانی هستیم و روزگار عروسک باز است. و بر روی صحنه ی زندگی، اندکی بازی می کنیم و سپس در صندوقخانه ی نیستی خواهیم افتاد.(۱)
و اگر می خواهی بدانی که در پشت این عروسک گردانی و سپس رفتن در صندوق نیستی چه رازی نهفته به تو خواهد گفت؛ هیچ!(۲)
لابد مخاطب های این داستان از خیام خواهند پرسید که در میان این بازی های آمیخته با جهل چطور باید زندگی کرد و به دیگر بیان شخصیت های این داستان بی سر و ته بر چه اصل و اساسی درگیر ماجراهای داستان می شوند؟
که پاسخ خواهد شنید: فراغت از افسانه ها و دم غنیمت شماری و شاد باشی!(۳)
سوال بزرگی که خواننده های داستان خیام را آزار می دهد اینست که در پس و پیش دو نیستی چگونه می توان آسوده و خوش زیست؟ و آیا می توان بی آنکه در انتظار چیزی و رستخیزی باشیم و با این اندیشه که “از خاک بر آمدیم و بر باد می شویم” شادانه زندگی کنیم؟
که خیام به سادگی از کنار این مساله می گذرد؛ انگار که نیستی؛ چو هستی خوش باش.
جالب اینست که خود خیام هم از داستانی که تعریف می کند چندان راضی نیست؛ او می گوید اگر می توانستم داستان را مطابق سلیقه خودم؛ طور دیگری بنویسم کاری می کردم که سرانجام هر انسان آزاده ای به راحتی به کام دلش برسد.(۴)
و حتی کمی پا فراتر از این می گذارد و اصل نقل این داستان را زیر سوال می برد و بی داستانی را از اساس خوشتر می شمارد.(۵)
آغاز و پایان داستان خیام تیره و تار و راه نایافتنی است، و در میانه ی داستان نیز خبری از افت و خیزهای همیشگی و نقاط عطف و گره افکنی و گره گشایی های داستانی نیست.
همه چیز در این نقل، ساده برگزار می شود.
خوش باشی؛ در میان دو نیستی!
و چقدر این سادگی و خلوتی داستانی برای اغلب داستان خوان ها ملالت بار است.
و چه اندازه بی سر و ته بودن این داستان برای آنان سرگردان کننده است.
از همین روست که اغلب اسطوره ها و ادیان رو به نقل داستان هایی آوردند که نه تنها ابتدا و انتهایی پر شور و هیجان انگیز و سرگرم کننده دارند بلکه میانه داستان نیز پر است از مناسبت های شخصیت های داستان بر اساس و منطبق با آغاز و پایان شان.
شاید وقت آن رسیده باشد که نقل داستان هایی به سادگی داستان خیام را تمرین کنیم.
شاید بتوان در گام بعدی از داستان هایی با پایان باز که مشارکت و خلاقیت خواننده را بر می انگیخت تا مجددا همان ساختار سنتی داستان های اسطوره ای را بار دیگر در ذهن خواننده باز سازی کنند، به داستان هایی روی آورد که نه تنها نویسنده در آن ها داستانی مبهم و مختصر و کشف ناشدنی نقل می کند بلکه دست خواننده نیز از همه جهت در خیال پردازی و پیچیده سازی و شاخ و برگ دادن به آغاز و پایان و میانه داستان کوتاه باشد.(۶)
و این را اسطوره زدایی از داستان می توان نامید که در روی دیگر سکه اش؛ زدودن خیالبافی از فلسفه (۷) و اکتفا به زندگی اینجایی و اکنونی در عرفان خواهد بود.(۸)


پانوشت:
(۱):صندوق عدم
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز / از روی حقیقی نه از روی مجاز
بازیچه همی کنیم بر نطع وجود / افتیم به صندوق عدم یک یک باز
(۲):هیچ!
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست / چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست / پندار که هر چه نیست در عالم هست
و یا:
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست / نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست / در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

و یا:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
(۳):شادباش!
ایام زمانه از کسی دارد ننگ/ کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ / زان پیش که ابگینه آید بر سنگ
و یا:
می خوردن و شاد بودن آیین من است / فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است
گفتم به عروس دهر؛ کابین تو چیست؟ / گفتا: دل خرم تو کابین منست
و یا:
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای / خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
(۴):چرخ خراب
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را زمیان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی / کآزاده به کام دل رسیدی آسان
(۵):ترجیح نیستی
گر آمدنم به خود بدی، نامدمی / ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی
به زان نبدی که اندرین دیر خراب / نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی
و یا:
چون حاصل آدمی در این جای دو در / جز درد دل و دادن جان نیست دگر
خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود / و آسوده کسی که خود نزاد از مادر
(۶):هیچ کس نمی داند
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد / کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد / عجز است به دست هر که از مادر زاد
(۷):فلسفه ای خلوت
در پرده اسرار کسی را ره نیست / زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست / می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
و یا:

آنانکه محیط فضل و آداب شدند / در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون / گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
(۸)
خیام اگر ز باده مستی خوش باش / با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی چو هستی خوش باش

دیماه ۹۴

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)