آن سروان یا سرگرد یا نمی دانم چه،دست بند را باز می کند، چشم بند را از روی چشمم برمی دارد و می گوید:«حسابت با کرام الکاتبینه.فقط خدا بهت رحم کنه.»
نور شدیدی به چشم هایم می خورد.چشم هایم را می بندم و می گویم:«مگه چیکار کردم؟»
یک دسته کاغذ جلوم می گذارد و یک خودکار را می کوبد روی آن:«دیگه می خواستی چی کار کنی…هر غلطی کردی سیر تا پیازشو بنویس.»
نمی دانم چه بنویسم یا چه بگویم.به مادرم نگفتم کجا می روم.بنده ی خدا خانه ی همسایه بود.پدر هم لابد آن وقت با بچه های مردم سر و کله می زد.هیچکدام از من خبر نداشتند.یک نامه براشان نوشته و گذاشته بودم روی کفش های توی جاکفشی که من مجبور شده ام بروم و برای پیدا کردنم پلیس بازی راه نیندازید.لواسانی می گفت:«باید با ننه بابایت حرف بزنم.باید اونا اجازه بدن.»
«از کی تا حالا قانونمدار شدی ما بی خبریم.»
با لواسانی توی کافه نادری قرار گذاشته بودم.وقتی آمد داخل داشت می رفت سر یک میز که یک خانم نشسته بود.همین طور نیشش هم باز بود که من صداش زدم:«آقا لواسانی!اینجا!»
گفت:«چرا اینجا قرار گذاشتی.اینهمه جا چرا اینجا؟»
«اینجا رو دوست دارم.بهمونم شک نمی کنن.»
«مگه می خوایم کار خلاف بکنیم عمو؟» و خندید و دو رج از دندان های زردش توی ذوقم زد.
همانطور می خندید و سیگاری از پاکت در می آورد تا لابد آتش بزند و بگذارد گوشه ی لبش و دودش را فوت کند توی صورت من.اشاره کردم که سیگار را برگرداند داخل پاکت.خندید و گفت:«من تو کار سیگار و چایی و پارچه و لباس و بنزین و آدمم.» و آدمم را خیلی آهسته تر گفت.
«من مورد آخرم.کمکم کن.»
«بودجه ت چقدره حالا؟»
«هر چقدر شما بفرمایی.البته دانشجویی حساب کن.»
«یه تومن تا در خونه م و شیش تومن تا دم موزه لوور.»
….ادامه دارد.
نوشته های من را می توانید در فیسبوکم مطالعه بفرمایید.
https://www.facebook.com/vahid.rezaee.311

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)