زنى که
انحناى قامت اش
در شیشه هاى شکسته ى پنجره
پیچ و تاب مى خورد
با تاروپود پوسیده ایى
خیالش را
به جهان پیوند مى زند
حس ساده ایى از پنجره عبور مى کند
و اکسیر ترس
غبارهاى هوا را مى بلعد
زن
زن…گیسوانِ پریشانِ طوفان است
بر قطره هاى مواجِ آبهاى سبز…
زن
در حادثه ایى آغاز مى گردد
که از حجمِ پنجره
گریخته است
زن ، شعر مى بافد
و در میانه ى غم
در نگاهش ،خنده مى کارد
ردى از پاهاى جهان
بر قامت زن
قدم میزند
ساعت ها در ذهن زمان ،تیک تاک مى کنند
و امیدى به تاخیرِ اندوه نمانده است
اندوه
جان زن را به خاکستر نشانده است
ودستان سبزینه ى اعتماد
در فقدان
خشکیده اند
زن ، از پشت شیشه هاى شکسته
قطره هاى باران را نوازش مى کند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)