حالا تقریبا برای همه روشن است که آتش بازی میان دو نیروی مرتجع (امپریالیسم و اسلامگرایی) به ویرانه های فلاکت زدۀ خاورمیانه محدود نشده و نخواهد شد. سربازان خدا هر از چند گاهی جنگ را به دژهای اصلی “تمدن لیبرال دمکراسی” نیز می کشانند و صحبت کردن از فاجعه برای شهروندان “مناطق امن” و “جزایر ثبات” جهان ما، دیگر یک امر ملموس و عینی است. این بار پاریس یا به تعبیر دیوید هاروی “پایتخت مدرنیته” به صحنۀ اصلی فاجعه تبدیل شده است. اتفاقا پاریس این روزها بیش از هر وقت دیگری به پایتخت مدرنیته می ماند و همۀ عناصر مدرنیته کاپیتالیستی را در خود جمع کرده و به نمایش گذاشته است: سرمایه، اسلحه، پلیس و ارتش مجهز امپریالیستی، موزه ها و سالنهای مُد، انبوه بی چیزان و مهاجرین و جویندگان کار و اینک اسلامگرایان به عنوان یکی از آخرین محصولات نظام سرمایه داری جهانی. این یعنی جهانشمولی واقعی سرمایه: از پایتختهای دنیای کهن و افسانه های هزار و یک شب یعنی بغداد و شام تا کلان شهرهای دنیای جدید یعنی پاریس و نیویورک یا به قول مارشال برمن شهرهای “هاله های بر باد رفته” و “جهان آزاد راه ها”.
کُنت دومارنش و انجمن سافاری
از سال 1976 و با پیشنهاد کُنت الکساندر دومارنش (Alexandre de Marenches) رئیس سرویسهای اطلاعاتی فرانسه در کشورهای خارجی (از 1972 تا 1982) نهادی با نام انجمن سافاری (Safari Club) تأسیس شد که هدف آن مداخلۀ فعال و مؤثر بلوک غرب در قاره آفریقا بر علیه منافع و موقعیت امپریالیسم شوروی و متحدینش بود. اعضای انجمن به جز دومارنش عبارت بودند از مرتجعین محلی مانند شاه ایران، حسن دوم پادشاه مراکش، انور سادات رئیس جمهور مصر و کمال ادهم رئیس سرویسهای امنیتی عربستان سعودی.
پس از اشغال افغانستان توسط شوروی در نوامبر 1979، کارشناسانی از سازمانهای جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده نیز به آن پیوستند و به ویژه نقش آمریکایی ها در انجمن پر رنگ شد. پس از سال 1980 مسئولیت اصلی این انجمن تأسیس شبکه ای مخفی و بین المللی برای تدارک، جمع آوری و انتقال پول، تسلیحات پیشرفته و هزاران جنگجوی اسلامگرا از سراسر جهان عرب و شمال آفریقا برای آموزش و اعزام به افغانستان و گشودن جبهۀ قدرتمند جنگ بر علیه ارتش شوروی و دولت دست نشانده آنها در این کشور بود. گفته می شود دومارنش نقش مهمی در ترغیب ایالات متحده به مداخله در جنگ افغانستان و تقویت و تسلیح جنگجویان اسلامگرا ایفا کرد و سرویس جاسوسی فرانسه پس از او نیز و در تمام طول دوران این جنگ به مراتب و درجات مختلف در آموزش و تسلیح اسلامگرایان نقش ایفا کردند. (1)
اینک و نزدیک به چهل سال پس از تأسیس انجمن سافاری، نسل جدیدی از اسلامگرایان و فرزندان جنگجویان مسلمانی که روزگاری با امکانات سازمانهای جاسوسی غرب و از جمله فرانسه در خاورمیانه متولد و تقویت شدند، به اروپا باز گشته اند. اما این بار نه برای دریافت پول و سلاح از جانشینان کنت دومارنش، بلکه برای نشان دادن ضرب شست به آنان و ابلاغ این پیام که دنیا باید شکل جدیدی از سرمایه و دولت سرمایه داری، یعنی سرمایه داری اسلامی را به رسمیت بشناسد.
تضاد دو پوسیده
اما نمی توان عروج جریان بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه و اینک سراسر جهان را به نقش و نقشه های امثال دومارنش تقلیل داد. سازمانهای امنیتی غرب از آغاز دهۀ 1970 به تقویت و متولد شدن کودکی کمک کردند که نطفۀ آن در بطن نیم قرن عملکرد نظام سرمایه داری امپریالیستی در خاورمیانه و شمال آفریقا بسته شده بود. ورود وسیع سرمایۀ امپریالیستی به این کشورها از آغاز قرن بیستم و خصلت ذاتی حرکت آنارشیک سرمایه (2) باعث رشد معوج روابط سرمایه داری و شکلگیری دولتهایی شد که یکی از تبعات آن و یکی از تبارزات واکنش به آن برآمدن و تکوین جریان اسلامگرایی است.
اسلامگرایان نماینده آن بخش نوخاسته در بورژوازی این کشورها هستند که خواهان قدرت سیاسی و نقش پر رنگتری در ساخت قدرت اجتماعی می باشند. نخستین خیز بورژوازی نوخاستۀ اسلامی که به کسب قدرت و تشکیل دولت تئوکراتیک نیز منجر شد، جمهوری اسلامی ایران بود و پس از آن در افغانستان، الجزایر، ترکیه، بخشهایی از لبنان و فلسطین و طی سالهای اخیر در نیجریه، سومالی، مصر، تونس، لیبی، عراق و سوریه در اشکال مختلف شاهد قدرتگیری این جریان بوده ایم. (3)
اما عروج اسلامگرایی به شکل گیری یک تضاد ارتجاعی با قدرتهای داری امپریالیستی (شامل ایالات متحده آمریکا، روسیه و قدرتهای اتحادیه اروپا) در کل منطقه منجر شد که از سالهای میانۀ دهه 1990 به بعد دامنه آن به بسیاری از نقاط جهان گسترش یافته است. ضدیت اسلامگرایان با امپریالیسم هرگز دارای ماهیت آشتی ناپذیر بنیادین و کیفیت مترقی نیست. این اساسا واکنش ارتجاعی بخشهایی از طبقات حاکمه یعنی بورژواها و زمینداران بزرگ به دولتهای دست نشانده امپریالیستها در این کشورها است. ضدیت اسلامگرایان با غرب بیشتر خصلت روبنایی و فرهنگی دارد و نه زیربنایی و اقتصادی-سیاسی. آنها با برخی از مظاهر فرهنگی و هنری بورژوازی غرب ضدیت دارند و نه با اساس سیستم سرمایه داری. به همین دلیل اتفاقا در تمام مواردی که اسلامگرایان قدرت دولتی را در دست گرفته اند (به ویژه در ایران پس از سال 1979 و ترکیه پس از 2002) در راستای گسترش هر چه بیشتر روابط سرمایه داری و ادغام مضاعف در نظام جهانی سرمایه حرکت کرده اند. بنا بر این جریان اسلامگرایی در عمل به رشد و تقویت روابط بورژوایی در منطقه منجر شده و عروجش به کار توجیه حضور قدرتها و ارتشهای امپریالیستی در منطقه هم آمده است. اما این مسئله به معنای نداشتن تضاد میان این دو نیروی ارتجاعی در مقاطع مختلف نیست. آنها بنا به خصلت ساختاری سرمایه یعنی رقابت و تضاد میان سرمایه های رقیب و متعدد، مانند هر دو جریان سرمایه داری دیگری با یکدیگر تضاد داشته و بعضا این تضاد اشکال حاد و خونین نیز به خود می گیرد. مانند تضاد میان قدرتهای امپریالیستی که به دو جنگ جهانی منجر شد. حدت تضاد میان امپریالیسم و اسلامگرایی به ویژه در آغاز عروج نیروهای اسلامی و تلاش برای کسب قدرت، بیشتر است. این تضاد یکی از تبارزات تضاد اساسی عصر سرمایه داری یعنی تضاد میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی است. اما ویژگی اجتماعی مهم این تضاد در آن است که اسلامگرایان توانسته اند تحت پوشش ضدیت با “مستکبرین و کفار” و شعارهای عدالت جویانۀ پوپولیستی بخشهایی از توده های کارگران و زحمتکشان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را نیز با خود متحد کنند. این تضاد ارتجاعی ای است که به قول باب آواکیان صدر کمیته مرکزی حزب کمونیست انقلابی آمریکا (RCP) در مناطق مختلف جهان، توده های مردم را میان یکی از این دو نیروی مرتجع تقسیم کرده و به سوی این دو قطب ارتجاعی کشانده است.(4)
یک فاکتور عینی و ذهنی مهم در رشد و عروج اسلامگرایی در سراسر منطقه و همچنین جذب شدن توده های مردم به یکی از دو نیروی مرتجع، شکست دولتهای سوسیالیسستی در سطح جهان پس از سالهای 1956 در اتحاد شوروی و سپس در 1976 در چین و احیای سرمایه داری در این دو کشور بوده است. فاکتور مهمی که به ضعف مفرط جنبش کمونیستی و نیروهای دمکراتیک متحد آن منجر شد و فضا را در اختیار اسلامگرایان قرار داد تا خشم و نفرت کارگران و توده های مردم این کشورها علیه امپریالیسم و سرمایه را به زیر ایدئولوژی و پرچم ارتجاعی خود بکشند. و در طرف مقابل نیز بخشهایی از توده ها را از هراس قدرت گیری اسلامگرایان به سمتگیری با امپریالیستها و متحدینشان در منطقه سوق داده است.
تضاد میان دو پوسیده و روند قدرت گیری و گسترش اسلامگرایی، تقریبا تمامی خاورمیانه و اکثر مناطق شمال و غرب آفریقا را در نوردیده است و شاهد روند فزایندۀ رشد و انتقال آن در اروپا و سایر نقاط جهان هستیم. با مختصات فعلی و نیروهای حاضر در صحنه، چشم اندازی مبنی بر پایان یافتن این تضاد ارتجاعی در کوتاه مدت و دست کم در دو دهه آینده دیده نمی شود. تنها راه پایان دادن به این تضاد و خروج مردم از بن بست اسلامگرایی-امپریالیسم، قدرت یافتن مجدد یک جنبش انقلابی مردمی تحت رهبری کمونیستها است که هدف آن زدن تیر خلاص به هر دو نیروی پوسیدۀ بورژوایی یعنی اسلامگرایی و امپریالیسم است.
فقط و تأکیداً همین و نه چیزی کمتر از آن!
آبان 1394


یادادشت

1-در مورد انجمن سافاری و نقش دومارنش در آن نگاه کنید به: سیا و جهاد، جنگهای نامقدس – نوشته جان کالی – ترجمه مجتبی نجفی و مهرگان نظامی زاده – نشر صمدیه – 1385
2-در مورد حرکت آنارشیک سرمایه و تأثیر آن بر عروج پدیده هایی مانند اسلامگرایی نگاه کنید به: در باره‌ی «نیروی محرکه‌ی آنارشی» و دینامیک‌های تغییر – ریموند لوتا – نشریه حقیقت ارگان حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) شماره 66 دی 1392
http://cpimlm.com/hagh3_g/hagh66.pdf

3-در مورد بر آمدن اسلامگرایی نگاه کنید به:«نگاهی به بن بست بهار عربی و عروج بنیادگرایی اسلامی» و «کسب قدرت توسط اسلامگرایان در ایران» – نشریه حقیقت شماره 67 فروردین 1393 ص 1 تا 20
http://cpimlm.com/hagh3_g/hagh-67.pdf
4-در مورد تضاد دو پوسیده و ارتباط آن با تضاد اساسی عصر نگاه کنید به: بن بست خیزشهای عربی و راه برون رفت – ساموئل آلبرت – نشر آتش – 1391 – ص 21 تا 28
http://cpimlm.com/bzjahanoost/bahare-arabi.pdf

doma

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)