از ارتفاعِ اندیشه
سقوط مى کنیم
و هیچ دستى
چترِ نجاتى نمى گشاید
و این جامِ تلخِ دانایى است
که سلول هاى سربىِ مغزهایمان را
گداخته مى کند
و به خاکسترش مى نشاند
به دروغ هاى این جهان
خو مى کنیم
و به تابشِ خورشید
که بر همه یکسان نمى تابد
و به هر که بامش بیش
برف اش بیشتر
غول هاى سیاه
در مسیر صبح ایستاده اند
خط به خط…
و رویاهاى سپیده دم را
در بسترِ نفرت
تسخیر مى کنند
و جنین ترس در نهادهاى معلول مان
ریشه مى زند
ترس
جهل مى زاید
و تا اینجاى قصه
ما باخته ایم
و هم آوا با گورکنانِ سیاه
در کوچه بن بست هاى شب
چرخ مى زنیم
ودر غیابِ مهتاب و نور
خیال هاى رنگى مان را
دفن مى کنیم
با دروغ هاى این جهان
جان مى دهیم
در کجاى نوانخانه ى زمین
نام ما ثبت خواهد شد….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)