فکر روشنفکر دینی سرسری ست

فکر روشنفکر دینی سرسری ست
پای تا سر سفرۀ خرپروری ست

آنکه مغزش کارگاه فکر نیست
بر زبانش هیچ ، الاّ ذکر نیست

ذکر یعنی فکر ها پوچند و کال
چون علف در آخور و جو در جوال

آنکه فکرش در پی اوهام رفت
عقل او چون آفتاب از بام رفت

ای که جهل خویش را خوانی خِرَد
خوش خرت در خوش خیالی می چرد

خوش خیالی عمر نوحت می دهد
درد بی دردی به روحت می دهد

آن که جز در بندِ بی دردی نبود
گرچه عقلش کاست ، ایمانش فزود

نور ایمان تافت بر مغز تهی ش
گشت با اوهام عالم قوم و خویش

زی حقیقت لیک از روی مجاز
یافت درها را به روی خویش باز

صاحب تقوی و زهد و ریش شد
عاشق اندیشه های خویش شد

گفت انا الروشن ضمیر کهنه کار
دانش و دین دارد از من اعتبار

گفت انا الدکتر ، انا الاندیشه ورز
دانشم گسترده تا آن سوی مرز

گفت اناالعلامه بن الفیلسوف
پیش من شمس و قمر شد در کسوف

بر زبان اسرار عالم وِردِ من
سوسیولوگ های جهان شاگرد من

اینچنینم با کیا و با بیا
همنشینِ اولیا و انبیا

روز و شب با کانت حویشی میکنم
با هگل اسلام کیشی می کنم

می نشینم با وِبـِر ، بالای میز
می کنم اندیشۀ او را تمیز

مارکس را با داء دینی مبتلا
می کنم در سرزمین کربلا

با لنین اطراف نهر القمه
بورژوازی را به سر کویم قمه

بعد راه جمکران طی میکنم
چون شبان هیهای و هی هی می کنم

می روم در مشهد موسی الرضا
پشت ِ مرقد می کنم سیر فضا

اسب دانش بهر دین هی می کنم
رو ، ز مشهد جانبِ ری می کنم

می زنم با عزت و با احترام
درجماران بوسه بر دست امام

شربت اسلام را سر می کشم
نعرۀ اللهُ اکبر می کشم

با تبرداران علم مکتبی
می زنم بر جنگل ِ لا مذهبی

پشتِ آگاهی به بالش می زنم
عطر اسلامی به دانش می رنم

لاف علم و عقل و ایمان می زنم
نان به خون اهل ایران می زنم

کافران را بند بر گردن زنم
قفل نادانی به دانستن زنم

اضربو ا چون از اصول دین ماست
این زدن ها مایۀ تسکین ماست

انقلاب ما به یمن اضربوا
اینچنین با نصر ما شد روبرو

اضربوا از پایه های دین بود
در رسالات کهن تدوین بود

اولیا را اضربوا کرد اولیا
اوصیا را اضربواکرد اوصیا

زین زدن ها دین رواج عام یافت
گار ایران رونق از اسلام یافت

گر عرب چون ما نمی زد بر عجم
تکیه گاه وی کجا بُد تختِ جم؟

اضربوا و اقتلوا و اسلموا
هرسه می جویند ره بر تسلموا

اسلموا و تسلموا اصلی اصیل
بود و دائم بود خواهد بی بدیل

داعش از ما هست شد نی ما از او
او به ما پیوست شد نی ما از او

زین سبب جهل ِ من و مکرِ امام
رستگاری می بَرَد بهرِ عوام

خود ، از این رو همرهم ار بهر دین
باقسیّ اُلقلب ، قصّابِ اوین

با امامِ مرگ بیعت می کنم
کیفِ عالم با شریعت می کنم

حذف اهل فکر را حامی ستم
زانکه روشنفکر اسلامی ستم

حق به کف دارم که مرد دینی ام
صاحب اندیشۀ تکوینی ام

سروری را از خدا دارم نصیب
کرده کوته ، دین ، ز ما دستِ رقیب

معجز دین است اگر ما سروریم
راست بر صدرِ امور کشوریم

معجز دین است اگر ما دکتریم
اوستادِ کودنِ آبِ کُریم

معجز دین مان مهندس کرده است
جرثقیل از بهر قتل آورده است

معجز دین است اگر آقاستیم
خوش نشین ِ پلـّۀ بالاستیم

اوستادانیم و دانشگاهیان
استراتژ پیشۀ اصلاحیان

علم دین نذر سیاست کرده ام
بر زمین مشق ریاست کرده ام

زانکه عقلم هدیۀ لطف خداست
رهبرم شیخ و فقیهم مقتداست

کارمند انقلابِ اوستم
کاتب وحی سراب اوستم

با ندای مرجع تقلید خویش
در فضا می گسترانم دیدِ خویش

فکر بکرم را تعالی می دهم
دادِ شغلِ خشتمالی می دهم

خشتِ فکر و خشتِ ذکر و خشت دین
می زنم بر عرصۀ ایرانزمین

تا پی و بنیاد کین در این دیار
روی خشتِ فکر من یابد قرار

خویش را معمار کشور می کنم
مُلکِ ایران را مُسخّر می کنم

***
اینچنین فرمود روشنفکر دین
این متاع آسمانی بر زمین

حق فروپیچیده در جوفِ نمد
از ازل آورده تا شام ابد

دعوی دین دارد و دانشوری
در دکان ، ابنای جهلش مشتری

خویش را برخق شناسد در زمین
زان که دارد تکیه بر ابنای دین

چون خدا با اوست حق با او بود
یاوه پنداری ولی حقگو بود

مِلک طِلق اوست حق و راستی
هیچ در خود می نیابد کاستی

دیگران در چشم او بر باطلند
باغِ بی بر، داتۀ بی حاصلند

هر که باشی گر به دینش نیستی
جز سزای قهر و کینش نیستی

ژست آزادی ش جز تزویر نیست
جلد او شیر است اما شیر نیست

گر برون آید ز جلد شیر خویش
گریه خواهد کرد بر تقدیر خویش

ای که در دین دعوی بالاستت
از دروغت نیست بر تر راستت

رغم اوهامی که می پنداشتی
عقل با ایمان ندارد آشتی

ای به ایمان گشته کالایت گران
فخر مفروش اینچنین بر دیگران !

گرمسلمانی ، مسلمانیت خوش
ریشِ زیر تیغ ِ سلمانیت خوش

رو تو خود را باش اگر تقواگری
از سر ما دور دار آن داوری

ما بدهکاران دینت نیستیم
غاصبان سرزمینت نیستیم

با چنین دین در سیاست کردنت
چیست سودای ریاست کردنت؟

دین خود را صرف قهر و کین مکن
ور ریاست می کنی با دین مکن

ما دوتن همسایه و هم ریشه ایم
زخمدار ضربت یک تیشه ایم

از چه رو از آدمیت تن زنی
دین خود را چون تبر بر من زنی ؟

خنجر از ایمان خود داری به کف
تا دل همسایه را گیری هدف ؟

از چه رو با دین خود سودا کنی؟
وین تجارت بر زیان ما کنی؟

سود خود می جویی از دین داشتن
حال ِ ما بهرِ چه خُرد انگاشتن؟

گر خدای توست سود افزای تو
مفت چنگت باد این سودای تو

لیک ما نیز از همین آبیم و خاک
ریشه مان ازوی نیابد انفکاک

از چه ایمان را وسیلت می کنی؟
با جهانی مکر و حیلت می کنی ؟

این وطن کاشانۀ ما نیز هست
باغ و راغ و خانۀ ما نیز هست

با زیان ما زبهر سود خویش
تحفۀ تقوا و دین آورده پیش

رغم مردم ، دولت دینی تراست
با خدا رسم کژ آئینی تراست

مهر انسان خواه و ترک زور کن
دست دین از حاکمیت دور کن

ورنه با این زور و با این دستکار
زیر چتر رحمت پروردگار

نیستی جز نوکر قومی جهول
عامل بدکار مشتی گُنگ و گول !

اینچنین در آشکار و در نهان
داغ لعنت می خوری تا جاودان

م.سحر
16.10.2015

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)