آیلان
ماریان پیرکان (فرانسه) + سعید بلوچی (ایران-هلند)
متن اصلی به اسپرانتو- ترجمه به فارسی: سعید بلوچی

آیلان فقط سه سالش بود. یک روز که داشت با عروسکش ” دوستی” بازی می کرد، مردی سیاهپوش را دید که در دست راستش یک تفنگ بود و در دست چپش هم یک پرچم سیاه.
مرد داد زد:
– کردها حق ندارند با ” دوستی” بازی کنند. بده اش به من ! و به زور ” دوستی ” را از آیلان گرفت.
آیلان گریه کنان دوید طرف مادرش و ازش پرسید:
– مامان، چرا من کردم؟ معنی اش چیه؟ چرا من نباید با ” دوستی” بازی کنم؟
ریحانه، مادرش، نمی توانست جواب بدهد چون یک سیاهپوش دیگر هم پیش او ایستاده بود.
آیلان دوید پیش برادر بزرگترش ” غالب” :
– داداشی، من ” دوستی ” ام را می خواهم …
اما داداش هم نمی توانست کمکی بکند. یک سیاهپوش دیگرهم پیش او ایستاده بود.
آیلان، مثل همیشه، چشمهایش را بست و به سوی پدرش عبدالله پرواز کرد:
– بابایی، من عروسکم ” دوستی” را می خواهم. بردندش. سیاهپوشها می زنندش. نجاتش بده، خواهش می کنم…
عبدالله در جبهه های کوبانی بود. نمی توانست کاری بکند.
آیلان چشمهایش را بست و به سوی همسایه ها پرواز کرد. شهرهایشان خشک بود. سبز نبود. هیچکس کمک نکرد.
آیلان چشمهایش را بست و به سوی دیوار مقدس پرواز کرد تا از خدایان پشت دیوار کمک بخواهد. هیچ خدایی کمکش نکرد.
آیلان تصمیم گرفت بر فراز دریاها پرواز کند. سفر خطرناکی بود چون این دفعه بازگشتی نبود. اما آیلان رفت. آیلان شجاع بود و از سفرهای طولانی نمی ترسید.
شهرها سبز بودند. لباس مردم سیاه نبود. آیلان از مردم ” دوستی” اش را خواست. قول دادند که ” دوستی” را به او برگردانند اما به شرطی که آیلان دوستی اش را برای انسانیت واگذارد. آیلان می بایست بدون دوستی به بهشت پرواز کند.
آیلان شجاع بود. شرط را پذیرفت…

فردا صبح، موضوع همه نوشته های مطبوعات، فیلمها، برنامه های رادیویی و پیامهای اینترنتی این بود که:

” آیلان رفت بهشت و دوستی اش را برای انسانیت گذاشت.
برای جبران شجاعت آیلان، اروپا تصمیم گرفت دویست هزار پناهنده را بپذیرد.”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)