بحران هژمونی سرمایه‌داری، جهانی آشوبناک و شرایطی دردناک فراهم آورده که تصور جهان را آن‌گونه که بود سخت و دشوار می‌کند و افق آنچه خواهد شد را تاریک و پرغبار! در این یادداشت کوتاه در پی برشمردن دلایل بیرونی و درونی بروز جنگ کنونی در شرق اروپا نیستم، اما به نظر زمینه‌های عینی این جنگ در واقعیتی است که خود را به رخ می‌کشد، و آن چیزی نیست جز افول نظام تک قطبی جهان.


 

نظام تک قطبی که با نام ایالات متحد آمریکا از یک سده پیش تاکنون گره خورده بود، از سوی این کشور در سال ۱۹۷۱ توسط دولت نیکسون با گسستن رابطه طلا با دلار و ­­فروپاشیِ جهانی با معماری «برتون وودز» رو به افول رفت. شاید در سال‌های پس از جنگ دوم جهانی برخی پنداشتند تحلیل لنین از امپریالیسم و جنگ و ستیز انحصارهای امپریالیستی خطا از کار درآمده و رهبری و هژمونی فَرَه‌مند ایالات متحد نه تنها انحصارهای سرمایه‌داری جهانی را حول امپراتوری آمریکا گرد آورده و از ستیز آنان با یکدیگر جلو گرفته، بلکه سایر کشورهای توسعه‌نیافته و در حال توسعه جهان سرمایه‌داری نیز اغوای آوای سیرن رؤیایی قرنِ آمریکا شده بودند. چه بسیار سیاستمداران و هنرمندان و روشنفکران جهان‌سومی در پیش پای بت سرمایه رقص استریب‌تیز نمی‌کردند تا مگر از نمد رؤیای آمریکایی کلاهی نصیبشان شود. در این دوره، جهانی‌سازی مترادف با آمریکایی‌سازی بود و آمریکایی‌سازی یعنی همه چیز از زندگی خصوصی و شخصی و خورد خوراک مردم تا هنر و موسیقی و فلسفه و تاریخ تا بازرگانی و صنعت و تولید در بسته‌بندی هالیوودِ مک‌دونالدی، لیبرالیسمِ مک‌دونالدی، پسامدرنیسمِ مک دونالدی، نت فلیکسِ مک‌دونالدی، گِرَمیِ مک‌دونالدی، پولیتزرِ مک‌دونالدی، بازار آزادِ مک‌دونالدی، سیاستِ مک‌دونالدی به خورد مردم جهان داده ‌شود.

جهان سرمایه‌داری اگرچه در این سال‌ها زیر علمِ آمریکا تقریباً به‌صورت یکپارچه مشغول انباشت بی‌پایان سرمایه بود، ولی هم‌زمان و بی‌وقفه مشغول پدید آوردن «آن دیگری» نیز بود، «آن دیگریِ» همزاد سرمایه‌داری نه فقط طبقه کارگر که دراین‌جا سرزمین‌هایی است که بایستی جنگ‌های داخلی بین انحصارها را بر سر آن‌ها تخس کرد و با توسل به «آن دیگری» بر نابرابری‌های ذاتی و سرشتی خود سرپوش گذاشت؛ اما دیگری سازی و نیاز ایالات متحد برای دست‌اندازی بی‌وقفه برجهان، به‌نوبه خود سبب دگرگونی‌هایی در اقتصاد این کشور گردید و آن را به تدریج زیر سایه مجتمع صنعتی – نظامی راند. اگر «پول»، «قدرت نظامی» و «ظرفیت تولیدی» را سه پایۀ هژمونی در عصر سرمایه‌داری به شمار آوریم، قدرت ایالات متحد بر هر سۀ این پایه‌ها قرار داشت و با سلطه بلامنازع بر گردش مالی و بازرگانی جهانی و قدرت عظیم نظامی، منطقِ سرمایه را با منطق امپراتوری پیوند داد و به این کشور اجازه داد تا قدرت سه‌گانه خزانه‌داری- وال‌استریت- صندوق بین‌المللی پول را برای رهبری مالی جهان و ادامه انباشت بی پایان سرمایه در دست بگیرد و در غیر این صورت مجتمع صنعتی – نظامی با کشورگشایی (آنچه در عراق، افغانستان، یمن، سوریه، فلسطین، لیبی و یوگسلاوی شاهد بودیم) راه انباشت بی پایان را می‌گشود. دزدیدن ذخیره‌های دلاری ایران، ونزوئلا، روسیه، یوگسلاوی و ده‌ها کشور دیگر و راهزنی کشتی‌های نفت‌کش ایرانی و ونزوئلایی و تحریم‌های گسترده علیه کشورهای غیر وفادار بر اساس دکترین بوش پسر، (هر که با ما نیست بر ماست) نشان داد که تجارت آزاد و آزادی اقتصادی و ایضاً دمکراسی تنها در گرو انباشت بی پایان سرمایه در کشورهای کانونی است و جز آن مضحکه‌ای بیش نیست. این سوای اقدامات خشن و تجاوزهای آشکار به حقوق دمکراتیک سایر کشورها به شکل حمله مستقیم نظامی مانند ویتنام، کره، یوگسلاوی، افغانستان و کودتا علیه دولت‌های دمکراتیکی چون دولت دکتر محمد مصدق در ایران، سالوادور آلنده در شیلی، احمد سوکارنو در اندونزی، آربنز در گواتمالا و … به رهبری «سیا»ست. هم‌روند نقصان درونی، به‌تدریج مجمع‌الجزایر (های) اقتصادی حول چین و کشورهای آسیای جنوب شرقی، کشورهای آمریکای لاتین، هند، روسیه و مالزی پدید آمد. سرکشی کشورهایی چون ایران، روسیه، سوریه و ونزوئلا کنترل انرژی را برای ایالات‌متحد که از سال‌های دهه ۱۹۳۰ با آن سیادت و هژمونی خود را برجهان تحمیل کرده بود روز بر روز دشوارتر می‌شد و برای جلوگیری از منطقه‌گرایی و بیدار شدن غول‌های خفته چین، هند، روسیه و برزیل و اتصال این‌ها به یکدیگر ناچار به قطع ارتباط چین و روسیه، هند و چین و هند و روسیه بود. در هنگام اجرای دکترینی که در دوره بوش پسر برای ادامه هژمونی آمریکا برجهان تک قطبی نوشته و با یورش به عراق اجرا شد، توماس فریدمن روزنامه‌نگار آمریکایی در بحبوحه اشغال عراق توسط آمریکا نوشت «هیچ چیز نامشروع در نگرانی ایالات متحد نسبت به سلطه یک دیکتاتور شرور (منظور صدام) بر این منبع طبیعی که چرخ صنعت جهان را می‌گرداند نیست»؛ پس از گذشت حدود بیست سال این چقدر شبیه جمله‌ای است که به‌تازگی سهواً از دهان بایدن درباره تغییر پوتین رئیس‌جمهور روسیه بیرون پرید! اگرچه دار و دسته فشل و بی عرضه‌اش کوشیدند زود آن را جمع و جور کنند و رسانه‌های مزدور هم آن را نشنیده گرفتند ولی آن‌هایی که باید این را می‌شنیدند، شنیدند. کاهش قدرت دلار هم‌زمان با سرپیچی روزافزون دولت‌ها در برابر خزانه‌داری – وال‌استریت- صندوق بین‌المللی پول، فشار مجتمع صنعتی – نظامی را در پی داشت که در جستجوی قدرت ژئواستراتژیک برای هموار کردن راه انباشت سرمایه و جلوگیری از فروپاشی نظام تک قطبی جهان سرمایه‌داری دیر یا زود دست به کار می‌شد. فشاری که نه دولت ترامپ و نه بایدن یارای ایستادگی در برابر آن را نداشتند. از این دیدگاه جنگ روسیه و اکرایین جنگی بین روسیه و غربِ سرمایه‌داری به رهبری آمریکاست که در آن هژمونی غالب ضعیف شده و از نظم و انضباط گذشته خبر چندانی نیست. موج جهانی‌سازی و تحمیل سیاست‌های نولیبرالی آزادسازی‌های مالی و بانکی و بازرگانی زیر عنوان آزادسازی اقتصادی، هم‌زمان با دستبردهای راهزنانه آمریکا چه به صورت ضبط دارایی‌های دلاری کشورها در بانک‌های خارجی و چه با اعمال قدرت صندوق بین‌المللی پول، میل به منطقه‌گرایی و ایستادگی در برابر سیاست‌های نو لیبرالیستی را در بسیاری از کشورهای جنوب دامن زد. مدت‌ها بود کشورهایی مانند مالزی، کره جنوبی، تایوان و سنگاپور در شرق آسیا به همراه چین از اجرای سیاست‌های پولی و مالی مورد نظر صندوق بین‌المللی پول سرپیچی می‌کردند. در آمریکای لاتین رهبران ضد جهانی‌سازی در رأس جنبش‌های ضدآمریکایی و ضد‌امپریالیستی یک به یک بر مسند قدرت می‌نشینند تا جایی که دخالت‌های غیرقانونی آشکار و پنهان آمریکا در امور این کشورها از ونزوئلا گرفته تا برزیل و بولیوی و نیکاراگوئه و در رأس همه آن‌ها کوبا چندان کارساز نمی‌شود. کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا مدت‌هاست علیه جهانی‌سازی جنبش‌هایی برپا می‌کنند که گاه تا سرنگونی حکومت‌های دست‌نشانده پیش می‌رود، اگرچه هر بار شکست می‌خورند. در داخل آمریکا نیز با چیره شدن اقتصادِ مالی بر اقتصادِ تولیدی ظرفیت‌های بزرگی بی‌استفاده شده به‌گونه‌ای که شاهد ده‌ها شهر و شهرک متروکه و خالی از سکنه که نمونه بارز آن دیترویت مظهر قدرت بی‌مثال صنعت خودروسازی ایالات متحد و زادگاه فوردیسم است، هستیم. البته سیاست‌های شکست خورده جهانی‌سازی و نولیبرالیسم اقتصادی همه‌جا واکنش‌ها و آثار یکسانی برجای ننهاده و در شرق اروپا و آمریکا، صورت دیگرستیزی به خود گرفته که در قالب جنبش‌ها و شیوه‌های فاشیستی در جامعه‌های این کشورها رخ می‌نماید. از این دیدگاه جنگ کنونی اکرایین چهره‌ای از این گرایش فاشیستی در روابط بین‌المللی و داخلی این جامعه‌هاست که با سرکوب سیستماتیک نیروهای چپ و وادادن سوسیال دمکرات‌ها زمینه مناسب را برای رشد این گرایش های خطرناک فراهم آورده است که موجب ایجاد دگرگونی‌های ژرفی در مناسبات اجتماعی درونی و بیرونی این کشورها می‌گردد.

چهره دژم جهان

اکنون با گذشت بیش از یک ماه از جنگ روسیه و اکرایین، اگر بگوییم آمریکا پس از شکست در پیشروی ناتو به سمت روسیه و تعویض دولت پوتین با یک دولت دست‌نشانده از نوع اروپای شرقی آن، قصد دارد با تسلیح گسترده و سازماندهی نیروهای نئونازی و شبه فاشیست در اکرایین، این جنگ را به جنگی فرسایشی علیه روسیه تبدیل کند، سخن تازه‌ای نگفته‌ایم. جنگی که در بدترین حالت به بالکانیزه کردن روسیه منجر خواهد شد و در غیر این صورت روسیه را درگیر جنگی خواهد کرد که اقتصاد آن را به تضعیف خواهد کرد و اثری از اکرایین باقی نخواهد گذاشت. پیامدهای جانبی این جنگ ایجاد موج جدیدی از جنگ سرد خواهد بود که طبق منطق جرج بوش پسر در هنگام حمله به عراق هر کس با ما نیست بر ماست، شکاف ژرفی میان کشورهای جهان خواهد انداخت، شکافی ژرف‌تر از جنگ سرد در دوره شوروی. ایالات متحد در این جنگ سرد قرار نیست هیچ طرح مارشال یا طرح ترومنی برای سایر کشورهای خط مقدم با شوروی اجرا کند و نه دولت رفاهی بر سر کار خواهد آمد و سیاست‌های نولیبرالی خانمان‌سوز به جای سیاست‌های کینزی گسترش خواهد یافت. در این صورت جهان جای بدتری برای زندگی خواهد بود. در کوتاه مدت اگر بهای نفت و گاز در همین قیمت‌های بالای صد دلار باقی بماند میانگین تورم برای کشورهای اروپایی با بیش از ۲ درصد افزایش به حدود ۸ تا ۱۰ درصد خواهد رسید. افزایش بهای سوخت به زودی موجب بروز ناآرامی در کشورهای اروپایی و سایر کشورهای با اقتصاد نولیبرال خواهد شد، تورم جهانی به‌ویژه در مواد غذایی که روسیه و اکرایین از تأمین‌کنندگان مهم آن هستند افزایش خواهد یافت و مردم آفریقا را که عمده اقلام خوراکی خود را از روسیه تامین می‌کننددر آستانه قطحی و گرسنگی قرار خواهد داد. زنجیره تأمین ضنعت غرب به‌ویژه برای صنایع خودروسازی آلمان و فرانسه دو غول بزرگ خودروسازی اروپا و جهان مختل خواهد شد و با افزایش مواد اولیه فلزها و کانی‌ها، قیمت تمام‌شده در صنایع به شدت افزایش خواهد یافت و سرمایه‌داری غرب در چاه رکود سقوط می‌کند. در اثر افزایش استفاده از زغال‌سنگ در اروپا و نفت شیل در آمریکا شرایط اقلیمی که بر لبه بحران حرکت می‌کند اوضاع به‌مراتب بدتری را تجربه خواهد کرد و مرگ، فقر و بی‌خانمانی و مهاجرت‌های گسترده‌تر بیشتری برای زحمتکشان و لایه‌های کم‌درآمد و روستاییان به همراه خواهد داشت. جنگ، طبیعت اکرایین و احتمالاً بخش‌های بزرگی از روسیه را درگیر خواهد کرد. انفجار هزاران بمب و موشک و پرواز هواپیماهای جنگی و حرکت کشتی‌ها در دریاها به‌شدت طبیعت را آلوده کرده و دمای زمین از این‌که هست بالاتر خواهد رفت. بی‌توجهی به حقوق کارگران و زحمتکشان و سرکوب اتحادیه‌های کارگری و احزاب چپ طرفدار کارگران و زحمتکشان ابعاد گسترده‌تری در کشورهای سرمایه‌داری غربی یافته و نژادپرستی و بیگانه‌ستیزی دردناک‌تر از پیش خواهد شد. کما این‌که در گرماگرم جنگ و بی‌توجهی عمدی رسانه‌های رابرت مرداک و قلم به مزدان ناتو و خزانه‌داری آمریکا، بنا به اطلاعات نهادهای مردمیِ کمک به پناه جویان ایتالیا ده‌ها پناه‌جو احتمالاً به‌عمد در مدیترانه غرق‌شده‌اند بدون آن‌که هیچ نهاد مسئولی پاسخگوی آن باشد.

نه روسیه شوروی است نه پوتین لنین

مقاومت در برابر جهانی‌سازی ممکن است از سوی دولت‌ها به‌صورت انزواطلبی و منطقه‌گرایی بروز یابد اما بعد فرهنگی و اجتماعی نیز داشته که در برابر یکسان‌سازی دردناک فرهنگی و آنچه از سوی غربِ سرمایه‌داری مدرنیت و پیشرفت نامیده می‌شود روی داده است. مقاومت در ایران، عراق، پاکستان، سوریه، عربستان، تونس و مصر با آنچه در آمریکای لاتین در جریان است تفاوت چشمگیری دارد و البته با آنچه در اروپا در فرانسه، اتریش یا آلمان روی داده است. در جریان یکسان‌سازی پسامدرنیسم و پاک کردن «گناهِ نخست» از دامن سرمایه‌داری توسط بخشی از سوسیال‌دمکرات‌ها و آن بخش از چپ که مبارزه با امپریالیسم را همچون لکه ننگی از دامن خود پاک کرده و در همسان‌بودگی با مدرنیتِ سرمایه با عدالت اقتصادی خداحافظی کرده و در نهایت به تعدیل و دادن چهره انسانی به سرمایه‌داری بسنده می‌کند، بیگانه‌ستیزی روز به روز رشد کرده و در جریان جنگ اخیر شکل هیستریک ضد روسی به خود گرفته. آنچه روشن است آمریکا در این جنگ پیروز نخواهد شد، اما ناتو به قیمت سیاه‌روزی زحمتکشان، اروپا را بیش‌ازپیش تسلیح خواهد کرد. سیطره مجتمع صنعتی – نظامی آمریکا کشورهای دیگری را در آتش جنگ خواهد سوزاند و نیروهای شبه فاشیست و نئونازی، همزادان داعش و القاعده و طالبان در اروپا قدرت خواهند گرفت و به کمک بازوهای رسانه‌ای امپریالیستی رابرت مرداک، با جا زدن پوتین به‌عنوان جانشین لنین و روسیه به‌جای اتحاد شوروی، کمونیست‌کشی و مک کارتیسم جدیدی به راه خواهد انداخت که به کمونیست‌کشی در خاورمیانه داعش و طالبانی پهلو خواهد زد. در این کشاکش، بخشی از چپ با پسوند نو یا دمکرات یا چپ اروپایی با گرفتن موضع ضد سرمایه‌داری (به‌عنوان نیرویی که از جهانی‌سازی تا حدودی سود می‌برد) نسبت به مبارزات ضد امپریالیستی و ضد جهانی‌سازی بی‌توجه می‌ماند و چپ ضد امپریالیست نیز که بیشتر اسیر مقاومت در سپهر ضد جهانی‌سازی است نسبت به مبارزه علیه سرمایه‌داری برای دمکراسی بیگانه ‌مانده، در نتیجه چپ ضد امپریالیست و چپ ضد سرمایه‌داری در بحران‌های جهانی مانند گسترش ناتو، جهانی‌سازی، جنگ‌های امپریالیستی چون سوریه و اکرایین، بحران جهانی پناه‌جویان و تحریم‌های ضدانسانی و دزدی‌های آشکار امپریالیست‌ها علیه کشورهایی چون ایران، ونزوئلا، سوریه، افغانستان و کوبا و بمباران‌های وحشیانه یوگسلاوی سابق هر یک راه خود را جدا از دیگری می‌جوید. در چنین شرایطی در خاورمیانه و شمال افریقا و بخش‌هایی از جهانِ جنوب، جهانی‌سازی نه توسط نیروهای مترقی جنبش ضد جهانی‌سازی و بدیل‌های مثبتی که ارائه می‌دهند، بلکه توسط نیروهایی که ممکن است از دید دمکراسی لیبرال و چپ خشن، بی‌منطق، ترسناک و واپس‌گرا باشند، به دلیل ویژگی‌های خاصی که دارند تهدید شوند.  از سوی دیگر با کاهش اقتدار و احترام و نفوذ دیپلماتیک مرجعیتِ ایالات متحد آمریکا، جهانِ سرمایه‌داری شاهد آرایش‌های ناپایدار و متغیر می‌گردد. بورژوازی همچون سال‌های پیش از جنگ دوم که برای تحکیم مواضع درونی خود به ایده ملت متوسل شد، با استفاده از انواع ایدئولوژی‌های فاشیستی و شبه فاشیستی و شووینستی پشت ایده ملی‌گرایی، میهن پرستی، و البته نژادپرستی سنگر می‌گیرد  و با گرفتن انگشت اتهام به سمت بیگانگان آنان را مسئول بیخانمانی و سیاه روزی ملت برگزیده معرفی می کند. این گرایش آن چنان در نزد بخشی از بورژوازی الیگارشیک و غارتی اکرایین پذیرفته شده که به‌تازگی زلنسکی دلقک تازه به صحنه آمده سیرک امپریالیسم آمریکا اعلام کرده اکرایین اسراییل بزرگ اروپا خواهد شد. این موضع زلنسکی همچنین نشان دهنده درهم فرورفتگی منافع اقتصادی و سیاسی نولیبرالیسم و فاشیسم است که با تکه‌تکه شدن قدرت‌های هژمونیک و پس‌نشستن لیبرال دمکراسی، و بروز انواع مشکلات اقلیمی، طبقاتی و هویتی، به دم دست‌ترین و سرراست‌ترین نیروها و ایدئولوژی‌ها یعنی همان ایدئولوژی نازیسم متوسل شوند. در این جهان آشوبناک آیا نازیسم خواهد توانست با نابود کردن هویت طبقاتی طبقه کارگر و زحمتکشان و پنهان شدن در پشت نژادپرستی ناجیِ نظام تک قطبی جهان باشد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)