آورده اند که .
..

و آورده اند که سرزمین هجومستان را مَلِکی بود صعب از خود مسرور و به خود مغرور که به دعوی، چُست بودی و به گام نهادن سُست و به عزم و دلیری ، ناتندرست .
آنچنان که در ایامِ امن و سلامت اورا زبانی تیز بودی و به روز دشخواری و سختی پای گریز .
و چنین بود که در هوای طوفانی چمدان به آستانۀ در داشتی و به دل ، هوای سفر .
پیش آمدی ، نه یک بار که چندین بار از رسیدن اوقات آشفتگی عنان شجاعت در باختی و خود را به سرعتی وصف ناپذیر به مُلکِ دیگر انداختی و سرنوشتِ اهل دیار به امانِ شیطان سپردی و کشتی بی لنگر به چنگ باد نهادی .
هرچند یکی دوبار از شاخِ قوچ و محنتِ کوچ ، جان به در بُرده بود و بخت گریخته اش غیرتی کرده و بر سفینه اقبالش به تخت حکمرانی هجومستان باز آورده بود.
اما خدای عزّ شأنه گواه است که این تو بمیری نه از آن توبمیری ها بودی که بی خطر گذرد و نه این طوفان جهانروب از آن بادها که به آرامی از سر گذرد.
باری بخت، یاری نکرد و تخت ، بی بختیار شد و تاج سلطانی به دست ارباب کین و طلاب دین افتاد و سر انجام بر سر صدرُالمتقلبین و امام ُالمُتعصبین و قصاب ُالمُتشرعین قرار گرفت و شد آنچه شد.
و چنین بود که شمشیر شاه اسماعیلی در کف ملا محمد باقر مجلسی و سرنیزۀ آغامحمد خانی به دست شیخ فضل الله نوری افتاد تا ازین پس گوسفند وطن قربانی دین باشد و سعادت انسان پایمال جهالت و کین .
و باقی داستان را از راوی درخواهی خواست اگر زمانه امان دهد .

راوی
م.سحر
7.9.2015

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)