می خواستم و می خواهم شهروند باشم . و شهروند هم هستم اما امروز شهروندی شرمنده ام و میخواهم رفع شرمندگی کنم . من شهروندی تابع قانون واقف به حقوق و واقف به تکالیف شهروندی ام هستم . حتی هرگز به حقوق بین المللی ، حقوق بشر ، و کنوانسیونها  استناد نکرده ام . همین قانون خودمان وقتی کفاف می دهد چه حاجت به توسل به دیگران . شهروند بی نام است . موجودی حقوقی است . اما من در ضمن شهروندی اهل قلم هم هستم و این ، نوع تکالیف شهروندی مرا مشخصتر می کند . من همواره در مطبوعات مجاز این کشور قلم زده ام و این بار هم می خواستم همین کار را بکنم . اما دو ماه دوندگی و مذاکره با اهل مطبوعات نتیجه نداد. و کاش این دو ماه را چنین تلف نکرده بودم . همه شان می ترسند . از عمل به قانون می ترسند . و ای بسا حق داشته باشند . اما از نظر من آن کسی که از استناد به قانون و عمل به قانون و نشنیده گرفتن تهدیدهای غیرقانونی می ترسد شهروند نیست .چرا باید به فرامین غیرقانونی که تلفنی یا درگوشی به ما ابلاغ می شود تن در دهیم ؟ برای بقا ؟ کدام بقا ؟ هیهات من الذله! بیخ گوش من و در دو ماه اخیر جلوی چشم من ابتدایی ترین اصول قانون مصوب خودشان را زیر پا می گذارند و به ما شهروندان ترس خورده فخر می فروشند و ما شهروندان چشممان را به دهان مسئولان امریکا و اتحادیه اروپایی دوخته ایم تا بلکه حق ما را بستانند و مسئولان کشورمان را با تهدید یا تطمیع وادار به اجرای قانون کشور خودمان کنند! مسئولان ، مستقیم یا غیرمستقیم ، منتخب ما هستند . یعنی به هر ترتیب منصوب ما هستند . همه شان هم می گویند “خادم” ما هستند . پس چه ترس از مواخذه از خادمانمان ؟ همه از شهروند عادی گرفته تا مقامات باید از یک چیز بترسند : قانون. هر شهروندی که قانون را در خفا یا علن زیر پا بگذارد باید که دائما نگران باشد که ارباب قانون این تخلف را کشف کنند و او را به سزایش برسانند. اما متصدیان و مامورانی هم که قانون را زیر پا می گذارند باید از شهروندان بترسند و جرات تعرض به شهروندان را پیدا نکنند. اما ما شهروندان ترس خورده شده ایم و آدم بزدل و جبون و ترس خورده هیچ حقی در هیچ کجا ندارد . باید زور بشنود و دم بر نیاورد تا بقایش تضمین شود . بقا ؟ آری بقا در این مقام یعنی خوردن و نوشیدن و نفس کشیدن و نه چیزی بیش از آن.

اما من می خواهم شهروند باشم. می خواهم از خودم خجالت نکشم و عمری را به ظاهر آسوده اما با وجدان معذب نگذرانم . بگذار لگدکوبم کنند به ناحق اگر جراتش را دارند . می گویند پهلوان زنده اش خوش است . من اما پهلوان نیستم . من یک شهروند عادی هستم و جز این هم مقامی برای خودم نمی خواهم .

باری اینها همه مقدمه بود . سخنم را کس نشنید و نماینده ای هم به من از بی شهامتی نمایندگان گفت ، گویی خودش از این خیل نیست . دختر نسرین ستوده ، دختر ما ، مهراوه ، را  به شکل علنا غیرقانونی  محکوم کرده اند و مادرش دست به اعتصاب غذایی مرگبار در برابر این بی قانونی زده است. من با نسرین صحبت کرده ام ( البته بنا به بخت و اقبال خوش ! ) نسرین امروز ، سوای اتهامش و سوای مجازاتش ، که خارج از این بحث است ، یک خواسته صرفا قانونی دارد . اما گوش هیچ کس بدهکار نیست. من به او گفتم که مسئولان یکسره از انسانیت تهی نشده اند و چون از ریز ماجرا مطلع بودم قول دادم بالاخره گوش شنوایی پیدا کنم و در مقابل از او قول گرفتم که اگر به همین یک خواسته قانونی اش عمل کردند و حکم مطلقا غیرقانونی دخترش را ابطال کردند دست از این اعتصابش بردارد . و او هم قول داد . اما هیهات که من برخطا بودم . با این “خادمان” حتی نمی توان تماسی برقرار کرد . راستی دادیار شعبه دوم دادسرای اوین کیست که روی برگه احضاریه حکم صادر می کند و حتی اسمش را هم نمی نویسد ؟ من این دادیار و رئیسش و روسای رئیسش را به محکمه خواهم کشاند . می گویم من و منظورم یک شهروند است . چون من کسی نیستم جز یک شهروند . و شهروندان  بالاخره هستند ، شهروندان پایبند قانون . شهروندانی که شهامت مدنی دارند . شهروند تابع قانون نمی ترسد . بگذار بحق مامورانی بترسند که به خیال خودشان در حصار امن زندگی می کنند . اگر جراتش را دارند مرا به محکمه بخوانند تا از دخترم مهراوه با سند و دلیل و مدرک دفاع کنم . والا بزدلانه هرکار می خواهند با من بکنند . ای قدر ناشناسان جز به شهامت شهروندان نمی توانید بپایید !

رونوشت مضحکترین حکم دنیا را ضمیمه میکنم آقایان لاریجانی . مخصوصا برای اطلاع شما آقای محمد جواد که مسئول حقوق بشر ! قوه قضائیه هستید . والسلام با این قلم که نخواهد شکست .

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)