پژوهشی در تاریخ و اندیشه ی سیاسی روشنفکران تروریست

یشگفتار: نقد تروریسم چرا؟ و چگونه؟

«بسیار این حرف را گفته اند و شنیده ایم که بهترین راه برای تقویت یک جریان این است که برای آن جریان شهید درست شود. این گفته درست است، اما نه کاملاً. آنچه سبب میشود، موضع گروه تحت سرکوب تقویت شود، فقط شهادت هوادارانش نیست؛ بلکه وقتی در مبارزه با آن جریان به جای سلاح فکری و نظری، از خشونت و زور استفاده میشود نیز، آن جریان تقویت میشود. سرکوب خشونتآمیز همواره در حکم اعتراف به این است که آدمی از بهکارگیری اسلحهی برتر فکر ناتوان است، دلیل برتری اسلحهی فکر این است که این اسلحه، پیروزی نهایی را به ارمغان میآورد. این اشتباه بنیادینی است که فاشیسم بدان مبتلاست و در نهایت به خاطر آن نابود خواهد شد. پیروزیِ فاشیسم… تنها میان پردهای است… میان‌پرده بعدی موفقیت کمونیسم خواهد بود. اما آنچه سرنوشت نهایی مبارزه را رقم میزند، نه اسلحه بلکه ایده است… ایده ها و نه اسلحه‌ها سرنوشت نهایی را رقم میزنند.»(20:292)

این سخن لودوویگ فون میزس  متفکر لیبرال اتریشی است که  سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم منتشر شد و در آن دوراندیشانه پیشبینی کرده بود که پس از «میان‌پرده ی فاشیسم» نوبت «میان‌پرده کمونیسم» خواهد رسید چراکه در نبرد با سوسیالیسم و اشکال متنوع فاشیستی و کمونیستی آن راه درست پیموده نشده است و به جای اندیشه، اسلحه به مصاف آنها رفته است. جهان آزاد سخن لودوویگ فون میزس  را شنید و دریافت که در نبرد با کمونیسم به جای «سلاح گرم» از «سلاح سردِ سخن» استفاده کند اما در ایران (که هنوز حتی کتاب میزس ـ به صورت کامل ـ ترجمه نشده است) ما در میانه ی گذار از میان‌پرده ی فاشیسم به میان‌پرده ی کمونیسم بسر میبریم و باید هزینهی اسلحه ای که فاشیستها علیه کمونیستها کشیدهاند را بپردازیم و آنان را چونان شهیدان بر دستان بچرخانیم و تقدیس کنیم و اگر اسلحه اندیشه را به سوی آنان نشانه رویم نزد وارثان این شهیدان چونان قاتلان جلوه کنیم و از یاد ببریم که این فداییان خلق بودند که به نام خلق، مرتکب قتل میشدند. اینگونه است که سخن گفتن از «روشنفکران تروریست» در تاریخ معاصر ایران به گناه کبیره بدل میشود. گویی از یک پارادوکس حرف میزنیم: «روشنفکری و تروریسم»؟! مگر جمع این دو ممکن است؟! مگر روشنفکر میتواند تروریست باشد؟ مگر تروریسم همان بنیادگرایی نیست؟! مگر روشنفکری همان تجددخواهی نیست؟! مگر روشنفکری تئوری نفی خشونت و تروریسم، استراتژی توسل به خشونت نیست؟! مگر تروریستها همان داعشیان و روشنفکران همان خدایگان خرد نیستند؟ پس آنکس که از اجتماع این دو امر متضاد سخن میگوید یا جاهل است یا خائن و در هر دو صورت چون خون شهیدان راه حق و خلق را پایمال کرده مستحق بهتان است که اگر باب مباهته در فقه شیعه بابی در تردید است، در فقه کمونیسم عین صواب است و چنین شخص هتاکی درخور تهمت است چرا که وارد حوزه افتخارات بلکه موجودیت تاریخی جنبش چپ ایران شده است.

IMG17355704

نویسنده این مقاله: محمد قوچانی

1-نقدها و تردیدها

همه ی نقدها بر فرضیه ی «روشنفکران تروریست» در یک داوری اخلاقی مشترک بودند: همه ی آنها براساس منطق زمانه تروریسم را منفور و مطرود می دانند که از این حیث باید به لیبرالیسم تبریک گفت که توانسته است در عرصه ی عمومی ثابت کند که کشتار انسانها به هر بهانه ای حتی مقدس، عملی نارواست که حتی وارثانِ «روشنفکران تروریست» نمی توانند از آن حمایت کنند اما منتقدان به استناد مهمترین منطق انتقادی خود نسبت به نظریه‌ی «روشنفکران تروریست» یعنی منطق «زمان پریشی» نمی توانند انکار کنند که روزی ـ روزگاری (نه چندان دور) تروریسم نه در معنای امروزین خود که در معنای دیروزین اش معنایی مقدس و متبرک داشت. در دهه‌ی 40 تروریسم به صورت مطلق محکوم نبود و میان تبهکاری اجتماعی و قیام مسلحانه تفاوت وجود داشت. «روشنفکر تروریست» نیز پیشتاز جامعه ای بود که برای آزادی و رهایی نوع بشر در برابر حکومتِ بسته، دست به اسلحه میزد. درواقع اگر ما از «روشنفکران آدمکش» یا «قاتل» سخن میگفتیم، منتقدان حق داشتند که خشم بورزند و خشونت کنند و بگویند پس میان اصغر قاتل و بیژن جزنی چه تفاوتی هست؟! اما هنگامی که از «روشنفکران تروریست» سخن میگوییم دقیقا به این تفاوت و فاصله گذاری توجه داریم که انسان یا انسانهایی شریف (یا حداقل با انگیزه شرافتمندانه) دست به عمل قتل میزنند. این انگیزه البته از قبح عمل آنان نمیکاهد چنانکه واقعیت و حتی نتیجه عمل ایشان (به شرحی که خواهد آمد) قابل دفاع نیست و اساساً همه‌ی سخن بر سر این است که آیا میتوان به استناد «انگیزه» و حتی «نتیجه» (که البته در بحث ما منتفی است، چون چریکها ناکام بودهاند) «روش» نادرست را توجیه کرد؟ در واقع همه‌ی بحث ما در نقد «روشنفکران تروریست» نقد روش آنهاست؛ هم از منظرِ «اخلاق» (نیّت) و هم از منظرِ «سیاست» (نتیجه) و هم از منظرِ «اخلاق سیاسی» (نسبت میان نیت و نتیجه). کارنامه (انگیزه) جنبش چریکی ایران مردود است. آنان که با عدم فاصله گذاری میان تبهکاری و تروریسم به مخاطب چنین القا میکنند که «روشنفکران تروریست»، نه یک واقعیت تاریخی که ناسزایی سیاسی است، درواقع در صورت اثبات فرضیه‌ی «روشنفکران تروریست» (اینکه 1.تروریسم ناسزاست 2.تروریسم نارواست 3.تروریسم واقعیت است 4.فداییان تروریست بودهاند) دچار بحران بزرگتری میشوند و آن اثبات ناروایی تروریسم به هر صورت و هر شکل و اثبات تبهکاری این مردان و زنان شریف است! چراکه مطلقِ تروریسم را بد میدانند و این البته نتیجه‌ی درستی است و اساساً این همه‌ی نیّت ما در انتخاب این عنوان و اثبات آن به مخاطب است! نقدها بر فرضیه‌ی «روشنفکران تروریست» را میتوان در 6 عنوان صورت بندی کرد:

اول، نقد اخلاقی بدین معنا که «درگذشتگان» به ویژه شهیدان راه مبارزه با استبداد و دیکتاتوری را از دو جهت نباید نقد کرد: چه آنکه دست ایشان از دنیا کوتاه است و چه آنکه پیروان و همفکران آنان رسانهای یا اجازهای برای دفاع از ایشان ندارند.

براساس این نقد، هر نوع نقد تاریخی ممنوع میشود؛ چون همه‌ی چهره‌های تاریخی درگذشتهاند و دستشان از دنیا کوتاه است! از این حیث نه تنها نقد اصحاب سیاست که نقد ارباب دیانت (از جمله اولیای دین که چپها پرچمدار نقد آنها هستند) هم عملی غیراخلاقی است. چراکه آنان خود زنده نیستند که بتوانند پاسخ منتقدان خود را بدهند. براساس این نوع نقد، هر نقدی باید منضم به پاسخ نقد باشد تا مبادا مخاطب گمراه شود. درست مشابه آنچه اصولگرایان مذهبی میپندارند که باید همه‌ی نقدها به صورت کرسیهای مناظره تدارک دیده شود تا مخاطب درجا و همزمان با نقد پاسخ خود را دریابد! این نوع نقد درواقع به مخاطب خود اعتمادی ندارد و فکر نمیکند که با انسان خردمندی مواجه است که به یک حرف و سخن اکتفا نمیکند و اگرچه ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق در تهران امکان انتشار ندارد میتواند به ده‌ها پایگاه خبری و تحلیلی این سازمان و نیز دیگر چپ ها در شبکه‌های اجتماعی مراجعه کند که تیراژی ده‌ها برابر مجله مهرنامه و دیگر نشریات لیبرال دارد. درواقع این منتقدین زیر لوای اخلاقگرایی در هراسی اصولگرایانه از گمراهی خلق به سر می برند و به جای نقد، خواهان مناظره اند. مناظرهای که در عمل محال است چون نه تنها شرایط سیاسی اجازه آن را نمی دهد بلکه طرف های مناظره به تعداد همه‌ی انشعاب های جناح چپ مارکسیستی از بلشویک ها تا منشویک های فدایی و تودهای و… است. پس در عمل نقد، منتفی میشود.

دوم، نقد سیاسی بدین معنا که چون «در شرایط حساس کنونی» (ترجیعبند تمامی تفکرات توتالیتر) همه ما سرگرم مبارزه متحد با استبداد هستیم، نقد یک گروه از این «جبهه متحد خلق» تضعیف مبارزه است. باید مبارزه «اصلی» را از مبارزه «فرعی» جدا کرد و تقدم مبارزه اصلی بر مبارزه فرعی را پذیرفت و پذیرفت که نقد مارکسیسم حتی اگر درست هم باشد، یک مبارزه فرعی است. این نقد گرچه صورتی شبه لیبرالی دارد اما در عمق وجود خود، مارکسیستی است. مارکسیسم چون قائل به مبارزه مرحله به مرحله است و چون نبرد لیبرالیسم و مارکسیسم را در مرحله نهایی میداند، دعوت به خویشتنداری میکند و میکوشد در مرحلهای (که آن را مبارزه دموکراتیک ملی مینامد) به ائتلافی تاکتیکی و موقت با لیبرالیسم دست بزند اما در نهایت هدفش نابودی لیبرالیسم است. تجربه‌ی تودهایهای کارکشته در انقلاب اسلامی ایران برای تشکیل جبهه متحد ضدامپریالیستی با جمهوری اسلامی نماد این راهبرد سیاسی است. همچنین در این تحلیل مارکسیستی این «پولیت بورو»ی ناشناخته  متحد خلق است که مصادیق مبارزه اصلی و فرعی را روشن میکند. بدون آنکه ما بدانیم از چه کسی دستور میگیریم و چه زمانی به آنها اجازه دادهایم که به جای ما تحلیل کنند!

اما هم آن تجربه و هم تجربه‌های مشابه در کشورهای دیگر سبب نمیشود که در موقعیت فعلی «شرایط حساس کنونی» باقی بمانیم. نقد استبداد (چه حاکم چه محکوم/ چه پوزیسیون چه اپوزیسیون) احاله پذیر به آینده نیست. بلکه ضرورت زمانه است. تجربه بازتولید مارکسیسم در بنیادگرایی نیز ثابت میکند که توقف نقد مارکسیسم مانع از تسری آن به افکار سیاسی حتی رقیب نمیشود. درواقع نقد مارکسیسم میتواند همزمان نقد بنیادگرایی هم به حساب بیاید چه این تنها مارکسیست ها نیستند که مجبورند به زبان اشاره سخن بگویند!

سوم، نقد امنیتی و پلیسی که درواقع تبیین و تداوم همان باب مباهته (مجاز بودن بهتان زدن) در فقه مارکسیسم است: از این نظر سخن گفتن از روشنفکران تروریست تنها زمانی مجاز است که بتوان از روحانیون تروریست هم حرف زد و چون نمیتوان از روحانیون تروریست حرف زد پس نباید از روشنفکران تروریست حرف زد. در غیر این صورت منتقدان آب به آسیاب حکومت میریزند و در نتیجه حکومتی یا بازیخورده حکومت هستند. این در حالی است که در ده‌ه‌ی اخیر که این نوع نقد به صورت جدیتر ممکن شده است بارها و بارها گروه‌هایی مانند فداییان اسلام یا موتلفه اسلامی نقد شدهاند با این تفاوت که نهتنها این نقدها نادیده گرفته شدهاند بلکه به مبانی آنها توجه نشده است: برخلاف کمونیستها که می‌کوشند نقد خود بر تروریستها را به مصالح سیاسی پنهان کنند، دینداران چه سنتی و چه مدرن نقد خود را بر اصولگرایی و بنیادگرایی مذهبی، به صورت آشکار بیان کردهاند. می‌دانیم که رفتار فداییان اسلام نهتنها موردتایید فقیهان سنتی مانند آیتالله سیدمحمدحسین بروجردی رئیس مذهب شیعه در زمانه‌ی خودش نبوده بلکه با واکنش سخت آن مرحوم مواجه شده است. واقعه لیلهالضرب در حوزه علمیه قم مشهور است که به دستور آیتالله بروجردی و به نظارت مباشر مخصوص ایشان فداییان اسلام از صحن حوزه و حرم قم بیرون رانده شدند و حتی مضروب شدند. موتلفه اسلامی نیز هرگز نتوانست برای ترورهای خود از آیتالله سیدروحالله خمینی فتوا بگیرد؛ رفتاری که در کمونیستها نسبت به تروریستها کمتر دیده می‌شود. ما نیز بارها در رسانه‌های خود به نقد اصولگرایی و بنیادگرایی مذهبی در صورتهای مختلف آن پرداختهایم و خواهیم پرداخت و اصولا معتقدیم اصولگرایان و بنیادگرایان مذهبی در یک رابطه‌ی دیالکتیکی با چپهای مذهبی بودهاند (به شرحی که خواهد آمد).

چهارم، نقد روششناختی که متکی به تئوری «زمان پریشی» است و از سوی منطقدانان شبهلیبرال نزدیک به جریان روشنفکری دینی بیان میشود. این جریان سیاسی به سبب مصالح مشترک خود با روشنفکران چپ می‌کوشد با بیان منطق «زمان پریشی» جبه‌ه متحد خلق میان روشنفکری دینی و روشنفکری چپ را حفظ کند. برخی افراد آن که در اتاق فکر جریانهای نومحافظهکار آمریکایی مواجب می‌گیرند تا اقدام مسلحانه علیه تمامیت ارضی و موجودیت ملی ایران را به بهانه حکومت آن تئوریزه کنند در دفاع از قیام مسلحانه معتقدند نمی‌توان در شرایط کنونی از نقد مبارزه مسلحانه در زمان رژیم گذشته حرف زد چراکه هر زمانهای منطق خود را دارد! اگر بخواهیم به شیوه این منطقدانان مدرن حرف بزنیم باید بپذیریم که مبارزه مسلحانه و درستتر بگوییم؛ ترورهای فردی و گروهی می‌تواند در یک زمان درست و در زمان دیگر نادرست باشد! درواقع طبق نسبیگرایی اخلاقی این روشنفکران ظاهراً لیبرال، عمل قتل گاهی درست و گاهی نادرست است. این روشنفکران فراموش می‌کنند که گذشته از صحت و سقم این منطق در همان زمان از میان روشنفکران افرادی مانند مهندس مهدی بازرگان و از میان روحانیان افرادی مانند آیتالله سیدکاظم شریعتمداری و نیز رجال ملی دیگری مانند دکتر غلامحسین صدیقی وجود و حضور داشتند که ضمن مخالفت با حکومت پهلوی به مبارزه مسلحانه معتقد نبودند. درواقع این تئوری که «چون مبارزه مسلحانه گفتمان زمانه بوده، پس مبارزه مسلحانه عملی اخلاقی بوده است» از اساس غلط است چون «شیوع» یک فکر به معنای «صحت» آن نیست؛ اما حتی اگر چنین باشد شیوع مبارزه مسلحانه در شرایطی که جهان با نهضت عدم خشونت ماهاتما گاندی در هند مواجه بود محل تردید است و این پرسش طرح می‌شود که از میان این همه «الگو» چرا روشنفکران ایرانی شیفته‌ی مبارزه مسلحانه در کوبا شدند؟! البته در این میان یادداشت یک داستاننویس (که اخیرا چپ شده است) هم جالب توجه بود که از باب مثال و برای یاریرساندن به جبهه متحد روشنفکری دینی و چپ اطلاق مفاهیم علوم اجتماعی مدرن بر پدیده‌های تاریخی را نفی فرمودند و گفتند مثلا نمیتوان دکتر محمد مصدق را پوپولیست خواند چون در آن زمان هنوز پوپولیسم اختراع نشده بود! فهمی نادرست از فلسفه علوم اجتماعی مدرن که تئوریها را برای فهم تاریخ به کار میبرد نه برای پیشبینی و پیشگویی آینده؛ که البته این درک نادرست در همه‌ی منتقدین وجود دارد: آنان که میکوشند قبح تروریسم در عصر ما را چون ناسزایی به مبارزه مسلحانه در دهه‌ی چهل بدانند؛ حال آنکه داوریهای علمی درباره‌ی تاریخ موکول به زمان نیست که اگر چنین باشد همه‌ی علوم دارای تاریخ مصرف میشوند. از سوی دیگر اگر قائل به مطلوبیت و حتی معقولیت ترور در زمانهای مفروض باشیم (یعنی بگوییم اگرچه از ترور دفاع نمیکنیم اما علت ترور را میفهمیم) سنگبنای یک تساهل و تسامح خطرناک منطقی و فکری را گذاشتهایم که قابلیت دفاع ندارد. فرض کنید ما انگیزه‌های شرافتمندانه فداییان خلق برای ترور را درک کردیم و به آنها حق دادیم که در برابر فشار رژیم پهلوی از این ابزار استفاده کنند. به چه علت به محافظهکاران حق نمیدهیم که انگیزه‌های به نظر آنها شرافتمندانه فداییان اسلام برای ترور را درک کنند و به آنها حق دهند؟ مخاطب ما در این پرسش البته منطقیون شبه لیبرال و روشنفکران دینی هستند چرا که آنها از موضع بیطرفی حرف میزنند در حالی که تکلیف کمونیستها و اصولگرایان روشن است و آنها از موضع حقانیت حرف میزنند. شاید این منطقیون بگویند میتوان به هر دو گروه فدایی اسلام و خلق حق داد. در این صورت تزاحم آنها برای مبارزه مسلحانه را چه خواهیم کرد؟ اگر هر دو خیابان را به عرصه آرمان خود بدل کردند و جنگ داخلی درگرفت حق با کیست؟ اینجاست که نقد روششناختی بر تروریسم زاده میشود: ترور به عنوان روش (نه اندیشه) همیشه محکوم است چون سبب خشونت میشود و در خشونت نمیتوان به آزادی رسید. چه از نظر لیبرالیسم واقعی جان هر انسان ارزنده است و تنها در یک محکمه قانونی  براساس حقوق انسانها و بر مبنای دادرسی عادلانه میتوان او را مجازات کرد. حتی اگر ساواکی باشد!

پنجم، نقد تاریخ نگارانه که دارای دو محور است و هر دو محور البته یک انگیزه دارد: دفاع از شخص بیژن جزنی در برابر جمع فداییان خلق. این منتقدان میگویند بیژن جزنی شخصیتی مستقل از دیگر فداییان خلق داشت چراکه اولاً نظریه پرداز بود نه چریک و هرگز خود به عملیات مسلحانه دست نزد؛ گرچه آنان را تشویق و تحریص میکرد و ثانیاً در پایان عمر خود از این نظر و رأی برگشته بود چنان که اکثریت فداییان خلق بازگشتند و به دامان حزب توده و مارکسیسم کلاسیک پناه بردند.

و ششم، نقد ایدئولوژیک (یا فکری) که از همه‌ی نقدهای دیگر صادقانهتر است و درواقع هنوز از مبارزه مسلحانه دفاع میکند و بیش از آنکه سیاسی باشد انسانی است یعنی معتقد است در برابر ظلم و استبداد حکومتها و در کنار جهل و انحطاط ملتها راهی جز مبارزه مسلحانه نیست. یعنی ظلم را با ظلم و قتل را با قتل باید پاسخ داد تا مردم بیدار حکومت اصلاح شود.

این دو نقد اخیر به عنوان جدیترین نقدها و قابلبحثترین نقدها موضوع اصلی همین پژوهش است چراکه در برابر نقدهای اخلاقی، سیاسی، امنیتی، پلیسی و حتی متدولوژیک جز به «جدل» نمیتوان «جواب» گفت. آن نقدها، تحقیقی نیست و پاسخ تحقیقی نمیخواهد. اما نقدهای تاریخنگارانه و اندیشهشناسانه، تحقیقبردار است و میتوان به استناد تاریخ و اندیشه و با اتکا به متن به آنها پاسخ گفت و ثابت کرد که چرا و چگونه بیژن جزنی و شاگردان و همفکران او تروریست شدند و تروریست بودند و چرا تروریسم نهتنها با لیبرالیسم که با مارکسیسم هم در تضاد است و از همه مهمتر چرا با وجود تضاد تروریسم با مارکسیسم، مارکسیسم در برابر آن سکوت کرد؟! و حتی برانگیزاننده آن شد.

2-  فرضیه ها و پژوهش ها

روشنفکری ایران در ده‌هی چهل میراث دار ناکامی‌های بیامانی بود که از درون شکست نهضت ملی ایران برخاسته بود. نیم قرن و بیشتر، از پیروزی نهضت مشروطیت ایران گذشته بود و هنوز مشروطه خواه‌ی به فرجامی نرسیده بود. استبداد سنتی قاجاریه به صورت دیکتاتوری مدرن پهلوی تغییرشکل داده بود و در این تغییرشکل دهشتناک روشنفکران مشروطه خواه نقش مهمی داشتند. هنگامی که سیدحسن تقیزاده (که به جناح رادیکال مشروطه خواهان تعقل داشت) رئیس مجلس سنا شد درواقع به صورت نمادین تیر خلاص به سر جنبش مشروطه خواهی ایران زده شد که از نظر روشنفکران ایرانی نهضتی برای حاکمیت مردم در برابر حکومت شاهان بود و نه صورتی برای تبدیل استبداد سنتی به دیکتاتوری مدرن. در چنین شرایطی روشنفکری ایرانی خود به انحطاط دچار شد. در کودتای 28 مرداد 1332 نه تنها ملی گرایان که حتی چپگرایان دچار افلاس تئوریک و پراتیک شده بودند. نهتنها جبهه ملی در پروژه‌ی پارلمانتاریسم شکست خورده بود بلکه حزب توده نیز به انتهای راه رسیده بود. تودهایها که به مارکسیسم کلاسیک پایبند بودند در راه مبارزه مسلحانه حتی به ائتلاف با احمد قوام هم تن داده بودند و وارد حکومت پارلمانی شده بودند اما حکومت آنها را پس زد. برآمدن سازمان افسران حزب توده نشانهای از این افلاس بود. سازمانی که در بهترین حالت ابزار کودتا بود در عمل به ترور روی آورد. فارغ از داوری تاریخی ادعای نورالدین کیانوری از رهبران حزب توده مبنی بر بیاطلاعی کادر مرکزی این حزب از ترور محمد مسعود توسط جریان خسرو روزبه(12:149) و اعترافات او در مقام ریاست سازمان افسران حزب توده به تروریسم نشان میدهد تروریسم چگونه تا مغز استخوان کمونیسم نفوذ کرده بود. در چنین شرایطی بود که گروهی از جوانان علیه پدران شورش کردند. جوانانی که در نقطه تلاقی حزب توده و جبهه ملی قرار داشتند؛ آنان که میکوشیدند میان مارکس و مصدق پیوند ایجاد کنند. در رأس این جوانان بیژن جزنی قرار داشت.

گفتار اول: تولد یک روشنفکر تروریست

1-  تردیدهای یک تودهای: عبور از مشروطه خواهی

بیژن جزنی یک روشنفکر زاده شد. در خانوادهای که به مرسومترین شیوه‌ی زیست روشنفکری زمانه مشهور بودند. یعنی همه کمونیست و تودهای بودند:پدر و دو عموی بیژن جزنی هر سه عضو حزب توده بودند و حتی در سطوح بالای آن فعالیت داشتند. نورالدین کیانوری درباره‌ی فضای خانوادگی بیژن جزنی گزارشی میدهد که نشانگر زیست دوگانه این خانواده است: خانوادهای تودهای اما در تردید… چیزی که ویژگی بیژن جزنی هم بود حتی اگر با همه‌ی خانوادهاش فرق هم میکرد اما این میراث را به ارث برده بود که نسبت به حزب توده در تردید باشد. کیانوری در وصف عمو و خانواده جزنی میگوید: «رحمتالله جزنی از شاهکارهای خلقت انسانی است! او پسر یکی از مهاجرین ایرانی مقیم شوروی بود که به ایران برگشتند… سه برادر بودند و هر سه در حزب فعالیت داشتند رحمتالله جزنی ابتدا عضو سازمان جوانان بود و بعد عضو حزب شد… به تدریج جذب زندگی مرفه شد و با یک خانم بیوه که از شوهر قبلی یک سازمان بزرگ ورزشی و خانه و باغ بزرگی داشت ازدواج کرد… پس از دستگیری بلافاصله ضعف نشان داد بعد از آزادی به کمک خانمش که از دوران شوهر اولش با دربار ارتباطاتی داشت به تدریج به دربار نزدیک شد و میلیاردر شد. بعد از انقلاب مدت کوتاهی در ایران بود و ثروتش را نقد کرد و به اروپا و یا آمریکا رفت…بیژن جزنی اصلاً با اینها قابل مقایسه نیست شنیدهام که در زندان او را با پدرش روبهرو کردند و او به صورت پدرش تف انداخت.»(12:355 )

گزارش کیانوری از تمایزات بیژن جزنی با پدرش حسین جزنی را اسناد ساواک نیز تایید میکند. در یکی از بازجوییهای سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) که در تاریخ 28/2/1346 از یکی از زندانیان نقل شده آمده است: «بین حسین جزنی و بیژن جزنی بحث بسیار شد بهطوری که پدر و پسر در مقابل هم قرار گرفته بودند و حسین جزنی از هیأت حاکمه ایران دفاع مینمود و بیژن تکذیب میکرد و حسین جزنی میگفت بیستسال از عمرش را بیهوده صرف کرده و راه خلاف رفته و بیژن جزنی نظریات پدرش را رد مینمود. حسین به بیژن گفت آیا به هیأت حاکمه ایران اعتماد دارد؟ بیژن پاسخ داد نه و حسین سوال کرد که چه مقدار از پولش را در ایران سرمایهگذاری کرده و بیژن اظهار نمود که در حدود سه میلیون از پولش در مبارکه در گردش است و آنگاه حسین به بیژن گفت پس شما چگونه درحالیکه اطمینانی به هیأت حاکمه ندارید خود سرمایهتان را در معرض خطر و نیستی قرار دادهاید. بیژن بدین سوال پاسخ مقتضی نداده است.»(9:161 )

در گزارشی دیگر (که ساواک در تاریخ 8/9/1351 از یک جلسه دیگر شنود کرده، آمده است که: «[پدر بیژن جزنی] ضمن صحبت از پسرش انتقاد نمود و اظهار داشت بیژن فردی دگماتیست میباشد… من به بیژن گفتم در شرایط فعلی تو میخواهی موجد انقلاب باشی؟ و او را نصیحت کردم و گفتم با جان خود و دیگران بازی نکن تو که در وضع اجتماعی ایران یعنی وضعی که به آن انتقاد داری خوب متمتع شدهای؟ و صاحب موسسه «تبلی فیلم» هستی و ثروتمند شدهای پس با وضع موجود بساز؛ ولی بیژن در پاسخ مطالبم گفت تو خود را فروختهای و نسبت به انقلاب و توده‌های ایران خیانت کردهای بنابراین صلاحیت نداری مرا نصیحت کنی… مادر، خواهر و حتی خود بیژن و همسرش و بالاخره چندنفر دیگر معتقدند که من در دستگیری بیژن دست داشتهام زیرا اعتقاد دارند که من برای سازمان امنیت کار میکنم.»(9:204 )

اشاره پدر به زندگی بورژوایی پسر البته درست است. بیژن جزنی در سالهای قبل از زندان به همراه شریکی موسسهای تبلیغاتی داشت که درآمد خوبی را نصیب صاحبانش میکرد: کانون آگهی پرسپولیس: «این کانون با… دفتر کوچک تجارتی برای تجار بازار و بر حسب کالایی که داشتند تبلیغات میکرد و این تبلیغات به صورت نقاشی انجام میگرفت. نقاشیها به عهده بیژن بود و بستن قرارداد و به اصطلاح طرف حسابشدن با مشتری به عهده پرویز یشایایی. موفقیت اقتصادی این کانون راهگشای تشکیل موسسه فیلم در اوایل ده‌ه 1340 شد که کار آن پخش فیلمهای تبلیغاتی در ایران بود. این موسسه به لحاظ اقتصادی بسیار موفق بود و امکانات مالی و زندگی مرفه‌ی برای جزنی که مدیرعامل آن بود فراهم کرد.»(21:47 )

با این حساب بیژن جزنی یک بورژوای تمامعیار به حساب میآمد. اکنون فرصتی بود که بر این بستر خانوادگی و اقتصادی یک موقعیت فرهنگی و تحصیلی نیز افزوده گردد. درباره‌ی تحصیلات بیژن جزنی دو روایت وجود دارد. درحالیکه یرواند آبراهامیان او را دانشجوی علوم سیاسی خوانده است (15:597) در منابع دیگر از او به عنوان دانشآموخته رشته فلسفه دانشگاه تهران یاد شده است (21:47) این نقلقول البته صریحتر به نظر میرسد از جمله در مقدمهای که ناشر یکی از آثار بیژن جزنی (انتشارات مازیار که ناشر مورد اعتماد هواداران بیژن جزنی بوده است) بر کتاب او زده، آمده است:«بیژن در سال 42 در رشته فلسفه با عنوان شاگرد اول از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. رساله او درباره نیروهای انقلاب مشروطیت ایران یکی از آثار باارزش تحقیقاتی در تاریخ معاصر ایران به شمار میآید. پس از آن برای دکترای فلسفه به تحصیل خود در دانشگاه تهران ادامه داد.»(1:9 )

این رساله در سال 1388 با تأخیری 47ساله از زمان نگارش (1341) توسط سازمان اتحاد فداییان خلق ایران با نام «انقلاب مشروطیت ایران نیروها و هدفها» منتشر شده است. رساله زیر نظر دکتر غلامحسین صدیقی جامعهشناس مشهور و ملیگرا تهیه شده است که قاعدتاً در دانشکده علوم سیاسی تدریس نمیکرده و استاد دانشکده فلسفه و علوم تربیتی دانشگاه تهران بوده است و از این جهت نظر یرواند آبراهامیان نادرست است. اهمیت موضوع اما در این است که بیژن جزنی برخلاف بیشتر همفکران خود از تحصیلکردگان علوم انسانی بود. عمده‌ی چریکها چه از سازمان فداییان خلق و چه در سازمان مجاهدین خلق دانشآموختگان رشته‌های علوم فنی و مهندسی بودند اما بیژن جزنی از فداییان و مسعود رجوی از مجاهدین در علوم انسانی و اجتماعی درس خوانده بودند و جزنی بیش از رجوی درسخوانده بود و ظاهراً رسالهای خواندنی زیر نظر یکی از بهترین استادان علوم اجتماعی تدارک دیده بود و همین ویژگی به او صفت روشنفکری میداد.

بیژن جزنی در رساله‌ی دکترای خود از سیدجمالالدین اسدآبادی به عنوان «چهره درخشان نهضت اتحاد اسلام» نام میبرد.(2:61) و میرزا رضای کرمانی را که از پیروان سیدجمال بوده است «دارای افکار روشن وطنخواهانه» میخواند و به این جمله از بازجویی میرزا استناد میکند که: «باید قطع اصل شجر ظلم را کرد، نه شاخ و برگ را. این است که به تصورم آمد. اقدام کردم.»(2:63 )

بیژن جزنی ضمن آنکه سیدجمالالدین اسدآبادی را میستاید و از تاثیر فکری سید در مبارزه علیه استعمار و نفوذ خارجی به نیکی یاد میکند «عقاید او مبنی بر اتحاد دول اسلام» را برپایه صحیح نمیداند که هیچ نتیجهای به بار نیاورد اما نمیتواند ستایش خود را نسبت به سیدجمالالدین اسدآبادی پنهان کند و این فرضیه ما مبنی بر روابط دیالکتیکی روشنفکران دینی و روشنفکران کمونیستی را ثابت میکند: آمیزهای از تز و آنتیتز که در نهایت به سنتزی به نام انقلاب اسلامی منتهی شد.

بیژن جزنی اما قبل از همه همفکران خود در سال 1341 در همین پایاننامه‌ی دوره لیسانس خود در رشته فلسفه علیه مارکسیسم کلاسیک شورش کرده بود. او تقلید انقلاب ایران از انقلاب روسیه را نفی میکرد: «در روسیه طبقه کارگر اساس انقلاب است و این طبقه از نظر کمی و کیفی رشد کرده است… در ایران بورژوازی است که عامه را به دنبال روحانیان به جنبش درمیآورد.»(2:253) و از این تفاوت میان انقلاب اکتبر روسیه و انقلاب مشروطه ایران به این نتیجه میرسد که: «حال اگر بگوییم انتخاب روش یک امر جبری و تابع شرایط اقتصادی و اجتماعی است… بدان معنی نیست که هزاران نفر کسانی که در جنبش شرکت دارند همچون گوسفندان تابع ضرورت تاریخ که جدا از ایشان سیر میکند، هستند. انسانها و عقاید و آرای ایشان آینه‌ی ضرورتهای اجتماعی و اقتصادی است.»(همان) جزنی این تلقی که «انسان تماشاچی صحنه تحولات اجتماعی» است را رد میکند و مینویسد: «همین انسان در هر شرایط و مکانی و زمانی تصمیمی متناسب با آن میگیرد و عقاید و آرای مطابق آن شرایط دارد… ما حق داریم از معتقدات خود همچون پدیدهای ضروری سخن بگوییم.»(همان )

جزنی از آغاز نسبت به ترور احساس دوگانهای داشت از یکسو مینوشت: «برخلاف نظر کسانی که ترور را یک وسیله‌ی قطعی در انقلاب میدانند این وسیله نمیتواند در پیشبرد انقلاب اثر قابل توجهی بگذارد.»(2:276) و از سوی دیگر نمیتوانست از آثار مثبت ترور ناصرالدینشاه و امینالسلطان بگذرد: «جنایات فردی همین افراد بیش از ارزش جانشان برای جامعه تمام میشود.»(همان) جزنی ضمن آنکه مینویسد: «ترور که مقاصد فردی و شخصی را هدف قرار میدهد نمیتواند موجب تغییرات اساسی شود.» اما میکوشد با ارتقای آن به مفهوم مقاومت مسلحانه، از به کار بردن سلاح در انقلاب دفاع کند. جزنی ضمن نقد محافظه کاری و سازشکاری رهبران سیاسی از مبارزه «قاطع و انقلابی» علیه ارتجاع دفاع میکند اما منظور از آن را فقط قیام مسلحانه نمیداند بلکه مبارزه در دوران صلح هم میتواند قاطع و یا توأم با سازشکاری باشد. هدف اصلی این مبارزه برملا کردن کسانی است که میخواهند میان گرگ و میش صلح برقرار کنند و در نهایت تحلیل جزنی از مبارزه چنین است: «بلی مقصود مبارزهای است قاطع، آشتیناپذیر و همگانی که قدم به قدم دشمن را به عقب میراند و سرانجام به قیام مسلحانه چهره درخشان خود را نمایان میسازد.»(2:272) این کتاب مهمترین سند عبور بیژن جزنی از مشروطه خواه‌ی به انقلابیگری است. اما چگونه این روشنفکر چریک شد؟

2-   بحران در نهضت ملی ایران: عبور از دکتر محمد مصدق

 بیژن جزنی چریک شد؛ چون در جامعهای شکستخورده به سر میبرد. او که از دوران نوجوانی به عضویت حزب توده درآمده بود در دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت با ناکامی‌های هر دو تفکر ملیگرایی و چپگرایی آشنا شد. این ناکامی را میتوان از میان سطرسطر آثار بیژن جزنی که در زندان نوشته شدهاند احساس کرد. بیژن جزنی که به سنت حزب توده تعلق خاطر تاریخی داشت از یکسو نمیتوانست وابستگی این حزب به اتحاد جماهیر شوروی را بپذیرد و آن را تحت عناوینی مانند «تبعیت بیقید و شرط از سیاست شوروی و انحراف از انترناسیونالیزم پرولتری» نقد میکرد و حرکت آن را به علت تمرکز در «رعایت مصالح شوروی» اشتباه میخواند (1:19) و از سوی دیگر نهضت ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق را به لیبرالیسم (که معادل محافظهکاری تلقی میشد) متهم میکرد.جزنی البته دوستدار دکتر محمد مصدق بود و به نوعی ناسیونال – سوسیالسیت بود. یعنی برخلاف حزب توده از جمله مارکسیستهایی بود که از مصدق دفاع میکرد. با وجود این جزنی در نقد مصدق، نقد مشروطیت و اصول لیبرالی آن (مانند حکومت قانون) را مورد توجه قرار میداد: به نظر او «مصدق در موارد متعددی میبایست به دشمن امان ندهد و امکان رشد بیشتری به مردم بدهد. پس از سیام تیر میبایست ارتش را تصفیه کند و از روحیه انقلابی مردم برای سرکوبی آنها بهره بگیرد. امرای ارتش برکنار و مرتجعان فعال بازداشت شده و عملیاتشان خنثی گردد… احترام مصدق به مشروطیت و قانون اساسی در کندی حرکت جنبش و در جهت مبارزه با ارتجاع داخلی اثر میگذاشت و به مرتجعین فرصت میداد که در پشت قانون اساسی پنهان شوند مصدق تا آخرین روز حکومت خود حاضر شد رسما همکاری حزب توده را که تغییر سیاست داده بود بپذیرد و به شعار جبهه واحد ضداستعماری به هر نحو که مطابق جنبش بود، جواب مثبت بدهد.»(1:60 )

دکتر مصدق

جزنی در نقد مصدق ابایی از آن ندارد که او را به خروج از چارچوب قانون بخواند و حتی از اقدامات خارج از چارچوب قانون مصدق مانند «انتشار سیصد میلیون اسکناس» دفاع کند و «لیبرالهای محافظ قانون» که «دست در دست دربار و امپریالیزم این مساله را وسیله مبارزه با او قرار دادند.» (1:59) را تقبیح نکند.

در تحلیل نیروهای سیاسی وقت بیژن جزنی در این کتاب (طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی خلق ایران و نیز تاریخ سیساله) تکلیف خود را با همه‌ی احزاب سیاسی ایران روشن میکند: حزب توده را به سبب وابستگی به اتحاد جماهیر شوروی وابسته میخواند (1:19) حزب ایران را «لیبرال» و «اشرف منش» و «محافظهکار» میداند (1:61) حزب نیروی سوم (جریان خلیل ملکی) را «مارکسیستهای آمریکایی» نام میگذارد (1:86) و بازرگان را فرصتطلب و متعصب مذهبی مینامد. چهرهای که جزنی از بازرگان ترسیم میکند چهره یک اصولگرای مذهبی است. او به سوابق بازرگان در ریاست شرکت ملی نفت اشاره میکند و مینویسد: یکدندگی مذهبی بازرگان ناراحتی کوچکی فراهم کرده بود که به دستور مستقیم مصدق حل شد. مساله بر سر مشروبات الکلی شرکت نفت بود که بازرگان قصد انهدام آن را داشت ولی مصدق از جنبه اقتصادی با این کار مخالفت میکرد… در غیاب کاشانی هم بازرگان توانست چهره محبوبی برای توده‌ها شود. مادامی که مصدق و فاطمی از نظر سیاسی در جلو توده‌ها قرار داشتند میدانی برای افراد نسبتا فرصتطلب و متعصبمذهبی باقی نمیماند ولی پس از 28مرداد که… پای ایستادگی به میان آمد استواری و تعصب مذهبی بازرگان جای خود را در بین گروهی از عناصر جبهه ملی باز کرد. (1:63 )

3-  گذار به مبارزه مسلحانه/ کاشف مارکسیسم اسلامی

در مقابل نیروهای میانهروی مذهبی، بیژن جزنی از اولین مارکسیستهایی بود که به نبردهای رادیکال مذهبی توجه جدی نشان داد. این توجه اعتقادی نبود چون جزنی همواره یک مارکسیست باقی ماند اما از نظر روش مبارزه سیاسی. بیژن جزنی به فداییان اسلام توجه جدی داشت و گرچه از اظهارنظر دربارهی ترور رزمارا به وسیله‌ی آنها خودداری میکند اما از لحن منفی سخناش درباره‌ی ترور دکتر حسین فاطمی میتوان استنباط کرد که چندان با ترور رزمآرا مشکل نداشته که از داوری درباره آن خودداری کرده است: «نواب (صفوی) عقاید خود را از اخوانالمسلمین تقلید کرده بود… مهمترین ترور فدائیان اسلام ترور رزمآرا بود که درست در موقع اوجگیری جنبش و در یک موقعیت تاریخی انجام شد و زشتترین آنها سوءقصد به دکتر فاطمی همکار مصدق بود.»(1:63) در واقع جزنی ترور رزمآرا را یک موقعیتشناسی تاریخی میداند اما ترور فاطمی را بیموقع میداند؛ نکتهای که البته متاسفانه در همه‌ی مبارزان ملی و مذهبی (مصدق و کاشانی) در آن زمان مرسوم بود چراکه جبهه و نهضت ملی بر شانه‌های فداییان اسلام و ترور رزمآرا بالا آمده بود.

جزنی همچنین به تجربه حزب ملل اسلامی (به رهبری سیدمحمد کاظم موسوی بجنوردی) توجه داشت و این حزب را که به نوعی پیشتاز حرکت مسلحانه در فضای پس از کودتای 28 مرداد بود، چنین توصیف میکرد: «تعلیمات حزب (ملل اسلامی) مبتنی بر تشریح روح واقعی اسلام و انطباق آن با برداشتهایی از مارکسیسزم بود. حزب از متون مارکسیستی بدون ذکر ماخذ مطالبی را در نشریات خود میگنجانید. قرآن را نیز با چنین برداشتی تفسیر میکرد و هر جا که به اشکال برمیخورد مستقیما از مارکسیزم کمک میگرفت. از آنجا که حزب هدف خود را به دست گرفتن حکومت تعیین کرده بود، کوشش زیادی در جهت تدوین برنامه دولتی به عمل آورده و در تدوین این برنامه از قرآن و مارکسیزم کمک گرفته شده بود. نام برنامه اقتصادی حزب را اقتصاد مشاع گذاشته بودند که جانشین اقتصاد سوسیالیستی بود. در برنامه دولت حزبی، دیکتاتوری یکحزبی که مبین دیکتاتوری پرولتاریاست پیشبینی شده بود.» (1:162 )

بیژن جزنی اولین مارکسیستی بود که هوشمندانه ظهور آیتالله خمینی را پیشبینی کرده بود و از حرکت 15 خرداد تحلیلی واقعبینانه داشت. او حمایتهای جناحهای سیاسی مشهور به مترقی که دارای تمایلات مذهبی هستند از آیتالله خمینی را در تاریخ سیساله مورد اشاره قرار داده و درباره‌ی رهبر آینده انقلاب اسلامی ایران در دهه ی 40 مینویسد: «آیتالله خمینی توانست شخصیت ویژهای از خود نشان دهد. (آیتالله) خمینی در حد اعتراض به رفرم دستگاه نماند و دیکتاتوری رژیم و شخص شاه را مورد حمله قرار داد و این علت اساسی شهرت و محبوبیت او شد. ادامه این مقاومت که به زندان و تبعید او منجر گردید برای (آیتالله) خمینی موفقیت ملی ایجاد کرد… جنبش شورشی 15 خرداد در غیاب پیشاهنگ توده‌ها ظاهر شد.»(1:142 )

درواقع جزنی توفان بزرگی که در راه بود را میدید. او پس از نقد همه‌ی شخصیتهای تاریخی (مصدق ـ کاشانی ـ بازرگان و نیز سران حزب توده) به این نتیجه رسیده بود که آینده از آن آیتالله خمینی است.

اما مهمترین تحلیل سیاسی و اجتماعی بیژن جزنی در گذار از مبارزه قانونی به مبارزه نظامی درک و فهم او از تئوری مارکسیسم اسلامی است. در این باره، جزنی مقالهای کوتاه اما مهم دارد که به نام «مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی» انتشار یافته است. اهمیت این مقاله در آن است که برخلاف محمدرضا پهلوی و ساواک مارکسیسم اسلامی را نه به عنوان یک اتهام امنیتی که به عنوان یک پدیده فکری موردبحث و بررسی قرار میدهد و گذشته و آینده آن را بررسی میکند. این در حالی است که مجاهدین خلق به عنوان مهمترین مصداق مارکسیسم اسلامی سعی میکردند با اتهام جلوهدادن این عنوان و تحلیل آن به یک ناسزای سیاسی واقعیت تحولات درونسازمان خود را نادیده بگیرند؛ واقعیتی که در صورت تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق در سال 1354 خود را نشان داد. اما بیژن جزنی از همان آغاز رگه‌های سوسیالیسم را در روشنفکران دینی دیده بود. او از نهضت آزادی شروع میکرد: نهضت آزادی در درون خود دارای دو جناح بود. یک جناح فاقد تمایلات سوسیالیستی بود ولی در عوض تعصب مذهبی و پایداری و پیگیری بیشتری در مقابل با دستگاه داشتند. در راس این جناح مهدی بازرگان، آیتالله طالقانی، سحابی و دیگران قرار داشتند جناح دیگر روی مذهب و آداب و مراسم آن تعصب کمتری داشت و در عوض افکار و تمایلات سوسیالیستی یا شبهسوسیالیستی داشت در راس این جناح رحیم عطایی، رادنیا و عباس سمیعی و دیگران قرار داشتند. (1:132 )

این تیزبینی بیژن جزنی در شناخت نهضت آزادی کمتر موردتوجه تاریخنگاران و حتی اعضای این حزب سیاسی قرار گرفته است تا جایی که نمیتوانند ریشه‌ی تحولات بعدی در این حزب (که به ناروا یکپارچه لیبرال نام گرفته است) را تحلیل کنند اما جزنی با توجه به شناخت نسبی که از بازرگان داشت دریافته بود که در نهایت چیرگی جناح مذهبی و مبارز نهضت آزادی بر جناح سوسیالیستی و محافظهکار آن کار این تشکیلات را به اختلاف سیاسی میکشاند. او اولین کسی بود که میان اندیشه روشنفکری مذهبی و ظهور اسلام سیاسی نسبت برقرار کرد و نشان داد که چگونه ظهور آیتآلله خمینی تحولات سیاسی آینده ایران را رقم خواهد زد. جزنی حتی رویارویی مجاهدین و مجتهدین، روشنفکران مذهبی و روحانیان انقلابی را پیشبینی کرده بود چراکه میدانست جمع سوسیالیسم و اسلام راه به بنبست میبرد و نه یک ابتکار تازه که تکرار تاریخ است: «تلفیق سوسیالیسم و دین در جهان ما امر تازهای نیست. چندین ده سال پیش با میدان گرفتن تمایلات سوسیالیستی در جامعه‌های صنعتی، سوسیالیسم مسیحی ظاهر شد. در سالهای اخیر بیشتر جریانهای سوسیالیستی دولتی در کشورهای عربی، رنگ و تمایل مذهبی داشتهاند. تلفیق این دو عامل ایدئولوژیک تاکنون بدین نحو بوده است که هدفهای سوسیالیستی یعنی دموکراسی اقتصادی و سیاسی را با مبانی دین خواه مسیحیت خواه اسلام منطبق میساختند. چنین سوسیالیسمی فاقد مبانی جامعهشناسی و کلیه روشهای شناخت علمی بود. یعنی این سوسیالیسم منکر ماتریالیزم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیکی بود. مارکسیسم-لنینیسم را نمیپذیرفت و با آن دشمنی میورزید. تحقق سوسیالیسم را نیز از طریق رفرم توصیه میکرد. تا امروز در هیچ کجای دنیا سوسیالیسم مسیحی یا اسلامی نتوانسته است یک جامعه سوسیالیستی و حتی یک جامعه دموکراسی نوین به وجود آورد.» (3:3 )

بیژن جزنی با یادآوری تاریخ اصلاح دینی در اروپای مسیحی واکنش احتمالی روحانیت اسلامی را پیشبینی میکرد: «مذهب پروتستان مقتضیات جامعه سرمایه داری را از همان آغاز ظهور پیشبینی کرده است و کاتولیسیسم با این که در مقابل این تجدیدنظرطلبی مقاومت کرده، سرانجام خودش نیز در مقابل این ضرورتها تاب نیاورده و به قسمتی از اصلاحات تسلیم شده است…» (3:6 )

از نظر جزنی ابزار روحانیت شیعه برای مبارزه با تجدیدنظرطلبی و حتی برعهده گرفتن بخشی از اصلاحات مذهبی (مانند روحانیت کاتولیک) اصل اجتهاد بود اما نه اجتهاد برای سوسیالیسم (آنگونه که روشنفکران مذهبی وقت و مجاهدین خلق پیشبینی میکردند) بلکه اجتهاد برای سرمایهداری: «اصل بنیادی اجتهاد امکانی بیحد و حصر را برای اتخاذ شیوه‌های غیراصیل قرآنی یا اسلامی فراهم آورده است. از نظر فلسفی شیعهگری براساس اصالت عقل ارسطویی قرار گرفته… از اصل اجتهاد نه برای مترقی ساختن مذهب بلکه برای هر چه بیشتر به خدمت در آوردن مذهب در امر حکومت در جهت استثمار و انقیاد توده‌های زحمتکش استفاده کرده است.» (همان) جزنی به دقت نشان میدهد که هدف از اجتهاد روحانیت شیعه نه تلاش برای سوسیالیزه کردن دین (که آن زمان تنها صورت مدرنیزاسیون بود) که تشکیل حکومت دینی است.

جزنی به عنوان یک مارکسیست فلسفه آموخته به خوبی میتوانست ریشه‌های نزاع سوسیالیسم و کاپیتالیسم را به عهد یونان باستان ببرد و نقطه مقابل کمونیسم افلاطونی را در لیبرالیسم ارسطویی نشان دهد. و از آن مهمتر او اولین کسی بود که ریشه‌های ارسطویی فلسفه اسلامی را مانع جمع اسلام و مارکسیسم اعلام کرد. این نکته البته بعداً بارها در آثار و آرای مجاهدین خلق و دیگر روشنفکران مذهبی چپگرا آمده است اما حق کشف آن انصافاً با بیژن جزنی است. بیژن جزنی ریشه‌های روشنفکرانه مارکسیسم اسلامی را به خوبی نشان میداد و تلاشهای آنان برای اصلاح دین را چنین خلاصه میکرد:

«الف- مردود شناختن مبانی و مفاهیم عادی و پیشپاافتادهای که توده و عوام از قرآن ادراک میکنند و تفسیر آیات و محتوای قرآن به صورت فلسفی و با کمک گرفتن از مکتبهای فلسفی متافیزیکی. به این ترتیب زبان قرآن کاملا زبان تمثیلی میشود… ب- تابوها یعنی محرمات اسلام و مقدسات این دین و به خصوص مذهب شیعه با توسل به علوم توجیه میشود ج- کوشش میشود آیاتی از قرآن بیرون آورده شود که با تمایلات اجتماعی عصر ما انطباق داده شود.»(همان )

جزنی اما این تلاشها را در جذب مردم مسلمان ناموفق میدانست: «علیرغم این کوششهای روشنفکرانه باید دانست که توده مذهبی از این تفسیرها و تعبیرها به دور است توده مذهبی اسلام و شیعه اثنیعشری، دستگاه […] مذهبی را قبول دارد و کوششهای این اصلاحطلبان تاکنون در محیط بسیار کوچکی محدود مانده است… این کوششها قادر نیست در سطح جامعه، مذهب را نو و اصلاح کند.»(همان )

و در نهایت به درستی پیشبینی میکند: «این جماعت روشنفکر،محکوم به دنبالهروی از نحوه تلقی مذهبی عوام بوده و ناچارند سیادت مراجع مذهبی مورد احترام توده‌ها را در کلیه مسائل مذهبی بپذیرند.»(همان )

بیژن جزنی در تحلیل خود به آنجا میرسد که روشنفکران مذهبی را به یک انتخاب فرا میخواند: «مذهبیهای مارکسیست در شناخت جامعه معاصر و تعیین نیروها و اتکای درست به آنها دچار اشتباهند و انقلاب و پیروزی نیز حاکمیت زحمتکشان وظیفه کارگر را به خطر انداخته مانع پیروزی انقلاب خواهند شد مگر آنکه قدم به قدم… تاکتیکهای خود را تصحیح کرده و از جریان سالم انقلاب پیروی کنند و سرانجام در جانبگیری از مارکسیسم یا اسلام با قاطعیت انقلابی عمل کنند و نحوه تلقی خود را به طور اصولی و اساسی تصحیح کنند.»(همان، ص 12 )

این دعوت البته از سوی مجاهدین خلق در عمل پاسخ گرفت و در سال 1354 (6 ماه پس از تیرباران بیژن جزنی) بیانیه تغییر ایدئولوژی آنان از اسلام به مارکسیسم منتشر شد. اما حتی در اینجا نیز بیژن جزنی از آنان جلوتر بود. او رندانه نابودی مجاهدین خلق را پیشبینی کرده بود: «شیشه عمر مذهبیها در دست مراجع عالی مذهبی قرار میگیرد و هر جا که انقلاب با مصالح آنان مطابقت نکند این شیشه را بر زمین خواهند زد. چه زمانی این مراجع مرتجع و حداقل محافظهکار این شمشیر داموکلس را فرود خواهند آورد؟ آیا چنانچه مذهبیهای مارکسیست تکفیر شوند، توده‌ها از پی آنها خواهند آمد؟… از هماکنون وحشت تکفیر در سیمای سازمان مجاهدین خلق دیده میشود.»(همان، ص 15 )

از مجاهدین فراتر جزنی شکست روشنفکران مذهبی را نیز در آینه دیده بود: «مذهب متجدد شده مذهبیهای مارکسیست در توده‌ها نفوذ ندارد و توده‌ها […] را از حیث مرجعیت، سندیت مذهبی محافل […] محافظهکار را معتبر میشناسد نه روشنفکران تجددطلب در مذهب را.

آنچه سبب شد جزنی به چنین روشنبینیای برسد درک درست او از حرکت 15 خرداد بود. او معتقد بود: «(آیتالله) خمینی به سرعت از گمنامی به شهرت رسید و همدردی توده‌ها را برانگیخت زیرا صراحتا با حکومت مخالفت ورزیده بود. مردم در پانزده خرداد نه به خاطر دین بلکه به خاطر حفظ و تامین حقوق خود به میدان آمدند. […] در واقع خلأ رهبری سیاسی به (آیتالله) خمینی و گروه‌های مذهبی امکان داد که از فرصت استفاده کنند و رهبری جریان را به دست گیرند.»(همان، ص 14 )

واقعیت این است که نمیتوان روشن کرد که نظریهپردازان فداییان خلق تا چه اندازهای در اتخاذ استراتژی مبارزه مسلحانه از مارکسیسم الهام گرفته اند و تا چه اندازه تحت تاثیر اصولگرایی مذهبی بودهاند. بیژن جزنی ضمن ارجاعات مکرری که به فداییان اسلام و نیز حزب ملل اسلامی داده در توجه به حرکت 15 خرداد 1342 نیز به نوعی پیشتاز بوده است و مهمتر از آن نوعی رشک و نگرانی نسبت به آن داشته است. او اهمال حزب توده و مارکسیستهای کلاسیک و فقدان حزب کارگر را در پیروزی امام خمینی موثر میداند و در تاریخ سیساله سیاسی از 15 خرداد برخلاف چپهای دیگر به عنوان یک جنبش (نه شورش) یاد میکند (1:142) جزنی مینویسد: «طبقه کارگر به خصوص کارگران صنعتی در غیاب پیشاهنگ خود از درک عمیق جریان غافل مانده و رفرمی که به دست بورژوازی کمپرادور در شرف تکوین بود آنان را نسبت به حرکات روحانیون و فتنه‌های بازاری و مذهبی بدبین ساخته بود فقط آگاهی سیاسی زیر نظر رهبری یک پیشاهنگ آگاه و انقلابی میتوانست طبقه کارگر را به حرکت فعال و تعیینکننده در چنین جنبشی بکشاند» (1:143) او آشکارا از اینکه «جنبش شورشی 15 خرداد در غیاب پیشاهنگ توده‌ها ظاهر شده» ناراحت است و از «نبود یک رهبری شایسته» گلهمند است. همین عوامل سبب میشود ضمن آنکه مارکسیسم اسلامی را یک تناقض بداند با آن از موضع تاکتیکی و احتیاطی برخورد کند: «داشتن شناخت کامل از جانب فعالین و عناصر مبارز کمونیست به این معنی نیست مصالح تاکتیکی جنبش را فراموش کرده و در سطح جامعه و توده‌ها در شرایط حاضر دست  به تبلیغ و مبارزه ایدئولوژیک بر ضد مذهبیون مارکسیست بزنیم.» (3:3 )

جزنی ارزش سیاسی مارکسیسم اسلامی را قدر میدانست چراکه: «در کشورهای اسلامی و به خصوص عرب اغلب سوسیالیسم و ناسیونالیسم رنگی از اسلام نیز دارد. در نتیجه از سوسیالیسم اسلامی و از ناسیونالیسم عربی (ایرانی) به صورت یک ایدئولوژی التقاطی استفاده شده است. مارکسیسم اسلامی به عنوان یک ایدئولوژی ترکیبی پدیدهای تازه است که هنوز به صورت منظم و مدرن درنیامده است… مارکسیسم اسلامی پدیدهای نوظهور است… ما سعی میکنیم با این پدیده تماس ابتدایی برقرار کنیم.»(3:8 )

برخلاف مجاهدین خلق که در پی اصلاح مذهبی بودند فداییان خلق طبق استراتژی بیژن جزنی کوشش میکردند با مذهب برخوردی محتاطانه داشته باشند: «ما کوشش خواهیم کرد احساسات مذهبی توده را جریحهدار نکنیم به عبارت دیگر در مبارزه با مذهب دچار چپروی نشویم و کار فردا را در برنامه [امروز] خود قرار نخواهیم داد. ما حتی به احساسات مذهبی توده احترام میگذاریم و به آن به کلی بیاعتنا نخواهیم بود و بیآنکه به راستی ضروری هم باشد دست به تظاهر ضدمذهبی نخواهیم زد.»(3:15 )

فداییان و مجاهدین به عنوان نمادی از روشنفکران چپ و روشنفکران مذهبی در این «تماس ابتدایی» از یکدیگر تاثیر میگرفتند. حرکت 15خرداد به بیژن جزنی نشان داده بود چگونه امکان دارد دشمن مارکسیسم از روش آن استفاده کند و توده‌ها را به سوی خود جلب کند. پیشتازی فداییان اسلام در ترور مقدس نیز به آنها یاد داده بود که شرایط برای مبارزه مسلحانه آماده است. و گردهمایی مذهبی دیگر نیز بر پیدایش فکر مبارزه مسلحانه اثری روشن گذاشتند تا جایی که سیدمحمد کاظم موسوی بجنوردی رهبر حزب ملل اسلامی میگوید: «بیژن جزنی به من میگفت ما تحتتأثیر روش مسلحانه شما بودیم تجربه شما را مطالعه میکردیم و از کارهای شما درس میگرفتیم» (11:146) در چنین شرایطی بود که بیژن جزنی با گذار از حزب توده، با عبور از جبهه ملی و در تقابل با اصولگرایان مسلمان به درس گرفتن از آن پرداخت. او که منتقد اسلام مارکسیستی بود خود در دام مارکسیسم اسلامی افتاد.

بیژن جزنی چریک میشود:

4-  مبارزه مسلحانه از تجربه تا تئوری: چریک در مقام سارق بانک

بیژن جزنی پس از چند بار بازداشتهای کوتاهمدت سرانجام به علت تلاش برای سرقت از یک بانک دستگیر شد. انگیزه او البته تبهکارانه و فردگرایانه نبود: «او معتقد بود که مبارزه مسلحانه شامل تدارک مسلحانه آن نیز میباشد و بنابراین نمیتوان برای شروع مبارزه مسلحانه به پروسه کند تدارکاتی آن از طریق مسالمتآمیز قانع شد و به انتظار نشست. از این رو نقشه مصادره پول از بانک تعاونی توزیع طرح شد و شناساییهای لازم به عمل آمد. گروه در صدد رفع سایر نیازمندیهای مربوط به اجرای این برنامه در زمینه سلاح و غیره بود که بیژن همراه رفیق سورکی در حالی که اسلحهای با خود داشتند توسط پلیس دستگیر شد.» (1:9 )

جزنی البته پیش از این درگیری مدتها بود که حلقهای انتقادی نسبت به حزب توده تشکیل داده بود و تز مبارزه مسلحانه نیز از درون آن گروه برآمده بود:«جوانان پرشور و انقلابی که در حزب توده (سازمان جوانان حزب توده) فعالیت میکردند پس از این رویدادها (کودتای 28 مرداد) و بسته شدن راه‌های مسالمتآمیز سیاسی افرادی نظیر عباس سورکی، عبدالحسین مدرسی، ناصر آقایان، بیژن جزنی،حسین نعمتی، مهدی شهیدی و… گروهی تحت عنوان گروه رزمآوران حزب توده را تشکیل و در جلسات خود عملکرد گذشته حزب توده و شوروی را نقادی میکردند.» (چهار: 9 )

حرکات این گروه کوچک در سال 1346 منجر به بازداشت بیژن جزنی شد اما جزنی تا مدتها اتهام مبارزه مسلحانه را نپذیرفت: «نامبرده در تاریخ 19/10/46 دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفته بود تا تاریخ 17/11/46 کمترین اطلاعی از فعالیت خود و سایر همکارانش در اختیار مامورین تحقیق قرار نداده…» (9:123 )

سرانجام با اعتراف یکی از دستگیرشدگان جزنی هم مجبور شد پرده از عقاید کمونیستی/ تروریستی خود بردارد و حتی به تلاشهای عملی خود برای مبارزه مسلحانه اشاره کند. این بازجوییها نشان میدهد بیژن جزنی نهتنها یک نظریه پرداز بلکه یک چریک بوده است، درواقع هر آنچه از او به عنوان نظریهپردازی سیاسی انتشار یافته است به دوران زندانی شدناش برمیگردد نه دوران پیش از آن و زندان نقطه شروع نظریهپردازی او بود نه پایان آن. جزنی در زندان سعی کرد مبارزه مسلحانه را آنگونه که خود و حلقه ناکامان پیراموناش به صورت ناقص و ناتمام انجام داده بود، تئوریزه کند. او ابتدا از نقش دو داییاش منصور و ناصر کلانتری در گرایش به مارکسیسم میگوید. بیژن توسط دایی دیگرش منوچهر کلانتری عضو سازمان جوانان حزب توده شد و حلقهای که بدان اشاره رفت (رزمآوران حزب توده) را تشکیل داد. در بازجوییها، بیژن گزارش گرایش به حرکت مسلحانه را چنین بیان میکند: «بحث بر سر این بود که آیا میتوان با روش قهرآمیز مقاصد انقلابی را پیش برد و اصولا چه تعبیر و تفسیری از این قهرآمیز میشود و به اصطلاح در شرایط ایران چه طرح و برنامهای باید پیش گرفته شود.»(همان: 126 )

ظاهرا پاسخ گروه جزنی به پرسش از مبارزه مسلحانه مثبت بود. اما مبارزه مسلحانه هزینه داشت و این هزینه از طریق دستبرد به بانکها تامین میشود. بیژن جزنی در مورد دستبرد به بانکها و موسسات مالی و اقتصادی چنین مینویسد: «این فکر وجود داشت که برای تدارک پول باید بانک یا منبعی از این نوع مورد دستبرد قرار گیرد و این جزو تدارکات ابتدایی محسوب میشود زیرا بدون چنین پولی قادر به خرید اسلحه و جمعآوری افراد و به کار گماشتن آنها برای تدارک منطقهشناسی و غیره نبودند و به اصطلاح برای جمع کردن عده قابل توجهی که بتوانند در آینده طرح جنگهای پارتیزانی را پیاده کنند احتیاج به پول گزافی تصور میشد که خواهد بود.» (همان: 132) طرح اولیه از دایی بیژن جزنی بود: «طرحی را که کلانتری در پی آن بود و چند ماه گویا روی آن کار کرده بود مربوط به اتومبیلهای حامل پول بانک صادرات بود که پول جمعآوری میکند و پول پخش میکند اما پس از مدتی شاید با رفتن خود او طرح دنبال نشد.»(همان، ص 133) با کنار رفتن کلانتری از حلقه، بیژن خود دست به تحقیقات میزند: طرح جدید «طرح سرقت بانک تعاونی و توزیع شعبه قصابخانه بود که طبق تحقیقات و تعقیباتی که شده بود در روزهای جمعه یک سرویس فوقالعاده داشت…» (همان) بیژن جزنی حتی وارد عملیات هم شده بود: «برای تعیین تعداد افراد کارمند داخل بانک در سرویس شبانه به من و افراد من یعنی کاردان و دیگران وظایفی داده شد که من خودم یک بار شب به دیدن منطقه رفتم.» (همان) و ابعاد خشونت در این عملیات را هم پیشبینی کرده بود: «قرار شد که حداکثر کوشش بشود که بدون سر و صدا و تلفات و ناراحتی سرقت انجام شود و از اسلحه برای ترساندن استفاده شود… قرار بود پس از ورود اکیپ عملیات به بانک دست کارمندان را از پشت ببندد… قرار شد که برای جلوگیری از داد و فریاد بعدی آنها یا در حین عملیات یک دستمال در دهان هر کدام پس از بستن دست گذاشته شود… گذاشتن دستمال همان طور که متذکر شدم بعد از جلسه سه نفری (سورکی، جزنی،سرمدی) پیش من و مشعوف مطرح شد.» (همان، ص 134) این بازجویی البته تنها سند دست داشتن بیژن جزنی در عملیات نیست. بعدا ناشر معتمد آثار او به این موضوع (سرقت از بانک) اشاره کرده است (1:9) و فداییان بارها به بانکها دستبرد زدند. مساله مهمتر اما اینکه بیژن جزنی در توضیح باورهای گروه مارکسیستی خود به نکتهای کلیدی اشاره میکند که از نگاه تاریخنگاریهای مارکسیستی و گرایشهای بعدی سازمان فدایی با اهمیت است: «این افراد به طور کلی تمایل مارکسیستی داشتند و بعضی تمایل چینی داشتند… کمیته منکر استفاده از تمام روشها و امکانات نبود یعنی از سطحیترین امکانات گرفته تا فعالیتهای سیاسی علنی و نیمه علنی را تایید میکرد و اساسا قائل بود که پیروزی در شرایط ایران از راه قهرآمیز میسر است…» (همان، ص 137 و 139) درواقع میتوان گفت که مائویسم بیش از لنینیسم در تروریسم گروه بیژن جزنی و دیگر فداییان نقش داشته است (به این موضوع در ادامه خواهیم پرداخت) در هر صورت بیژن جزنی بازداشت و محاکمه شد و به 15 سال زندان به علت اقدامات تروریستی محکوم شد. از اینجا بود که او به یک اسطوره بدل میشود.

5- بیژن جزنی در زندان: شکلگیری یک اسطوره یا اتوریته

بیژن جزنی در سال 1346 بازداشت شد و در سال 1354 در زندان به قتل رسید. این دورهی هشت ساله‌ی زندان از بیژن جزنی اسطورهای ساخت که اکنون خدشهناپذیر به نظر میرسد اما واقعیت این است که آنچه جزنی را به یک اسطوره بدل کرد نه آثارش در زندان و نه حتی دوران طولانی حبساش که نحوه مرگ و قتل او در زندان است. بیژن جزنی را معمولاً با آنتونیوگرامشی نظریه پرداز مهم حزب کمونیست ایتالیا مقایسه میکنند که دورهای طولانی از حبس را در زندان سپری کرد و عمده‌ی آثارش را در زندان نوشت. از این جهت بیژن جزنی شبیه اوست اما نکته مهم اینجاست که اگر بیژن جزنی سه سال دیگر زنده میماند و با پیروزی انقلاب اسلامی زودتر از پایان دوره حبساش آزاد میشد در برابر مبارزه مسلحانه چه موضعی داشت؟ مواضع جزنی در برابر آزادیهای سیاسی چه بود و چه نوع حکومتی مطلوبش بود؟ آیا این مواضع به اسطورهزدایی بیشتر از او منجر نمیشد؟

بیژن-جزنی

بیژن جزنی

برای فهم این موضوع خوب است به تجربه‌های مستقیم یکی از زندانیان سیاسی و روشنفکران چپ یعنی فرج سرکوهی اشاره کنیم که اتفاقاً در آتشفشاندن بر سر تیتر و تئوری «روشنفکران تروریست» نقش مهمی داشته است. فرج سرکوهی در سال 1345 به مدت سه ماه و در سال 1346 به مدت یکسال و در سال 1350 به مدت 15 سال به زندان محکوم شد. گرایش سیاسی او مارکسیستی و نزدیک به چریکهای فدایی خلق بوده است. فرج سرکوهی به علت تحصیل در دانشگاه تبریز به جریان صمد بهرنگی ـ بهروز دهقانی نزدیکتر بود که با چپ سنتی (حزب توده) فاصله داشت و بعداً هسته تبریز چریکهای فدایی خلق از همین جریان برخاست. او زندگی بیژن جزنی را در زندان چنین توصیف میکند: «آقای بیژن جزنی هم بود که جزوه‌های سیاسی مینوشت. تحلیل های قالبی و باب روز. جزوهای هم دارد به نام تاریخ سی ساله. روایتی نامستند و سراپا اتهام علیه این و آن. بی هیچ سند و مدرک و مرجعی؛ شفاهیات بی مأخذ و گاه مندرآوردی. نوعی تاریخ نویسی استالینی برای تسویه حساب های سیاسی و تشکیلاتی و حتا شخصی. در دانشگاه تهران فلسفه خوانده بود. نقاشی هم میکرد. اما برای آقای جزنی فرهنگ همه چیز بود در ردیف تبلیغات عوام پسند برای این یا آن برنامه سیاسی. در نوشته‌هایش از اتحاد علیه دیکتاتوری تلفیق کار نظامی و سیاسی اهمیت دادن به کار سیاسی و تشکیلاتی در میان مردم می گوید و از نظامیگری و یکجانبه نگری چریکها انتقاد می کند اما بینش او در این همه در همان محدوده‌ی گفتمان قالبی و سطحی و کلیشه ای حزب توده و مارکسیسم روسی مانده است… رهبران سازمانها و اتوریته زندان و ازجمله آقای بیژن جزنی بیشتر به کمیته‌های حزبی شباهت می بردند تا روشنفکران اهل اندیشه ورزی و چون و چرا  فرصت و امکان ایشان نیز اندک بود. فضای زندان را چنان ساخته بودند که هرچه را که در قالبهای تنگ انسان نمی گنجید با انگ هایی چون فرهنگ خرده بورژوازی، افکار ارتجاعی لیبرالی[…] فرهنگ منحط سرمایه داری و… و… و… تحقیر میکردند. (19 و 13:18 )

این البته روایت فرج سرکوهی متاخر از بیژن جزنی است چراکه احتمالاً او نیز خود چون دیگر روشنفکران چپ، لیبرالیسم را یک دشنام سیاسی میدانست و اکنون در مقام یک قربانی سیاسی و روزنامه نگار ادبی به اهمیت لیبرالیسم در بسط آزادی های سیاسی پی برده است.(گرچه به لیبرالها فحش میدهد) اما فرج سرکوهی به یاد میآورد که جزنی نه تنها منتقد نولیبرالیسم که مخالف نومارکسیسم هم بوده است:

«وقتی اتوریته‌ی بسیاری از زندانیان غیرتودهای آقای بیژن جزنی در گفته‌ها و نوشته‌های خود بزرگان نظری چپ جدید آن روزگار متفکرانی چون پول سوئیزی و بتلهایم و هربرت مارکوزه و را به تحقیر مارکسیست های آمریکایی لقب میداد، تکلیف آثار بزرگ ادبی و فلسفی که هیچ تکلیف ما در برشت هم معلوم بود، تنها مادر دنیا، همان مادر گورکی بود و بس.»(همان، ص 20 )

فرج سرکوهی البته در مقابل بیژن جزنی از دیگر فداییان خلق دفاع میکند و آنان را (که خود به ایشان تعلقخاطر دارد) میستاید اما حتی فدایی بودن جزنی را رد میکند: «فداییان تا سال 60 بر جامعه روشنفکری و بر ادبیات و هنر ایران (و البته به جامعه ایران) بیشترین تیترها را گذاشتند و در سالهای انقلاب بانفوذترین نیروهای موثر بر کانون نویسندگان ایران بودند. برخی از بنیانگذاران و اعضای اولیه سازمان چون امیر پرویز پویان علیرضا نابدل بهروز دهقانی، مناف فلکی روشنفکران فعال و خلاق در عرصه ادبیات هم بودند… پس از ضربه 50 قتل رهبرانی چون پویان و مسعود احمدزاده و علیرضا نابدل و چنگیز قبادی و بچه‌های فدایی در زندان بیسر بودند متفکرها و بالاییها را زده بودند نسل بعدی که پس از (سال)50 به سازمان و مبارزه پیوست فرصت خواندن و تأمل در رشد فکری نیافته بود… هر دو نسل در زندان به کسی احتیاج داشتند با تجربهای بیشتر از جوانان 20 تا 25سالهای که استبداد فرصت مطالعه و تجربه و آگاهی را از آنان دریغ کرده بود کسی که چیزکی هم بنویسد در جدلهای ایدئولوژیک و سیاسی هم خبره باشد سابقهای درخشان در مبارزه و مقاومت هم داشته باشد شجاع هم باشد و رزمنده؛ از تئوریهای مارکسیست هم چیزهایی به گوشاش خورده باشد… در آقای بیژنی جزنی اینها جمع بود. موقعشناس هم بود و زرنگ. سوار شد بر موج. دوروبریهای او در زندان بودند که پس از آزادی از زندان، سازمان درهم پاشیده و ضربهخورده فدایی را در سالهای 56 به بعد جمعوجو و البته ـبا همان شیوه‌های استالین ـ قبضه کردند. حتی تاریخچه سازمان فدایی مقلوب شد تا رهبری او را بر سازمانی که عضو آن نبود مشروعیت بخشند.»(همان، ص 212 )

آیا بیژن جزنی فدایی نبود؟ گزارشهای تاریخی سخن فرج سرکوهی را دستکم به آن اغراقی که او میگوید تایید نمیکند. درست است که گروه جزنی قبل از تشکیل رسمی سازمان چریکهای فدایی خلق لو رفته بود اما بیژن جزنی از زندان با سران سازمان روابط تشکیلاتی داشت و همین روابط تشکیلاتی منجر به اعدام غیرقانونی و قتل زودهنگام او شد. پرویز ثابتی مدعی است: «جزنی از زندان حتی برای حمید اشرف که عملا رهبری سازمان را به عهده داشت دستورالعمل صادر کرده بود از کشور خارج شود ولی حمید اشرف آن را به تعویق انداخته بود که مدارک آن از یکی از خانه‌های امن به دست آمده بود.» (10:258 )

حمید اشرف رهبر عملیاتی چریکهای فدایی خلق بود که در فقدان بیژن جزنی، امیر پرویز پویان و مسعود احمدزاده عملیات های این سازمان را رهبری میکرد. در زندان اما قدرت مطلق با بیژن جزنی بود و حتی اگر پرویز ثابتی دروغ گفته باشد، تصور ساواک این بود که نویسنده زنده و نظریه پرداز اصلی فداییان که به عملیات آنان معنا و مفهوم میبخشد بیژن جزنی است و به همین سبب در صدد حذف بیژن جزنی برآمدهاند واقعیت این است که بیژن جزنی در زندان رهبر کمون کمونیستهای غیرتودهای بود. ثابتی معتقد است: «جزنی در زندان رهبری سازمان چریکهای فدایی خلق را بر عهده گرفته و خود را پدرخوانده این سازمان میدانست و از زندان تعلیمات و دستورالعمل صادر میکرد و دستور قتل میداد». معاون امنیتی ساواک البته برنامهریزی برای قتل بیژن جزنی را تکذیب میکند: «ما با داشتن مامورانی از خود زندانیان به اندازه کافی در این زمینه سند و مدرک داشتیم و میتوانستیم پرونده او را به دادرسی ارتش احاله کنیم تا در دادگاه به جرم رهبری گروه تروریستی و صدور دستور قتل محاکمه و اعدام شود و نیازی هم به صحنهسازی نباشد.»(10:257 )

اما حتی اگر به اسناد و مدارک ساواک هم بسنده کنیم به سختی میتوانیم مرگ بیژن جزنی در اثر فرار را باور کنیم. گزارش پزشکی قانونی حاکی است که بیژن جزنی در اثر اثبات «گلوله در جمجمه و آسیب مغزی در اثر درگیری با مأمورین در موقع فرار از زندان» درگذشته است. (9:214) گزارش ارتشبد نصیری رئیس ساواک به اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی در تاریخ 7/2/1354 علیرغم شباهت با ادعای ثابتی زمینه‌های قتل جزنی را بهتر نشان میدهد: «تعداد 50 نفر از زندانیان ضدامنیتی که از گردانندگان تشکیلاتی [کمونهای متحد] بودند به بازداشتگاه اوین و تعداد دیگری نیز به بازداشتگاه کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقل گردیدند تا در زمینه چگونگی فعالیتهای آنان در داخل زندان مورد تحقیق قرار گیرند.در تاریخ 28/1/54 تعدادی از زندانیان موصوف در بازداشتگاه اوین با تهیه طرح قبلی مبادرت به اعتصاب غذا و اغتشاش و نافرمانی از دستورات نگهبان نموده که به منظور خاتمه دادن به اقدامات ماجراجویانه آنها به مسوولین بازداشتگاه مذکور اعلام شد که عناصر اصلی اینگونه اقدامات را جهت انجام تحقیقات به بازداشتگاه‌های مختلف منتقل تا در سلولهای انفرادی نگهداری شوند و نتوانند به کارهای خلاف دست بزنند. به همین علت تعداد یازده نفر از زندانیان ضدامنیتی که از عناصر اصلی تظاهرات و اعتصابات فوق بودند در حالی که دستهای آنها از جلو بسته و در داخل اتوبوس مخصوص حامل زندانیان قرار داشتند از بازداشتگاه اوین حرکت و اتومبیل دیگری نیز با مامورین غیرمسلح داخل اتومبیل را مضروب و سپس راننده را مجبور به توقف نموده و بدون اطلاع از این که اتومبیل دیگری آنها را محافظت میکند از اتومبیل پیاده و در داخل خیابان متواری میشوند در این هنگام مامورین محافظ که متوجه جریان شده بودند آنها را محاصره و چون افراد مذکور به اخطار و تذکرات مامورین توجهی نکردند به ناچار به سوی آنها تیراندازی و در نتیجه 9 نفر از آنان به اسامی: بیژن جزنی… مشعوف کلانتری… عزیز سرمدی… حسن ضیاءظریفی… محمد چوپانزاده… احمد خلیل… عباس سورکی… کاظم ذوالانوار… مصطفی جوان خوشدل… مورد اصابت گلوله مامورین واقع و شش نفر از آنان در محل و سه نفر دیگر در راه اعزام به بیمارستان فوت نمودند. (53 ـ 9:50 )

این روایت را سالها بعد پرویز ثابتی هم تکرار کرد: «پس از اینکه محمدتقی شهرام و سعادتی از زندان ساری و ربابه عباسزاده (اشرف دهقانی) از زندان قصر فرار کردند بیژن جزنی و دوستان وی در صدد برآمدند با فرار از زندان از خود قهرمانسازی کنند. آنها در زندان قصر بسیار به موقعیت نزدیک شده بودند و در لحظه آخر مامورین شهربانی توانسته بودند که نقشه آنها را خنثی کنند جزنی در زندان قم نیز برای فرار تلاش کرده و موفق نشده بود… مامورین قصد داشتهاند تعدادی از زندانیان را از زندان اوین به زندان دیگری منتقل کنند و در حوالی بزرگراه شاهنشاهی زندانیان که در یک VAN قرار گرفته و کامیونی از سربازان پشت سر آنها حرکت میکرده با بریدن دستبند از VANخارج شده لذا مامورین همراه به طرف آنها تیراندازی و 9 نفر از زندانیان کشته و مامور همراه راننده نیز تیر خورده و زخمی شده است.»(10:256 )

در گزارشهای ساواک یک نکته وجود دارد که در منابع تاریخی دیگر هم آمده است: ارتشبد نصیری به نقشه فرار قبلی فداییان در 6/1/1348 در زندان قصر اشاره میکند. این خبر را سیدمحمدکاظم موسویبجنوردی رهبر حزب ملل اسلامی و از سران همان اعتصاب غذای بزرگ زندان قصر هم تایید میکند که گروه جزنی در همان آغاز بازداشت قصد فرار از زندان داشتند: «پس از مدتی زندانی بودن [گروه جزنی] برنامه و نقشه فرار را طراحی کردند. همانطور که توضیح دادم ما قبلا مساله فرار از زندان را بررسی کرده و به این نتیجه رسیده بودیم که این کار در زندان قصر ممکن نیست. گروه جزنی در این مورد با ما مشورت نکردند با ابتکار خودشان و به تنهایی نقشه فرار را طراحی و چند نفر به آن اقدام کردند. ولی خود جزنی همراه آنها نبود.» (11:165 )

بیژن جزنی البته نقشه فرار از زندان را به شیوهای دیگر در نظر داشت و آن درخواست آزادی بود. آزادی او البته نه برای دوری از مبارزه بلکه به تحلیل پرویز ثابتی برای فریبدادن ساواک بود: رحمت جزنی عموی بیژن را که شوهرخواهر مهندس اصفیا بود و بعد از 28 مرداد از طریق مقاطعهکاری با دستگاه‌های دولتی ثروت هنگفتی را به دست آورده بود یک بار در منزل مورخ الدوله سپهر ملاقات کرده بودم. در این ملاقات رحمت جزنی بحثی درباره بیژن کرد ولی پس از خروج او مورخالدوله سپهر به من گفت که رحمت جزنی میخواست درباره بیژن با شما صحبت کند ولی ظاهرا از این کار منصرف شده بود. (10:246 )

پرویز ثابتی حتی یکبار به دیدن بیژن جزنی رفته بود: در سال 1347 بود که محاکمه بیژن جزنی پایان یافته بود و به زندان قصر منتقل شده بود بازجوی سابق او گزارش داد که جزنی میگوید مطالب مهمی دارد که حاضر است با یکی از مقامات رده‌های بالاتر ساواک مطرح کند. ما به جای اینکه او را به ساواک و یا زندان اوین بیاوریم ترتیبی دادیم که من به اتفاق بازجوی سابق او وی را در دفتر رئیس زندان قصر ملاقات کنیم… مطالب مهم او این بود که به این نتیجه رسیده است که کارهای گذشته او اشتباه بوده و میخواهد به زندگی خانوادگی بپردازد و ما اجازه بدهیم که او آزاد شود و قول میدهد دیگر به فعالیت سیاسی نپردازد. برای ما روشن بود که او صداقت ندارد و این ترفند تازهای برای آزاد شدن است. (همان )

آنچه از این گزارشها اما برمیآید نهتنها نقش ساواک در مرگ بیژن جزنی که جدال ساواک و فداییان در خشونت متقابل بوده است. درواقع بیژن جزنی هزینه تروریسم فداییان خلق را در بیرون از زندان میداد که البته بدون شک خود در برانگیختن آنان چه به صورت رساله‌های هیجانی و چه به صورت ارتباطات تشکیلاتی موثر بوده است. در همین زمینه بجنوردی میگوید: «معلوم شد که چریکها یک ژنرال آمریکایی را کشتهاند و اینها هم به تلافی آن، هشت نفر (؟ 9 نفر) را اعدام کردند… یادم میآید آیتالله انواری در سوگ این فاجعه یک عبای رشتی داشت آن را از شدت تاثر روی سرش میکشید و در گوشه اتاق مینشست و حرفی نمیزد… اینکه زندانی سیاسی را بدون محاکمه چه مسلمان و چه غیرمسلمان ببرند و اعدام کنند برای ما بسیار ناگوار بود… رئیس زندان اوین برای زندانیها صحبت کرده و گفته که هر کسی را شما در بیرون بکشید ما هم شما را از همین پنجره‌ها آویزان میکنیم و به دار میکشیم.»(11:222 )

واقعیت این است که بیژن جزنی بسیار زودهنگام بازداشت شد. در همان سالهایی که او در حبس بود گروهی از همفکرانش سنگبنای تشکیلاتی سازمان چریکهای فدایی خلق را گذاشتند که دو نظریه پرداز اصلی آن یعنی مسعود احمدزاده و امید پرویز پویان با انشعاب از ملی گرایان به تئوریسازی برای مبارزه مسلحانه میپرداختند: آنان از بیژن جزنی جلوتر بودند و جزنی احتمالا میخواست به آنان ملحق شود.

گفتار دوم: سازمانیابی روشنفکران تروریست

1- دو یار خراسانی؛ نظریه پردازان ایرانی مبارزه مسلحانه

در غیاب بیژن جزنی دو جوان مشهدی بنیانگذار و نظریه پرداز مبارزه مسلحانه در ایران شدند: مسعود احمدزاده فرزند طاهر احمدزاده از روشنفکران ملی ـ مذهبی خراسان و امیرپرویز پویان که هر دو در سال 1325 در مشهد به دنیا آمدند و در سال 1350 در تهران مردند. مسعود احمدزاده اعدام شد و امیرپرویز پویان که در خانه تیمی محاصره شده بود خودکشی کرد. شکنجه‌ها بر مسعود احمدزاده به حدی بود که یک حقوقدان فرانسوی به نام نوری آلبا از آن روایتی دردناک منتشر کرده و در اسطورهشدن احمدزاده نقش کلیدی داشته است. احمدزاده در دانشگاه تهران ریاضیات خوانده بود و پویان دانشجوی دانشگاه ملی (بهشتی) بود. این دو فدایی هر یک رساله‌هایی نوشتند که در شکلگیری سازمان چریکهای فدایی خلق نقش کلیدی داشتند: محور هر دو رساله این بود که چرا توده‌ها قیام نمیکنند؟! مسعود احمدزاده رساله‌ی «مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک» را در تابستان سال 1349 نوشت. از همان سرآغاز این رساله نفوذ مائوئیسم در آرای فداییان به چشم میخورد. احمدزاده یکی از ضرورتهای نگارش این رساله را «اقبالی وسیع و چشمگیر از جانب روشنفکران انقلابی به مارکسیسم ـ لنینیسم که حالا با نام اندیشه‌های رفیق مائو عجین شده است» میداند و آنگاه مساله اصلی را طرح میکند: فرض مسعود احمدزاده مانند همه مارکسیست ها این بوده است که توده مردم باید از وظیفه تاریخی خود آگاه شود اما همزمان این مساله او را رنج میداد که پس چرا توده خاموش است؟ فداییان به جای رجوع به مارکس سعی میکردند با رساله‌های رژی دبره (مارکسیست فرانسوی که بعداً از او سخن خواهیم گفت) به پرسش خود پاسخ دهند: «توده چگونه میتواند بر قدرت تاریخی خود واقف شود؟… پیشرو تنها با توسل به حادترین شکل عمل انقلابی یعنی عمل مسلحانه و خدشهدار کردن آن سد عظیم میتواند آن مبارزهای را که در تاریخ جریان دارد به توده‌ها بنمایاند. یعنی باید نشان داد که مبارزه واقعا آغاز شده و پیشرفت آن به حمایت و شرکت فعالانه توده‌ها نیاز دارد. (نقل به معنی از رژی دبره)» (4:36 )

مسعود احمدزاده البته میدانست که این بی صبری انقلابی با مارکسیسم سنتی سازگار نیست: «در همینجاست که عدهای فریادشان بلند میشود: این جوانان بیحوصله، ماجراجو، چپرو که شکیبایی آن را ندارند که توده‌ها برای مبارزه مسلحانه آماده شوند که سازمان پیشروی پرولتاریا (… البته در یک جریان صرفا سیاسی) توده‌ها را برای مبارزه مسلحانه آماده کنند شکیبایی آن را ندارند که توده‌های ستمکش و استثمارشونده به عدم امکان زندگی به طرز سابق پی ببرند و تغییر آن را مطالبه کنند و استثمارکنندگان نتوانند دیگر به طرز سابق زندگی کنند و حکومت نمایند (لنین، چپروی…)… ایشان مبارزه با پلیس سیاسی یا قوه قهریه را با کار سیاسی یا مبارزه سیاسی و فعالیت پیگیر سیاسی اشتباه گرفته اند.» (4:36 )

اما آنچه از لنین به یاری او میآمد نظریه طبقه پیشرو بود: «وظیفه پیشرو چیست؟… وظیفهای که تاریخ بر عهده رزمندگان پیشرو انقلاب نهاده است این است که از طریق عمل آگاهانه انقلابی و ایجاد ارتباط با توده‌ها در حقیقت نقبی به قدرت تاریخی توده بزنند و آنچه را که تعیینکننده سرنوشت نبرد است وسیعا به میدان مبارزه واقعی و تعیینکننده بکشانند

مسعود احمدزاده در شرایطی رساله خود را مینوشت که نهتنها حزب توده و جبهه ملی که حتی روشنفکران چپ مستقل هم از مبارزه مسلحانه حمایت نمیکردند پس حتی علیه آنها نیز قیام میکند:

«ما چه کار باید بکنیم… جنبش کمونیستی… چگونه میتواند خود را از گنداب محیط روشنفکری که اساساً در آن گرفتار است بیرون بکشد و با توده‌ها ارتباط عمیق برقرار کند؟» (4:53 )

اینجاست که نظریهای از رژی دبره به یاری مسعود احمدزاده میآید: «تنها موتور کوچک مسلح است که میتواند موتور بزرگ توده‌ها را به حرف درآورد» (همان) اما اگر مبارزه مسلحانه به خشونت منتهی شود چه باید کرد؟ اگر توده‌ها آماده همراهی با روشنفکران انقلابی و چریکها نبودند چه باید کرد؟ پاسخ مسعود احمدزاده امیدوارانه است: «در آغاز خونریزی و دردی که عملیات پیشرو مسلح برای توده‌ها عرضه میکند تروری که رژیم به راه میاندازد ممکن است یک موضعگیری منفعل در میان توده‌هایی که با عملیات چریکی از نزدیک تماس دارند ایجاد کند اما همین که پیشرو مسلح پا گرفت و توانست ضربه‌هایی چه سیاسی و چه نظامی چه مادی و چه معنوی به دشمن وارد کند راه مبارزه به تدریج برای توده‌ها روشن میشود.(4:45) اما نگرانی اصلی احمدزاده همان نگرانی بیژن جزنی از حرکت 15 خرداد و قدرتگرفتن رقیبان فداییان یعنی مارکسیستهای اسلامی است:  «امروز بیم آن میرود که بیعملی مارکسیست-لنینیستها رهبری مبارزه ضدامپریالیستی خلق را به دست خرده بورژوازی بسپارد.» (4:57 )

امیرپرویز پویان مقاله‌ی خود: «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» را در سال 1350 نوشته است. او مقالهاش را با تحلیل اقتصادی زمینه‌های مبارزه مسلحانه شروع میکند:

«بهرهکشی به بیشرمانهترین شکل خود جریان دارد. کارگران عملا از هر گونه تامین اجتماعی بیبهرهاند. نیروی کارشان درست همان قدر خریده میشود که برای حفظ کمیت مناسبی برای حجم مورد نیاز تولید لازم است. آنها در قرن هجدهم به سر میبرند و فقط این امتیاز را دارند که از سلطه پلیس قرن بیستم نیز برخوردارند. اگر ما ستمی را که میکشند با کلمات بیان میکنیم آنها این ستم را با پوست و گوشت خود لمس میکنند اگر ما رنج آنها را مینویسیم آنها این رنج را خود به طور مدام تجربه میکنند.» (5 )

امیر پرویز پویان با خشمی قابل درک از ناآگاهی مردم به تحقیر سبک زندگی آنها میپردازد: «با این همه آن را تحمل میکنند صبورانه میپذیرند و با پناه بردن به تفریحات خردهبورژوایی سعی میکنند بار این رنج را سبک سازند. چرا؟» و آنگاه به روانشناسی ضرورت مبارزه مسلحانه میپردازد: «علتهای متعدد آن (انفعال مردم) را میتوان در یک چیز خلاصه کرد: زیرا نیروی دشمن خود را مطلق و ناتوانی خود را برای رهایی از سلطه دشمن نیز مطلق میپندارد. چگونه میتوان با ضعف مطلق در برابر نبردی مطلق در اندیشه رهایی بود؟ رابطه با پرولتاریا که هدفش کشاندن این طبقه به شرکت در مبارزه سیاسی است چرا از راه تغییر این محاسبه جز از طریق خدشهدار کردن این دو مطلق در ذهن آنها نمیتواند برقرار شود. پس ناگزیر تحت شرایط موجود شرایطی که در آن هیچگونه امکان دموکراتیکی برای تماس، ایجاد آگاهی سیاسی و سازمان دادن طبقه کارگر وجود ندارد روشنفکر پرولتاریا باید از طریق قدرت انقلابی با توده طبقه خویش تماس بگیرد

نظریه‌ی «دو مطلق» را فداییان یکی از شاهکارهای تئوریک امیر پرویز پویان میدانند. آنان میکوشند چون روانشناسانی حاذق به روانکاوی جامعهای بیمار بپردازند که خواب است و باید بیدارش کنند.

فداییان در اینجا چونان اصولگرایان مذهبی ظاهر میشوند و میکوشند جامعه را از شر فرهنگ غرب نجات دهند. امیر پرویز پویان رسالت چریک فدایی خلق یا روشنفکر انقلابی را آن میداند که: پرولتاریا را از فرهنگ مسلط جدا کنیم، سموم خردهبورژوایی را از اندیشه و زندگی او بزداییم و با پایان بخشیدن به ازخودبیگانگی او نسبت به بینش طبقاتیاش او را برای مبارزه رهاییبخش به سلاح ایدئولوژیک مجهز سازیم.»(همان )

پویان حتی از آثار امنیتی و استبدادی مبارزه مسلحانه هم ابا ندارد و نقش آن در خشنتر شدن دیکتاتوری حاکم را میستاید: «اعمال قدرت انقلابی، سلطه پلیس را خشونتبارتر میکند اما افزایش نمیدهد. این سلطه از آنچه اکنون هست، بیشتر نمیشود… تنها ماهیت آن عریان میشود. نقاب خود را به تمامی از چهره برمیدارند و درندهخویی خود را که اکنون به سبب فقدان یک حرکت تند انقلابی عوامفریبانه بزک کرده است به همه خلق نشان میدهد.»(همان )

روشن است که نظریهپردازان فدایی در پی رادیکالیزهکردن جامعه و دولت بودند و ابایی از تشدید خشونت نداشتند. آنها میخواستند با تحریک جامعه از طریق خرابکاریهای شهری (به شرحی که خواهد آمد) و نیز ترور و تخریب دولت را به خشونت بیشتر وادارند چراکه معتقد بودند این خشونت بیشتر خشم ملت را برخواهد انگیخت و وقوع انقلاب کمونیستی نزدیکتر خواهد شد. فداییان در این میان نقش بنزین روی آتش را داشتند. اما آنان این تئوریها را از چه کسانی آموخته بودند؟

2-  نئومارکسیسم: تجدیدنظرطلبی مسلحانه در مارکسیسم

مارکسیسم حتی اگر بپذیریم همان چیزی است که کارل مارکس گفته است، تئوری تکامل تاریخ است. مارکس معتقد است صورتبندیهای اقتصادی زندگی بشر او را از کمون اولیه تا کمون نهایی (که همه‌ی افراد بشر با هم بهصورت اشتراکی و با لغو حق مالکیت خصوصی زندگی میکنند) دستکم چهار مرحله را طی میکند: «اول ـ بردهداری دوم ـ زمینداری (فئودالیسم) سوم ـ سرمایهداری (کاپیتالیسم) (تجاری و صنعتی) و چهارم ـ سوسیالیسم. مارکس و مارکسیسم گذار از هر یک از این مراحل به مرحله بعدی را گرچه جبری میداند اما زورکی نمیشمارد. گذار از هر مرحله به مرحله بعدی محصول تحولات اقتصادی و خودآگاهی طبقاتی است که البته روشنفکران میتوانند در آگاهی طبقات اجتماعی نسبت به رسالت تاریخی خود نقش مهمی ایفا کنند. آنان میتوانند با وعظ و خطابه زمینداران را بر بردهداران و سرمایهداران را بر زمینداران و پرولتاریا را بر بورژوازی بشورانند اما تا زمانی که خودآگاهی طبقاتی و تحول اقتصادی شکل نگیرد تلاش روشنفکران بیحاصل و شاید مضر باشد. ولادیمیر لنین به تئوری کارل مارکس نکتهای افزود: نقش روشنفکران انقلابی در ایجاد حزب طبقه کارگر… اینگونه بود که لنین در جامعهای عقبمانده مانند روسیه که هنوز از عصر زمینداری و فئودالیسم خارج نشده بود، کوس سوسیالیسم زد و مارکسیسم را به «مارکسیسم ـ لنینیسم» بدل کرد چون خود میدانست که مارکس جامعه روسیه را آماده سوسیالیسم نمیدانست و به بریتانیا امید بسته بود… اما حتی لنین نیز از مبارزه مسلحانه برای برانگیختن توده‌ها دفاع نمیکرد و به شرحی که خواهد آمد مخالف جدی مبارزه مسلحانه بود. این مائو بود که با ترویج مارکسیسم روستایی کوشید مارکسیسم تازهای ایجاد کند. همان ایدئولوژی خشن و غیرانسانیای که راهنمای فداییان خلق بود. مائو برای آنکه جامعه‌ی عقبمانده چین را از عصر ارباب ـ رعیتی به دوره‌ی کمونیستی پرتاب کند، در جامعهای که 70 درصد مردم آن شهروند نبودند و روستانشین بودند مبارزه مسلحانه را ابزار تکامل تاریخ قرار داد. البته مائو نیز معتقد بود: «این تئوری… که به اصطلاح میگوید اسلحه همه چیز را تعیین میکند… سطحی، یکجانبه و ذهنی است. نظر ما با این نظر تفاوت دارد… ما نهتنها اسلحه را که خلق را نیز در نظر میگیریم. اسلحه در جنگ عامل مهمی است ولی تعیینکننده نیست عامل تعیینکننده پیشروی خلق است.» (مائو تسه دون: سه مرحله جنگ فرسایشی 7:19 )

تئوری معیوب مائو (که استالین آن را مارکسیسم غارنشین مینامید) را لین پیائو دستیار مستبد او (کاسب انقلاب فرهنگی چین) توسعه داد:

«تئوری مائو درباره ایجاد پایگاه‌های انقلابی روستایی و محاصره‌ی شهرها به وسیله‌ی مناطق روستایی برای مبارزات انقلابی کنونی تمام خلقهای ستمدیده علیه امپریالیسم و نوکرانش به خصوص در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین از اهمیت فراوانی برخوردار است… اگر آمریکای شمالی و اروپای غربی شهرهای دنیا باشند آن وقت آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین مناطق روستایی دنیا خواهند بود.» (لین پیائو: محاصره‌ی شهرهای دنیا. همان، صص 24-23 )

نظریه‌چینی‌ها درباره‌ی مارکسیسم بلافاصله به بنبست خورد. ظهور لیوشائوچی و دنگ شیائوپینگ و شکست دو برنامه‌ی بزرگ مائوتسه دون یعنی حرکت بزرگ به پیش (برنامه اقتصادی) و انقلاب فرهنگی (برنامه سیاسی) سبب شد چینیها چند گام به عقب بردارند و به سوسیالیسم بازار روی آورند اما در این میان چون همیشه که عقبماندهترین تفکرات غربی به ایران صادر میشود مفهوم تازهای در ایران باب شد که برگرفته از زبان و ادبیات اسپانیولی و تجربه آمریکای لاتین بود. فیدل کاسترو ـکه در ابتدا مارکسیست نبود و سرانجام هم معلوم نشد که مارکسیست است یا نه؟! ـ به دستیاری ارنستو چهگوارا، تئوری مائو را در آمریکای لاتین پیاده کردند: «محاصره شهرها از طریق روستاها…» نام این نبرد را جنگ گریلایی گذاشتند. گفتهاند که این اصطلاح را اولینبار مارکس و انگلس در سال 1850 در توضیح جنگهای داخلی اسپانیا به کار بردهاند. GUFRR به معنای جنگ است و گریلا در زبان اسپانیایی به معنی جنگهای کوچک و محدود شناخته میشود. برخی البته جنگهای گریلایی را به یونان باستان رساندهاند اما احتمالا نظریهپردازان چریکهای فدایی خلق ایران در فهم جنگهای پارتیزانی متوجه کاستروئیسم شدند و از طریق چهگوارا با مبارزه مسلحانه آشنا شدند. نهضتی که مُد روز بود. آنان از قول ارنستو چهگوارا میآموختند که هدف عملیات گریلایی: به دست گرفتن قدرت است: «عملیات گریلایی صرفا عملیاتی انفعالی نبوده بلکه آمیزهای از دفاع و حمله است و از همان لحظهای که به وجود میآید هدف نهایی آن به دست آوردن قدرت است.» (ارنستو چهگوارا: جنگ گریلایی یک روش به نقل از همان، ص 30 )

گاه حتی نظریات پویان / احمدزاده با آرای چهگوارا مشابهتی شگرف مییافت: «دیکتاتوری مداوما کوشش دارد که بدون استفاده علنی از زور حکومت کند. وادار کردن دیکتاتوری به اینکه واقعیت خود یعنی جنبه حقیقی خشن طبقات ارتجاعی خود را بروز دهد به برداشتن ماسک از چهره او کمک کرده مبارزه را به اندازهای تشدید میکند که دیگر راه بازگشتی وجود نخواهد داشت. نبردهای خلق باید دیکتاتوری را وادار کند که موضع خود را… روشن نماید.» (همان )

چهگوارا و کاسترو اما برای انتقال نظرات خود به مسعود احمدزاده و امیر پرویز پویان نیاز به واسطه‌هایی روشنفکرتر داشتند. رژی دبره روشنفکر فرانسوی فارغالتحصیل اکول نورمال و دانشجوی لویی آلتوسر نماد این روشنفکران بود. روشنفکری انقلابی متعلق به سنت چپ نو و منتقد چپ سنتی که در سال 1961 به کوبا رفت، در سال 1967 در بولیوی دستگیر شد و یک سال بعد آزاد شد. رژی دبره در سال 1967 براساس تجربیات خود رساله‌ی «انقلاب در انقلاب» را نوشت که مسعود احمدزاده در رساله‌ی «مبارزه مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک» مستقیما به آن ارجاع داده است. رژی دبره جدیترین مدافع تجدیدنظرطلبی فیدل کاسترو و کاستروئیسم است: «فیدل کاسترو اخیرا گفت من به بدعتگذاری متهم شدهام. گفته شده است که من در اردوگاه مارکسیسم-لنینیسم بدعتگذاری کردهام… آنها بدون اینکه درکی از نقش حزب داشته باشند ما را سرزنش کرده، بدعتگذاران اردوگاه مارکسیسم-لنینیسم میدانند… فیدل کاسترو چه میگوید که باعث میشود او را بدعتگذار ذهنی و یا خردهبورژوا بشناسند؟» (رژی دبره: گریلا، پیشتاز سیاسی به نقل از همان، ص 41 )

رژی دبره به جای فیدل کاسترو پاسخ میدهد: «کاسترو عقیده دارد این مردم و انقلابیون هستند که بدون حزب انقلاب را در آمریکای لاتین به انجام میرساند. وی صریحا میگوید که بدون پیشتاز انقلابی وجود نخواهد داشت و اینکه این پیشتاز لزوما حزب مارکسیست-لنینیست نیست و اینکه این حق و وظیفه آنها که میخواهند انقلاب به راه بیندازند است که برای خود پیشتازی مستقل از این احزاب به وجود آورند.»(همان، ص 42 )

و در پاسخ خود نظریه متمایز بودن تروریسم از مارکسیسم را طرح میکند: «هر جا که مبارزه مسلحانه دستور روز است رابطه‌ی نزدیکی بین بیولوژی و ایدئولوژی وجود دارد… مبارزه مسلحانه منطق خاص خود را دارد که تئوری درباره‌ی آن چیزی نمیداند.»(همان، ص 47 )

دبره بدین ترتیب برای مبارزه مسلحانه منطق خاص خود را طراحی میکند و کارگزار آن را هم چنین معرفی میکند: «نیروی سیاسی و نظامی از هم جدا نیستند بلکه تمامیت ارگانیک واحدی را تشکیل میدهند که شامل ارتش خلق و هسته مرکزی آن ارتش گریلاست. حزب پیشتاز میتواند به شکل کانون گریلا وجود داشته باشد. نیروهای گریلایی در واقع حالت جنینی حزب است.»(همان، ص 51)

روشن است که بنیان نظریه نیروی پیشتاز در تفکر فداییان خلق مستقیما نه از کارل مارکس که از رژی دبره گرفته شده است اما آرای دیگر نظریهپردازان مبارزه مسلحانه ماهیت آن را روشنتر میکند. یکی از آنها یک تروریست برزیلی بود: کارلوس ماریگلا (1969-1911)… یکی از اعضای برجسته حزب کمونیست برزیل بود. در سال 1967 از آن انشعاب کرد و یک سازمان تروریستی به نام عملیات آزادیبخش ملی ALN به وجود آورد. وی ضمن آنکه در تئوری اهمیت یکسانی برای جنگ گریلایی روستایی و شهری قائل بود در عمل فعالیت خود را منحصرا روی تروریسم شهری متمرکز نمود. جزوه کوچک وی که در ژوئن سال 1969 چاپ شد، در خیلی از کشورها راهنمایی برای تروریستها بود. اهمیت ماریگلا در آن است که او برخلاف کاسترو ـ که شهر را مدفن گریلا میداند ـ از تروریسم شهری دفاع میکرد و آن را مظهر گریلا میدانست: «گریلا کسی است که مسلحانه با دیکتاتوری نظامی میجنگد و برای این کار از قواعد جنگ منظم پیروی نمیکند و انقلابی سیاسی و میهنپرست غیوری است که برای آزاد کردن کشورش پیکار میکند.» (کارلوس ماری گلا: جنگ و گریز شهری به نقل از همان، ص 66 )

ماریگلا برخلاف منتقدان «تئوری روشنفکری» تروریست آن را نه ناسزا که افتخاری میدانست و میان تروریست و تبهکار به فاصله باور داشت: «گریلای شهری اساسا با تبهکار فرق دارد. تبهکار به خاطر نفع شخصی است که دست به عمل میزند و بدون هیچ تمییزی بین استثمارکننده و استثمارشونده به دیگران حمله میکند و به همین علت است که غالبا مردم عادی نیز قربانی حملات وی میشوند در حالی که گریلای شهری هدفی سیاسی را دنبال کرده و فقط به دولت، سرمایهداران بزرگ و امپریالیستهای خارجی به خصوص کارگزاران آمریکای شمالی حمله میکنند.» (همان، ص 67 )

در مقاله‌ی مشهور ماریگلا اهداف تروریسم بسیار صریح و روشن است: براندازی و تخریب نه فقط دولت بلکه جامعه: «گریلای شهری دشمن سرسخت دولت است… وظیفه عمده‌ی گریلای شهری منحرف کردن، فرسودن و تضعیف نیروی نظامیان، دیکتاتوری نظامی و نیروهای ضدشورشی و نیز حمله کردن و تخریب املاک و داراییهای آمریکای شمالی، مدیران خارجی و شهروندان (برزیلی). سطح بالای گریلای شهری از تلاش و تخریب سیستم اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کنونی (برزیل) پروایی ندارد زیرا هدف او یاری و همکاری با گریلای روستایی در ایجاد یک ساختمان سیاسی و اجتماعی کاملا جدید و انقلابی است که در آن مردم مسلح قدرت را در دست داشته باشند.» (همان )

او اهداف چریکها را چنین روشن بیان میکند: «مبارزه مسلحانه گریلای شهری به طرف دو هدف اساسی جهت میگیرد: الف. از بین بردن روسا و معاونین نیروهای مسلح و پلیس ب. سلب مالکیت منابع دولت، سرمایهداران بزرگ، زمینداران عمده و امپریالیستها. سلب مالکیتهای کوچک برای بقای گریلاهای شهری و سلب مالکیتهای بزرگ برای نگهداری خود انقلاب و تامین هزینه‌های آن (ضروری است)… سرقت بانکها به وسیله گریلاهای شهری (اهمیت دارد) (همان، ص 70 )

درواقع اگر مصداق برزیل را از این مقاله برداریم هیچ تفاوتی با فداییان خلق ایران نمیکند چنانکه چریک برزیلی کارنامه چریکها را چنین افتخارآمیز توضیح میدهد: «اعدام انقلابی، انفجار،تصاحب اسلحه،مهمات و مواد منفجره، حمله به بانکها و زندانها و غیره (همه) به اندازه کفایت (چندان) متعدد و عظیم بوده است که دیگر در مورد هدفهای واقعی و اصلی انقلابیها تردیدی باقی نماند.» (همان، ص 72 )

ماریگلا البته به همان اندازه که چریکها را ستایش میکند آنان را از خطا بر حذر میدارد. از نظر او «هفت خطای بزرگ گریلای شهری (عبارتند از ):

1- بی تجربگی 2- خودستایی 3- خودبینی 4- مبالغه درباره توانایی 5- اقدام شتابزده 6- اقدام به حمله در زمانی که دشمن بیاندازه خشمگین است 7-عمل بدون طرح و نقشه قبلی و فیالبداه‌ه» (همان ص 76 ـ 74) و این همان هفت خطایی بود که چریکهای فدایی خلق ایران انجام دادند. ماریگلا در چهارم نوامبر 1969 در یک عملیات کمین پلیس برزیل کشته شد در حالیکه فداییان خلق نهتنها آرای مارکس که حتی آرای او را به درستی نخوانده بودند و مرتکب خطاهایی که او پیشبینی کرده بود، شدند.

گفتار سوم: فاجعه روشنفکران تروریست

کارلوس ماریگلا پیشبینی کرده بود که در اثر مبارزه چریکی: «وضعیت سیاسی کشور به وضعیت نظامی تبدیل میشود.  هر روز بیش از پیش گناه و مسوولیت خطاها و خشونتها را به گردن گوریلها [قوای ارتجاعی ضدشورشی و ضدانقلابی/ نقطه مقابل گریلاها/ م] میاندازد در حالی که مشکلات زندگی مردم طاقتفرساتر میشود.»(همان، ص 77 )

او نیز مانند همه تروریستها دشمن دموکراسی بود: «گریلای شهری در حالی که با تمام وجود به دلقکبازی انتخابات و راهحل سیاسی آنچنانی که این همه برای فرصتطلبان جاذبه دارد میتازد باید خشنتر و مهاجمتر شود و بیوقفه به خرابکاری، تروریسم، حمله، آدمربایی، اعدامهای انقلابی و غیره اقدام کند.»(همان، ص 78 )

1- سیاهکل؛ حماسه یا فاجعه؟

چریکهای فدایی خلق ایران به این توصیه‌ها توجه داشتند اما بیگمان فاجعهای به نام سیاهکل در برزیل شناخته شده نبود! فاجعهای که محصول همان اشتباهاتی بود که ماریگلا پیشبینی کرده بود سیاهکل در تاریخ معاصر به عنوان نقطه عزیمت جنبش چریکی ایران شناخته میشود. علت انتخاب سیاهکل (منطقهای نیمهروستایی/ نیمهشهری در استان گیلان) برای تدارک قیام مسلحانه روشن بود. جنگهای گریلایی در همهجای دنیا در چنین مناطقی آغاز میشود و قبل از چهگوارا این میرزاکوچکخان جنگلی بود که در گیلان پرچم مبارزه مسلحانه را برپا و جمهوری ایجاد کرده بود. تفاوت فداییان خلق با نهضت جنگل اما در این بود که نهضت جنگل برای رهایی ایران از نفوذ خارجی میجنگید و در واقع قیام رهاییبخش ملی داشت و علیه حکومت مرکزی عمل نمیکرد اما گروه جزنی-ظریفی که به گروه جنگل معروف بودند علیه حکومت داخلی میجنگیدند که به هر حال غیرقانونی تلقی نمیشد و در مجامع جهانی دارای کرسی قانونی ایران بود. چریکها فکر میکردند با راهاندازی بمب کوچک، بمب بزرگ هم منفجر میشود. اما چنین نشد. توده‌ی مردم نهتنها آگاه نشدند بلکه از رژیم حمایت کردند! ماجرا از اینجا شروع شد که: «اواسط دیماه 1349 با دستگیر شدن یکی از هواداران سازمان فدایی در روستای سیاهکل به وسیله ژاندارمها… برنامه (تدارکات برای مبارزه مسلحانه) به هم خورد. چریکها از ترس اینکه ماموران ژاندارمری با شکنجه فرد دستگیر شده اطلاعات مهمتری به دست آورند تصمیم گرفتند با حمله به پاسگاه ژاندارمری همکار خود را آزاد کنند.» (15:601 )

یکی از شاهدان عینی (پزشک بیمارستان لاهیجان) داستان را به صورت دردناکتری برای BBC روایت میکند: «شامگاه نوزدهم بهمنماه 1349 در سیاهکل از بخشهای تابعه شهرستان لاهیجان گروه کوچکی از چریکها به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کردند و پس از خلع سلاح پرسنل پایگاه با غنیمت گرفتن یک مینیبوس به سوی کوه‌های اطراف حرکت کردند… اعضای گروه با مشقت و سختی بسیار خودشان را به ناحیهای به نام گمل رساندند و به خانه یکی از روستاییان پناه بردند… در اتاق با ساکنان خانه دربارهی اوضاع زندگی و دیگر مسائل صحبت میکردند و شام میخوردند در این میان فردی به کولهپشتی آنها شک کرده و آن را باز و جستوجو میکند و اسلحه‌ها و نارنجکهای درونش را مییابد. از سوی دیگر در بیشتر دهات آن منطقه دولت به کدخداها و دیگر عوامل خود دستور داده بود که موظف هستند هر حرکت مشکوکی را فورا گزارش کنند لذا خبر حضورشان را بلافاصله به سپاهی دانش منطقه دادند ضمن اینکه خودشان هم تصمیم گرفتند تا هنگام صرف شام روی چریکها بیفتند و آنها را با طناب ببندند و تحویل مامورانی که سر خواهند رسید بدهند. این کار در یک چشم به هم زدن انجام شد و اعضای خانواده حتی با فرو کردن سیخ به بدن چریکها… مقاومتشان را در هم شکسته و آنها را به ماموران تحویل دادند

تقریباً همه‌ی منابع تاریخی ماجرای سیاهکل را همینگونه تعریف کردهاند: یک عملیات زودهنگام که بر فداییان خلق تحمیل شد درحالیکه آنها هیچ برنامهای برای آن نداشتند! به همین علت هنگامی که با واکنش سرد و حتی همراهی مردم با حکومت مواجه شدند، تعجب کردند. اما برخورد فداییان با سیاهکل چه بود؟ از فاجعه یک حماسه ساختند! آنان نمیتوانستند عملیاتی که به منزله اعلام موجودیت سازمانشان بود را یک شکست بنامند. تا جایی که یرواند آبراهامیان مورخ چپگرا به صراحت مینویسد: «اگرچه این رویداد یک شکست نظامی مفتضحانه بود (اما) سازمان فدایی آن را پیروزی تبلیغاتی بزرگی قلمداد کرد» (15:601 )

مازیار بهروز دیگر تاریخنگار چپگرا هم مینویسد: «جریان سیاهکل به یک معنا با شکست مواجه شد یعنی تمام اعضای گروه دستگیر و اکثراً کشته شدند اما از جهتی هم با موفقیت همراه شد بدینمعنا که نشانگر آغاز حرکتی تازه و قهرآمیز علیه رژیم شاه بود.» (14:106 )

2-  حاکمیت تز بیژن جزنی بر سازمان فدایی: ناامید از خلق، پناه به روشنفکران

مهمترین شکست واقعه سیاهکل عدم همراهی توده مردم با چریکهای پیشتاز بود. نهتنها مردم محلی خود در دستگیری فداییان نقش و بلکه ماجرای سیاهکل تنها به مدد نفوذ ادبی و هنری و رسانهای فداییان و روشنفکران حامی آنان زنده مانده است. در واقع سیاهکل نمادی از دستگاه پروپاگاندا و دماگوژی کمونیستی است که خلق شد تا اعلام موجودیت فداییان خلق ایران از اتحاد دو گروه احمدزاده ـ پویان از یکسو و گروه جزنی ـ ظریفی از دیگر سو، شکوهمند باشد. شکست سیاهکل نشان داد که چریکها بیش از آنکه به خلق متکی باشند به روشنفکران متکی هستند تا جایی که میتوان آنان را چریکهای فدایی روشنفکری خواند. بدیهی است که در چنین شرایطی رهبری یک روشنفکر انقلابی بر سازمان نظامی ضرورت مییابد. برخلاف ادعای فرج سرکوهی در غیاب احمدزاده ـ پویان این بیژن جزنی بود که رهبر تئوریک سازمان ولو در زندان شناخته میشد. یرواند آبراهامیان معتقد است «هرچند جزنی سازمان فدایی را عملاً سازماندهی نکرد، پایهگذار فکری آن قلمداد میشود (15:589) رهبر پراتیک سازمان نیز حمید اشرف بود که ظاهراً چریکی ورزیده بود که محمدرضا شاه آرزوی بازداشت او را داشت. آرزوی شاه در اردیبهشت 1355 محقق شد و ساواک در هجوم به یک خانه تیمی فداییان خلق حمید اشرف را هم کُشت. بدین ترتیب بود که گفتهاند: «بین سالهای 1355 تا 1357 خط جزنی در سازمان رسماً پذیرفته شده بود» (14:121) و «رد تزهای احمدزاده و پذیرش تزهای جزنی… رسماً در نشریه فداییان (به نام نبرد خلق در سال 1355 منتشر شد» (همان: 125) اما تفاوت تزهای بیژن جزنی و تزهای مسعود احمدزاده چه بود؟

«جزنی شعار »سرنگونباد دیکتاتوری شاه و حامیان امپریالیستش» را به عنوان جانشینی برای شعار فداییان پیشنهاد میکرد. شعار فداییان که از تجربه ویتنام و تزهای احمدزاده برگرفته شده بود چنین بود: «سرنگون باد امپریالیسم و سگهای زنجیریاش.» (همان، ص 111 )

در واقع بیژن جزنی مبارزه با استبداد داخلی را مقدم بر مبارزه با استعمار خارجی میدانست و رژیم شاه را در مجموع یک دیکتاتور خوداتکا تلقی میکرد اما مسعود احمدزاده معتقد بود اگر بتوان امپریالیسم را سرنگون کرد سگهای زنجیریاش ازجمله دیکتاتوری پهلوی هم سرنگون میشوند. این اختلاف دیدگاه از سابقه تودهای جزنی و سابقه ناسیونالیستی مسعود احمدزاده نیز نشأت میگرفت: احمدزاده ـپویان به جنگ رهاییبخش ملی اعتقاد داشتند و ایران را در وضعیت یک مستعمره آمریکا (همچون ویتنام) میدیدند اما جزنی به علت درآمد نفت دیکتاتوری پهلوی را یک حکومت نیمهمستقل میدانست همچنین به تفاوت دیدگاه مائوییستی مسعود احمدزاده و نگاه استالینیستی بیژن جزنی برمیگشت: جزنی طرفدار استقرار سوسیالیسم در یک کشور بود اما مسعود احمدزاده به دنبال انقلاب جهانی بود، در دورهای که بیژن جزنی رهبری فکری سازمان چریکهای فدایی خلق را برعهده داشت کارنامه این سازمان آکنده از تروریسم بود. به گزارش یرواند آبراهامیان: «آنها… با انجام چندین عملیات مسلحانه به پنج بانک دستبرد زدند. دو کارآگاه پلیس، یک کارخانهدار میلیونر و یک نظامی عالیرتبه را کشتند. سفارتخانه‌های انگلیس، عمان و ایالات متحده را بمبگذاری و دفاتر تلگراف و تلفن بینالمللی، آژانسهای هوایی ترانس ورلد، انجمن ایران و آمریکا و مراکز پلیس در تهران، تبریز، رشت، گرگان، مشهد و آبادان را منفجر کردند.» (15:602 )

مازیار بهروز نیز کارنامه تروریستی فداییان را چنین گزارش میکند: «ترور سرلشگر زینالعابدینفرسیو رئیس  دادگاه نظامی حول رسیدگی به محاکمات سیاسی در سال 1350/ بمبگذاری در دفاتر شرکتهای نفتی آمریکایی در اوایل ده‌ه 1350/ قتل محمدصادق فاتح یزدی کارخانهداری که با فراخواندن نیروهای امنیتی برای سرکوب یک اعتصاب موجب مرگ و جراحت کارگران شرق بود در سال 1350 و قتل سرگرد ساواک علینقی نیتجامع شکنجهگر معروف در سال 1353… قتل عباس شهریاری معروف در فروردین 1354.» (14:121 )

از نظر مورخان نزدیک به فداییان نوعی جنگ فدایی/ ساواکی در این دوره شکل گرفته بود که به موجب آن هر حملهای از یک طرف با حمله متقابل پاسخ داده میشد برای نمونه «قتل شهریاری قتل جزنی را در زندان به دنبال داشت» (همان) فداییان حتی در سیاست خارجی علیه رژیم پهلوی مبارزه میکردند. درست در شرایطی که رژیم ایران از حکومتهای اسرائیل و عمان دفاع میکرد «اعضای سازمان در کنار فلسطینیها و انقلابیون ظفار میجنگیدند و کشته میشدند» (همان ص 122)اشرف دهقانی هم روایت میکند که «رد تئوری بقا در کلاسهای تعلیمات سیاسی چریکهای جبهه خلق برای آزادی خلیج [فارس] اشغال شده (ظفار) تدریس میشود» (6:286 )

3- رقابت مرگ:روابط فداییان و مجاهدین خلق

همانطور که قبلاً گفتیم تئوریسینهای فداییان خلق همواره نگران بودند که مارکسیستهای اسلامی و به طور مشخص سازمان فداییان خلق رهبری مبارزه علیه رژیم پهلوی را از آنها بربایند. با وقوع ماجرای سیاهکل، فداییان از مجاهدین پیش افتادند و این یک برگ برنده برای آنان بود و شاید به همین علت آن روی سکه این «حماسه» یعنی «فاجعه» را هرگز عیان نساختند. اثر سیاهکل بر مجاهدین چنان بود که آنان بعداً یکی از علل انحراف ایدئولوژیک در سازمان خود را تعجیل و چشم و همچشمی با فداییان دانستند: در یکی از نشریات مجاهدین خلق در بیان اشتباهات سازمان ریشه‌های تغییر  ایدئولوژی در آن آمده است: »در سال 1349 چریکهای سیاهکل وارد  عمل شدند و این کار سازمان مجاهدین را برخلاف میل و آمادگیشان در اوایل 50 وادار کرد که ایشان نیز وارد عمل شوند و موجودیت خود را به جامعهمان معرفی نمایند چون اگر این را انجام نمیدادند چریکهای فدایی میدان عمل را از ایشان [مجاهدین] گرفته به عنوان پیشگام نبردهای مبارز در اذهان نقش میبست.» (8:29 )

به تدریج جنبش چریکی در هر دو جناح روشنفکری مذهبی (مجاهدین خلق) و روشنفکری کمونیستی (فداییان خلق) رشد کرد. طبق گزارش یرواند آبراهامیان «در سالهای میان حماسه سیاهکل و مهرماه 1356 که راهپیماییهای خیابانی تهران آغاز میشد 341 چریک… جان خود را از دست دادند… از این شمار 177 تن در درگیریها کشته شدند، 91 نفر برخی بدون محاکمه و برخی دیگر پس از محاکمه پنهانی در دادگاه‌های نظامی اعدام شدند. 42 نفر زیر شکنجه جان باختند. 15 نفر دستگیر شدند و هرگز دیده نشدند. 7 نفر دیگر خودکشی کردند تا به چنگ ماموران امنیتی نیفتند. 9 نفر هم هنگام فرار از پای درآمدند… 200 نفر دیگر که مورد سوءظن قرار گرفته بودند به حبسهای پانزدهساله تا ابد محکوم شدند… 280 نفر از این 306 نفر (91 درصد) را میتوان اعضای طبقه روشنفکر به شمار آورد… 26 نفر دیگر (9 نفر) عبارت بودند از 22 کارگر کارخانه، 3 مغازهدار و یک روحانی رده پایین اغلب قربانیان جوان بودند و تنها 10 نفر از آنها به هنگام مرگ بالای 35 سال داشتند…»(15:592 )

این آمار را پرویز ثابتی هم تقریباً تایید میکند: «در طول آن 8 سال (یعنی از سال 1345 تا 1357) از گروه‌های مختلف اعم از چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق، سازمان انقلابی حزب توده گروه‌های افراطی مذهبی و حزبالله دقیقا 312 نفر کشته شدند که حدود 180 نفر از چریکهای فدایی خلق، 85 نفر از مجاهدین خلق و بقیه اعضای گروه‌های مختلف دیگر بودند که یا در درگیریهای مسلحانه کشته شدند و یا محاکمه و اعدام شدند و یا با خوردن سیانور و ترکاندن نارنجک خودکشی کردند… تعداد تلفات نیروهای نظامی و انتظامی، یعنی ساواک، شهربانی و ارتش در این مدت حدود 40 نفر بوده است. (10:314 )

جنبشهای چریکی (چه فدایی و چه مجاهد) هرگز نتوانستند پایگاه تودهای پیدا کنند. موتور کوچک هرگز نتوانست موتور بزرگ را روشن کند. مازیار بهروز میگوید: «فداییان قادر نبودند هیچگونه پایگاهی در میان طبقه کارگر یا مردم بهطور کلی ایجاد کنند سازمان اساساً یک گروه چریکی نظامی باقی ماند که اعظایش از روشنفکرها بودند.» (14:124 )

یرواند آبراهامیان از این ناکامی تحلیلی اقتصادی ارائه میکند. او برخلاف تئوریهای فداییان پیدایش جنبش چریکی را همزاد با رفاه جامعه ایران میداند نه فقر آن: «… جنبش چریکی با رفاه طبقه متوسط، حقوقهای روزافزون و فراهم بودن کار برای فارغالتحصیلان دانشگاهی همزمان بود. بنابراین آنها نه به دلیل مشکلات اقتصادی بلکه به سبب نارضایتی اجتماعی خشم و آزردگی و محرومیت سیاسی دست به اسلحه بردند.» (15:592 )

درواقع این تحلیل غیرمارکسیستی نشان میدهد که علت پیدایش فداییان نه مبارزه طبقاتی طبقه کارگر برای زندگی بهتر که مبارزه سیاسی طبقه متوسط برای قدرت بیشتر بوده است. مبارزهای که البته آن هم ناکام بود چون فداییان و مجاهدین رهبری انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 را برعهده نداشتند.

4- استالین در میان فداییان خلق :ترور درون سازمانی

سازمان فداییان خلق را بسیاری از مورخان یک سازمان استالینیستی میدانند. این نه رای و نظر مورخان لیبرال که نوشته‌ی مورخان چپ است. مازیار بهروز مینویسد: در دوران مبارزه با شاه میتوان فداییان را یک سازمان استالینیست به حساب آورد (با وجود مواضع ضد استالینیستی جزنی و فراهانی) گرچه هیچ وابستگی مستقیمی به هیچ دولت سوسیالیستی نداشتند و آنچهکه انحراف شوروی از راه مارکسیستی ـ لنینیستی انقلاب تلقی میکردند موردانتقاد قرار میدادند.» (14:119) علت این داوری را باید در مناسبات درونی فداییان جست: مازیار بهروز به عنوان یک مورخ چپگرا گزارشهای دهشتناکی از مناسبات درونی فداییان خلق منتشر میکند: «پاکسازی خونین اعضای ناراحت در سالهای 1353 و 1354»:

«بنابر اطلاعات در دسترس فداییان تحت رهبری حمید اشرف و قائممقامش علیاکبر جعفری برخی از اعضا را به خاطر اینکه میخواستند از زندگی مخفی دست بردارند اعدام کردند. این موضوع برای نخستینبار در سال 1354 و هنگامی برملا شد که پلیس آلمان غربی به خاطر مسائل دیگری به خانه اشرف دهقانی هجوم برد… محمد حرمتیپور از گردانندگان فعالیت فداییان در خارج از کشور بر اعدام سه عضو به خاطر عدم وفاداری و تقاضایشان برای خروج در سازمان صحه گذاشته بود.»(همان، ص 126 )

مازیار بهروز میافزاید: «فکر حذف فیزیکی اعضایی که خیانتکار به نظر میرسیدند در اوایل ده‌ه 1350 میان احمدزاده و اشرف موضوعی موردمناقشه بود. به نظر میرسد تا زمانیکه احمدزاده زنده بود از هرگونه اقدامی علیه کسانی که تغییر عقیده داده بودند و میخواستند سازمان را ترک گویند جلوگیری میکرد اما پس از مرگ احمدزاده در سال 1351 اشرف از خواسته‌های خود تبعیت کرد.» (همان، 127 )

ترور درون سازمانی البته منحصر به فداییان خلق نبود، مجاهدین خلق هم در این سالها به ترور و تصفیه اعضای مذهبی خود (مانند مجید شریفواقفی) میپرداختند. و این اوج تروریسم در درون تروریسم بود.

5. افسانه اشرف دهقانی: بررسی موردی یک اسطورهسازی

در آستانه انقلاب اسلامی ایران سازمان چریکهای فدایی خلق از چهره‌های محوری خود خالی شده بود: بیژن جزنی، حمید اشرف و مسعود احمدزاده کشته شده بودند و امیر پرویز پویان خودکشی انقلابی(!) کرده بود. اما هنوز یک اسطوره وجود داشت: اشرف دهقانی خواهر بهروز دهقانییار صمد بهرنگی (که آن دو هم کشته شده بودند). مهمترین شهرت اشرف دهقانی مقاومت او در زندان پهلوی و نیز فرار او از زندان بود که به صورت یک حماسه روایت میشد. اشرف دهقانی در خاطراتی که به نام «حماسه مقاومت» (چریک فدایی خلق اشرف دهقانی سخن میگوید) منتشر کرد مدعی شده است مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته و به قول خودش بارها مورد تجاوز ناقص(6:49) قرار گرفته است. ادعای او را نمیتوان رد کرد هرچند که پرویز ثابتی این سخن را رد میکند اما از لحن او روشن است که شکنجه ساواک بر روی فداییان خلق بسیار شدید و غیرانسانی بوده است. آنجا که میگوید: «چون در این سالها بسیاری از اعضای این گروه‌ها مبارزه مسلحانه و روشهای گذشته سازمانهای مربوطه را محکوم کردهاند من هم به نوبه خود اگر شدت عملی نسبت به زندانیان صورت گرفته باشد را محکوم و از آن ابراز تأسف میکنم.» (10:314 )

اما مطالعه‌ی زندگی، زندان و فرار اشرف دهقانی ـ به خصوص که او هنوز زنده است و شاخهای کوچک از فداییان خلق را رهبری میکند ـ برای فهم تراژدیای که به نام فداییان خلق شکل گرفته و به صورت اسطوره درآمده ضروری است: حماسه مقاومت اشرف دهقانی با سرودهای که از آن سرتابه پا خون و گلوله میبارد آغاز میشود:

«ایران، وطن من!…

سوگند میخورم

سکوت شبت را با آوای گلوله

سیاهی شبت را با سرخی گلوله

و سردی شبت را با داغی گلوله

پاسخ گویم»

پس از این سرود انقلابی نویسندگان مقدمه کتاب ـ که باید از فداییان خلق باشند ـ یادی میکنند از «رفیق شهید ارنستو چهگوارا شهید خلقهای سه قاره که آرزویش تحقق یافته است» (6:10) «و گفتهای داهیانه از رفیق مائو» را زینتبخش کتاب میکنند که میگوید «عمل، ملاک حقیقت است» (6:11) و این اوج پراگماتیسم کمونیستی است. نویسندگان سپس به زندگی خصوصی خانم اشرف دهقانی میپردازند و پرده از محنتهای او برمیدارند؛ محنتی به نام پدر خشن و تندخو که البته بلافاصله به یک ارزش طبقاتی بدل میشود:

زندگینامهنویسان اشرف دهقانی پدرش را چنین معرفی میکنند:«محنتهای فراوان زندگی از یکسو و تضاد روحیه آزادگی با شرایط اسارتبار موجود از سوی دیگر بدر (اشرف دهقانی) را موجودی خشن بار آورده بود تا حدی که میشد او را بدخلق به حساب آورد. سرکوبشدن تمایلات مبارزهجویانه او در اجتماع به صورت خشونت و سردی رفتار با افراد خانواده جلوهگر میشد. ثمره چنین رفتاری این بود که با اینکه افراد خانواده همدیگر را بسیار دوست میداشتند اما هیچکدام محبت خود را به همدیگر ابراز نمیداشتند. رفیق اشرف در سال 1328 در چنین محیط خانوادگی به دنیا آمد. کسی فرصت رسیدگی زیاد به او را نداشت.»(6:18 )

در واقع فداییها حتی خشونت پدر اشرف دهقانی را محصول «سرکوب تمایلات مبارزهجویانه او در اجتماع میدانستند» که حکومت و ملت در آن شریک بودند!

چنین فرزند تنها و رهایی محصول یک پدر پرولتر بود که در ماجرای تجزیه آذربایجان در دوره پیشهوری هوادار او بود: «(پدرش) از آنهایی نبود که زندگی سراپا رنجش را سرنوشتی آسمانی به حساب آورد… میدانست که دشمن طبقاتیاش روی همین زمین به سر میبرد… در وقایع در سالهای 5 ـ 1324 و تشکیل فرقه دموکرات در آذربایجان او در صف خلق بود.»(6:17 )

در چنین موقعیتی بود که انسان والایی به نام اشرف دهقانی به دور از بورژوازی پدید میآید: «(اشرف دهقانی) بسیار دور از سرگرمی‌های مبتذل خردهبورژوایی از قبیل مُدهای تقلیدی و سموم فکری دیگر بود.»(6:20 )

پس از این مقدمه و زندگینامه، روایت اشرف دهقانی شروع میشود: از آغاز جنبش چریکی ایران در بهمنماه سال 1349: «حماسه سیاهکل، پیروزی در حمله به کلانتریها، مصادره بانکها، جهت تاسیس جنبش… اینها همه وقایعی بودند که از بهمن 49 تا اردیبهشت 50 اتفاق میافتد.»(6:27 )

اما هنوز جنبش چریکی فدایی به جایی نرسیده بود و اشرف دهقانی کاری نکرده بود که دستگیر میشود. مبارزه او از همین لحظه شروع میشود: در روز دستگیری: «نمیخواستم بیسروصدا و بردهوار تسلیم آنها بشوم. در این اندیشه بودم که در شرایط فعلی کار اصلی ما تبلیغ نشاندادن جنایت آنان و رسواکردن دشمن و اثبات وفاداری به خلق است. این بود که شروع به فریاد زدن کردم تا مردم را از دستگیری خود آگاه کنم و نشان دهم که چگونه در روز روشن فرزندان خلق را شکار میکنند.»(6:41 )

اولین تکنیک چریکها اما این بود که «دست و پای هر مزدوری را که به دستم میرسید گاز میگرفتم.»( 6:4  )

با وجود این اشرف دهقانی دستگیر شد و راهی زندان شد و در راه میگویند چگونه با خلق وداع کرده است: «اتوبوسی را دیدم که طبق معمول پر بود و افرادی با قیافه‌های خسته از آن به بیرون نگاه میکردند بیشک [معلوم نیست از کجا دریافته است؟!] اتوبوس از پایینشهر بود پیش خود گفتم اینها آخرین افراد خلقند که میبینیشان. آنها متوجه من نبودند ولی من سرم را برایشان تکان دادم و بدینوسیله [؟!] به ایشان گفتم که همیشه دوستشان خواهم داشت و پشت به آنها نخواهم کرد. از فکر اینکه چقدر زود دستگیر شده و کوچکترین کاری برای انقلاب انجام نداده بودم احساس شرمندگی میکردم با افسوس به خودم گفتم باید زیر شکنجه وظیفهات را خوب انجام دهی!»(6:43)

اشرف دهقانی در دوره بازداشت کوشید آموزه‌های کمونیستی را مرور کند. اولین آموزه تقدیس کینه بود: «موقعیت خوبی برای بیان کینه‌های طبقاتی خود یافته بودم. شروع به شعاردادن کردم: مرگ بر شما! جنایتکاران پست… دشمن خلقها… زالوصفتهایی که خون زحمتکشان را میمکید.. بعد شعرهایی میخواندم… بلشویکوار بباید جنگید!» (همان، ص 44) از نظر اشرف حتی اشک همه در آن شرایط کارکرد ایدئولوژیک داشت: «گریه تلخ کینه، کینه به دشمن از چشمانم سرازیر شد.»(همان، 6:58) یعنی اشک اشرف نه از سرضعف که از سر مبارزه و کینه بود!

و «فحش» که آن هم ابزاری ایدئولوژیک بود: «اصلاً نمیتوانستم بر روی مزدوری نگاه بکنم و فحشاش ندهم.»(همان، 6:47) و البته برای آنکه فرق فحش «خوب» و «بد» روشن شود توضیح میدهد که: «منظورم از فحش که در قسمتهای دیگر کتاب هم بهکار بردهام بیان خصلتهای واقعی، خصلتهای زشت و غیرانسانی مزدوران میباشد.»(همان) درواقع فحش مارکسیستی فحشی است که سزای هر انسانی است چون صادقانه خصلتهای انسانها را توضیح میدهد!

فحش تنها صورت خشونت فدایی خلق نبود. اشرف دهقانی میکوشید مبارزه مسلحانه را به صورتی بیسلاح اجرا کند. به یاد میآورد: «در بین راه یاد یک رفیق مبارز برزیلی بودم که زبانش را با دندانهایش بریده بود تا حرف نزند، من هم میخواستم همین کار را بکنم کمی زبانم را گاز گرفتم ولی هرچه سعی کردم موفق نشدم البته در تصمیم خود چنانکه باید قاطع نبودم. پیش خودم استدلال میکردم اگر کسی بخواهد حرف بزند لازم نیست تنها با زبان بگوید میتواند حرفهایش را بنویسد.»(همان، 6:54 )

و مانند همهی کمونیستها میکوشید ریشه‌ی همه ضعفهای خود را با انتقاد از خود روشن کند ازجمله ضعف روشنفکری: «هروقت میخواستم جزوهای بخوانم قبل از شروع به مشکلات راهی که جزوه به آن وابسته بود فکر میکردم و به خود میگفتم اگر این مشکلات را قبول داری شروع به خواندن بکن والا این بیصداقتی است که به خاطر خوشآمدن و ارضای کنجکاوی روشنفکرانه آن را بخوانی.»(همان، 6:59 )

اما متاسفانه چریک جوان ما با یک بازجوی مهربان مواجه میشود: «جوان (بازجو) شروع به نصیحت کرد: میدونی من خودم به عقاید شما احترام میگذارم. نمیگم کمونیسمم! ولی مرید حضرت علی هستم. شبها جلساتی پیدا میکنیم سخنان حضرت علی را میخونیم ما هم معتقدیم که در اجتماع نباید طبقات ستمگر و ستمکش وجود داشته باشن ما هم معتقدیم که باید فقر از میان بره آخر چرا باید در یک اجتماع این همه بدبخت و گرسنه وجود داشته باشه؟ ولی خب هر کاری راهی داره و هیچ چیز یکدفعه عوض نمیشه. راهی که شما در پیش گرفتهاین، غلطه. اول باید به مردم یاد داد که از حق خود دفاع بکنن باید اونها رو از نظر فرهنگی آموزش داد.»(همان، 6:63)

بازجویی دیگر هم سعی میکرد با اشرف دهقانی همدردی کند: «من خودم اکثر آثار مارکسیستی را خواندهام! میدانم شما آدمهای منطقی هستید بین ما و شما فقط اختلاف عقیده وجود دارد که مهم نیست. در همه دنیا همه با هم اختلاف عقیده دارند.»(ص 89) به نظر میرسد که آنچه این بازجوها بیان میکردند دروغ نباشد. در واقع آنان چریکها را به آرامش دعوت میکردند و مبارزه قانونی و فرهنگی به جای مبارزه نظامی.

اما واکنش اشرف دهقانی، چیزی جز خشونت نبود: «فقط سرم آزاد بود که توانستم گوش پاسبانی که به دوشش بودم گاز بگیرم.» (6:66) و افتخار به خشونت سازمان فدایی: «سازمانی که با موفقیت کامل سرورشان فرسیو را اعدام کرده بود.» (همان) در اینجا بود که اشرف دهقانی با بازجوهای تازهای مواجه میشود: بازجوی زن «یکی از همان زنهایی که به خاطر شکنجه نواب صفوی جلویش رقصیده بود. (این واقعیت داشت نواب صفوی از دیدن چنان صحنهای بسیار ناراحت میشده و عکسالعمل عصبی شدیدی از خود نشان میداده و دشمن از این نقطه ضعف او استفاده میکرده است).» (6:67 )

اما اشرف دهقانی مانند نواب صفوی نبود که از خود ضعف خردهبورژوازی نشان دهد! او یک چریک خلق بود: «دکتری آمد که سرم بزند او را که دیدم فحش دادم او با خونسردی گفت خانم با من چیکار داری من که بازجو نیستم شغلم دکتری است به خاطر شغلم همانطور که به همه اداره‌ها میروم به این اداره هم آمدهام دوباره با نفرت فحش دادم مردیکه کثیف همکار جانیها، بازجو هم نباشی بالاخره برای این دستگاه و هدفهای پلیدش کار میکنی ننگ بر تو!… نزدیکم که رسیدند با پا آنها را زدم». (6:71) و این نافرمانیها به او غرور میداد «من با تماشای ضعف آنها و اینکه نمیدانستند چه بکنند در خود احساس قدرت میکردم.» (ص 72) به تدریج زندانی دچار خودآگاهی طبقاتی می شود: «من و خلقم تن واحدی هستیم که در کنار هم استثمار شدهایم.» (6:79) و سرمست از این خودآگاهی تهدیدات بازجوها را به هیچ میگیرد: از خانواده میگسلد و این ابتذال بورژوایی را به کنار مینهد: «با آهنگ میخواندند: داداشت را گرفتیم داداشت را گرفتیم. و با همان معیارهای غرق در ابتذال خود میگفتند. بسوز! داداش تو را (نه رفیقت را) ببین چه کارش میکنم… نگران بودم اما اعتمادم بیشتر بود. به صداقت انقلابی رفیق و برادر انقلابیام ایمان داشتم… او که در تمام عمرش از همان کودکی کینه دشمن را در دل خود سخت پرورانده بود.» (6:82) او که برادری نداشت! بهروز دهقانی رفیقاش بود نه برادرش! که در کمونیسم رفاقت اصل است نه خانواده!

اما در زندان افرادی بودند که سبب تعجب چریکها میشدند. مانند ماموران و کارگزاران که زحمتکش بودند و مگر نه اینکه زحمتکشان دشمن دیکتاتوریاند؟ پس اشرف دچار بحران میشود: «(سپهبد صمدیانپور) از انجام کارهای سطح پایین هم ابایی نداشت. حتی لگن هم میآورد. به نظر میآمد برای پیشبرد کارها از جان و دل کار میکند. پیش خود میگفتم اگر همه مثل او باشند خیلی بد است.»(6:86) اما اشرف دهقانی بلافاصله با یک فحش بر تردید خود فائق میآید: «داد زدم مردیکه پفیوز خفه شو دیگر… جنایتکار پست!»(6:87) چراکه از رهبران سازمان یاد گرفته بود تردید نکند: «رفیق پویان یاد میداد که با تحقیر و تمسخر با آنها روبهرو شوم و دستشان بیندازم.»(6:94 )

فدایی خلق یاد گرفته بود که افرادی مانند سپهبد صمدیانپور از اساس دشمن او هستند: «آنها در ضمن اینکه مزدور دشمن بودند و با من دشمنی طبقاتی داشتند ولی موضوع را شخصی میدیدند در دلم میخندیدم و به آنها میگفتم آخر دشمن طبقاتی که نمیتواند پنج انگشت عسلی داشته باشد. دوستی دشمن، دوستی گرگ است ما دشمن طبقاتی همدیگر هستیم.»(6:113 )

اما تردیدها دست از سر اشرف دهقانی بر نمیداشت: «یکی از پاسبانها از در وارد میشد. ادای مرا در روزهای اول دستگیریام درمیآورد که خلق… خلق… و میگفت فلانی این خلق کجاست…؟ و میگفت:فلانی این خلق کجاست؟ مگر خلق تو را دوست ندارد که بیاید و از اینجا آزادت کند!» (6:115 )

چریکها یاد گرفته بودند که فردیت و شخصیت خود را نفی کنند: «کلمه خود در بعد فکرم جای نمیگرفت. این خود کی بود؟ دلم از این مفاهیم خردهبورژوایی به هم میخورد: به نفع خود برای خود… من… من…»(6:116) اما موقعیت زندان آنها را در تردید میانداخت و فردیتشان ظهور میکرد؛ تردیدهایی که البته اشرف دهقانی خیلی سریع سعی میکرد از آنها عبور کند: «پیش خود گفتم من که با او (بازجو) کینه شخصی ندارم وقتی در اینجا رفتارها به صورت مساله شخصی درآمده است درست نیست که با رفتار خود موجب شکنجه او بشوم. اگرچه میدانستم اعتقاد احترام به انسان ـ انسان بدون توجه به پایگاه طبقاتی او ـ یک چیز بیمعنی است و این اندیشه ایدهآلیستی است که در یک جامعه طبقاتی که خواه و ناخواه همهچیز مارک طبقاتی خورده است از انسان بهطور مجرد حرف بزنم ولی وجود رگه‌هایی از این موضوع در ذهنم که انسان موجود قابلاحترامی است باعث شد رفتارم را با آنها کمی تغییر دهم.»(6:117  )

نتیجه این بهبود رفتار آن شد که اشرف دهقانی گام به گام از کمونیسم دور شود و به لیبرالیسم نزدیک شود با خود میگفت بهتر است به موقعیت گذشته برگردد تا او را به سلول انفرادی ببرند: «حتماً به سلول انفرادی میبرندم که به نفعام بود و من از زندگی خردهبورژوایی که در اتاق به وجود آمده بود دور میماندم…بدترین شکنجه آن است که آدم را مجبور به یک زندگی خردهبورژوایی بکنند.» (117-6:116 )

در واقع یک چریک یک راهب است، یک زاهد کمونیست که میکوشد به دنیا بیاعتنا باشد اما مگر تردیدها اشرف دهقانی را رها میکرد؟: «از خود میپرسیدم واقعاً پلیس اینچنین شبانهروز تلاش میکند؟ آخر چگونه به خاطر یک هدف مرتجعانه میشود تماممدت کار کرد و حتی نخوابید؟» پاسخ اما در مارکسیسم بود: «در حقیقت پول و مقام و به هر رو علاقه به خود و زندگی مبتذل چنین قدرتی به آنها میبخشد! دلم میخواست رفقای بیرون از این موضوع آگاهی پیدا میکردند و میدانستند که وظیفهشان چهقدر دشوار است.» (6:132)

اشرف دهقانی از مشاهده درون زندان به دریافتهای تازه میرسید و همین خشم او را بیشتر میکرد و خشونت بیشتری را در او بیدار میکرد تا جایی که دوباره به مبارزه مسلحانه ترغیب میشد: «چرا چشمهای خطایی (بازجو) را از جا نکنم؟ آیا نمیتوانم کسانی از آنها را بکشم؟ یا لااقل زخم مهلکی به آنها وارد سازم؟ چرا اینکار را نکنم؟ آیا خود این موضوع نمیتواند تبلیغی باشد و نمیتواند در روحیه رفقا تاثیر خوبی بگذارد؟ وقتی این پرسشها را از خودم میکردم دیدم دلیلی ندارد این کار را انجام ندهم. نقشه کشیدم که در مورد خطایی چشمانش را در بیاورم. طریقهاش را بلد نبودم فکر میکردم میتوانم با دستهایم چشمهایش را از کاسه دربیاورم. با چشمهای خود تمرین میکردم ولی گویا امکان نداشت.»(6:142 )

او این جمله را چون سرودی میخواند تا ایمان کمونیستیاش خدشه نبیند: «زیر لب گفتم: ای کینه تو هم در جای خود چون محبت مقدسی!»(6:159 )

کینهاش به حدی شعلهور بود که حتی از تبلیغ و تبشیر درون زندان برای کمونیسم برای بازجوها ناامید بود: «مگر او کی هست که من برای او از انقلاب صحبت کنم؟ زندگیاش بیش از آن در گنداب منافع شخصی غرق شده است که امید نجاتی برایش باشد. اما باز هم او ول نمیکرد و من گاه میدیدم باز هم به یاوه‌های او جواب میدهم که پیروزی با من است شما همگی نابود خواهید شد.»(6:170)

زندانبانان اما هر روز سناریوی تازهای تدارک میدیدند. یک بار تصمیم گرفتند یک کارگر زندان؛ یک پرولتر را مقابل چریکها قرار دهند. روزی اشرف دهقانی شنید که یکی از کارگران زندان میگوید: «اینها عجیب موجودات پررویی هستند این پسر به من میگوید تو خلق نیستی! از یکطرف خودش میگه هر کسی زحمت بکشه خلقه وقتی میگم من هم که صبح تا شب اینجا زحمت میکشم پس من هم خلقم… میگه نه تو خلق نیستی! صدای رفیق صمیمیت را شنیدم که در جواب او گفت بله تو خلق نیستی خود دشمن خلقی تنها زحمتکشیدن دلیل این نیست که تو جزو خلق باشی. مهم این است که برای چه و در چه راهی زحمت بکشی. تو خودت را به دلخواه در اختیار دشمن خلق گذاشتهای و در راه پیشبرد هدفهای ظالمانه او زحمت میکشی تو در صفی قرار گرفتهای که روبهروی خلق ایستادهای نه در کنار او. تو نمیتوانی خلق باشی، تو دشمن خلقی!»(6:180 )

فداییان خلق رویایی داشتند که آن را به هیچ واقعیتی نمیدادند: «به دنیای ایدهآل آینده میاندیشم به دنیای زیبای کمونیسم که دیگر از تحکم و اطاعتکردن خبری نیست.»(6:193 )

همین رویاپردازی و آرمانگرایی بود که آنان را از آزادی واقعی دور میساخت: «مزدوران برای سنجش روحیه ما یادآوری میکردند که اگر در دادگاه دفاع معمولی بکنیم و از ایدئولوژی خود و شکنجه‌هایی که دیدهایم چیزی نگوییم یکی، دو سال بیشتر محکوم نمیشویم اما در غیر اینصورت به اعدام محکوم میشویم.»(6:207 )

اشرف دهقانی و یکی از همبندیانش اما این افتخار را داشتند که رهبر سازمان مسعود احمدزاده را در روزهای آخر زندگی از نزدیک ببینند. رفیقی که زیاد حرف نمیزد: «شهین اعتراض کرد: رفیق میدانی که هر کلمه تو برای ما چقدر ارزش دارد؟ چرا حرف نمیزنی؟»(6:210) اما حتی این اعتراض کارگر نیفتاد و رفیق کبیر سکوت میکرد: «(رفیق شهین) بیاختیار سر رفیق را در آغوش گرفت. ما آنگاه جلوهای از پاکترین و شورانگیزترین احساس محبت و عشق رفیقانه را شاهد بودیم که بدانگونه جلوه میکرد. و از خود میپرسیدیم چه کسی میتواند غیر از انقلابیون راستین از چنین عشق بزرگ و پرشکوهی برخوردار باشد؟»(6:21  )

در برابر این عشق کمونیستی به رفیق، لیبرالیسمی پوچ و فریبنده وجود داشت که اشرف دهقانی آن را چنین توصیف میکند: «با دیدن شرایط مرفه زندان قصر به زودی متوجه شدیم که دشمن برای کشتن روحیه انقلابی تنها یک روش و یک تاکتیک به کار نمیبرد فقط زندگی در سیاهچال شرایط سخت برای یک انقلابی نیست. بلکه برعکس زندگی در یک اتاق گرم و راحت نیز به اندازه سیاهچال شرایط سخت و بدی است و حتی تأثیر بدتر از آن دارد. در اینجاست که راحتطلبیها و کمکم اعتیاد به زیستن و حفظ زیستن بدون هیچ تحولی به وجود میآید. اتاقی که ما در آن زندگی میکردیم اتاق بزرگی بود با پنجره‌های آفتابگیر و دارای یک دستشویی و تختخوابهای بزرگ و خوب، تشکها و بالشهای نرم که بعضیها در خانه پدریمان هم این وسایل گرم و نرم را نداشتیم.»(6:224 )

از نظر اشرف دهقانی لیبرالیسم نه حکومت قانون و حقوق بشر و اقتصاد آزاد و جامعه توسعه‌یافته که تشک و بالش گرم و نرم بود و البته زندان عمومی: «وجود افراد مختلف در آنجا با خصلتهای … گوناگون که به هر حال اکنون آمیخته به خصلتهای خردهبورژوایی است با حالت یکنواختی که زندان دارد میشد از آنجا محیط مناسبی برای رشد ایده‌ها و خصلتهای لیبرالیستی بسازد.» (6:252) یعنی اگر زندان انفرادی مظهر کمونیسم است زندان عمومی مظهر لیبرالیسم است! و این اوج درک یک چریک فدایی خلق از لیبرالیسم و مارکسیسم بود.

اشرف دهقانی در یک ملاقات عمومی از زندان گریخت و با همین دانش تئوریک و افسانه‌ی سیاسی از سران فدائیان خلق شد. پس از انقلاب اسلامی زمانی که دریافت اکثریت فداییان خلق به تبعیت از بیژن جزنی از مبارزه مسلحانه فاصله گرفته اند و به حزب توده نزدیک شدهاند، از سازمان انشعاب کرد و یک گروه کمونیستی دیگر درست کرد. انشعاب او یکی از چهار انشعاب در سازمان چریکهای فدایی خلق بود. دهقانی معتقد بود: «عالیترین شکل مبارزه سیاسی … مبارزه نظامی» است: «به گمان دهقانی درباره پیشنهاددادن به کار سیاسی اختلاف چندانی میان نظرات جزنی و احمدزاده وجود ندارد و اساساً بحث بر سر اختلاف نظرات میان آن دو نیست بلکه بحث بر سر مبارزه اپورتونیستها علیه شوروی مبارزه مسلحانه است که هم مسعود احمدزاده و هم بیژن جزنی اگرچه با دیدگاه‌های متفاوت از هواداران آن به حساب میآیند.» (17:41 )

اما اکثریت فداییها به سخن او-که بهرهای از حقیقت داشت-توجه نکردند و اسطوره خود را در تنهایی رها کردند.

پیگفتار: تروریسم افیون مارکسیسم

گذار چریکهای فدایی خلق از مارکسیسم به تروریسم محصول فهم نادرست آنها از مارکسیسم بود. مارکسیسم همانطور که قبلا گفتیم با تروریسم نسبتی ندارد هر چند لنین و مائو و چهگوارا و کاسترو هر یک بر  آن پیرایهای افزودند.

نورالدین کیانوری یکی از کسانی بود که به خوبی ردپای تروریسم را در ایدئولوژیهای ماقبل مارکسیستی میدید: «جوانان پرشور و انقلابی که همه راه‌ها را در جلوی رشد نهضتهای تودهای انقلابی بسته میدیدند و امیدی به باز شدن این راه‌های بسته شده نداشتند به عملیات تروریستی فردی… روی میآوردند. پیدایش و گسترش نیهیلیسم روسیه تزاری نیز در شرایط مشابه این بود.» (12:244)

دبیرکل حزب توده این اشاره را از ولادیمیر لنین یاد گرفته بود که در مقالهای مشهور در پاسخ به این پرسش که «چرا سوسیال دموکراتها باید علیه سوسیالیست-رولوسیونرها جنگی مصممانه و بیامان اعلام کنند؟» نوشته بود: «زیرا جریانی که در تفکر اجتماعی تحت عنوان سوسیالیست-رولوسیونر معروف است از یگانه تئوری سوسیالیسم انقلابی که امروز وجود دارد یعنی مارکسیسم در حقیقت منحرف شده است… زیرا که سوسیالیست-رولوسیونرها… تنها اصل واقعا انقلابی یعنی مبارزه طبقاتی را نمیفهمند یا بدان اعتقاد ندارند… زیرا حزب سوسیالیست-رولوسیونرها از آن جهت که با ایدئولوژی سوسیالیستی برخوردی تجدیدنظرطلبانه دارد و میخواهد در یک زمان و به یک میزان به روشنفکران، پرولتاریا و دهقانان اتکاء نماید، بالاجبار (چه بخواهد چه نخواهد) راه را برای به زنجیر کشاندن سیاسی و ایدئولوژیک پرولتاریای روس توسط دموکراسی بورژوایی روس هموار میسازد. تحقیر تئوری، برخورد متزلزل و ناپایدار نسبت به ایدئولوژی سوسیالیستی، ضرورتا به مفهوم در خدمت ایدئولوژی بورژوازی قرار گرفتن است. روشنفکران و دهقانان روس به عنوان اقشار اجتماعی قابل مقایسه با طبقه کارگر، فقط میتوانند تکیهگاه جنبش بورژوا-دموکراتیک باشند. این نه فقط اندیشهای است که بالاجبار از تمام آموزش ما نتیجه میشود… خیر، این همچنین یک واقعیت است که هماکنون شروع نموده خود را به منصه ظهور گذارد. اما در لحظه انقلاب سیاسی و در روز بعد از این انقلاب، این واقعیت جبرا خود را با نیرویی به مراتب بیشتر نشان خواهد داد. سوسیالیست-رولوسیونریسم آن شکل از تظاهر ناپایداری ایدئولوژیک و خردهبورژوازی و ساده کردن خردهبورژوامآبانه سوسیالیسم است که سوسیالدموکراسی باید همواره علیه آن مبارزه قاطع را به پیش برد و خواهد برد

لنین میدانست که تروریسم سوسیالیستی تنها به سرخوردگی میانجامد: «زیرا سوسیالیست-رولوسیونرها در برنامه خود تروریسم را داخل میکنند و آن را در شکل کنونی خود به مثابه وسیلهای برای مبارزه سیاسی، ترویج مینمایند و به این وسیله آنها ارتباط لاینقطع کار سوسیالیستی با توده طبقه انقلابی را از بین میبرند و بدین ترتیب سنگینترین صدمات را به جنبش وارد میآورند. همچنین قسمهای مطمئن و سوگندهای مکرر در مکرر نمیتواند واقعیت انکارناپذیر موجود را انکار کند که تروریسم امروزی آنطور که سوسیالیست-رولوسیونرها امروزه آن را به کار میبرند و ترویج مینمایند، در هیچ رابطهای با کار در میان توده، برای توده و با توده قرار نمیگیرد؛ که سازمان دادن عملیات تروریستی به وسیله حزب، نیروهای سازمانی از نظر کمی به غایت اندک ما را از وظایف سنگین و در مجموع انجام نپذیرفته خویش که همانا سازمان دادن یک حزب کارگری است، منحرف میسازد؛ که تروریسم سوسیالیست-رولوسیونرها در عمل چیز دیگری نیست غیر از نبرد منفردانه، که تجربه تاریخی آن را کاملا مردود شمرده است. فریادهای ترویج ترور که سوسیالیست-رولوسیونرهای ما آن را توسعه میدهند حتی سوسیالیستهای خارجه را کمکم نگران میکند. این تبلیغات اما در توده کارگران روس تخم تخیلات مضر از نوع اینکه تروریسم «افراد را برخلاف اراده خود مجبور مینماید که سیاسی فکر کنند» (رولوسیونایا روسیا، شماره 7، ص 4)، که تروریسم «بهتر از ماه‌ها ترویجات شفاهی قادر است نظر… هزاران نفر را درباره انقلابیون و مفهوم[!!] فعالیت آنها تغییر دهد»، که تروریسم گویا قادر است «به متزلزلین، به سرخوردگان و به نیروهایی که در اثر نتیجه حزنآور تظاهراتها مردد و هراسان شدهاند، نیروی تازه ببخشد.» (همانجا) و نظایر اینها میکارد. این تخیلات مضر فقط میتواند به سرخوردگی سریع و به تضعیف کاری بینجامد که تهاجم توده به حکومت مطلقه را تدارک میبیند.»(همگی از 19 )

افزون بر لنین، بنیانگذار ارتش سرخ یعنی لئون تروتسکی هم مخالف تروریسم بود. تروتسکی البته همواره مراقب بود که نقد تروریسم به نفی مبارزه مسلحانه مارکسیستهای جوان منتهی نشود اما در نوامبر 1911 در مقالهای در مجله «درکامف» مجله‌ی تئوریک ماهانه سوسیال دموکراسی اتریش نوشت: «ترور فردی از دیدگاه ما قابل قبول نیست. دقیقا بدین خاطر که نقش توده‌ها را در ذهن خودشان کوچک میکند آنان را با فقدان قدرتشان آشتی میدهد و چشمان آنان و ایده‌هایشان را به سوی ناجی و تقاصگیرندهای معطوف میسازد که روزی از راه خواهد رسید و رسالتش را انجام خواهد داد.» (18:22 )

تروتسکی عوارض منفی تروریسم را چنین بر میشمرد: «هر چه اعمال تروریستی موثرتر باشد هر چه ارزششان عظیمتر باشد توجه توده‌های مردم هر چه بیشتر به سویشان جلب شود به همان میزان آنها باعث میشوند که علاقه‌ی توده‌ها به خود سازماندهی و خودآموزی کاهش بیابد.»(همان )

او نیز تروریسم را یک مبارزه پیشامارکسیستی میدانست: «تروریسم قبل از آن که به سطح یک روش مبارزاتی ارتقا یابد ابتدا در شکل اعمال انتقامجویانه فردی خود را بروز میدهد. در روسیه سرزمین تروریسم کلاسیک چنین بود.»(همان، 18:24 )

تروتسکی البته از موضع لیبرالی به نقد تروریسم نمیپرداخت: «نیازی نیست این نکته را پیوسته تاکید کنیم که سوسیال دموکراسی هیچ وجه مشترکی با آن اخلاقیون زر خرید ندارد که عکسالعمل به هرگونه عمل تروریستی درباره ارزش مطلق زندگی هر انسان را راهبانه موعظه میکنند.»(همان، 18:25 )

او سعی میکرد ضمن تکریم احساس انتقام، تروریسم را نقد کند: «به رغم آنکه خواجگان حرم و زهدفروشان ریاکار چه بگویند احساس انتقامجویی برحق است… اگر ما با کارهای تروریستی مخالفت میکنیم تنها به خاطر این است که انتقامگیری فردی رضایت ما را جلب نمیکند. حسابی که ما باید با نظام سرمایهداری تسویه کنیم بسیار عظیم تر از آن است که به یک کارمندی که نام وزیر بر او نهادهاند عرضه شود.»(همان، 18:26 )

تروتسکی در مقالهای دیگر در [مجلهی سوسیال دموکراتیک ریویوی لهستان در تاریخ ماه مه 1909] در نقد حزب سوسیال رولوسیونر بار دیگر به غیرمارکسیستی بودن تروریسم اشاره میکند: «ترور فردی به عنوان یک روش برای دستیابی به انقلاب سیاسی تحفه ملی روسیه است.»(همان، 18:28 )

«تروریسم سوسیال رولوسیونرها… اساسا محصول همان عوامل تاریخی بود: خودکفایی استبداد دولت روسیه از یک طرف و خودکفایی جماعت روشنفکر انقلابی روسیه از طرف دیگر…»(18:31 )

و در همان مقاله هم به مرزبندی خود با نقد لیبرالی تروریسم میپردازد: «اگر ترور برای یک طرف عقلانی است چرا باید برای طرف دیگر خارج از دستور تلقی شود؟ با تمام قرائن وسوسهانگیزش این استدلال تا مغز استخوانش فاسد است. این کاملا غیرقابل قبول است که تروریسم یک دیکتاتوری علیه یک روند مخالفش را با تروریسم آن روند مخالف علیه دیکتاتوری در دو کفه‌ی یک ترازو قرار دهیم.»(18:38 )

موضعی که تروتسکی در آن به نقد تروریسم میپردازد یک موضع اخلاقی نیست یک موضع سیاسی است: «ما مارکسیست ها برای تحقق وظایف مبارزه‌ی رهاییبخش پرولتاریا و همینطور ملتهای ستمدیده تاکتیک ترور فردی را عملی و عقلانی نمیدانیم. قهرمان تک و تنها نمیتواند جایگزین توده‌ها شود اما ما به وضوح میدانیم که چنین اعمال تکاندهندهای که ناشی از یأس و انتقامجوییاند غیرقابل اجتناب هستند.»( 18:54 )

و همین نقطه ضعف مارکسیسم در نقد تروریسم است.

مارکس، لنین و تروتسکی درست میگویند: تروریسم شیوه مبارزهای ماقبل مارکسیستی است که وارد مارکسیسم شده است اما مارکسیسم میزبان خوبی برای تروریسم بوده است. تروریسم از زمان فداییان اسماعیلی و یاران حسن صباح و نهضت باطنیگری وارد ایران شد. در دوران مدرن میرزارضا کرمانی که پیرو فقه بابی بود و البته ادعای شاگردی سیدجمالالدین اسدآبادی را داشت اولین ترور مدرن در تاریخ معاصر ایران را انجام داد. سپس فداییان اسلام که مجموعهای از طلاب جوان بودند و تاییدات فقیهان شیعه را به همراه خود نداشتند به آنچه اعدام انقلابی افراد مهدورالدم مشهور شده دست زدند تا آنکه تروریسم به مارکسیسم رسید. چرا مارکسیسم به میزبان تروریسم بدل شد؟

راز آن را باید در دو آموزه مارکسیستی جست:

اول-نظریه‌ی تضاد طبقاتی که مارکسیسم را به کارخانه تولید کینه بدل ساخته و تکامل تاریخ را در تضاد طبقات و جنگ طبقات میداند و نه صلح و سازش طبقاتی

دوم-نظریه‌ی نبرد پیشتاز که به روشنفکران و انقلابیون هژمونی رهبری خلق را میدهد و آنان را بر عامه مردم مسلط میکند

این دو تئوری بدن مارکسیسم را پذیرا و میزبان ویروس تروریسم میکند. تئوری تضاد طبقاتی و تئوری نیروی پیشتاز البته از خصلت روشنفکرانه‌ی مارکسیسم نشأت میگیرند. مارکسیسم گرچه مدعی است ایدئولوژی طبقات محروم است اما همانطور که در نمونه فداییان خلق دیدیم در عمل یک ایدئولوژی روشنفکرانه است که تنها و تنها میتواند تحصیلکردگان را به خود جلب و جذب کند. روشنفکران به عنوان مضران مارکسیسم خود را در نوک پیکان تکامل جامعه میبینند و جامعه را لاجرم به پیروی از خود میخوانند. در واقع طبقه برتر در مارکسیسم واقعا موجود نه کارگران که روشنفکراناند. فداییان خلق البته حتی از روشنفکران هم روشنفکرتر شده بودند. آنان روشنفکران را به بیعملی، ذهنی گرایی و اشرافیت متهم میکردند و میکوشیدند روشنفکر تازهای یعنی روشنفکر انقلابی خلق کنند که چریک نام داشت. چریکها باب علم را می بستند چون معتقد بودند مارکسیسم نقطه تکامل دانش بشر است و اکنون نوبت عمل است و اگر قرار باشد علم پیشرفتی بکند باید در عمل رخ دهد. در چنین موقعیتی است که باب شک و تردید که اساس علم است بسته میشود و روشنفکری به نام لیبرالیسم منکوب میشود. اگر بیژن جزنی یک چریک پیچیده بود اشرف دهقانی یک چریک صادق بود که در یک موقعیت مخصوص یعنی زندان همه شکها و تردیدها و پاسخها به آنها را عیان کرد. در واقع وقتی ما از روشنفکران تروریست سخن میگوییم تنها از بیژن جزنی حرف نمیزنیم. فداییان (و نیز مجاهدین) خلق نمادهایی از این پارادوکس دهشتناک بودند که ادعای رهبری خلق را داشتند. بدین معنا ریمون آرون درست میگوید که مارکسیسم افیون روشنفکران است، اما باید بر سخن او این نکته را نیز افزود که تروریسم افیون مارکسیسم است چون همانگونه که مارکسیسم خصلتهای ارتجاعی روشنفکری در تحلیل طبقاتی و پیشتازی اجتماعی را آشکار میکند و آنان را در مقام دیکتاتورهای خردمند افکار عمومی قرار میدهد تروریسم نیز خصلتهای ارتجاعی مارکسیسم را در بسط کینه و خشونت در جامعه عیان میکند. مارکسیسم تریاک روشنفکران است چون درد بیتوجه‌ی مردم به آنها را تسکین میدهد. اما روشنفکری تروریست، یک تراژدی است؛ یک فاجعه که به نام خرد، بیخردی چنان سکه روزگار میشود که بعد از چهل سال نمیتوان در نقد آن سخن گفت.

اینجاست که باید از سخن فرج سرکوهی استقبال کرد آنجا که میگوید: جزنی را کشتند. در فرهنگ ما بر درگذشتگان خرده نمیگیرند که دستشان از دنیا و پاسخگویی کوتاه است. اما آنکه چون جزنی حضوری موثر بر تاریخ داشته است زنده است. (13:214)

آری بیژن جزنی زنده است. موضوع روز است و در زندگی روزمره ما حضور دارد وقتی هنوز بعد از نیم قرن نمیتوان تروریسم را محکوم کرد. وقتی هنوز پس از نیم قرن ترور مقدس است. پس باید خطاب به آنان که از نابهنگامی این نقد سخن میگویند گفت: این اتفاقا بهروزترین سخن در جامعهای است که در مرزهای شرقیاش طالبان و در مرزهای غربیاش داعش از ترور مقدس دفاع میکنند.

کتابنامه

منابع دست اول: رساله ها و خاطره ها

1- بیژن جزنی: طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژی جنبش انقلابی ایران بخش اول اقتصادی

انتشارات مازیار: 1358، بخش دوم تاریخ سیساله سیاسی/ فصل اول

انتشارات مازیار: 1357

2-بیژن جزنی: انقلاب مشروطیت ایران؛ نیروها و هدفها

انتشارات سازمان اتحاد فداییان خلق ایران (خارج از کشور) پاریس 1388

3ـ بیژن جزنی: مارکسیسم اسلامی یا اسلام مارکسیستی

(نسخه اینترنتی: برگی از تاریخ ـ به کوشش سازمان اتحاد فداییان خلق ایران ـ شهریور 1381)

4ـ مسعود احمدزاده: مبارزه مسلحانه هم استراتژی، هم تاکتیک

(نسخه ایترنتی: به کوشش و مقدمه چریکهای فدایی خلق ایران 19 بهمن ماه 1359)

5ـ امیرپرویز پویان: ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا

(نسخه اینترنتی: از انتشارات چریکهای فدایی خلق ایران)

6ـ اشرف دهقانی: حماسه مقاومت (چریک فدایی خلق رفیق اشرف دهقانی سخن میگوید) نشر مردم (؟!) با مقدمه سازمان چریکهای فدایی خلق.

7ـ مائوتسه (ون، لین بیائو، چهگوارا، ژری دبره، آبراهام کلین و کارلوس ماریگلا: دکترینهای امروز ترجمه علی مقامی بینا، 1357)

8ـ درسهایی از سازمان مجاهدین خلق (جزوه) بیتا، بینا.

9ـ مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات از مجموعه چپ در ایران به روایت اسناد ساواک کتاب هشتم چریکهای فدایی خلق بهار 1388

10ـ پرویز ثابتی: در دامگه حادثه (گفتوگو با عرفان قانعیراد)

شرکت کتاب (آمریکا) 1390

11ـ سیدمحمد کاظم موسویبجنوردی: خاطرات: حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1378.

12ـ نورالدین کیانوری: خاطرات: موسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه/ موسسه روزنامه اطلاعات 1388

13ـ فرج سرکوهی: یاس و داس (نسخه اینترنتی ـ انتشارات باران)

سوئد: 2002 میلادی

منابع تفسیری و تحلیلی

14 ـ مازیار بهروز: شورشیان آرمانخواه

انتشارات ققنوس 1380

15ـ یرواند آبراهامیان: ایران بین دو انقلاب

ترجمه احمدگل محمدی و محمدابراهیم ختامی

نشر نی: 1377

16ـ علی رهنما: مسلمانی در جستوجوی ناکجاآباد

ترجمه کیومرث قرقلو

نشر گام نو، 1381

17ـ محمود نادری: چریکهای فدایی خلق، ج 2، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی 1390.

18ـ لئون تروتسکی: مارکسیسم و تروریسم ترجمه مسعود صابری

نشر طلایه پرسو، 1389

19- ولادیمیر لنین: چرا باید سوسیال دموکراتها علیه سوسیالیست رولوسیونرها جنگی مصممانه و بیامان اعلام کنند؟ (مقاله/ نشر اینترنتی/ مطابق با دستنویس/ روزنامه‌ی پروژکتور: نورافکن/ شماره 14/ نوشته شده در 1903/ نشر در 1923/ مجموعه آثار لنین/ ج 6)

20- لودویگ فون میزس: لیبرالیسم 1927 به نقل از فاشیسم و کاپیتالیسم ترجمه‌ی مهدی تدینی نشر ثالث 1394

21- محمدحسین خسروپناه: بیژن جزنی، زندگی و فعالیتهای او: فصلنامه نگاه نو، شماره 11، از دوره جدید بهمن 1381 صص 55-45

منبع : سرمقاله شماره 42 مهرنامه 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)