صدای میمِ سحر
…………………….

در لباسِ خدا و پیغمبر

اهلِ دین قاتلند و غارتگر

هان ، توقّع مدار ای انسان

راستی از فریب و خیر از شر

دیرگاهی سیاهروزیِ ماست

آسمانزادۀ زمین گُستر

در دلِ آتشی که جهل افروخت

دیگر اکنون نه خشگ ماند و نه تر

آنچنان کار دور ، واروان شد

که نگردد به حالِ خود ، دیگر

کلّ افلاک را مُصادره کرد

آزِ روحانیت در این کشور

به چماقی که از خدای توساخت

روز و شب می نوازدت بر سر

روز و شب می نشیندت بر پشت

روز و شب می شماردت چون زر

آخور اوست کُلّ ِ هستی ی تو

از دَمِ زاد ، تا بُنِ محشر

بسته راه تو را به سوی خدا

زده قفلی به نام دین بر در

با کلیدی فریبکار به کف

باج می خواهد از تو خوش باور

باج می خواهد از تو ایران را

تا به زورِ طناب و ضربِ تبر

از تو دار و ندار بستاند

حاصلِ عقل و هوش و ذوق و هنر

حاصل آنچه باغبانت کِشت

تا نیابی ز ریشه هات خبر

تا ندانی که کیستی به جهان

چیستت سنجه ؟ کیستت داور ؟

تیغ وحشت شده ست در کف شیح

نام الله و واژۀ اکبر

اینچنین اوفتاده ایم از اصل

زیرِ مهمیزِ اهلِ دین ، یکسر

شاید از این ضلال برخیزی

بشنوی گر صدای میمِ سحر

ور به گوش تو این صدا نرسد

شک ندارم که گوش داری ، کر !

…………………………….
15/8/2015

دورِ حجاج
……………

تا بر عمّامه ، تکیۀ تاج است

وطنِ ما به چنگِ تاراج است

آنچه دین می دهد به ایران، ظُلم

وآنچه ایران دهد به دین ، باج است

پشتِ میز ِ قمار با شیطان

شیخِ ایران فروش ، لیلاج است

دستِ جهل و خرافه تیرانداز

ذهنِ اهلِ دیار ، آماج است

روزگارِ خلافتِ اموی

دور ، دورِ یزید و حجاّج است

14/8/2015

انقلاب اجباری
………………………..
زیر جلدِ کتاب اجباری

همه خوابند ، خواب اجباری

غرقِ بحر گناه ِ موروثی

پیِ کسب ثواب اجباری

مرد ، تسلیمِ زور و جهل و فریب

زن ، اسیر ِ حجاب اجباری

زندگی بهر آزمودنِ مرگ

می شتابد ، شتاب اجباری

خشکسال است و ملتی عطشان

می خزد تا سراب اجباری

دین، شفاگر نبود و از داروش

حالِ ما شد خراب اجباری

حال، چندیست پاک مُنقلبیم

در صفِ انقلاب اجباری

م.سحر
14/8/2015

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)