به خاطره ی سوزان ِ حمید منتظری

hamid montazeri

چند ماهی مانده به توفان ِ ۵۷ از همنفسان ِ خویش در «بند» کنده می شویم. اورا خطوطِ خاطرات ِ خطه ی « بم » در بر گرفته بود، مرا طراوت ِچای وُ عطرِ عاطفه های علفِ لاهیجان و لنگرود. اورا با باران های یکریزوُ موسیقی ِ مکررِ سفال های شمال،پیوندی نبود و مرا با آه ِآتش بارِگیاهان ِ لب سوخته وُ آفتابِ بی تاب ِ جنوب. در من باران بود که می بارید در او آفتاب. در من دلریخته های «نیما » برلب می ریخت در او گدازه های شروه های « فایز دشتستانی »
من می خواندم: قاصدِ روزان ِ ابری« داروگ» کی می رسد باران؟
او می خواند: از اینجا تا به سرحد لاله کاشتم.
می خواستم فرزند آفتاب را به میهمانی ِ باران فرا خوانم. خواندم. با یارانی چند ، همه تازه از زندان بیرون آمده به لاهیجان آمد. حالتی برما رفت که مپرس.
شادی وُ سرشاری ِ جوانانه، خطِ سبزی بود که از لاهیجان تا آمل کشیده شد. چندی بعد همگی مهمان ِمهربانی های مردم «بم » شدیم.
در مسیرِ راه برای نخستین بار ،آواز ِ درازِ تشنگی ِ خاک را به جان شنیدم و رمز پیام ِ در دمندانه ی« گَوَن » را درشعر استادم شفیعی کدکنی ،بیش از پیش دانستم که چگونه و چرا از جگر می خواند:
به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا
در شب حکومت نظامی ، در خانه اش در نیروی هوایی باهم بودیم با عزیزِ شورانگیز ِ به خون خفته ام: قاسم سید باقری و اسفندیار کریمی. صبح، درنخستین فرصت، در میدان ژاله ایم. از نخستین کسانی هستیم که صدای ِ شلیک گلوله را می شنویم. حمید دوشادوش و پیشاپیش ِ مردم است . شور و شیدایی او در این روزتماشایی ست. اما گلخنده ی به اصطلاح « بهار آزادی» دیری نمی پاید که پیام آوران مرگ از راه می رسند و تاراج ِ شادمانی ِ دیرینه ی مردم را کمر می بندند. انقلاب اسلامی ۵۷ یکچند دراو نیز تردیدهایی را درباره ی ماهیت به اصطلاح ترقی خواهانه اش دامن زد، اما دیری نپایید او خود را در برابر دروغ زنان و دروغ پردازان تاریخی می بیند. این مرحله از زندگی سیاسی او سخت تر و دشوارتر است ازاین روتا آخرین لحظات ِ زندگی رنجبارخود به مبارزه یی بی امان با تاریک اندیشان ِزمان برخاست.
در تابستان ۶۳ شمسی ، وقتی که آخرین هوای غم انگیز ِوطن ،در درون ِخونم خانه می کرد و ُ غمناک وُ نمناک ،یکی از مرزهای ایرانشهر را پس ِپشت می گذاشتم با مهربانی ِ تابانش در کنارم ایستاده بود با لبخندی که سیمای سوخته اش را هاشور می زد.در این میان ناگهان حلقه ی ازدواجش را از دستش بیرون آورد و رهتوشه ی سفر بی سرانجامم کرد تا شاید در ناهمواری های راه ،به کارم آید. اصرار سرسختانه ام از نپذیرفتن این هدیه ی ارجمند بی فایده ماند. در فرصتی بسیار هراسناک با اشک و آهی بلند از هم کنده شدیم بامشتی از خاک وطن که اینک همدم ِ لحظه های چاک چاک ِ من است.
در اینجا هیچگاه از او بی خبر نبودم . می شنیدم با قامتی به بلندی آرزوهای ما و با حنجره یی سرشار از شکوهِ شکفتن و با تمام تپش های سبز وُ تازه اش بر سرمای جوانه سوز ِ زمستان ، راه می بندد وُ شور و شوق ِ باز زایی را بر گستره ی جان ِ آرزومندان می افشانَد. آری، آنجا که ضرورت ِ زمان، فرامی رسد زنگ ها به صدا در می آیند و آنانی که سری پر شور از اندیشیدن و دلی گرم از تپیدن دارند آوازی از نهانجای جانشان طنین بر می دارد که : هان برخیز! برخیز وُ شوری تازه برگستره ی زیبای هستی برانگیز!
در پاسخ به چنین ضرورتی بود که او برخاست تا در تاریکنای « این شب ِ منفور، راهی به سوی نور بگشاید ».
نام « سیاوش »را برخود می نهد . چرا که می داند گذشتن از آتش ِپیکار ، این بار دشوارتر است . در سال ۶۵ از نخستین کسانی هستم که در آلمان در شهر هایدلبرگ خبر به صلابه کشیدنش را از جانب تبهکاران زمان ،می شنوم. شرایطِ آغازین ِ غمِ غربت و دلواپسی ِ پر دامنه از سر نوشت ِ بسیارانی از دوستان و آشنایان ، مرا آسوده نمی گذارد.حسی شوم ،پیوسته جان ِ رنجورم را می تراشد وُ می خراشد. خواب حمید را می بینم با همان چشمان ِ منتظر ُو لباس قهوه ای راه راه که با هم دریک عروسی ِ دوستانه ی خوش رنگ ، حضوری شادمانه داشته ایم اما همینکه می خواهم در کنارش قرار گیرم گویی این نکته را به فراست در می یابد و به گونه ای ماهرانه که در ذاتش بود از من دور می شود و از دور با حالتی درچهره به من می فهمانَد که وضع به سامانی ندارد و عجب اینکه چنین خوابی را بارها با همین مضمون ِ برشمرده، دیده ام . تنها زمان و مکان هایش رنگی دیگر داشته اند.
باری ، جلادان زندان ، آزموده را دیگر بار در مسلخ ِ خونین ِ خود می آزمایند. نبردی سهمگین آغاز می شود. با قامتی بلند در برابر رذالت های زمانه می ایستد. اندیشه ها عشق، عشق ها آرزو و تپیدن ها فریاد می گردد تا بنیاد ِ تبهکاران ِ زمان را فرو ریزد.
دشمن،از زنده ی او بیمناک است از این رو قلب ِشیفته اش را به رگبار ِ آتش می سپارد اما نمیداند فریاد وُ یاد ِ ارجمندش همواره در ما ،در جان ِ زمان، چونان باغی سرشار گل می دهد وُ به بار می نشیند.آری ، به زبان ِ زلالِ ِشاهرخ مسکوب در« سوگ سیاوش » « آنکه به بهای زندگی خود ،حقیقت زمانش را واقعیت می بخشد ،دیگر مرگ ،سرچشمه ی عدم نیست . جویباری ست که در دیگران جریان می یابد به ویژه اگر این مرگ ،ارمغان ِ ستمکاران باشد»
حلقه ی ازدواجش سالها با من بود. طاقت نداشتم آن را به عزیز زندگیش «مهین» بسپارم. حلقه یی که انگشت ِ مهربانش را در میان خون وُ خاطره گم کرده بود. سرانجام چند سال ِ پیش آن را با اندوهی بسیار به همسفر ِ سوگوار ِ زندگی ِ رنج بارش باز گردانیدم.
ساعتش را مدتی پیش از آنکه به قتلگاه رود به بیرون فرستاده بود و اکنون پیش من است. عقربه های ساعت سالهاست حرکتشان را از یاد برده اندو بر چهره ی فرسوده شان خاکستر سکوت و سکون نشسته است و در صبحگاه یا شامگاهی شاید دلگیر روی ساعت ِ پنج و چهل دقیقه به خوابی تلخ فرورفته اند.
زمان ِ دقیق و درست ِ بازایستادن قلب شیفته ی این عزیز ِ به خون خفته را نمی دانیم. شاید در همان زمان ِ ساعت ِ به خواب رفته اش باشد و یا شاید در زمان ِ زرد ِ پرپر شده ی دیگر .
اما این را می دانیم در همان زمانی که حمید و حمیدها را به قتلگاه می بردند، زمان، بر مداری سیاه می چرخید و هوا بوی فاجعه یی هزار ساله می داد وُ زندگی ، زیبا و سربلند در برابر مرگ و مرگ اندیشان ایستاده بود.
آری ، در تابستان ۶۷ در زندان اوین ،زمانی که عقربه های ساعت بر مدار مرگ می چرخید قلب غمگین ِ جوانش ازبلندای تپش بازایستاده است.
چندین ماه ِ پیش از آنکه قامت بلندش برشانه ی خاک خم شود دلشوره یی غریب ،نصیب ِ سینه ی من شده بود که: اورا به قتلگاه خواهند برد. نمی توانستم . نمی توانستم چنین احساس ِ شومی را از سینه ی رنجور ِ خود دور کنم. دغدغه های دردناک در خاطرم خانه می کرد و تصاویری خوف انگیز ، در پای پله های پاییزم می ریخت. دستی سیاه و سرد تمام خطوطِ خاطره های خوبی را که با او داشتم در من خط می زد.
نمی خواستم باور کنم لبخندِکمرنگ ِ کجش را دیگر بار نخواهم دید یا دیگر شاهد پُک زدن های طولانی ِ سیگارش نخواهم بود که با این کار ، آتش و خاکستری بلند برسیگارش باقی می گذاشت. نمی خواستم باور کنم که دیگر نمی توانم تماشاگر درست کردن غذای مورد علاقه اش «املت » در آشپزخانه باشم . یا اینکه دیگر نامم را از حنجره ی کویری اش نخواهم شنید. نه …، نمی خواستم باور کنم که : باورنکردنی های بسیاری را باید باور کرد.
اما این دلشوره ی شوم ،دست از سرم برنمی داشت. از این رو چندین ماه، پیش از آنکه به قتل برسد و آن فاجعه ی فجیع بر جان و جهان ما فرود آید در باره ی او بقول ابولفضل بیهقی قلم را لختی گریاندم . نخستین جمله ای که برای آن دوست ،آن یگانه ترین دوست برکاغذم فرود آمد این جمله ی غمگنانه بود: «غم تو چیست نگارا»

غم تو چیست نگارا
رضا مقصدی

جزیره های بهار
به انتظار تو بودند.

به انتظار پیامی
که از کرانه ی قلب تو، عاشقانه برآید –
صنوبران ِجوان
به جان ، شکفتن ِعشق ِ تو را هماره سرودند.

تو در شبانه ترین لحظه های نیلوفر
به تابناکی ِ تاریخ ِ تاکها خواندی
و در چکامه ی تابانت
که رنج ِشبها را
ز خاطرات ِ درختان ِ شهر بر می داشت
هزار پنجره خندید.

کسی نمی داند
که جان ِ عاشق ِ تو
کجا، چگونه فرو مُرد
که در کبودی ِ چشمان ِ هر بنفشه، غم توست.

عزیز ِ گمشده ی من!
بسوگواری ِ آوازت
که در طراوتِ گل های باغ همسایه
و در نجیب ترین لحظه های من جاریست
دلم بخنده ی هیچ عابری سلام نگفت.

به لاله ها گفتم:
دل ِ غمین ِمرا
بشادمانی ِآغوش ِ باغها ببرید
که در تبسم ِ سرشار ِ شمعدانیها
و در ترنم ِ شفاف ِ آب های صبور
حضور ِزمزمه ی لحظه های شیدائی ست.

به لاله ها گفتم :
بسوگواری آوازِ بی قراری تو
طنین ِ داغ ِ دل ِعاشقم تماشائی ست.

۱۸ فروردین ۶۶
هایدلبرگ

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)